دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

 

و عشق من......... ناصر 

ناصر جان

پنج شنبه است، می دانی این بار چقدر مرا آزردی؟ با مشقتی که برایم درست کردی هر جور شدفرم را به تهران رساندم، نیامدی همه جا دیدمت، لاکن قدمی     نیامدی. دوباره دست از پا درازتر به دزفول آمدم، آن هم نه به سادگی، بلکه با مشقت. لحظه لحظه های مسیر همراهم بودی، گوشه و کنار می نشستی، آخر چه می خواهی؟؟؟ چرا آزارم می دهی؟؟؟

تهران- دزفول را    صفا و مروه  می کنم و تو ذل زده لبخند می زنی . به مسخره گرفته ای مرا؟؟  تو که این قدر سنگدل نبودی، حالا تو خواب این و اون می ری، تو خواب من نمی یای؟ عیب نداره!! نیا.... اذیت کن.... منم تو را اذیت می کنم> نگو دستت بهم نمی رسه، چرا با گریه هام، با باران اشکم..... آنقدر در فراقت اشک می ریزم تا دلت بسوزه و نزدم آیی.... و چشمان ضعیف یعقوبیم را باز گشایی. حالا دیگه چرا می خندی؟؟.....

آره!... درسته!.... دلم نمی یاد.... جرئت هم ندارم....

ناصر جان.. حالا من هیچی... مادر و داداشات رو آرامش بده، آروم و قرار ندارن.....آروم و قرار ندارن.

30/04/1379

[ ۱۳٧٩/٤/۳٠ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

30/04/1379

و عشق من......... ناصر 

ناصر جان

پنج شنبه است، می دانی این بار چقدر مرا آزردی؟ با مشقتی که برایم درست کردی هر جور شدفرم را به تهران رساندم، نیامدی همه جا دیدمت، لاکن قدمی     نیامدی. دوباره دست از پا درازتر به دزفول آمدم، آن هم نه به سادگی، بلکه با مشقت. لحظه لحظه های مسیر همراهم بودی، گوشه و کنار می نشستی، آخر چه می خواهی؟؟؟ چرا آزارم می دهی؟؟؟

تهران- دزفول را    صفا و مروه  می کنم و تو ذل زده لبخند می زنی . به مسخره گرفته ای مرا؟؟  تو که این قدر سنگدل نبودی، حالا تو خواب این و اون می ری، تو خواب من نمی یای؟ عیب نداره!! نیا.... اذیت کن.... منم تو را اذیت می کنم> نگو دستت بهم نمی رسه، چرا با گریه هام، با باران اشکم..... آنقدر در فراقت اشک می ریزم تا دلت بسوزه و نزدم آیی.... و چشمان ضعیف یعقوبیم را باز گشایی. حالا دیگه چرا می خندی؟؟.....

آره!... درسته!.... دلم نمی یاد.... جرئت هم ندارم....

ناصر جان.. حالا من هیچی... مادر و داداشات رو آرامش بده، آروم و قرار ندارن.....آروم و قرار ندارن.

[ ۱۳٧٩/٤/۳٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

پس از مدت بیش از دو هفنه به منزل آمدم. از همان ابتدا بوی عشق به مشامم رسید. درب باز نمیشه، کلید را به آقای مسجدی دادم، درب را باز نمود. نمی خواهم خاطرت را آزرده کنم ولی گلهای باغچه همجون دل بیمارم افسرده بودند. با شلنگ عطش آن ها را سیراب نمودم. سلامتو رساندم!!!

پس از آن به دیدن یادگاری هایت رفتم. بوی مرگ می داد، هنوز اشک مرغان عشق خشک نشده و فنچ ها گوشه ای خمیده بودند، انگاری جون گرفتند و پیام می خواستند، دزدکی پیامتو رساندم غصه ام گرفته بودریا، اما خبری از بلبل های عاشق نبود، اون مرغ عشقی که بیشتر از همه او را دوست داشتی هم نبود، قبرستان بود، مرغ عشق و بلبلها مرده بودن ( مرغ عشق هم جون داده بود ) نمی دونی چه ماتمی بود!! تو چه کردی؟؟؟؟؟!!!!!

آرام آرام وارد خانه شدم، غبار غم همه جا را پر کرده بود، هر نقطه ای خیره می شدم، بلافاصله پیدات می کردم، باز ی گرگم به هوا تمام شد، قایم موشک هم تمام شد، چون هر جا می خواستم فوری پیدات می کردم، ولی نمی تونستی قایم بشی. نه پشت پرده، نه کمد، نه زیر میز ناهار خوری پیدات می کردم، دیگه تموم شد. برای اولین بار کشوی جادوئی تو رو باز کردم چقدر دیدنی بود حتی آنجا هم نتوانستی قایم شوی. در آلبوم عکست، در آلبوم تمبرت در قصه های کودکانه نوشته ات!!!!

روی تخت لم دادم با خیال اینکه خوابیده ای و نمی خواهم از خواب بیدارت کنم، اتاق را ترک کردم، گفتم آسوده بخواب، آسوده، آسوده، آسوده...............

به اندازه تمام هستی و تا تمام هستی دوستت دارم!!!

19/04/1379

[ ۱۳٧٩/٤/۱٩ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت