دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

[ ۱۳٩۱/٧/٦ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ ]

[ ۱۳٩۱/٥/۱٤ ] [ ٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ]

باز لحظه ها می آید ...

باز لحظه ها می آید و هم می گذرد ، اما سخت...

رمضان آمد ولی ...

جای تو بر سر سفره سحر پا بر جاست

یاد آن روز ها بخیر ...

[ ۱۳٩۱/٥/۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ]

حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ]

 

28/04/1379 ( سه شنبه )

ناصر جان:

چند روزی تنهای تنها در خانه به انتظارت نشسته ام، آیا مرا به تمسخر گرفته ای، هر چقدر می توانم به دیوارها، به دور و برها و اطراف نگاه می کنم، شاید از در آیی، نکند قصد آزار مرا داری؟؟؟؟........ چگونه محبت را فراموش کرده ای؟!.. منم پدرت !!!! احمد!.... احمد!.... احمد!.... یادت رفته همان که روزی با او کشتی می گرفتی و همان که خودت می گفتی الگوی اجتماعی توست، اینک درمانده و ماتم زده دیوارها و درب خانه را می نگرد. تو را چه شده؟؟؟؟ 

اشک لحظه ای امانم نمی دهد، حتی فیلم های رفتنت را آورده ام و نگاهم را خیره  و مات به آنها دوخته ام. راستی دیگر نمی آئی؟؟؟....... آیا براستی پیمان شکستی؟؟؟........ رفتی!؟!؟!؟ .. منم.....احمد.... احمد.... احمد!!!!!!!!..........

[ ۱۳٩۱/۳/۳۱ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ]

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ]
[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ]

....... خدای سکوت .......

تو به خدائی  ایمان داری که به یاکریم دانه می دهد.

و در زمین دانه می پروراند و به عیش ونوش خلق می پردازد.

اما من عشق و سکوت و اوج پرواز را ترجیح می دهم.

اما خدای من سکوت می کند و عشق می ورزد.

او هرچه خلایق بخواهند می دهد و  صبر می کند .

عشق   .........    می ورزد ،

او همیشه و همه جا با من است.

در دلم راه می رود.

گاهی بر دلم می خندد و گاهی هم اشک می ریزد.

در سختی و آسانی همراه من است.

او حتی سکوتم را می شنود .

شب ، روز ، صبح ، ظهر

تاریکی و روشنائی  ، همیشه و همیشه

در تاریکی پشت سرم می آید.

در روشنائی مرا می پاید.

و آنگاه کسی را که می خواهد به من گزندی رساند می رهاند.

و هرچه بخواهد به او می دهد.

و او را تا  بودن می رساند.

خدای من به من آموخته است که هیچ نخواهم

و من از او هیچ نمی خواهم

و او خود خواهد داد .

آنگاه که دلتنگی بر من غالب می آید.

به آرامی سر بر سینه من می گذارد.

و قلبم را نوازش می دهد.

و آنگاه که اشکم سرازیر می شود.

گونه هایم را نوازش می دهد.

و اشکهایم را تا بناگوشم می کشاند.

او خدائیست که از همه به من نزدیکتر است.

اصلا نزدیکی در بودنش معنا و مفهومی ندارد.

او درون من است.

او خود خود بودن من است.

روحم روانم و جانم اوست.

و او همیشه ساکت است.

گاهی آرام می خندد.

و گاهی می گرید.

و گاهی بر ادمیانی که همیشه می خواهند.

متعجب می شود .

نه از برای خواستنهایشان

بلکه  از باب پاسخ ندادنشان

او می گوید به آنان هرچه بخواهند می دهم

اما فقط صادق باشند ، مهربان باشند ،

رشک نورزند ،  و با هم باشند

اما آنان گوش نمی کنند .

و منم سکوت  می کنم

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت