دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است

نه می توانم فریاد کنم و نه کسی را در اطرافم احساس می کنم که صدایش کنم کم کم در می یابم که در چاله ای نسبتا بزرگ افتاده ام کم کم با مشقت زیاد چشمم با باز می کنم همه چیز در اطراف تار و نیمه تاریک است و کم کم نگاهم را به اطراف نزدیک می اندازم و متوجه حضور د حد فاصل رود خانه و خاکریز دشمن درون چاله ای افتاده ام . خواستم حرکت کنم که صدائی محکم و با کریه فیاد زد مواظب باش و تکان نخود و از جایت بلند نشو . به سختی جواب دادم کمکم کن کمکم کن . ترا بخدا کمکم کنید . باز هم صدا بسختی به گوشم می رسید که کمکت می کنیم مقاومت کن و چیزی نیست الان کمکت می کنیم سعی کن مقاومت کنی . درد در همه وجودم ریشه دوانیده بود با سختی و مشقت زیاد دستم را به نزدیک صورت آورده و با ساعدم گوشه چشمم را مالیدم شاید بهتر بتوانم ببینم . و چشم باز کنم . آنقدر سخت و ناراحت کننده می گذشت که گوئی زمان متوقف شده است معلوم نبود الانی که می گفتند کی فرا می رسد . دور و برم را نگاهی انداختم گوئی در چاله ای قرار گرفته که اطرافم پر از مینهای گوجه ای و کتابی بود نگاهم به پای راستم افتاد خون فوران می کرد اثری از پنجخ و مچ پایم نبود و فاصله مچ پایم را تا ساق آن استخوان لخت شده بود . بسیار وحشتناک بود و غیر قابل تحمل با هر سختی و مشقتی بود نگاهم را به پای چپم انداختم تماما غرق در خون شده بود دست راستم نیز از این قرار ترکشهائی که به صورتم اثابت کرده بود مانع تمیز کردن صورتم می شدند تا ببینم و بفهمم که چکار باید بکنم و رمق از بدنم می رفت و تاب و توانم را از دست می دادم و من که سابقه مجروحیت داشتم و لحظات بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودم اینبار درمانده بودم که با این وضعیت چکار کنم. با هر مشقتی بود آستینم را با دست چپم که سالمتر و توتن داشت جدا کرده و محکم ساعد پای راستم را بستم تا لااقل بتوانم از خونریزی شدید جلو گیری کنم .اطرافم مملو از مین بود و نمی توانستم حرکت کنم و از طرفی رگبار تیرهای مستقیم نیروهای دشمن امان هر جنبنده ای را بریده بود . احساس درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد بطوری که تحمل آن برایم غیر ممکن می نمود . با هر مشقتی بود تعدادی از مینهای اطرافم را بهرداشته و یکی یکی به دور تر بخصوص داخل آب پرتاب می کردم که انفجاری دیگر را شاهد نباشم . همه وجودم را درد فرا گرفته بود با هر مشقتیکه شده خود را قدری به سمت عقب حرکت دادم . کم کم فریاد می کشیدم و طلب کمک می کردم و لی دریغ از پاسخی که به ندایم جواب بدهد و دریغ از توانی که به کمکم بیاید نیروهای دشمن که مین گذاری خود را موفق می دیدند که به نحو احسن عمل کرده است اینبار هلهله کنان رگبارهای خود را نثارما ن می کردند کم کم با هر مشقتی که بود خود را به پائین شکستگی رساندم و صدا می زوم و کمک می خواستم . متوجه شدم که یکی از بچه های همرامه بصورت سینه خیز خود را به بالای شکستگی رسانده اما از تیر مستقیم و رگبار دشمن در امان نیست . سعی می کرد که آرامشم دهد و دلگرم سختن می گفت و الان کمکت می کنم . نگران نباش حتما نجات خواهی یافت ، بچه ها برانکارد آورده اند نگران نباش الان به عقب تخلیه می شویم و غیره . حوصله ام از این همه حرافی به سر آمده بود و از درد به خود می پیچیدم . با ناراحتی و درد و رنج به او نهیب زدم کمک کن تا از این چاله بیرون بیایم و از این همه میدان مین خود را برهانم . او که نمی توانست به پائین بیاید و کمک کند ولی از پشت سر یقه ام را محکم گرفت و به سمت بالا می کشید و من که از پای راست محروم شده بودم با مقدار توانائی که در پای راستم مانده بود کمک می کردم و خود را به عقب هل می دادم و دائم مواظب میدان مین اطرافم بودم تا انفجاری دیگر رخ ندهد .

لحظه ها هر کدام به سالها مبدل شده بودند و کای از پیش نمی بردیم . با هر مشقت و سختی بود خود را به بالایدیواره و چاله رساندم و بصورت دراز کش سعی می کردم که حرکت کنم ، درحدود سه کیلومتر از نیروهای خودی فاصله داشتیم و من درمانده بودم که این سه کیلومتر را چگونه باید زیر دید و تیر دشمن به عقب بر گردم و تا آن موقع که به عقب برسم دیگر جنازه ای بیش نخواهم بود . محمود که یقه ام را محکم چسبیده بود و مرا ول نمی کرد و دائم گریه می کرد و می گفت ترا بخدا کمک کن از این مخمصه بیرون رویم ببین چیزی نمانده و الان می رسیم و با مشقت تمام مرا به روی زمین با سینه خیز می کشید و من هم کمک کی کردم . دست چپ و پای چپم و ضعیت بهتر ی داشتند و می توانیتم از آنها کمک بگیرم . از اینرو هردو با هم بصورت سینه خیز به سمت عقب حرکت می کردیم. گلوله بارانخمپاره دشمن هم شروع شده بود و نقطه به نقطه اطراف انفجار را گلوله می زدند . و هر لحظه احتمال انفجاری در نزدیکیمان می رفت تا باقیمانده ر مقمان را از بین ببرد . و خدا خدا می کردیم تا بتوانیم از این مهلکه جان سالم بدر بریم هر چند که روزگار پیش چشمانم تار تار شده بود و ابهامی عمیق در وجودم ریشه دوانیده بود که مگر من می توانم با این وضعیت کنار بیایم و مگر من آرام و قرار داشتم تا بتوانم این شرایط جدید را تحمل کنم . گاهی فریادی از درون خطابم می کرد که آیا می توانی ادامه دهی حال اکنون که این همه جراحت و نقص عضو را با جان خریده ای . اندکی سست می شدم و بازگشتم را بیفایده و بی خاصیت می دیدم . تمام دردها از یکسو و ناامیدی در رسیدن به عقبه از سوئی و یاس و نومیدی اینگونه باز گشتن از سوئی دیگر وجودم را می آزرد و نمی توانستمتحمل کنم زخم خورده ای بلا تکلیف بین مرگ و زندگی بودم نمی دانستم چه بکنم و چگونه جان خویش برهانم .

ای زمان تو شاهد باش که من از هیچ کوششی دریغ برای دفاع از حق و حقیقت فرو گذار ننمودم - و ای زمین تو شاهد باش که تازه از زخم جراحات قبل باز گشته و در سرزمین درد و رنجی دیگر از مناطق اشغال شده ات قدم گذاشتم . تن رنجورم را سپر بلای میهن و مردمم در راه آرمان و هدفم نمودم . ای اشکها شاهد باشید که در حسرتی جانکاه از رفتن و دردی غیر قابل تحمل از ماندن به سراغتان نیامدم و حسرت یک آخ را هم بدل دشمن گذاشتم . و ای عشق تو شاهد باش که دیوانه وار به سوی گمشده ام اوج گرفته و بار سنگین تردید و دودلی نتوانست از حرکت بازم دارد و با همه وجود بسویش به پرواز در آمدم . ای دردها شمارا بخدایتان قسم می دهم تمام همت خود را بکار بندید تا شاید بتوانید بر اراده طوفانیم غالب شده و وجودم را با یک اظهار عجز و نا توانی آلوده کنید . لاشخوران آسمان را بزمیو شور و حالی است . امشب را می خواهند به میهمانی کرد هم بیایند و برتن رنجورم چنگ و منقار زنند . آسمان خود را بیش از حد به زمین نزدیک کرده گوئی می خواهد قفس وجودم را هرچه تنگتر و تنگتر کند . هرگز تصور نمی کردم که روزی به اینصورت بین بودن و نبودن دست و پا زده و آرزوی هیچکدام را نداشته باشم . از یکسو بودنی به اینصورت مفلوک و نا کار آمد و از سوئی ترس از مرگ و آینده ای بسیار مبهم از پرونده ای تاریک .

با همه مشقت و ناتوانی خود را به کمک محمود چند متری به عقب کشاندیم و از تیر اندازی های مداوم دشمن نیز کاسته شده بود محمود نشست و بدون سرو صدا و اشاره گفت خود را به به پشت من بینداز و با هر مکافاتی بود این کار را کردم و بصورت نیم خیز مقداری دیگر از راه راپشت سر گذاشتیم تا به بچه های تامین رسیدیم . یکی از افراد گروه سراسیمه خود را به عقبه رسونده و برانکارد آوزپرده بود و آقای پالیزبان که مسول خط پدافندی بود هم خود را به محل درگیری رسانده بود او فردی دانا و توانمند و پر کار بود وبه سرعت کارها را راست وریست می کرد . تقریبا خونی در بدنم نمانده بود و تشنج بر تمام پیکرم مسلط شده بود و بصورت یک خط در میان بیحال می شدم - یکی از بچه های پست امداد به هر صورت ممکن باد پیچی می کرد و علی بیباک هم برای کاستن گرما چفیه خود را خیس می کرد و بر پیشانی و گاهی صورتم می مالید قطعه ای از پاشنه ام بوسیله نواری نازک از ساق پایم آویزان بود و همانند پاندولی حرکت می کرد و این حرکت برایم مرگ آور شده بود به بیباک گفتم ترو بخدا این یک تیکه را هم قطع کنید که جانم را به لب رسانده و آزارم می دهد . او دائم گریه می کرد و بر جان و جسم من افسوس می خورد . عطش و تشنگی برهمه وجودم مسلط شد و درخواست قطره ای آب را می نمودم - بیباک همان چفیه نمناک را بر روی لبانم کشید . با ناله توئم درد و رنج و صدای بلند گفتم کمی آب به من دهید .

پالیزبان گفت الان آب برایت مناسب نیست بهتر است تحمل کنی - سختی راه تمام شده است و به آخرای راه رسیده ایم کمی دیگر تحمل کن. کم کم بیهوش می شدم و کم و بیش افراد را بصورت تار و تاریک می دیدم . با هر سختی و جانکندنی بود به عقبه رسیدیم

بیمارستان پایگاه چهارم شکاری دزفول

و آمبولانس آماده و انتظار می کشید ، به محض دیدن آمبولانس اولین درخواستم قطره ای آب بود که عطش جانم را فرو نشاند ولی پرستاران و همراهان امتناع می کردند . درد دیگر برایم تاب و توانی نگذاشته بود و برایم طاقت فرسا شده بود که گرمی آمپولی بر پیکر زخم خورده ام آرامشی دمید و آرام و بی حرکت دراز کشیده و وارد آمبولانس شدم . به بیمارستان رسیدم . اثر آمپول مسکن مرا بدون دغدغه به بیمارستان پایگاه چهارم شکاری رساند . ولی کم کم درد بر مسکن ها برتری و غالب گشت لحضه ها به کندی که گوئی قرنهای متمادی هستند می گذشت . علاوه بر پای راستم که قطع شده بود ، پای چپ و دست راستم هم آسیب فراوان دیده بودند . لبانم خشکی طاقت فرسائی داشت و با اشاره و تکان دادن دست طلب آب می کردم . با اینکه درک درست و حسابی از دور و برم نداشتم ولی در می یافتم که پرسنل بیمارستان سراسیمه به هر طرفی می روند و ابزار و لوازم لازم را تهیه می کردند .

[ ۱۳۸٦/۱٠/٢٩ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ امید مهاجر ]

حماسه عاشورا

عاشورا سراپرده راز . ناصیران

در زمان سيّدالشّهداء(عليه‏الصّلاةوالسّلام) آن فداكارى و شهادت بزرگ، ارزش مضاعف داشت؛ چون حقيقتاً در آن روزها محصول زحمات پيامبر(ص) در حال از بين رفتن بود و فداكارى حسين‏بن‏على(ع) و ياران آن بزرگوار، مانع از چنين كارى شد.

بعضى از زمانها اين گونه است كه مجاهدت در راه خدا و شهادت در راه او، ارزش مضاعف دارد و دو برابر و چند برابر است. مثلاً يك ظرف آب گوارا كه در حالت طبيعى هم با ارزش است، اما در يك تابستان گرم، آن هم براى انسانى كه مدتى تشنگى كشيده، بخصوص اگر آن انسان بيمار هم بوده و در جايى باشد كه آب در آن‏جا كم است، اين يك ظرف آب گوارا چند برابر ارزش پيدا مى‏كند. بنابراين، همه جا قيمتها يكسان نيست، بلكه شرايط متفاوت است.

يقيناً يكى از مناسبتهاى مهم جمهورى اسلامى - كه بسيار هم داراى تناسب است - همين روز اسرا و مفقودان است كه با خاطره‏ى تاريخى آن مناسبت دارد. همه مى‏دانيد كه در روز يازدهم محرّم، يكى از عظيمترين فاجعه‏هاى تاريخ اسلام به وقوع پيوست. اسارتى اتفاق افتاد كه نظير آن را ديگر ملت و تاريخ اسلام نديد و به آن عظمت هم نخواهد ديد. كسانى اسير شدند كه از خاندان وحى و نبوّت و عزيزترين و شريفترين انسانهاى تاريخ اسلام بودند. زنانى در هيأت اسارت در كوچه و بازارها گردانده شدند كه شأن و شرف آنها در جامعه‏ى اسلامىِ آن روز نظير نداشت. كسانى اين عزيزان را به اسارت گرفتند كه از اسلام بويى نبرده بودند و با اسلام رابطه‏يى نداشتند و خبيث ترين و پليدترين انسانهاى زمان خودشان بودند. در روز يازدهم محرّم، خاندان پيامبر و على‏بن‏ابى‏طالب(عليهم‏السّلام) به اسارت دچار شدند و اين خاطره به‏عنوان يكى از تلخترين خاطره‏ها، براى ما تا امروز و تا آخر مانده و خواهد ماند.

البته، اسارتِ آن روز با اسارتِ امروز فرق داشت. اسارتِ امروز همين است كه سربازى، افسرى، رزمنده‏يى يا - وقتى اسير گيرنده رژيم منحوسى مثل رژيم بعث باشد - غيرنظامى‏يى، مدتى در زندان و اسارتگاه قرار مى‏گيرد و از اهل و خاندان خود دور مى‏ماند. البته سخت است؛ اما با اسارتِ آن روز، از زمين تا آسمان فرق دارد. در روز يازدهم محرّم، اسارت دسته جمعىِ زنان و كودكان و مردانى كه باقى مانده بودند، بود؛ اساراتى توأم با تحقير و اهانت و گرسنگى‏دادن و سرمادادن و گرمادادن و اذيت كردن و در كوچه و بازار گرداندن و در سخت‏ترين شرايط آنها را نگهداشتن و شماتت كردن و از اين قبيل.

 

به نظر بنده، موضوع عاشورا، از اين جهت كمال اهميت را دارد كه فداكارى و از خودگذشتگى‏اى كه در اين قضيه انجام گرفت، يك فداكارى استثنايى بود. از اوّل تاريخ اسلام تا امروز، جنگها و شهادتها و گذشتها، هميشه بوده است و ما هم در زمان خودمان، مردم زيادى را ديديم كه مجاهدت كردند و از خود گذشتگى به خرج دادند و شرايط سختى را تحمّل كردند. اين همه شهدا، اين همه جانبازان، اين همه اسراى ما، آزادگان ما، خانواده‏هايشان و بقيه كسانى كه در سالهاى بعد از انقلاب يا اوان انقلاب فداكارى كردند، همه جلوِ چشم ما هستند. در گذشته هم حوادثى بوده است و در تاريخ آنها را خوانده‏ايد. اما، هيچ كدام از اين حوادث، با حادثه عاشورا قابل مقايسه نيست؛ حتّى شهادت شهداى بدر و احد و زمان صدراسلام. انسان تدبّر كه مى‏كند، مى‏فهمد چرا از زبان چند نفر از ائمّه ما عليهم‏السّلام، نقل شده است كه خطاب به سيدالشهدا عليه‏الصّلاةوالسّلام فرموده‏اند: «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه»؛ يعنى هيچ حادثه‏اى مثل حادثه تو و مثل روز تو نيست. چون عاشورا يك واقعه استثنايى بود. لُبّ و جوهر حادثه عاشورا اين است كه در دنيايى كه همه جاى آن را ظلمت و فساد و ستم گرفته بود، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام براى نجات اسلام قيام كرد و در اين دنياى بزرگ، هيچ‏كس به او كمك نكرد! حتّى دوستان آن بزرگوار، يعنى كسانى كه هر يك مى‏توانستند جمعيتى را به اين ميدان و به مبارزه با يزيد بكشانند، هر كدام با عذرى، از ميدان خارج شدند و گريختند! ابن‏عبّاس يك‏طور؛ عبداللَّه‏بن‏جعفر يك‏طور؛ عبداللَّه‏بن‏زبير يك‏طور؛ بزرگان باقى‏مانده از صحابه و تابعين يك‏طور... شخصيتهاى معروف و نام و نشان‏دار و كسانى كه مى‏توانستند تأثيرى بگذارند و ميدان مبارزه را گرم كنند، هر كدام يك‏طور از ميدان خارج شدند. اين، در حالى بود كه هنگام حرف زدن، همه از دفاع از اسلام مى‏گفتند. اما وقتى نوبت عمل رسيد و ديدند كه دستگاه يزيد، دستگاه خشنى است؛ رحم نمى‏كند و تصميم بر شدّت عمل دارد، هركدام از گوشه‏اى فرار كردند و امام حسين عليه السّلام را در صحنه تنها گذاشتند. حتى براى اين‏كه كار خودشان را توجيه كنند، خدمت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام آمدند و به آن بزرگوار اصرار كردند كه «آقا، شما هم قيام نكنيد! به جنگ با يزيد نرويد!»

 

در زندگى حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، يك نقطه برجسته، مثل قلّه‏اى كه همه دامنه‏ها را تحت‏الشّعاع خود قرارمى‏دهد، وجود دارد و آن عاشوراست. در زندگى امام حسين عليه‏السّلام، آن‏قدر حوادث و مطالب و تاريخ و گفته‏ها و احاديث وجود دارد، كه اگر حادثه كربلا هم نمى‏بود، زندگى آن بزرگوار مثل زندگى هريك از ائمّه ديگر، منبع حِكَم و آثار و روايات و احاديث بود. اما قضيه عاشورا آن‏قدر مهم است كه شما از زندگى آن بزرگوار، كمتر فراز و نشانه ديگرى را به‏خاطر مى‏آوريد. قضيه عاشورا هم آن‏قدر مهم است كه به زبان اين زيارتى كه امروز - روز سوم - وارد است، يااين دعايى كه امروز وارد است، درباره حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، چنين آمده است كه «بكته السماء و من فيها والارض و من عليها ولمّايطألا بتيْها». هنوز پا به اين جهان نگذارده، آسمان و زمين بر حسين عليه‏السّلام، گريستند. قضيه اين‏قدر حائز اهميت است. يعنى ماجراى عاشورا و شهادت بزرگى كه در تاريخ بى‏نظير است، در آن روز اتّفاق افتاد. اين، جريانى بود كه چشمها به آن بود. به راستى اين چه قضيه‏اى بود كه از پيش تقدير شده بود؟ «الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته. » قبل از اين‏كه حسين‏بن‏على عليه‏السلام چهره بنمايد، با شهادت ناميده و خوانده مى‏شد. به‏نظر مى‏رسد كه در اين‏جا رازى وجود دارد، كه براى ما آموزنده است.

البته در باب شهادت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، بسيار سخن گفته شده است - سخنان خوب و درست - وهر كس به‏قدر فهم خود، از اين ماجرا چيزى فهميده است. بعضى او را به طلب حكومت محدود كردند؛ بعضى او را در قالب مسائل ديگر كوچك كردند و بعضى هم ابعاد بزرگترى از او را شناختند و گفتند و نوشتند؛ كه آنها را نمى‏خواهم عرض كنم. مطلبى كه مى‏خواهم عنوان كنم، اين است كه خطراتى كه اسلام را به عنوان يك پديده عزيز تهديد مى‏كند، از قبل از پديد آمدن و يا از آغاز پديد آمدنش از طرف پروردگار، پيش‏بينى شده است و وسيله مقابله با آن خطرات هم ملاحظه شده و در خودِ اسلام و در خودِ اين مجموعه، كار گذاشته شده است. مثل يك بدن سالم، كه خداى متعال قدرت دفاعى‏اش را در خودِ آن كار گذاشته است، يا مثل يك ماشين سالم، كه مهندس و سازنده آن، وسيله تعميرش را با خود آن همراه كرده است.

اسلام يك پديده است و مثل همه پديده‏ها، خطراتى آن را تهديد مى‏كند و وسيله‏اى براى مقابله لازم دارد. خداى متعال اين وسيله را، در خودِ اسلام گذاشت.

امّا آن خطر چيست؟ دو خطر عمده، اسلام را تهديد مى‏كند كه يكى خطر دشمنان خارجى و ديگرى خطراضمحلال داخلى است. دشمن خارجى يعنى كسى كه از بيرون مرزها، با انواع سلاحها، موجوديّت يك نظام را با فكرش و دستگاه زيربنايىِ عقيدتى‏اش و قوانينش و همه چيزش هدف قرار مى‏دهد، كه شما در مورد جمهورى اسلامى، اين را به چشم ديديد و گفتند كه «ما مى‏خواهيم نظام جمهورى اسلامى را از بين ببريم». دشمنانى بودند از بيرون، و تصميم گرفتند كه اين نظام را از بين ببرند. از بيرون يعنى چه؟ نه از بيرون كشور. از بيرون نظام؛ ولو در داخل كشور.

دشمنانى هستند كه خودشان را از نظام، بيگانه مى‏دانند و با آن مخالفند. اينها بيرونند. اينها غريبه‏اند. اينها براى اين‏كه نظامى را نابود كنند و از بين ببرند، تلاش مى‏كنند. با شمشير، با سلاح آتشين، با مدرنترين سلاحهاى مادّى، و با تبليغات و پول و هرچه كه در اختيارشان باشد.

اين، يك نوع دشمن است. دشمن و آفت دوم، آفتِ «اضمحلال درونى» است. يعنى در درون نظام، كه اين مال غريبه‏ها نيست؛ اين مالِ خوديهاست. خوديها ممكن است در يك نظام، بر اثر خستگى، بر اثر اشتباه در فهم راه درست، بر اثر مغلوب احساسات نفسانى شدن و بر اثر نگاه كردن به جلوه‏هاى مادّى و بزرگ انگاشتن آنها، ناگهان در درون، دچار آفت‏زدگى شوند. اين، البته خطرش بيشتر از خطر اوّلى است. اين دو نوع دشمن - آفت برونى و آفت درونى - براى هر نظامى، براى هر تشكيلاتى و براى هر پديده‏اى وجود دارد. اسلام براى مقابله با هر دو آفت، علاج، معيّن كرده و جهاد را گذاشته است. جهاد، مخصوص دشمنان خارجى نيست. «جاهدالكفّارو المنافقين» منافق، خودش را در درون نظام قرار مى‏دهد. لذا با همه اينها بايد جهاد كرد. جهاد، براى دشمنى است كه مى‏خواهد از روى بى‏اعتقادى و دشمنى با نظام، به آن هجوم بياورد. همچنين، براى مقابله با آن تفكّك داخلى و از هم پاشيدگى درونى، تعاليم اخلاقى بسيار با ارزشى وجود دارد كه دنيا را به‏طور حقيقى به انسان مى‏شناساند و مى‏فهماند كه «اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب ولهووزينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد» تا آخر. يعنى اين زر و زيورها، اين جلوه‏ها و اين لذّتهاى دنيا اگرچه براى شما لازم است؛ اگرچه شما ناچاريد از آنها بهره ببريد؛ اگرچه زندگى شما وابسته به آنهاست و در اين شكّى هم نيست و بايد آنها را براى خودتان فراهم كنيد؛ اما بدانيد كه مطلق كردن اينها و چشم بسته به دنبال اين نيازها حركت كردن و هدفها را به فراموشى سپردن، بسيار خطرناك است.

اميرالمؤمنين عليه‏السّلام، شير ميدان نبرد با دشمن است و هنگامى كه سخن مى‏گويد آدم انتظار دارد نصف بيشتر سخنان او راجع به جهاد و جنگ و پهلوانى و قهرمانى باشد؛ اما وقتى در روايات و خطب نهج‏البلاغه او نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم اغلب سخنان و توصيه‏هاى آن حضرت راجع به زهد و تقوا و اخلاق و نفى و تحقير دنيا و گرامى شمردن ارزشهاى معنوى و والاى بشرى است. ماجراى امام حسين عليه‏السّلام، تلفيق اين دو بخش است. يعنى آن‏جايى‏كه هم جهاد با دشمن و هم جهاد با نفس، در اعلى‏ مرتبه آن تجلّى پيدا كرد، ماجراى عاشورا بود. يعنى خداى متعال مى‏داند كه اين حادثه پيش مى‏آيد و نمونه اعلايى بايد ارائه شود و آن نمونه اعلى‏، الگو قرار گيرد. مثل قهرمانهايى كه در كشورها، در يك رشته مطرح مى‏شوند، و فرد قهرمان، مشوّق ديگران در آن رشته از ورزش مى‏شود. البته، اين يك مثال كوچك براى تقريب به ذهن است. ماجراى عاشورا عبارت است از يك حركت عظيمِ مجاهدت‏آميز در هر دو جبهه. هم در جبهه مبارزه بادشمن خارجى و برونى؛ كه همان دستگاه خلافت فاسد و دنياطلبانِ چسبيده به اين دستگاه قدرت بودند و قدرتى را كه پيغمبر براى نجات انسانها استخدام كرده بود، آنها براى حركت در عكس مسير اسلام و نبىّ مكرّم اسلام صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم مى‏خواستند، و هم در جبهه درونى، كه آن روز جامعه به‏طور عموم به سمت همان فساد درونى حركت كرده بود.

اين نكته به نظر من مهمتر است: برهه‏اى از زمان گذشته بود. دوران سختيهاى اوليه كار طى شده بود. فتوحاتى انجام شده بود. غنايمى به دست آمده بود. دايره كشور وسيعتر شده بود. دشمنان خارجى، اين‏جا و آن‏جا سركوب شده بودند. غنايم فراوانى در داخل كشور به جريان افتاده بود. عدّه‏اى پولدار شده بودند و عدّه‏اى در طبقه اشراف قرار گرفته بودند. يعنى بعد از آن‏كه اسلام، اشرافيّت را قلع و قمع كرده بود، يك طبقه اشراف جديد در دنياى اسلام به وجود آمد. عناصرى با نام اسلام، با سمَتها و عناوين اسلامى - پسر فلان صحابى، پسر فلان يار پيغمبر، پسر فلان خويشاوند پيغمبر - در كارهاى نا شايست و نامناسب وارد شدند، كه بعضى از اينها، اسمهايشان در تاريخ ثبت است. كسانى پيدا شدند كه براى مهريه دخترانشان، به جاى آن مهرالسّنه چهارصدوهشتاد درهمى كه پيغمبراكرم صلى‏اللَّه عليه‏وآله‏وسلّم و اميرالمؤمنين عليه السّلام و مسلمانان صدراسلام مطرح مى كردند، يك ميليون دينار؛ يك ميليون مثقال طلاى خالص قرار دادند! چه كسانى؟ پسران صحابيهاى بزرگ، مثلاً مصعب‏بن‏زبير و از اين قبيل. وقتى مى‏گوييم فاسد شدن دستگاه از درون، يعنى اين. يعنى افرادى در جامعه پيدا شوند كه بتدريج بيمارى اخلاقى مسرى خود - دنيازدگى و شهوت‏زدگى - را كه متأسفانه مهلك هم هست، همين‏طور به جامعه منتقل كنند. در چنين وضعيتى، مگر كسى دل و جرأت يا حوصله پيدامى كردكه به سراغ مخالفت با دستگاه يزيدبن‏معاويه برود؟! مگر چنين چيزى اتّفاق مى‏افتاد؟ چه كسى به فكر اين بود كه با دستگاه ظلم و فساد آن‏روز يزيدى مبارزه كند؟ در چنين زمينه‏اى، قيام عظيم حسينى به‏وجود آمد، كه هم با دشمن مبارزه كرد و هم با روحيه راحت‏طلبىِ فسادپذيرِ روبه تباهىِ ميانِ مسلمانانِ عادّى و معمولى. اين مهم است. يعنى حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، كارى كرد كه وجدان مردم بيدار شد. لذا شما مى‏بينيد بعد از شهادت امام حسين عليه‏السّلام، قيامهاى اسلامى يكى پس از ديگرى به وجود آمد. البته سركوب شد؛ امّا مهم اين نيست كه حركتى از طرف دشمن سركوب شود. البته تلخ است؛ اما تلختر از آن، اين است كه يك جامعه به جايى برسد كه در مقابل دشمن، حالِ عكس‏العمل نشان دادن پيدا نكند. اين، خطرِ بزرگ است.

حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، كارى كرد كه در همه دورانهاى حكومت طواغيت، كسانى پيدا شدند و با اين‏كه از دوران صدراسلام دورتر بودند، اراده‏شان از دوران امام‏حسن‏مجتبى عليه‏السّلام، براى مبارزه با دستگاه ظلم و فساد بيشتر بود. همه هم سركوب شدند. از قضيه قيام مردم مدينه كه به «حَرّه» معروف است، شروع كنيد تا قضاياى بعدى و قضاياى توّابين و مختار، تا دوران بنى‏اميّه و بنى‏عبّاس، مرتّب در داخل ملتها قيام به‏وجود آمد. اين قيامها را چه كسى به‏وجود آورد؟ حسين‏بن‏على عليه‏السّلام. اگر امام حسين عليه‏السّلام قيام نمى‏كرد، آيا روحيه تنبلى و گريز از مسؤوليت تبديل به روحيه ظلم ستيزى و مسؤوليت‏پذيرى مى‏شد؟ چرا مى‏گوييم روحيه مسؤوليت‏پذيرى مرده بود؟ به دليل اين‏كه امام حسين عليه‏السلام، از مدينه كه مركز بزرگزادگانِ اسلام بود، به مكه رفت. فرزند عباس، فرزند زبير، فرزند عمر، فرزند خلفاى صدراسلام، همه اينها در مدينه جمع بودند و هيچ‏كس حاضر نشد در آن قيام خونين و تاريخى، به امام حسين عليه السلام كمك كند.

پس، تا قبل از شروع قيام امام حسين عليه‏السلام، خواص هم حاضر نبودند قدمى بردارند. اما بعد از قيام امام حسين عليه‏السلام، اين روحيه زنده شد. اين، آن درس بزرگى است كه در ماجراى عاشورا، در كنار درسهاى ديگر بايد بدانيم. عظمت اين ماجرا اين است. اين‏كه «الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته»؛ اين‏كه از قبل از ولادت آن بزرگوار «بكته السماء و من فيها والارض و من عليها»؛ حسين‏بن‏على عليه‏السلام را در اين عزاى بزرگ مورد توجّه قرار دادند و عزاى او را گرامى داشتند و به تعبير اين دعا يا زيارت، بر او گريه كردند، به اين خاطر است. لذا شما امروز وقتى نگاه مى‏كنيد، اسلام را زنده شده حسين‏بن‏على عليه‏السلام مى دانيد. او را پاسدارِ اسلام مى‏دانيد. تعبير «پاسدار» تعبير مناسبى است. پاسدارى، آن وقتى است كه دشمن وجود دارد. اين دو دشمن - دشمن خارجى، و آفت اضمحلال درونى - امروز هم وجود دارد و شما پاسداريد. مبادا گمان شود كه دشمن در خواب است! مبادا گمان شود كه دشمن از دشمنى منصرف است! چنين چيزى ممكن نيست.

 

اساس دين با عاشورا پيوند خورده و به بركت عاشورا هم باقى مانده است. اگر فداكارىِ بزرگِ حسين‏بن‏على عليه‏السّلام نمى‏بود - كه اين فداكارى، وجدان تاريخ را به كلّى متوجّه و بيدار كرد - در همان قرن اول يا نيمه قرن دوم هجرى، بساط اسلام به كلّى برچيده مى‏شد. قطعاً اين‏گونه است. اگر كسى اهلِ مراجعه به تاريخ باشد و حقايق تاريخى را ملاحظه كند، اين را تصديق خواهد كرد. چيزى كه وجدان جامعه اسلامى را در آن زمان برآشفت واسوه و الگويى براى بعديها شد، همين حادثه عجيبى بود كه تا آن روز در اسلام سابقه نداشت. البته، بعد از آن، نظاير بسيارى پيدا كرد؛ اما هيچ كدام از آن نسخه‏ها، مطابق اصل نبود. امّت اسلام، شهيدان زيادى داد. شهداى دستجمعى داد. اما هيچ كدام به‏پاى حادثه عاشورا نرسيد. حادثه عاشورا، در اوج قلّه فداكارى و شهادت باقى ماند و همچنان تا قيامت باقى خواهد ماند. «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه.» ما شيعيان، از اين حادثه، خيلى بهره برده‏ايم. البته غير شيعه هم، استفاده كرده‏اند. امروز، در كشور مصر، مسجد «رأس‏الحسين» - آن‏جا كه خيال مى‏كنند سر مقدّس آن بزرگوار مدفون است - محل تجمّع عواطف مردمِ محبِ‏ّ اهل بيتِ مصر است. ملت مصر، ملت خوبى است. كار به رژيم و دولت آن كشور نداريم. ملتْ محبِّ اهلِ بيت است. همه‏جاى دنيا، متأثر از اين واقعه‏اند؛ اما شيعه از اين واقعه يك استفاده فوق‏العاده كرده است. ما دين را به‏وسيله اين‏حادثه حفظ كرديم؛ احكام را براى مردم بيان كرديم؛ عواطف مردم را در خدمت دين و ايمان قرار داديم. «ما» كه مى‏گوييم يعنى طايفه روحانيون و مبلّغين، در طول چند قرن گذشته. آخرين بركت عظيم حادثه كربلا همين انقلاب شكوهمند ماست. اگر حادثه كربلا و اسوه‏گيرى از آن نبود، اين انقلاب پيروز نمى‏شد. امام بزرگوارمان كه در محرّم سال 57 فرمودند «ماهى كه خون بر شمشير پيروز است»، اين خط و اين درس را از محرّم دادند. سراغ جنگ هم كه برويد همين است.

 

يك خصوصيت اين است كه حركت حسين‏بن‏على، حركتى خالصاً، مخلصاً و بدون هيچ شائبه، براى خدا و دين و اصلاح جامعه مسلمين بود. اين، خصوصيت اوّل كه خيلى مهم است. اين‏كه حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاةوالسّلام فرمود: «انّى لم اخرج اشراً ولابطراً ولاظالماً ولامفسداً» خودنمايى نيست؛ خود نشان دادن نيست؛ براى خود، چيزى طلبيدن نيست؛ نمايش نيست. ذرّه‏اى ستم و ذرّه‏اى فساد، در اين حركت نيست. «و انما خرجت، لطلب الاصلاح فى امّة جدّى.» اين، نكته بسيار مهمّى است. انّما: فقط! يعنى هيچ قصد و غرض ديگرى، آن نيّت پاك و آن ذهن خورشيدگون را مكدّر نمى‏كند. قرآن كريم، وقتى كه در صدر اسلام با مسلمانان سخن مى‏گويد، مى‏فرمايد: «ولاتكونوا كالّذين خرجوا من ديارهم بطراً ورئاءالنّاس» و اين‏جا امام حسين عليه‏السّلام مى‏گويد: «انّى لم اخرج اشراً ولابطراً.»

دو خطّ است؛ دو جريان است. در آن‏جا قرآن مى‏گويد: «مثل آنها نباشيدكه از روى غرور و خودخواهى و نفس‏پرستى حركت كردند.» يعنى چيزى كه در آن نوعِ حركت نيست، اخلاص است. يعنى از حركتِ خطّ فاسد، فقط «خود» و فقط «من»، مطرح است. «ورئاءالنّاس.» خودش را آرايش كرده، بر اسب قيمتى سوار شده، جواهرات به خودش آويزان كرده، رجزهايى خوانده است و خارج مى‏شود. به كجا؟ به ميدان جنگ. اتّفاقاً ميدان جنگ هم ميدانى است كه همين آدم و دهها مثل او در آن به خاك هلاك خواهند غلتيد. خارج شدن چنين آدمى، اين‏گونه است. فقط در او نفْس وجود دارد.

اين، يك طرف. بهترين نمونه در نقطه مقابلش هم حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاةوالسّلام است كه در او، خودخواهى و خود و من و منافع شخصى و قومى و گروهى وجود ندارد. اين، اوّلين خصوصيت نهضت حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاةوالسّلام است. در آن كارى كه انجام مى‏دهيم، هرچه مايه اخلاص در من و شما بيشتر باشد، آن كار، ارزش بيشترى پيدا مى‏كند. هرچه از قطب اخلاص دور شويم، به سمت قطب خودپرستى و خودخواهى و براى خودكاركردن و به فكر خود بودن و منافع شخصى و قومى و نظاير آن نزديك شده‏ايم كه يك طيف ديگر است. بين آن اخلاص مطلق و خودخواهى مطلق، يك ميدان وسيع است. هر چه از آن‏جا به اين طرف نزديكتر شويم، ارزش كار ما كمتر مى‏شود؛ بركتش كمتر مى‏شود؛ ماندگارى‏اش هم كمتر مى‏شود. اين، خاصيت اين قضيه است. هر چه ناخالصى در اين جنس باشد، زودتر فاسد مى‏شود. اگر ناب باشد، هرگز فاسد نمى‏شود. حالا اگر بخواهيم به محسوسات مثال بزنيم، اين آلياژ اگر صددرصد طلا باشد، فاسد شدنى نيست؛ زنگ خوردنى نيست. امّا به هر اندازه كه مس و آهن و بقيه مواد كم قيمت داخل اين آلياژ باشد، فساد آن و از بين رفتنش بيشتر است. اين يك قاعده كلّى است.

اين، در محسوسات است. اما در معنويّات، اين موازنه‏ها بسيار دقيقتر است. ما به حسب ديد مادّى و معمولى، نمى‏فهميم. اما اهل معنا و بصيرت، مى‏فهمند. نقّاد اين قضيه، صرّاف و زرگر اين ماجرا، خداى متعال است. «فانّ الناقد بصير.» اگر يك سرسوزن ناخالصى در كار ما باشد، به همان اندازه آن كار كم ارزش مى‏شود و خدا، از ماندگارى آن مى‏كاهد.

خداى متعال، ناقد بصيرى است. كار امام حسين عليه‏الصّلاةوالسّلام، از كارهايى است كه يك سر سوزن ناخالصى در آن نيست. لذا شما مى‏ببينيد اين جنس ناب، تا كنون مانده است و تا ابد هم خواهد ماند. چه كسى باور مى‏كرد بعد از اين‏كه اين عدّه، غريبانه در آن بيابان كشته شدند، بدنهايشان را همان جا به خاك سپردند، آن همه تبليغات عليه‏شان كردند، آن‏طور تار و مارشان كردند و بعد از شهادتشان مدينه را به آتش كشيدند - داستان حَرّه، كه سال بعد اتّفاق افتاد - و اين گلستان را زير و رو و گلهايش را پرپر كردند، ديگر كسى بوى گلاب از اين گلستان بشنود؟! با كدام قاعده مادّى جور در مى‏آيد، كه برگ گلى از آن گلستان در اين عالم طبيعت بماند؟! اما شما مى‏بينيد كه هر چه روزگار گذشته، عطر آن گلستان، دنيا را بيشتر برداشته است. كسانى هستند كه قبول ندارند پيغمبر جدّ او و حسين‏بن‏على دنباله‏رو راه اوست؛ اما حسين را قبول دارند! پدرش على را قبول ندارند، امّا او را قبول دارند! خدا را قبول ندارند -خداى حسين‏بن على را قبول ندارند - اما در مقابلِ حسين‏بن‏على، سر تعظيم فرود مى‏آورند! اين، نتيجه همان خلوص است. در انقلاب بزرگ ما هم، جوهر خلوص مايه ماندگارى آن شده است؛ همان فلز نابى كه امام بزرگوار، مظهرش بود.

حالا شما برگرديد به خاطره‏هايتان و به ياد بياوريد آن بيابانها را، آن گرماها را، آن رعبها و خوفهاى ميدان جنگ را، آن خطر دم‏به‏دم را، آن سرماى قلّه‏هاى پربرف را، آن محاصره شدنها را، آن بى‏نيرويى را - كه جوش مى‏زديد براى عدّه‏اى نيرو - آن نداشتن تجهيزات را - كه دنبال يك تفنگ و يك خمپاره، آن‏قدر مى‏دويديد - و احساس آن روزها را در ذهنتان مجسّم كنيد. آن وقت مى‏فهميد كه چرا اين همه، عليه اين انقلاب توطئه شده است و هنوز هم مى‏شود؛ در عين حال، اين درخت، استوار ايستاده است.

همين جوهر است كه آن را حفظ كرده است. اخلاص امام و اين ملت و بخصوص اخلاص رزمندگانى بود كه در ميدانهاى جنگ حضور داشتند و شما جزو بهترينها و جزو نمونه‏هاى كاملش هستيد. اين، يك نكته و جريان و سرخطّى است كه همه ما بايد دائم به آن توجّه داشته باشيم و بنده، بيشتر از شما محتاج توجّه به اين نكته هستم.

يك نكته ديگر - كه آن هم در مجموعه نهضت حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاةوالسّلام، خيلى مهمّ است و با توجّه به وضع امروز ما، به يك معنا به قوّت نيروى اخلاص برمى‏گردد - اين است كه در هيچ حادثه‏اى از حوادث خونبار صدر اسلام، به اندازه حادثه كربلا، غربت و بى‏كسى و تنهايى وجود نداشته است. اين، تاريخ اسلام است. هر كس مى‏خواهد نگاه كند. بنده دقّت كردم: هيچ حادثه‏اى مثل حادثه كربلا نيست؛ چه در جنگهاى صدر اسلام و جنگهاى پيغمبر و چه در جنگهاى اميرالمؤمنين. در آن موارد، بالاخره حكومتى بود، دولتى بود، مردم حضور داشتند؛ سربازانى هم از ميان اين جمعيت به ميدان جنگ مى‏رفتند و پشت سرشان هم دعاى مادران، آرزوى خواهران، تحسين بينندگان، تشويق رهبر عظيم‏القدرى مثل پيغمبر يا اميرالمؤمنين بود. مى‏رفتند در مقابل پيغمبر، جانشان را فدا مى‏كردند. اين، كار سختى نيست. چقدر از جوانان ما حاضر بودند براى يك پيام امام، جانشان را قربان كنند! چقدر از ما، الان آرزو داريم اشاره لطفى از طرف ولىّ غايبمان بشود و جانمان را قربان كنيم!

وقتى انسان در جلو چشمش، رهبرش را ببيند و آن همه تشويق پشت سرش باشد، بعد هم معلوم باشد كه مى‏جنگند تا پيروز شوند و دشمن را شكست دهند، با اميدِ پيروزى مى‏جنگند. چنين جنگى، در مقابل آنچه كه در حادثه عاشورا مى‏بينيم، جنگ سختى نيست. البته بعضى ديگر از حوادث هم بود كه آنها هم حادثه‏هاى نسبتاً غريبانه‏اى است. مثل حوادث امام‏زاده‏ها؛ مثل حسنيّون در زمان ائمّه عليهم‏السّلام. اما آنها هم - همه‏شان - مى‏دانستند كه پشت سرشان امامانى مثل امام صادق، مثل امام موسى‏بن جعفر و مثل امام رضا عليه‏الصّلاةوالسّلام وجود دارند كه رهبر و آقاى ايشانند و ناظر و حاضرند؛ هواى آنها را دارند و اهل و عيال آنها را رسيدگى مى‏كنند. امام صادق - طبق روايت - فرمود: «بروند با اين حكّام فاسد بجنگند و مبارزه كنند - «و علىّ نفقه عياله» - من عهده‏دار نفقه عيال آنها مى‏شوم. جامعه بزرگ شيعه بود. تحسينشان مى‏كردند. تمجيدشان مى‏كردند. بالاخره يك دلگرمى به بيرون از ميدان جنگ داشتند. اما در حادثه كربلا، اصل قضايا ولبّ لباب اسلام - كه همه آن را قبول داشتند - يعنى خود حسين‏بن‏على، درون حادثه است و بناست شهيد شود و اين را خود او هم مى‏داند، اصحاب نزديك او هم مى‏دانند. هيچ اميدى به هيچ جا - در سطح اين دنياى بزرگ و اين كشور اسلامى عريض و طويل - ندارند. غريب محضند. بزرگان دنياى اسلام در آن روز، كسانى بودند كه بعضى از كشته شدن حسين‏بن‏على غمشان نبود؛ چون او را براى دنياى خودشان مضرّ مى‏دانستند! عده‏اى هم كه غمشان بود، آن قدر اهتمام به اين قضيه نمى‏كردند. مثل عبداللَّه جعفرو عبداللَّه عباس. يعنى هيچ اميدى از بيرونِ اين ميدان مبارزه غم‏آلوده و سرشار از محنت، وجود نداشت. و هر چه بود در همين ميدان كربلا بود و بس! همه اميدها خلاصه شده بود در همين جمع و اين جمع هم دل به شهادت داده بود. بعد از كشته شدن هم - برحسب موازين ظاهرى - كسى براى آنها يك فاتحه نمى‏گرفت. يزيد بر همه جا مسلّط بود. حتى زنان آنها را به اسارت مى‏بردند و به بچه‏هايشان هم رحم نمى‏كردند. فداكارى در اين ميدان، بسيار سخت است. «لا يوم كيومك يا اباعبداللَّه.» اگر آن ايمان و آن اخلاص و آن نورخدايى در وجود حسين‏بن‏على نمى‏درخشيد كه آن عده معدود مؤمنين را گرم كند، اصلاً چنين حادثه‏اى امكان تحقّق نداشت. ببينيد اين حادثه چقدر با عظمت است!

بنابراين، يكى ديگر از خصوصيات اين حادثه غريبانه بودن آن است. لذاست كه من مكرّر عرض كرده‏ام شهداى زمان ما، با شهداى بدر، با شهداى حنين، با شهداى احد، با شهداى صفّين، با شهداى جمل قابل مقايسه هستند و از بسيارى از آنها بالاترند؛ اما با شهداى كربلا، نه! هيچ كس با شهداى كربلا، قابل مقايسه نيست. نه امروز، نه ديروز، نه از اوّل اسلام و نه تا آن زمانى كه خداى متعال بداند و بخواهد. آن شهدا ممتازند؛ و نظيرى ديگر براى على‏اكبر و حبيب‏بن مظاهر نمى‏شود پيدا كرد.

اين است حادثه حسين‏بن‏على؛ عزيزان من! اين پايه استوار و محكم است كه هزار و سيصد و اندى است اسلام را، با آن همه دشمنى، در دنيا نگه داشته است. خيال مى‏كنيد اگر آن شهادت، آن خون پاك و آن حادثه به آن بزرگى نبود، اسلام باقى مى‏ماند؟! قطعاً بدانيد اسلام باقى نمى‏ماند. قطعاً بدانيد در توفان حوادث، نابود مى‏شد. ممكن بود به عنوان يك دين تاريخى، با يك عدّه طرفداران كم‏مايه، در گوشه‏اى يا گوشه‏هايى از دنيا مى‏ماند؛ اما اسلام زنده نمى‏ماند. فقط نام و ياد اسلام ممكن بود بماند. اما امروز شما مى‏بينيد كه اسلام، بعد از هزار و چهار صد سال، در دنيا، زنده است. اسلام، سازنده است. امروز، اسلام در دنيا، زاينده است. امروز اسلام در دنيا، ملتها را به عنوان روشن ترين و پرفروغترين اميد، به سمت خود متوجّه كرده است. اينها همه از بركت همان حادثه كربلا و جانفشانى حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، است. حال خداى متعال خواسته است كه اوّلين تجربه حاكميت قرآن بعد از دوران حسين‏بن‏على، يعنى نظام جمهورى اسلامى، پا به عرصه بگذارد. يعنى بعد از آن حادثه، هر كار شده، مقدمه‏اى براى امروز شما بوده است. كوشش همه علما، همه متفكّرين، همه فلاسفه، همه متكلّمين، همه زحمتها و تلاشها و اين همه جنگها، اسلام را نگه‏داشت و اوضاع و احوال آماده شد، تا امروز حكومتى براساس حاكميت ارزشهاى الهى و قرآنى به وجود آيد. بخت و اقبال با شما و با ملت ايران بود كه خداى متعال، اين بار را، اوّل بار روى دوش اينها گذاشت. البته «بخت» كه مى‏گوييم، به معناى اتّفاق نيست. اين اقبال بلند را خداى متعال، مفت و بيهوده به كسى نمى‏دهد. ملت ايران خيلى كارها كرد؛ و خداى متعال، اين را بالاخره به او داد. البته اين فداكاريها، تلاشها، اخلاصها و زحمات، تمام شدنى هم نيست. خيال نكنيد كه اگر چهار نفر ياوه‏گوىِ ساده‏دلِ بيچاره خوش خيال بنشينند آن گوشه دنيا و بگويند «امروز و فردا كار جمهورى اسلامى تمام مى‏شود» اين به انجام مى‏رسد! خير! اين اساس، تمام شدنى نيست.

من و شما، تمام مى‏شويم. افراد، به هيچ صورت، ماندنى نيستند. بهترينها، آن كسانى هستند كه خوب مى‏مانند تا مى‏ميرند. بعضى هم تا آخر خوب نمى‏مانند. همه نوعش را داريم. اشخاص در معرض آفت و تلف شدنند؛ اما اساس، ماندنى است. اين حركت اسلامى، اين حيات دوباره اسلامى، ريشه در قرون دارد. ريشه در ده قرن تلاش و مجاهدت دارد. متّكى به اسلام است. لذاست كه شما مى‏بينيد امروز كه تبليغات استكبارى و صهيونيستى در دنيا سعى مى‏كنند چهره جمهورى اسلامى و مردم ايران و ما و همه را زشت نشان دهند، اتفاقاً گرايش مردم به اسلام، در همه جاى دنياى اسلام، از پنج سال و ده سال پيش، بيشتر است. به كشورهاى اسلامى و به مسلمانانى كه در دنياى غيراسلامى در اقليت هستند، نگاه كنيد! سختگيريهاى استكبار را نسبت به مسلمانان ببينيد! اين سختگيريها، بى‏خود كه نيست. اگر همين‏طور مثل ميّت بين يدى الغسّال بودند كه بر آنها سختگيرى نمى‏شد.

آنچه مى‏خواهم عرض كنم اين است كه اين عنصر غربت در اين نهضت، انقلاب ما را به همين اندازه، به نهضت حسين‏بن‏على شبيه كرده است. اين غربت، شما را نترساند و به وحشت نيندازد. قلّه غربت را حسين‏بن‏على و يارانش - بزرگوارانى كه ما اين‏طور برايشان سينه مى‏زنيم و اشك مى‏ريزيم و آنها را از فرزندان خودمان بيشتر دوست مى‏داريم - پيمودند و فايده‏اش اين شد كه امروز اسلام زنده است؛ و حادثه كربلا، نه فقط در قطعه زمينى كوچك، بلكه در منطقه عظيمى از محيط زيست بشر امروز زنده است. كربلا همه جا هست: در ادبيات، در فرهنگ، در سنّتها، در اعتقادها و در ميان دلها. آن‏كه در مقابل خدا سجده نمى‏كند، در مقابل عظمت حسين‏بن‏على سرفرود مى‏آورد! آن غربت، امروز اين نتيجه را دارد. آن، قلّه غربت بود. امروز هم شما در دنيا غريبيد. ملت ايران امروز در دنيا غريب و مظلوم است. غريب بودن و مظلوم بودن، به معناى ضعيف بودن نيست. ما امروز خيلى قوى هستيم. اين را با اطمينان باور كنيد كه هيچ ملت مسلمانى امروز به قوت ملت مسلمان ايران نيست. هيچ كدام؛ چه كوچكشان، چه بزرگشان، چه ملت صدميليونى‏شان. قوّت و قدرت ملت ايران، امروز در اوج است. دولت ايران نيز همين طور. دولت خيلى قوى است؛ خيلى عزيز است؛ خيلى مورد توجّه قدرتمندان دنياست. در عين حال، اين ملت و اين دولتِ قوى و توانا كه مسلّط بر كارهايشان هستند، غريب و مظلومند. ما امروز در دنيا غريبيم. هيچ قدرتى در دنيا از ما حمايت نمى‏كند.

البته معنايش اين نيست كه همه قدرتها در مقابل ما صف كشيده‏اند؛ نه. دشمنان ما خوشحال نشوند كه «همه قدرتها با اينها بدند.» اگر آن‏طور هم بود، باكى نبود. آن‏طورش را هم تجربه كرديم. امّا امروز، اين‏طور نيست كه همه دولتها يا قدرتهاى دنيا، در مقابل ما صف كشيده باشند. بسيارى هستند كه احساس مى‏كنند صرفه و صلاح دنيايى آنها - با معيارهاى مادّى خودشان - اين نيست كه در مقابل ملت ايران صف بكشند. اما هيچ كس به اين ملت كمك و از او حمايت نمى‏كند. قدرتمندترين مستكبرين دنيا با اين ملت دشمنند و معارضه مى‏كنند. به آن ظلم مى‏كنند و حقّش را نديده مى‏گيرند. به آن تهمت مى‏زنند و خوبيهايش را نمى‏گويند و بديهايش را، اگر ذرهّ‏اى است، كوهى مى‏كنند. اين، مظلوميت و غربت ملت ايران است. اما اين مظلوميت و غربت، بايد شما را قويتر كند. من مى‏گويم: اين نعمتِ خداست. كشورها و دولتهايى به اصطلاح انقلابى بودند كه يك قدرت گردن‏كلفت آن روز دنيا هم - كه شوروى آن روز بود - از آنها حمايت مى‏كرد. ما اگر آن‏گونه بوديم، بدانيد كه ملت و دولتمان فاسد مى‏شدند. اين‏كه مى‏بينيد امروز، بحمداللَّه، ملت و دولت ما سالم مانده‏اند، به همين خاطر است. نه اين‏كه در مردم يا در ميان كارگزاران، فساد نيست. اما قواره، سالم است. تركيب، سالم است. نقاط اصلى، سالم است. اعضاى حسّاس، سالم است.

اين، نعمتِ بسيار بزرگى است. اين، به بركت تنها ماندن است. به بركت متّكى نشدن به غيرخداست. در دعاها داريم «يا ملاذ من لاملاذله، يا عون من لاعون‏له، يا حصن من‏لا حصن‏له.» و چقدر زيباست، چقدر شيرين است كه انسان هيچ كمكى نداشته باشد؛ تا بتواند بگويد «يا عون من لاعون له.» شيرين‏ترين حرفهااين است. اگر ما را كسى كمك كند، كه نمى‏توانيم بگوييم: «يا عون من لاعون له»؛ اى كمك كسى كه هيچ كمكى ندارد! اگر به جايى غير خدا اميد داشتيم كه نمى‏توانستيم با شور و شوق عرض كنيم: «يا رجاء من لارجاء له»؛ اى اميد كسى كه به هيچ كس ديگر جز تو اميدى ندارد! حالا كه ما در سطح دنيا به هيچ قدرتى، به هيچ دولتى، به هيچ دستگاه اطّلاعاتى‏اى، به هيچ دستگاه نظامى‏اى، به هيچ دستگاه سياسى‏اى، به هيچ مجمع عمومى‏اى اميد نداريم و از آنها جز بدى و نيش نديده‏ايم، مى‏توانيم با خداى متعال، با خداى خودمان، با مولاى خودمان، با عزيز خودمان، با محبوب خودمان، با صدق و صفا حرف بزنيم و بگوييم: «يا رجاء من لارجاء له»؛ اميد ما به توست. و اين است كه به يك ملت قوّت مى‏دهد. امام، اين‏گونه بود. آن مرد پولادينى كه شرق و غرب دنيا عليه او دست به دست هم دادند و خم به ابرو نياورد، نيمه شب، آن چنان در مقابل خداوند متعال اشك مى‏ريخت كه نزديكانشان به من مى‏گفتند شبها كه امام گريه مى‏كند، براى پاك كردن اشكهايشْ دستمال كافى نيست؛ امام چشمانش را با حوله پاك مى‏كند! اين قوّت از آن قوّتهاست.

عزيزان من! اين قوّت را، هر چه مى‏توانيد در خودتان پديد آوريد. اين ملت، اين‏طور است كه آسيب ناپذير مى‏شود. اين انقلاب، اين‏طور است كه ضدّ ضربه مى‏شود، كه ديگر هيچ چيز عليه او كارگر نيست. دشمن، البته، مشغول كار خودش است. امروز دشمن، حتّى بدون حرف، با شيوه‏ها و با لبخندهايى كه به افراد سست عنصر مى‏زند، مى‏خواهد كارى كند كه آنها فراموش كنند اين نظام درمقابل قدرت استكبار ايستاده است.

دو صف است: يك صف، صف اسلام و قرآن و ارزشهاى الهى و معنويت؛ كه قلّه آن جمهورى اسلامى است و مسؤولينى از اين نظام، كه با قدرت و بدون ترس و ملاحظه، زير اين بار سنگين ايستاده‏اند و خوشحالند و خم به ابرو نمى‏آورند؛ يك صف هم، همه شيطانهاى دنيا، همه خبيثهاى دنيا و مجموعه رذالتهاى دنيا، كه آن طرف ايستاده‏اند. اگر كسى نيرويى دارد، بايد كجا صرف كند؟ اين يك صف بندى است. اگر كسى زبانى دارد، قدرت ابتكارى دارد، كجا بايد صرف كند؟ اگر يك نفر در داخل جناح حق، يا خارج جناح حق، به اين اعتبار كه آن‏طور مبارزه را با باطل و با رذالت مى‏كند، ببيند فلان نكته ملاحظه نشده است و فرضاً اشتباهى، خطايى و حتّى گناهى رخ داده است، بنا كند با اين جناح جنگيدن، به نظر شما محقّ است؟ آيا اين، تضييع نيروى الهى، در راه كفران نعمت خدا نيست؟! كسانى كه به بهانه‏اى، جبهه حق را تضعيف مى‏كنند، مسؤولين را تضعيف مى‏كنند، دولت را تضعيف مى‏كنند، رئيس جمهور را، قوّه قضاييّه را و مجلس را تضعيف مى‏كنند، كفران نعمت نمى‏كنند؟ فلان جا، دستگاه قضايى، در فلان محاكمه، مثلاً يك حكم اشتباه داده است. فلان جا، فلان قاضى، چنين گفته است. فلان جا، فلان مأمور دولتى، فلان عمل را انجام داده است. اگر اينها را بهانه قرار دهند و عوض اين‏كه همه نيروها را براى مقابله با باطل صرف كنند، همان نيرو را صرف مبارزه با حق كنند، اينها كفران نعمت خدا را نكرده‏اند؟! اينها سزاوار سرزنش الهى نيستند؟! انسانهاى زمان ما بايد خيلى هوشيار باشند. صف را فراموش نكنند. جبهه را اشتباه نكنند.

امروز براى همه مبارك است و براى شما پاسداران عزيز، ان‏شاءاللَّه بيشتر مبارك است و بايد مبارك باشد. اميدواريم كه تحت توجّهات ولىّ‏عصر ارواحنافداه، همه شما و همه ما، توفيق پيدا كنيم، بتوانيم به وظايف خودمان در قبال اين پديده عظيم اسلامى زمان خودمان عمل كنيم و تكاليفمان را انجام دهيم، و سعى كنيم هرچه بيشتر خودمان را همرنگ حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاةوالسّلام و ياران آن بزرگوار كنيم.

امير اصغري

[ ۱۳۸٦/۱٠/٢٩ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت