|
دفـــــــــــاع مقدس | ||
|
[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٢:۳٦ ق.ظ ] [ ]
[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۸:۱٥ ب.ظ ] [ ]
....... خدای سکوت ....... تو به خدائی ایمان داری که به یاکریم دانه می دهد. و در زمین دانه می پروراند و به عیش ونوش خلق می پردازد. اما من عشق و سکوت و اوج پرواز را ترجیح می دهم. اما خدای من سکوت می کند و عشق می ورزد. او هرچه خلایق بخواهند می دهد و صبر می کند . عشق ......... می ورزد ، او همیشه و همه جا با من است. در دلم راه می رود. گاهی بر دلم می خندد و گاهی هم اشک می ریزد. در سختی و آسانی همراه من است. او حتی سکوتم را می شنود . شب ، روز ، صبح ، ظهر تاریکی و روشنائی ، همیشه و همیشه در تاریکی پشت سرم می آید. در روشنائی مرا می پاید. و آنگاه کسی را که می خواهد به من گزندی رساند می رهاند. و هرچه بخواهد به او می دهد. و او را تا بودن می رساند. خدای من به من آموخته است که هیچ نخواهم و من از او هیچ نمی خواهم و او خود خواهد داد . آنگاه که دلتنگی بر من غالب می آید. به آرامی سر بر سینه من می گذارد. و قلبم را نوازش می دهد. و آنگاه که اشکم سرازیر می شود. گونه هایم را نوازش می دهد. و اشکهایم را تا بناگوشم می کشاند. او خدائیست که از همه به من نزدیکتر است. اصلا نزدیکی در بودنش معنا و مفهومی ندارد. او درون من است. او خود خود بودن من است. روحم روانم و جانم اوست. و او همیشه ساکت است. گاهی آرام می خندد. و گاهی می گرید. و گاهی بر ادمیانی که همیشه می خواهند. متعجب می شود . نه از برای خواستنهایشان بلکه از باب پاسخ ندادنشان او می گوید به آنان هرچه بخواهند می دهم اما فقط صادق باشند ، مهربان باشند ، رشک نورزند ، و با هم باشند اما آنان گوش نمی کنند . و منم سکوت می کنم
[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱٠:۳٦ ب.ظ ] [ ]
[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۱:٠۱ ب.ظ ] [ ]
گروه 99 آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا. [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ٥:۳٦ ق.ظ ] [ ]
زمزمه های بارانی به یاد سردار احمد سیاف زاده احمد جان سلام. می خواهم اینبار هم بسیار صادقانه بنویسم بسیار صادقانه .... این چه روزی بود که هوای رفتن کردی؟ امروز چقدر هوای شهر دلگیر است . قدرت نفس کشیدن ندارم . دیوارهای شهر چقدر به قلب بیمارم فشار می آورند . تو دیگر کجایی شدی ؟ امروز صبح سحر بود که بعد از خواندن دوگانه صبح قصد داشتم سری به آموزشگاه بزنم . داشتم آماده می شدم که رسول گفت من میروم و فکر رفتن را نکن ، برو استراحت کن . هنوز تا روشن شدن هوا فاصله زیادی مانده بود . او اولاد خوبیست و من همیشه شکرانه اش را بجای می آورم ، دوباره برگشتم ، دراز کشیدم تا قدری استراحت کنم ، خوابم برد. دنیای عجیبی مقابلم ظاهر شد . عده ای مشغول کسب و کار دنیا بودند و عده ای مشغول حرف زدن و عده ای گوشه و کنار می لولیدند و دادوستد می کردند ، جمعی را دیدم مات و متحیر منظره مقابلم را می نگرند . خوب که دقت کردم دیدم جمعیتی حدود هشت تا ده نفر تابوتی را روی شانه هایشان می برند و لااله الا الله گویان جنازه ای را بدرقه قبر و آخرت می کنند . چشم از تابوت چوبی برنداشتم . چه تابوتی ؟ تکه تخته ای که جنازه روی آن خوابیده بود وپاهای جنازه از آن بیرون بود. آن قدر تخته تابوت به قد جنازه نمی رسید ، کوچک بود . ( به ادامه مطلب مراجعه شود ) ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱:٥۱ ق.ظ ] [ ]
عملیات کربلای5؛ سرنوشتساز در سال سرنوشت جنگ ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ٢:٤٩ ق.ظ ] [ ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ۱:٠٦ ق.ظ ] [ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||