دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

سنگينی سکوت بر همه جا سایه افکنده بود و کسی را یارای سخن گفتن اضافه نبود . هر کس به اندازه نیاز و بلکه کمتر سخن می گفت – حاشیه صحبت ها هم از منطقه شناسائی خارج نمی شد . کوچکترین اشتباه موجب اسارت و یا جراحت و یا کشته شدن بود و در صورت مجروح شدن امکان باز گشت نبود . گرمی هوا هنوز شکسته نشده بود و به همین دلیل هنوز نیروها دشمن در لاک  خود بودند . چنان سکوتی افراد گروه را مسلط شده بود که گوئی هیچ جنبنده ای تا فاصله صد متری وجود ندارد . کم کم تراکم گروه بیشتر شد و نفر اول شناسائی محمود آل قصاب به عنوان را ه بلد از حرکت ایستاد – نفسها حبس شد و بدنبال علتی که خود هم کم و بیش از آن آگاه بودند می گشتند . به آخرین حد شناسائی های قبل رسیده ایم . و از این پس باید با احتیاط بیشتری حرکت کنیم و ضمنا از تعداد نفرات هم باید کاسته شود و به عنوان نیروی تامین در محلهای مناسبی مستقر شوند قرار بر این شد که من به همراه بلد چی ادامه مسیر داده و بقیه افراد هم در نقاط تعیین شده مستقر شوند . در ادامه مسیر بلد چی ایستاد و گفت من از این بیشتر نرفته ام و بلد نیستم . معلوم بود که ترس و اظطراب بر او مسلط شده و توان ادامه مسیر را ندارد به همین منظور با یکی دیگر از همراهان جابجا و  یکی از نیروهای بسیار مسلط شناسائی با من همراه شد البنه با فاصله که در صورتی که اتفاقی افتاد دو نفر صدمه نبینند .  بدلیل نیاز به شناسائی و تسلطی که بر کل منطقه داشتم  راه افتادم و  چنان  آرامشی برمن مستولی شده بود که گوئی هیچکس و هیچ چیز را نمی بینم و  همیشه عاشق این لحظه های تنهائی بودم  . تنهائی ای که کسی را هم توان حظور در آنجا نباشد خود بودم و خود – در افکار درهم و برهمم غوطه می خوردم که گوئی در اوجها پرواز می کنم  - کسی را نمی دیدم و یا کسی نبود که ببینمش و کم کم فریاد گلوله ها نیز در گوشم طنین انداز نمی شد که گوئی در قعر اقیانوسها غوطه می خورم . خود بودم و خود و  هر از چند گاهی به خود نهیب می زدم که بیچاره اینجا چه می کنی – اینجا که نون و حلوا نیست هر لحظه ممکن است یا مجروح و یا کشته برگردی – برخیز و بساط خویش بر بند و خود را از این مهلکه برهان و جان شیرین خود را بر گیر و در کالبدی از فولاد آبدیده قرارده تا از ضرر و زیان مصون مانده و آسیبی به آن وارد نیاید .

عادت همیشگی ام این بود که سرم به کار خودم بود و با جرئت می توانم  بگویم که حتی صداهای اطرافم را نمی شنیدم . کم کم حساسیت حرکت بیشتر و بیشتر می شد که مجبور می شدیمبصورت دولا و دولا حرکت کنیم – فاصله بچه ها با ما نسبتا زیاد شده بود و فقط با علامت می توانستیم به هم حرف زده و اوظاع را اطلاع دهیم . نگرانی از وقتی بیشتر شد که به تنگنای رودخانه و خاکریز دشمن می رسیدیم – چون بهر حال ضلع شرقی خاکریز دشمن تا منتهی الیه ممکن پیش رفته بود و فاصله خاکریز خاکریز تا رودخانه به حد اقل خود می رسید و ما باید از این فاصله رد می شدیم تا به پهلوی نیروهای دشمن می رسیدیم   از این رو با احتیاط بیشتر و بصورت نشسته راه می رفتیم . کم کم دیده بانان دشمن فعال شده و بر روی خاکریز نمایان می شدند و هر جنبنده ای را زیر نظر داشتند . توجهم به کناره های رود خانه جلب شد و مین های کتابی و گوجه ای ضد نفر بدلیل موجهای کوتاه رودخانه نمایان شده بود  و ناچارا به ما دیکته می کرد که با فاصله مناسب از رودخانه حرکت کنیم و البته که مینهای کار گذاشته شده برای ممانعت از عبور نیروهای خودی از سمت غربی رودخانه کاشته شده بود . نگرانی و اضطراب همه جا ریشه دوانده بود  از یکطرف حرکتمان بسیار کند و آرام شده بود و از طرف دیگر میدان مین کناره رود خانه یعنی در سمت راست حرکتمان و از طرف دیگر هوشیاری نیروهای دشمن در سمت چپمان -  بصورت نشسته و به تنهائی آرام و بی صدا در فاصله چهار الی پنج متری از رودخانه به شمت شمتال حرکت می کردم . لحظه ها به سختی جان کندن می گذشت تا بتوانم از این گذر در زیر دید دشمن رد شوم . گاه در فکر ندای بیسیم علی رنگ بودم و گاهی به یاد گفته او می افتادم که می گفت صولتی با شما کار واجبی داشته است . نکند می خواسته بگوید که نیروهای دشمن توسط بی سیم از شناسائی شما مطلع شده و در کمین نشسته اند . نه را ه برگشتن بود و نه راه رفتن سریع و نه جای تامل  . نفسها تقریبا بی صدای مطلق شده بود و گوئی آسمان و زمین هم سکوت را ترجیح می دهند . آیا واقعه ای در جریان است و آیا قرار است اتفاقی بیفتد و این سکوت مرگبار یعنی چه  ......

گاهی ندائی آزارم می داد که شما را چه شده است برخیزید و جان شیرین خویش برهانید  برخیزید و جنگرا به آدمیان اهلش واگذارید و به خانه و کاشانه تان بروید  شما یک مشت بچه هائی ماجرا جو و بی قرار هستید که انگاری به پیک نیک آمده اید حال آنکه این جنگ ضیافن و پیک نیک نیست و شوخی بردار نیست . برگردید و به همسالان خود بپیوندید و یا به کلاس درس و دانشگاهتان بروید . بهانه های خوبی هم دارید می توانید بگوئید که جنگ بلد نیستیم و یا آموزش لازم را ندیده ایم  شمارا په به جنگ  پس کوله بار برگیرید و تن و جان خویش برهانید . 

در مسیر راه که به آرامی و سختی بصورت نشسته در بوته و بیشه زار راه می پیمودیم به شکستگی زمین برخوردیم و باید این شکستگی را که ارتفاع زیادی نداشت پائین می رفتیم ارتفاع زیادی نداشت حد اکثر به یک متر نمی رسید و در شرایط فعلی باید با احتیاط راه می پیمودیم و قدری هم به رودخانه نزدیک شده بودیم بیشترین خطر اول برخورد با میدان مین بود وسپس نیروهای دشمن . از شکستگی به پائین خزیدم و چند قدم را به پیش رفتم جان پناه خوبی بود به هیچوجه  تیر مستقیم نیروهای دشمن آنجا را نمی توانست نشانه بگیرد . از اینرو خیالم قدری راحت شد لاکن این آرامش لحظه ای بیشتر نگذشت . حادثه خبر نمی کند و لحظه لحظه ها را زیر نظر دارد . هنوز یک قدم بر نداشته بودم که ............. انفجاری مهیب . دود و ماسه های ساحل رودخانه به هوا خواست . همه جا و همه چیز را ماتمی سخت فرا گرفت   چشمهایم جائی را نمی دید گیج و منگ بودم  نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است و نمی دانستم کجا هستم افکار در هم و برهم بسرعت دور و برم چرخ می زدند نه توان حرکتم بود ونه اراده ای از خود واشتم فقط می دانستم که هستم ولی در خوا ب یا بیداری نمی دانستم  . سعی زیادی کردم تکان بخورم ولی به هیچ وجه نمی توانستم حرکت کنم . و حتی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است . اولین موضوعی که توجهم را جلب کرد صدار رگبار های پراکنده نیروهای دشمن بود که شروع شده و قطع نمی شد  . دائم اطراف را نشانه گرفته بود . کم کم در حالی که خود را پیدا می کردم احساس درد شدیدی را از قسمت های ساق و پنجه پای راستم احساس می کردم و کم کم که به خود می آمدم تمام بدنم درد می کرد . دود و دم حاصل از انفجار کم کم فرو می نشست و چشمهایم با سختی باز می شد و احساس گرمی بر دستها و پاهایم داشتم  با تلاش سعی کردم صورتم را پاک کنم ولی توا ن حرکت دادن دستم را نداشتم .

خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست  خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است

 

[ ۱۳۸٦/۸/۱٧ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

خورشید با سرعت و صلابت همیشگی مسیر دیرین خود را طی می کند . گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد  . کلاغان به قار قار همیشگی خود مشغول و قرقاولان به گشت و گذار همیشگی خود در زیر بوته ها و خارو خاشاک گلوله خورده و دود آلود مشغول بودند . حسی به من می گفت که باید تا قبل از غروب آفتاب ماموریتم را به پایان برسانم . و  افکارم همه وجودم را به اینطرف و آنطرف می کشاند  . افکارم در هم و برهم بود گاهی به دزفول می اندیشیدم و گاهی به موشک بارانهای دزفول و گاهی به سبوعیت سیستمی که مردم بیگناه را به زیر آتش می گیرد و همه را به خاک و خون می کشد .

یکی از پشت سر صدا می کند . یکبار و دو بار و چند بار دیگر ، ایستادم و نگاهی به ندا دهنده .

 سلام : از دزفول با شما کار دارند

 چه کسی است

 آقای صولتی .

چکار دارد

نمی دانم فقط گفته هر طوری هست تماس بگیرید

گفتم پاسخ دهید که بعد از شناسائی تماس می گیرم

البته تماس نگرفتنم از روی ناراحتی با علی صولتی نبود  که ایشان هم از مردان نیک و دوست داشتنی بود که همیشه با او گرم می گرفتم و البته همه بچه ها با او گرم می گرفتند و اصولا او آدم خون گرمی بود .

سمت راست علی صولتی - سمت چپ محمد رضا عنبر سر

برابر قرار چند نفری به محل قرار و نقطه رهائی رسیدیم و به بر رسی پرداختیم . از سنگر ديده باني بالا رفتم علی رنگ دیده بان بود ،

سنگر دیده بانی علی رنگ - نفر ایستاده علی رنگ است .

او فردی بسیار با ذوق و متانت بود و با هم شوخی های زیادی داشتیم ، گوئی این دیدار از روی حکمت بود چون با دیدن او انرژی و حرارت زیادی گرفته و آرامش پیدا می کردم او می گفت : احمد امروز دیگر چه در کله داری و من می گفتم تو فقط ببین و دیده بانی کن و از دور مراقبمان باش ، هرگونه حرکت یا اتفاق خاصی را اطلاع بده . او گفت . اتفاق خاص امروز خود تو هستی ، در هر صورت  با دوربين منطقه و مسير مورد نظر را به خوبي از نظر گذراند م،  از اول حركتمان دلهره و تشويش خاطري عجيب ذهنم را بخود مشغول كرده بود احساسم به من مي گفت آماده فاجعه اي سهمگين باشم اما نمي دانستم چيست ، كجاست و چه  مي شود .  موقع حركت  هفت نفر بوديم ، حتي موقع حركت چند عكس يادگاري هم گرفتیم  ، به نظر ميرسيد اين واقعه مي خواهد بتاريخ بپيوندد وهمه امكاناتش بايد فراهم شوند ،  صحبتها و موارد قابل اجرا و نكات لازم را  براي همه ي برادران بيان نمود م و جمع برادران نيز بدنبال صحبتها يم  سر را بعنوان تاييد  تكان مي دادند و بچه ها براي مزاح و تنوع لطيفه هايي نيز مي گفتند ، حركت آغاز شد و مجددا با ذكر نام خداوند متعال و ذكر آيه شريفه ( و جعلنا ... ) بهمراه علی بیباک  ، آل قصاب  و محمدرضاآل عبدي و سه نفر دیگر از برادران  براه افتاديم .

از اول حركت علی  بیباک  نفر بعد از من بود که گوئی نمی خواست  بيش از چند قدم ازمن فاصله داشته باشد ، هرکس وظیفه خود را  مرور می کرد ، تخریب چی چه باید بکند و نیروی پیش رو په باید بکند و دیده بان خمپاره و غیره . مسیر شناسائی به طرف شمال و در امتداد رودخانه کرخه بود و باید تا روستای صالح داود کناره رود خانه را پیش می رفتیم و پس از آن در صورت امکان وارد روستا می شده و استعداد و توانائی دشمن را بر انداز می کردیم  . البته تاکنون این شناسائی انجام نگرفته بود و حتی از سمت کرخه نیز که به شناسائی آمده بودیم نتیجه چندانی نداداه بود و به خاکریز هندلی برخورد کرده بودیم. از اینرو شناسائی حساسی بود .

رود خانه معروف بود به رود خانه وحشی به این دلیل که بدلیل نداشتن سد در مسیر خود به هیچوجه جریان رود خانه قابل پیش بینی نبود و از طرفی بارندگی های سرچشمه بشدت روی رودخانه اثر می گذاشت . از اینرو به رود خانه وحشی معروف شده بود و البته به همین دلیل با بارندگی های شدید در سر چشمه کرخه و در صورت تداوم بارندگی ها اغلب شهرهای سوسنگرد و هویزه د معرض سیل قرار می گرفتند و سر ریز این رود خانه به کرخه کور و سپس به هورالعظیم می ریخت .

مسیر حرکت ما بیشه زار و انباشته از درختچه های کوتاه و بلند گز وحشی و بید های وحشی جنگلی بود که البته از کناره های کرخه مشروب می شدند . مسیر حرکت را بر اساس شناسائیهای قبل ادامه داده و از موانع متفاوت که توسط نیروهای خودی کار گذاشته شده بود می گذشتیم . مقدار کمی سیم خاردار . یک یا دوردیف میدان مین که چند روز قبل کار گذاری شده بود . کم کم  منطقه حساس و حساس تر می شد . و اظطراب و دلهره جای خود را به آرامش و شوخی می داد . فواصل کم کم به حد طبیعی خود می رسید و افراد رعایت حال دیگران را می کردند . سروصدای هرچند کم جای خود را به سکوتی می داد که هر لحضه بر سنگینی آن افزوده می شد . آرام و آرام قدم برمی داشتیم . فقط هر از چند گاهی سفیر گلوله ای بر می خواست و در فضا می پیچید و بر زمین می افتاد . و گاهی صدای انفجاری حاکی از پرتاب خمپاره یا توپ دشمن سکوت را می شکست و آسمان را در می نوردید و به زمین می خورد و دود ناشی از انفجار به اسمان برمی خاست . و البته هرچقدر به عصر و غروب نزدیکتر می شدیم بر شدت آتش و مراقبت نیروهای عراقی افزوده می شد  - زمان را به گونه ای انتخاب کرده بودیم که که با توجه به تجربه نیروهای دشمن که انتظار داشتند به شبیخون یا شناسائی شبانه برویم در این ساعت از روز کاملا در استراحت بودند .

مسیر شناسائی را با علائم مختلف جنگلی و قراردادی مشخص کرده و چک می کردیم ، در جائی شاخه شکسته ای علامت راهنما بود و در جائی دیگر پارچه یا پلاستیکی را به درخت آویزان می کردیم و یا درجائی که آخرین محل شناسائی قبلی بود بطری خالی را در کناری گذاشته و شاخه ای را درون آن فرو می کردیم که نیروهای شناسائی متوجه می شدند . به اولين نقطه ي قرار دادن تامين گشت رسيديم  ، سه نفر از برادران را گفتم شما اينجا بمانيد و در صورت درگيري با دشمن و يا هر اتفاق ديگر مواظب باشيد دشمن ما را محاصره نكند . گروه تامين نشستند و ما چهار نفر براه افتاديم از اينجا حركتمان بسياربه كندي صورت مي گرفت چند قدم حركت و بعد مي نشستيم  با دوربين اطراف را نگاه مي كردم با آل قصاب كه بيشتر از ديگران آشنا به منطقه بود وچند شب پيش تر منطقه را مين گذاري كرده بودند صحبت مي كردم و آل قصاب نيز سئوالاتم را پاسخ مي داد ، همان طور كه به پيش مي رفتيم ضربان و تپش قلب ها بيشتر مي شد ، حساسيت و خطرناكي موقعيت را از رنگ و رخسار گروه مي توان فهميد اما تنها چيزي كه در دلهانبود ترس از دشمن و اينگونه حرفها ، شايد كمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند كردن سر از درختهاي كوتاه جنگل كنار رودخانه خط دشمن و سنگرهاي نگهباني خط مقدم آنها مشخص بود و صداي آنها كه به عربي حرف   مي زدند شنيده مي شد .آخرین حد شناسائی تا اینجا بوده و باید از این به بعد با احتیاط بیشتری وارد منطقه ممنوعه می شدیم ،  علی بیباک وگچ بر را جهت تامين گشت همانجا قرار داده و خود به اتفاق محمود آل قصاب حركت كردیم .

[ ۱۳۸٦/۸/۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت