دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

 

 

 تشریح عملیات کربلای5

باید یک تصمیم بزرگ گرفته می شد. ارزشمندی یک تصمیم به شرایط تصمیم گیری آن بستگی دارد مخاطب و کسی که قصد تحلیل دارد باید اینها را درنظر بگیرد. تصمیم گیری در آن شرایط یک انتخاب در فضای آرام و بی تنش نبود .
بین اهالی
  جنگ  یک  نکته ظریف وجود دارد. وقتی می خواهند ببینند طرف مقابلشان چقدر رزمنده بوده، می پرسند در کربلای5 بودی؟!
آری کربلای5 در دفتر هشت سال دفاع مقدس معیاری است که از زوایای گوناگون- نظامی، روانی، حماسی و... - جای تامل بسیار دارد.
 
برای آشنایی با گوشه هایی از این عملیات سراغ سردار احمد سوداگر رفتیم. سردار سوداگر در عملیات کربلای5 مسئولیت اطلاعات عملیات قرارگاه قدس را برعهده داشته است.
برای مطالعه عمیق تر عملیات مذکور، گفت وگو با این فرمانده را درچند شماره تقدیم شما خواهیم کرد. در شماره نخست
 
به شرح منطقه عملیات و دلایل و شرایط دست زدن به این عملیات می پردازیم.
دراینجا لازم است از پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس که مقدمات این گفت وگو را فراهم کردند تشکر کنیم.
برای ورود به بحث گسترده عملیات کربلای پنج در ابتدا بهتر است به تشریح جغرافیایی منطقه عملیات بپردازیم. اگر به جغرافیای کشور و مناطق جنگی نگاهی بیندازیم منطقه عملیاتی کربلای پنج در جنوب کشور، در استان خوزستان و تقریبا منتهی الیه مرز جنوب غربی کشور واقع شده است و به صورت جغرافیای شهری می توانیم بگوییم درحد واسط شهرهای بزرگی مثل بصره و خرمشهر و آبادان و جنوب اهواز است. به عبارت دیگر از اهواز به سمت جنوب، از بصره به سمت شرق و از خرمشهر به سمت غرب گسترش یافته است. از نظر جغرافیای نظامی هم درشمال منطقه عمومی والفجر هشت و کربلای چهار و جنوب عملیات خیبر محسوب می شود. در منتهی الیه مرز جنوب غربی
  «شلمچه»، از نظر موقعیت جغرافیایی نقطه ای است که نزدیکترین راه به بصره را دارد. این شهر از نقطه نظر جغرافیای سیاسی شهر دوم عراق محسوب می شود. شهر اول بغداد است ولی از  نقطه نظر جغرافیای اقتصادی به دلیل اینکه بنادر جنوبی عراق مانند ام القصر و انتهای اروند در منطقه شط العرب به بصره ختم می شود این شهر مقام نخست را دارد. همچنین بزرگراه صفان و کل ارتباطات عراق دربخشهای خلیج فارس و کشورهای حوزه خلیج فارس نیز به بصره ختم می شود. تمام این امور موقعیت حساس شلمچه را آشکار می کند. در نتیحه باید بحث عملیات کربلای پنج را اینگونه آغاز کنیم که بعد از بغداد اساسی ترین محوری که می شد از آنجا به عراق فشار آورد که دیدگاهها و نظرات و خواسته های جمهوری اسلامی را بپذیرد منطقه شلمچه و بصره بود و دقیقا به همین دلیل هم که عراقی ها سرسختی خیلی سنگینی در شلمچه داشتند و از شلمچه به عنوان مرکز ثقل درگیری ها با عراق یاد می شود درخاطرات و کتب رزمندگان نیز از شلمچه به عنوان یک مکان مقدس و معراج خیل شهیدان یاد شده است. لذا اهمیت این منطقه برای اجرای عملیات کاملا مشخص و از همین جا ضرورت عملیات کربلای4 و در امتداد آن کربلای5 نمایان می-شود. ازطرف دیگر تقریبا می توان گفت مسئولین سیاسی نظامی همه به این نتیجه رسیده بودند که ادامه جنگ مشکلات اساسی درپی خواهد داشت. از جمله مشکلات اقتصادی که کمبود تجهیزات و مشکلات سیاسی و اجتماعی درسطح بین الملل و... و ازطرف دیگر هیئت هایی هم که برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق آمده بودند همه پیشنهاد آتش بس می دادند نه صلح. یعنی به انحاء و عناوین مختلف توصیه می کردند از ادامه درگیری پرهیز کنید و می خواستند آتش بس را به ما تحمیل کنند. در اینجا مشکلات دیگری شروع می شد مثلا این آتش بس چه مدت طول خواهدکشید و در طول آتش بس چه ضمانتی هست که دشمن تجدیدقوا نکند و دست به پیشروی نزند و دوباره همین مسئله آتش بس پیش بیاید و تکرار داستان مثل مسئله فلسطین و غزه! نکته بعد اینکه باید توجه کرد اهداف فیزیکی عراق از تهاجم به خاک ایران چه بوده است؟ عراق حداقل دو هدف را تعقیب 
می کرد. یکی تسلط یا دراختیار داشتن اروند رود و دیگری تصرف منطقه خوزستان، خرمشهر و آبادان. حال اگر ما در شرایط بعد از آزادسازی خرمشهر آتش بس را می پذیرفتیم وعراق آن طرف اروند قرار می گرفت اروند دراختیار عراق بود و خرمشهر و آبادان نیز در تهدید مستقیم قرار داشت. دشمنی که به هیچ چیز پایبند نبود و این را در همان زمان و بعد از پایان جنگ نشان داده بود، آیا اجازه می داد ما دست به بازسازی آبادان و خرمشهر و پالایشگاه آبادان بزنیم؟ در حقیقت خرمشهر و آبادان و اروند عملاً در تصاحب دشمن قرار می گرفت و این یعنی اینکه ما بازنده جنگ هستیم. در این شرایط حساس بود که کربلای 4 در منطقه شلمچه طراحی شد. منطقه عملیاتی، همان منطقه کربلای 4 بود، یعنی عبور از اروند اما مسیر حرکت رزمندگان به سمت جنوب بود. منطقه ای که باید به تصرف در می آمد تا موازنه جنگ به نفع ایران رقم بخورد. در این صورت ما ابایی از پذیرش آتش بس نداشتیم و این آتش بس هر چقدر هم طول می کشید نگرانی در پی نداشت و ما می توانستیم خرمشهر و آبادان را بازسازی کنیم و اروند را هم در اختیار داشته باشیم و اینها نکات نهفته عملیات کربلای 4 و 5 بود. اگر بخاطر داشته باشیم آقای هاشمی می گفت: اگر یک عملیات موفق داشته باشیم جنگ را تمام می کنیم در اصل اشاره به عملیاتی بود که دارای چنین ویژگیهای باشد. در عملیات کربلای 4، قصه غم انگیز این بود که عملیات لو رفت. علیرغم تلاش های حفاظتی و اطلاعاتی که شد در نهایت در مقابل سرویس های اطلاعاتی بیگانگان عملیات کربلای 4 آشکار شد و ما شکست خوردیم. اما عمده نیروهای ما دست نخورده باقی مانده بود.
نیروها ازنظر فیزیکی و روحی و روانی آماده نبرد بودند تلفات ما در عملیات کربلای 4 ده
  درصد بود. 90 درصد تمرکز نیروها و یکانی نیز در این منطقه قرار داشت. اینجا باید یک تصمیم بزرگ گرفته می شد. ارزشمندی یک تصمیم به شرایط تصمیم گیری بستگی دارد  مخاطب و کسی که قصد تحلیل دارد باید اینها را درنظر بگیرد. تصمیم گیری در آن شرایط یک انتخاب در فضای آرام و بی تنش و بی خطر و بی تلاطم نبود بلکه شرایط آن  در متن تلاطم ها و خطوط و بحران بود، یک بحران بسیار سخت و مردافکن! حال مادر آن شرایط بحران مضاعف داشتیم یعنی در کربلای 4 هم شکست خورده بودیم و نیروهای دشمن نیز در شعف و سرور و سرمست ازچنین پیروزی که بدون زحمت بدست آمده بود. باید یک جمع بندی صورت می گرفت که چه باید کرد؟ آیا نیروها را مرخص کنیم و هر کسی بسوی خانه و کاشانه اش برود یا ازاین پتانسیل در یک جهت دیگری استفاده کنیم از همین جا یک سری کارهای اطلاعاتی - عملیاتی انجام شد. فلش اصلی ما در کربلای 4 به سوی منطقه جنوب شلمچه بود . عراق هم تمام توانش را  در منطقه کربلای 4 روبروی نیروهای ما گرد آورده بود. ما چند فاکتور اساسی برای غافلگیری دشمن داشتیم. یکی اینکه نیروهای دشمن در جنوب شط العرب تمرکز دارند. دوم اینکه بعد از هر عملیات عمده عراق فرمانده ای خود را برای مرخصی به خارج کشور می فرستاد و سایر نیروهایش را هم به عنوان مرخصی و تجدید روحیه رها می کرد. چون برای عراق این تصور شکل گرفته بود که ایران سالی یک عملیات عمده انجام می دهد. بنابراین بعد از شکست در کربلای 4 شرایط اینگونه بود که فرماندهان عراقی در خارج از کشورشان و نیروهایشان نیز در مرخصی بودند. نکته سوم اینکه نیروهای خودی نیز در منطقه شلمچه و خرمشهر وآبادان تمرکز داشتند. در عوض اگر عراق قصد می کرد که نیروهایش را به سمت شمال یعنی شلمچه، برای مقابله با نیروهای خود گسیل دارد باید ازپل بصره می آمد و عبور دادن 
تعداد زیادی نیرو و تجهیزات به سمت بصره و روانه شدن به این منطقه مدت زمان زیادی می طلبید. در نهایت نتیجه گیری این بود با توجه به اینکه نیروهای ما تمرکزشان در شلمچه است و بصره نیز بعنوان یک فاکتور استراتژیک تعیین شده و نیروهای دشمن هم در جنوب شلمچه و شط العرب تمرکز دارد، با یک جمع بندی نتیجه گرفتیم اگر ظرف چند روز آینده نزدیک بتوانیم یک عملیات انجام دهیم، موفق خواهیم شد و اگر موفق به عملیات نشویم یکسال دیگر باید صبر کنیم. در حقیقت ما یک تهدید را تبدیل به یک فرصت کردیم. کار در شلمچه و در منطقه عملیاتی کربلای 5 بعد از شکست کربلای 4 به سرعت شروع شد.
به اعتقاد من هر گام پیش روی به سمت بصره برابری می کرد با کیلومترها پیشروی در مناطق شمال و این همه از ویژگیهای بصره ناشی می شد. کشورهای حوزه خلیج فارس همه از عراق پشتیبانی می کردند و دسترسی ما به بصره،
  کشورهای حامی عراق و مرتجعین خلیج فارس را مورد تهدید قرار می داد. به هر حال این کشورها حامی عراق بودند و عراق را در ضربه زدن به ایران پشتیبانی می کردند. بنادر کشورهای عربستان و کویت دراختیار عراق بود و اسنادش هم موجود است و خود عربستان و کویت هم این جریان را قبول دارند. که بنادرشان دراختیار صدام بوده است. اقتصادشان هم دراختیار رژیم بعث عراق قرار داشت. ما در حرکت به سمت بصره به نتایجی دست پیدا می کردیم که حمله به شهر بغداد چنین دستاوردهایی نداشت. گو اینکه فاصله ما تا شهر بغداد نزدیک به 80 تا 90 کیلومتر و به شکل مستقیم بود. ولی فاصله ما تا شهر بصره حداکثر 15 کیلومتر بود. یعنی هر یک کیلومتر پیش روی به سمت بصره برابر بود با ده ها کیلومتر پیش روی در مناطق شمالی جبهه نبرد. علاوه بر این قوای ما در این منطقه متمرکز بود و امکان جابجایی هم وجود نداشت. یک جمله خیلی معروف و زیبایی است که می گوید: افراد زیرک، افراد دانا فرصت ها را شکار می کنند ولی نادانان فرصت ها 
از دست می دهند.
ادامه دارد...

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ ]

این نقشه بیانگر این است که رژیم بعث عراق تماما استان خوزستان را تا سلسله جبال زاگرس برای تصرف و جداسازی در نظر داشته است . راستی اگر موفق می شد . چه اتفاقی می افتاد . و اینکه نگذاشته ایم به اهداف پلید خود دست پیدا کند . ما به نتیجه مطلوب در جنگ نرسیده ایم . این نقشه را در صفحه اول قرار دهید .از بیننده سوال کنید .

 -1 اگر خوزستان از کشور جدا می شد چه اتفاقی می افتاد .

2 - آیا عراق برنده این جنگ خانمان سوز بوده یا ایران برنده دفاع جانانه .

توجه . به تعدادی از بهترین مقاله ها ی ارسالی جایزه نفیس تعلق می گیرد .

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ]

 

جدا سازی بحرین از ایران

 نقش انگلیس در جدا شدن بحرین از ایراندر دهه 1350 انگلستان که بساط خود را از خلیج فارس برچیده بود، برپایه سیاست همیشگی خود و یارانش هوادار تکه‌تکه شدن سرزمین‌های پهناور و بزرگ، و تشکیل دولت‌ها و امیرنشین‌های کوچک بود، که نتوانند دردسرهایی در آینده، برای آنها پدید آورند.این بود که انگلیسی‌‌ها تصمیم گرفتند کار بحرین را که سال‌ها مانند استخوانی در گلوی ایشان گیر کرده و برپایه هیچ قرارداد و پیمان رسمی از ایران جدا نشده بود و حتی در دوران نخست‌وزیری دکتر اقبال در لایحه بودجه کل کشور، آن جا را «استان چهاردهم!» نامیده بودند یکسره کنند، و یک شیخ‌نشین کوچک و بظاهر مستقل ولی زیر سلطه خود، پدیدآورند.تا آن زمان، معمولاً رفت و آمد ایرانیان به بحرین و بحرینی‌ها به ایران، نیازی به گذرنامه نداشت و روادید نمی‌خواست و حتی بهای تمبر پست از ایران به بحرین نیز همانند بهای تمبر پست برای پاکت‌‌های شهری داخلی ایران حساب می‌شد.اسفندیار بزرگمهر درکتاب خود می‌نویسد:«... نظر انگلیسی‌‌ها از روز اول راجع به بحرین این بود که بحرین مستقل شود ولی ایران بحرین را استان چهاردهم می‌خواند، و سال‌ها ادعا مالکیت آن را داشت. انگلیسی‌ها که تازه به دلیل همکاری با آمریکایی‌ها نفوذ خود را در خلیج فارس کم کرده بودند، نمی‌خواستند ایران که کرانه وسیعی در خلیج فارس دارد، در این طرف خلیج فارس هم نفوذی داشته باشد.برای این‌که صورت قانونی به این جدایی بدهند، «سرویلیام لوس» Sir William Loos مأمور بلندپایه وزارت خارجه انگلستان چندبار بی‌سر و صدا به ایران آمد، و با مقامات گوناگون از جمله محمد‌رضا شاه دیدار کرد. از سوی دولت ایران «خسرو افشار» مأمور گفتگوها و برنامه‌ریزی با او شد، و به زودی مسئله بسیار ساده و آسان توسط رده‌های بالای هر دو کشور حل شد!دشواری مهم آن بود که چگونه صورت ظاهر داستان را به شیوه‌ای بیارایند و سر و سامان دهند که هنگامی که مسئله آفتابی شد، مردم ایران از جدا شدن بخشی از خاک کشورشان دچار شوک و ناراحتی نشوند و نگویند که چگونه شد که «استان چهاردهم» را از دست دادید؟زیرا همانگونه که آمد، هیچ پیمان‌نامه و قراردادی دایر جدا شدن بحرین در طول تاریخ وجود نداشت که بدان استناد کنند و می‌بایست راهی را می‌یافتند که یک چهره قانونی بی‌دردسر به این تجزیه داده شود.در اینجا نیز انگلیسی‌ها که همیشه مشکل‌گشای فرمانروایان ما بودند!‌ راهنمایی جالبی کردند. بدینسان که دولت ایران انجام و نتیجه یک «همه‌پرسی» در بحرین را بپذیرد، و در صورتی که در این همه‌پرسی مردم بحرین خواهان استقلال باشند، ‌ایران از ادعای مالکیت بحرین چشم بپوشد‌،و این چشم‌پوشی را به مجلس شورای ملی ببرد، و در آنجا یکی از وکلای مجلس با آموزش‌های از پیش داده شده، دولت را استیضاح کند، و دولت هم یک پاسخ سطحی به ‌آن بدهد، آنگاه برابر با آئین‌نامه‌های موجود، دولت درخواست رأی اعتماد از مجلس می‌کند. رأی اعتماد حاصل می‌شود و بحرین هم بی‌دغدغه از ایران جدا می‌شود.بزرگمهر در کتاب خود از این که چگونه «دنیس رایت» با محمد‌رضا شاه مسئله را حل کرد چنین می‌نویسد:«.... او (دنیس رایت) در سن موریتس نزد شاه رفته و با عوض کردن بعضی جملات مختلف توافق نامه‌ای راجع به بحرین (را) به پاراف و امضای شاه رسانید...»روشن است که نمایندگان رأی اعتماد به دولت خواهند داد، و زمانی که رأی اعتماد داده شد، مفهومش آن است که مجلس نظر دولت را دایر بر انجام و نتیجه همه‌پرسی در بحرین و نتیجه حاصل از آن پذیرفته است.کار مسخره‌ای که در هیچ جای جهان پیشینه ندارد این است که ناگهان و بی‌ هیچ مقدمه و درگیری‌ای با یک همه‌پرسی بخواهند بخشی از پیکر یک کشور کهن را از سرزمین اصلی جدا کنند. برای نمونه، بیایند و از مردم خراسان یا کرمان بپرسند که آیا می‌خواهید جزیی از خاک ایران باشید،‌ یا نه؟!در دی ماه 1347 محمد‌رضا شاه سفری به هندوستان داشت، و در فرودگاه دهلی به خبرنگارانی که در این زمینه از او سؤال کرده بودند، گفت: اگر انگلیسی‌ها از در جلو خارج می‌شوند، نباید از در عقب وارد شوند و ما نمی‌توانیم قبول کنیم که جزیره‌ای که توسط انگلستان از کشور ما جدا شده توسط آنها ولی به حساب ما، به دیگران واگذار شود! (مفهوم این سخن را هیچکس نفهمید)او سپس گفت: سازمان ملل متحد سه پرسش را برای مردم بحرین مطرح کرده است.1ـ رأی به باقی ماندن در چارچوب مرزهای ایران؛ 2ـ رأی به باقی ماندن در تحت‌ الحمایگی انگلستان و 3ـ رأی به استقلال بحرین.و زمانی که خبرنگاری از او پرسید که اگر مردم بحرین رأی به جدا شدن از ایران بدهند،‌ آیا می‌پذیرید؟ پاسخ داد: ‌من که نمی‌توانم در کنار هر یک از مردم بحرین یک سرباز بگمارم که شورش نکنند!!و ... شاه بدینگونه راهنمایی شایسته را به نمایندگان مجلس کرد.باری، برنامه‌ریزان پشت پرده تصمیم گرفتند به همان گونه که گفته شد عمل کنند و هنگامی که گزارش دولت به مجلس داده شد، یکی از نمایندگان مجلس، دولت را استیضاح کند.برای این کار «محسن پزشکپور» را که در آن زمان از خرمشهر به مجلس فرستاده شده بود برگزیدند. زیرا در ظاهر آن کس که هوادار «ایران بزرگ» بود و خود را «پان ایرانیست» می‌نامید باید به چنین کاری دست بزندکه طبیعی‌‌تر جلوه کند.منتها گفتند که چون او پیوسته مست است،‌ اگر بگوییم که خودش نطق استیضاحیه‌اش را بنویسد، چه بسا که در زیر تأثیر الکل، پرت و پلاهایی بگوید که با برنامه‌ریزی‌های ما جور در نیاید، و کار را خراب کند. بر این پایه، بر آن شدند که نطق وی را بنویسند و به دستش بدهند!در آن روزها «محمود اسفندیاری» معاون اطلاعات و مطبوعات وزارت خارجه بود و دستور داد زیر نظر کارشناسانی که درجریان بودند (مانند رضا قاسمی معاون اداره نهم) نطق مذکور تهیه شود. و بگونه‌ای ظاهراً با جدایی بحرین مخالفت و دولت را استیضاح کند. این نطق تهیه و چند روز بعد، جلسه مجلس تشکیل می‌شود و اردشیر زاهدی گزارش کار را در زمینه بحرین و همه‌پرسی از مردم آنجا به مجلس می‌دهد و پزشکپور که می‌داند اکنون هنگام بازی اوست، پشت تریبون می‌رود و مانند هنرپیشه‌ای کاردان نقش خود را در زمینه مخالفت با نظر دولت، و جدایی بحرین از ایران، به خوبی بازی و دولت را استیضاح می‌کند.اسدالله علم که خود عاملی از عوامل بیگانه بود، در خاطرات خود می‌نویسد: «به شاه عرض کردم ما نگران چه هستیم؟ اجازه بدهید صدای اقلیت شنیده شود، حتی توصیه می‌کنم اجازه بفرمایید نطق پزشکپور به طور کامل پخش شود.»طبق آیین‌نامه و قانون‌های آن زمان، هنگامی که دولتی از سوی یکی از نمایندگان مجلس استیضاح می‌شد، می‌بایست پس از دادن پاسخ،‌درخواست رأی اعتماد دوباره می‌کرد و برای تهیه پاسخ، ‌چند روز وقت به دولت داده می‌شد.چند روز بعد، (24 اردیبهشت 1349) موضوع «اعتماد به دولت» به رأی گذارده می‌شود، و مجلس با اکثریت به دولت رأی اعتماد می‌ دهد. (187 رأی موافق در بربر 4 رأی مخالف) و مفهوم این رأی آن بود که مجلس شورای ملی (بی‌آنکه مسئله بحرین به بحث گذاشته شود) نظر دولت را پذیرفته و با انجام همه‌پرسی در بحرین، و پذیرش نظر اکثریت مردم آنجا، موافق است!اردشیر زاهدی در دوران وزیر خارجه بودن خود تنها دوبار به مجلس رفته بود (که یکبارش همان روزی بودکه مسئله را مطرح کرد، ولی به هنگام استیضاح،‌ عباس خلعتبری، را به جای خود به مجلس فرستاده بود) ولی از آنجا که هیچ حقیقتی در پشت پرده نمی‌ماند،‌ به ویژه آنکه برنامه‌ریزان آدمهای ناشی‌ای باشند،‌در وزارت خارجه یک اشتباه بزرگ می‌شود، که موضوع را دست کم برای بسیاری از کارکنان آنجا فاش می‌کند. و آن این است که در این وزارتخانه اداره‌ای بود به نام «اداره نشریات» که به دستور اردشیر زاهدی قرار شده بود نشریه یا بولتنی (ماهانه ـ یا دو هفتگی) اخبار وزارت خارجه، و خبرها و رویدادهای مهم دیگر را چاپ و برای آگاهی کارکنان و یا مردم پخش کنند.از آنجا که اردشیر زاهدی آدمی بسیار سختگیر و تندخو بود، دست‌اندرکاران نشریه یاد شده را تهدید کرده بود که اگر ماهنامه یا بولتن یاد شده، درست در همان روزی که می‌باید چاپ نشود، و حتی یک روز از زمانی که می‌باید پخش شود، دیرتر انجام شود همه دست‌اندرکاران نشریه را از کار برکنار می‌کند.ایرج پزشکزاد از دست‌اندرکاران نشریه می‌گوید: روزی که قرار بود پزشکپور در مجلس سخنرانی و دولت را استیضاح کند،‌درست روز انتشار این نشریه نیز بود و ما ناگزیر بودیم تا یک شب پیش از روز انتشار همه مطالب را به چاپخانه بفرستیم. مانده بودیم معطل که چه کنیم؟ زیرا متن سخنرانی را پیش از این‌که در مجلس خوانده شود،‌به اداره نشریات فرستاده بودند و آن را در دست داشتیم. ولی آیا می‌شد که در همان هنگامی که او در مجلس است، ولی هنوز نطق خود را نخوانده ما نشریه را چاپ کرده به همه جا بفرستیم و نطق پزشکپور هم در آن باشد؟!اگر این کار را بکنیم، مشت برنامه‌ریزان باز می‌شود،‌و همه می‌دانند که متن یاد شده در وزارت خارجه تهیه و آمده شده است. و اگر هم صبر کنیم تا نطق خوانده شود،‌ و سپس چاپ کنیم، که از روز انتشار، یکی دو روز می‌گذرد و مورد مواخذه اردشیر زاهدی که خیلی بددهن بود و پیوسته ناسزا می‌گفت واقع می‌شدیم. اگر هم چاپ نمی‌کردیم موضوع به این مهمی (مسئله همه‌پرسی در بحرین) تا شماره بعدی نشریه کهنه می‌شد و ارزش خبری خود را از دست می‌داد.این بود که دل به دریا زدیم و نطق پزشکپور را پیش از ایراد در مجلس در نشریه اخبار و اسناد وزارت خارجه (در فروردین 1349) چاپ کردیم.پس از انجام وظیفه از سوی دولت ایران! (سال

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ]

نام مبارک امام پنجم محمد بود .

لقب آن حضرت باقر یا باقرالعلوم است ,بدین جهت که : دریاى دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت .

القاب دیگرى مانند شاکر و صابر و هادى نیز براى آن حضرت ذکر کردهاند که هریک بازگوینده صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است .

کنیه امام ابوجعفر بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است .

بنابراین نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسین ( ع ) میرسید .

پدرش حضرت سیدالساجدین , امام زین العابدین , على بن الحسین ( ع ) است .

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدینه جانگداز کربلا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سیدالشهداء کودکى بود که به چهارمین بهار زندگیش نزدیک میشد .

دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95 هجرى که سال درگذشت امام زین العابدین ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114 ه . یعنى مدت 19 سال و چند ماه ادامه داشته است .

در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفرصادق ( ع ) مسائلى مانند انقراض امویان و بر سر کار آمدن عباسیان و پیدا شدن مشاجرات سیاسى و ظهور سرداران و مدعیانى مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانى و دیگران مطرح است , ترجمه کتابهاى فلسفى و مجادلات کلامى در این دوره پیش میآید , و عدهاى از مشایخ صوفیه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پیدا میشوند .

قاضیها و متکلمانى به دلخواه مقامات رسمى و صاحب قدرتان پدیدمیآیند و فقه و قضاء و عقاید و کلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراکز قدرت خلافت شرح و تفسیر مینماید , و تعلیمات قرآنى - به ویژه مسأ له امامت و ولایت را , که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا , افکار بسیارى از حق طلبان را به حقانیت آل على ( ع ) متوجه کرده بود , و پرده از چهره زشت ستمکاران اموى ودین به دنیا فروشان برگرفته بود , به انحراف میکشاندند و احادیث نبوى را دربوته فراموشى قرار میدادند .

برخى نیز احادیثى به نفع دستگاه حاکم جعل کرده ویا مشغول جعل بودند و یا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون مینمودند .

اینها عواملى بود بسیار خطرناک که باید حافظان و نگهبانان دین در برابر آنهابایستند .

بدین جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وى امام جعفر صادق ( ع )از موقعیت مساعد روزگار سیاسى , براى نشر تعلیمات اصیل اسلامى و معارف حقه بهره جستند , و دانشگاه تشیع و علوم اسلامى را پایهریزى نمودند .

زیرا این امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقیقى تعلیمات پیامبر( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند , و میبایست به تربیت شاگردانى عالم و عامل و یارانى شایسته و فداکار دست یازند , و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوین و تدریس کنند .

به همین جهت محضر امام باقر ( ع ) مرکز علماء ودانشمندان و راویان حدیث و خطیبان و شاعران بنام بود .

در مکتب تربیتى امام باقر ( ع ) علم و فضیلت به مردم آموخته میشد .

ابوجعفر امام محمد باقر ( ع )متولى صدقات حضرت رسول ( ص ) و امیرالمؤمنین ( ع ) و پدر و جد خود بود واین صدقات را بر بنى هاشم و مساکین و نیازمندان تقسیم میکرد , و اداره آنهارا از جهت مالى به عهده داشت .

امام باقر ( ع ) داراى خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامى بود .

سیرت و صورتش ستوده بود .

پیوسته لباس تمیز و نومیپوشید .

در کمال وقار و شکوه حرکت میفرمود .

از آن حضرت میپرسیدند : جدت لباس کهنه و کم ارزش میپوشید , تو چرا لباس فاخر بر تن میکنى ؟ پاسخ میداد : مقتضاى تقواى جدم و فرماندارى آن روز , که محرومان و فقرا و تهیدستان زیادبودند , چنان بود .

من اگر آن لباس بپوشم در این انقلاب افکار , نمیتوانم تعظیم شعائر دین کنم .

امام پنجم ( ع ) بسیار گشادهرو و با مؤمنان و دوستان خویش برخورد بود .

با همه اصحاب مصافحه میکرد و دیگران را نیز بدین کار تشویق میفرمود .

در ضمن سخنانش میفرمود : مصافحه کردن کدورتهاى درونى را از بین میبرد و گناهان دوطرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - میریزد .

امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامى مانند دستگیرى از نیازمندان و تشییع جنازه مؤمنین وعیادت از بیماران و رعایت ادب و آداب و سنن دینى , کمال مواظبت را داشت .

میخواست سنتهاى جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بین مردم زنده کند و مکارم اخلاقى را به مردم تعلیم نماید .

در روزهاى گرم براى رسیدگى به مزارع و نخلستانها بیرون میرفت , و باکارگران و کشاورزان بیل میزد و زمین را براى کشت آماده میساخت .

آنچه ازمحصول کشاورزى - که با عرق جبین و کد یمین - به دست میآورد در راه خدا انفاق میفرمود .

بامداد که براى اداى نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) میرفت , پس از گزاردن فریضه , مردم گرداگردش جمع میشدند و از انوار دانش و فضیلت اوبهرهمند میگشتند .

مدت بیست سال معاویه در شام و کارگزارانش در مرزهاى دیگر اسلامى درواژگون جلوه دادن حقایق اسلامى - با زور و زر و تزویر و اجیر کردن عالمان خودفروخته - کوشش بسیار کردند .

ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز کربلا و ستمهاى بیسابقه آل ابوسفیان , که مردم به حقانیت اهل بیت عصمت ( ع ) توجه کردند , در اصلاح عقاید مردم به ویژه در مسأ له امامت و رهبرى , که تنها شایسته امام معصوم است , سعى بلیغ کردندو معارف حقه اسلامى را - در جهات مختلف - به مردم تعلیم دادند ; تا کار نشر فقه و احکام اسلام به جایى رسید که فرزند گرامى آن امام , حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهى با چهار هزار شاگرد پایهگذارى نمود , و احادیث و تعلیمات اسلامى را در اکناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد .

امام سجاد ( ع )با زبان دعا و مناجات و یادآورى از مظالم اموى و امر به معروف و نهى از منکرو امام باقر ( ع ) با تشکیل حلقههاى درس , زمینه این امر مهم را فراهم نمود ومسائل لازم دینى را براى مردم روشن فرمود .

رسول اکرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بین و با روشن بینى وحى الهى وظایفى را که فرزندان و اهل بیت گرامیاش در آینده انجام خواهند داد و نقشى را که در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت , ضمن احادیثى که از آن حضرت روایت شده , تعیین فرموده است .

چنان که در این حدیث آمده است : روزى جابر بن عبدالله انصارى که در آخر عمر دو چشم جهان بینش تاریک شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفیاب شد .

صداى کودکى را شنید , پرسید کیستى ؟ گفت من محمد بن على بن الحسینم , جابر گفت : نزدیک بیا , سپس دست او راگرفت و بوسید و عرض کرد : روزى خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم .

فرمود : شاید زنده بمانى و محمدبن على بن الحسین که یکى از اولاد من است ملاقات کنى .سلام من را به او برسان و بگو : خدا به تو نور حکمت دهد .علم و دین را نشر بده .

امام پنجم هم به امر جدش قیام کرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دینى و تعلیم حقایق قرآنى و احادیث نبوى ( ص ) پرداخت .

این جابر بن عبدالله انصارى همان کسى است که در نخستین سال بعد از شهادت حضرت امام حسین ( ع ) به همراهى عطیه که مانند جابر از بزرگان و عالمان باتقوا و از مفسران بود , در اربعین حسینى به کربلا آمد و غسل کرد , و در حالى که عطیه دستش را گرفته بود در کنار قبر مطهر حضرت سیدالشهداء آمد و زیارت آن سرور شهیدان را انجام داد .

بارى , امام باقر علیه السلام منبع انوار حکمت و معدن احکام الهى بود .

نام نامى آن حضرت با دهها و صدها حدیث و روایت وکلمات قصار و اندرزهایى همراه است , که به ویژه در 19 سال امامت براى ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شایسته خود بیان فرموده است .

بنا به روایاتى که نقل شده است , در هیچ مکتب و محضرى دانشمندان خاضعتر و خاشعتر ازمحضر محمد بن على ( ع ) نبودهاند .

در زمان امیرالمؤمنین على ( ع ) گوئیا , مقام علم و ارزش دانش هنوز -چنان که باید - بر مردم روشن نبود , گویا مسلمانان هنوز قدم از تنگناى حیات مادى بیرون ننهاده و از زلال دانش علوى جامى ننوشیده بودند , و در کنار دریاى بیکران وجود على ( ع ) تشنه لب بودند و جز عدهاى معدود قدر چونان گوهرى رانمیدانستند .

بی جهت نبود که مولاى متقیان بارها میفرمود : سلونى قبل از تفقدونى پیش از آنکه من را از دست بدهید از من بپرسید .

و بارها میگفت : من به راههاى آسمان از راههاى زمین آشناترم .

ولى کو آن گوهرشناسى که قدر گوهر وجودعلى را بداند ؟ اما به تدریج , به ویژه در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم کم کم لذت علوم اهل بیت و معارف اسلامى را درک میکردند , و مانند تشنه لبى که سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و یا قدر آن را ندانسته باشد , زلال گواراى دانش امام باقر ( ع ) را دریافتند و تسلیم مقام علمى امام ( ع ) شدند , و به قول یکى از مورخان : مسلمانان در این هنگام از میدان جنگ و لشکر کشى متوجه فتح دروازههاى علم و فرهنگ شدند .

امام باقر ( ع ) نیز چون زمینه قیام بالسیف ( قیام مسلحانه ) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و کمبودحماسه آفرینان - فراهم نبود , از این رو , نشر معارف اسلام و فعالیت علمى راو هم مبارزه عقیدتى و معنوى با سازمان حکومت اموى را , از این طریق مناسبترمیدید , و چون حقوق اسلام هنوز یک دوره کامل و مفصل تدریس نشده بود , به فعالیتهاى ثمر بخش علمى در این زمینه پرداخت .

اما بدین خاطر که نفس شخصیت امام و سیر تعلیمات او - در ابعاد و مرزهاى مختلف - بر ضرر حکومت بود , مورد اذیت و ایذاء دستگاه قرار میگرفت .

در عین حال امام هیچگاه از اهمیت تکلیفى شورش ( علیه دستگاه ) غافل نبود , و از راه دیگرى نیز آن را دامن میزد : و آن راه , تجلیل و تأ یید برادر شورشیاش زید بن على بن الحسین بود .

روایاتى در دست است که وضع امام محمد باقر ( ع ) که خود - در روزگارش - مرزبان بزرگ فکرى و فرهنگى بوده و نقش مهمى در نشر اخلاق و فلسفه اصیل اسلامى و جهان بینى خاص قرآن , و تنظیم مبانى فقهى و تربیت شاگردانى مانند امام شافعى و تدوین مکتب داشته , موضع انقلابى برادرش زید را نیز تأ ییدمیکرده است چنانکه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) میفرمود : خداوندا پشت من را به زید محکم کن .

و نیز نقل شده است که روزى زید بر امام باقر ( ع ) وارد شد , چون امام ( ع ) زید بن على را دید , این آیه را تلاوت کرد : یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء لله .

یعنى : اى مؤمنان , بر پاى دارندگان عدالت باشید و گواهان , خداى را .

آنگاه فرمود : انت و الله یا زید من اهل ذلک , اى زید , به خدا سوگندتو نمونه عمل به این آیهاى .

میدانیم که زید برادر امام محمد باقر ( ع ) که تحت تأ ثیر تعلیمات ائمه ( ع ) براى اقامه عدل و دین قیام کرد .

سرانجام علیه هشام به عبدالملک اموى ,در سال ( 120 یا 122 ) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج کرد و دستگاه جبار , ناجوانمردانه او را به قتل رساند .

بدن مقدس زید را سالها بر دار کردند و سپس سوزانیدند .

و چنانکه تاریخ مینویسد : گرچه نهضت زید نیز به نتیجهاى نینجامید و قیامهاى دیگرى نیز که در این دوره به وجود آمد , از جهت ظاهرى به نتایجى نرسید , ولى این قیامها و اقدامها در تاریخ تشیع موجب تحرک و بیدارى و بروز فرهنگ شهادت علیه دستگاه جور به شمار آمده و خون پاک شیعه را درجوشش و غلیان نگهداشته و خط شهادت را تا زمان ما در تاریخ شیعه ادامه داده است .

امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) گرچه به ظاهر به این قیامها دست نیازیدند , که زمینه را مساعد نمیدیدند , ولى در هر فرصت و موقعیت به تصحیح نظر جامعه درباره حکومت و تعلیم و نشر اصول اسلام و روشن کردن افکار , که نوعى دیگر از مبارزه است , دست زدند .

چه در این دوره , حکومت اموى رو به زوال بود و فتنه عباسیان دامنگیر آنان شده بود , از این رو بهترین فرصت براى نشرافکار زنده و تربیت شاگردان و آزادگان و ترسیم خط درست حکومت , پیش آمده بود و در حقیقت مبارزه سیاسى به شکل پایهریزى و تدوین اصول مکتب - که امرى بسیار ضرورى بود - پیش آمد .

اما چنان که اشاره شد , دستگاه خلافت آنجا که پاى مصالح حکومتى پیش میآمدو احساس میکردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برمیگیرد و خط صحیح را در شناخت امام معصوم ( ع ) و امامت که دنباله خط رسالت و بالاخره حکومت الله است تعلیم میدهد , تکان میخوردند و دست به ایذاء و آزار وشکنجه امام ( ع ) میزدند و گاه به زجر و حبس و تبعید ... براى شناخت این امر , به بیان این واقعه که در تاریخ یاد شده است میپردازیم : در یکى از سالها که هشام بن عبدالملک , خلیفه اموى , به حج میآید , جعفر بن محمد , امام صادق , در خدمت پدر خود , امام محمد باقر , نیز به حج میرفتند .

روزى در مکه , حضرت صادق , در مجمع عمومى سخنرانى میکند و در آن سخنرانى تأ کید بر سر مسأ له پیشوایى و امامت و اینکه پیشوایان بر حق و خلیفههاى خدا در زمین ایشانند نه دیگران , و اینکه سعادت اجتماعى و رستگارى در پیروى از ایشان است و بیعت با ایشان و ... نه دیگران .

این سخنان که در بحبوحه قدرت هشام گفته میشود , آن هم در مکه در موسم حج , طنینى بزرگ مییابد و به گوش هشام میرسد .

هشام در مکه جرأ ت نمیکند و به مصلحت خود نمیبیند که متعرض آنان شود .

اما چون به دمشق میرسد , مأ مور به مدینه میفرستد و از فرماندارمدینه میخواهد که امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق روانه کرد , و چنین میشود .

حضرت صادق ( ع ) میفرماید : چون وارد دمشق شدیم , روز چهارم ما را به مجلس خود طلبید .

هنگامى که به مجلس او درآمدیم , هشام بر تخت پادشاهى خویش نشسته و لشکر و سپاهیان خود را در سلاح کامل غرق ساخته بود , و در دو صف دربرابر خود نگاه داشته بود .

نیز دستور داده بود تا آماج خانهاى ( جاهایى که درآن نشانه براى تیراندازى میگذارند ) در برابر او نصب کرده بودند , و بزرگان اطرافیان او مشغول مسابقه تیراندازى بودند .

هنگامى که وارد حیاط قصر او شدیم , پدرم در پیش میرفت و من از عقب او میرفتم , چون نزدیک رسیدیم , به پدرم گفته : شما هم همراه اینان تیر بیندازید پدرم گفت : من پیر شدهام .

اکنون این کار از من ساخته نیست اگر من را معاف دارى بهتر است .

هشام قسم یاد کرد : به حق خداوندى که ما را به دین خود و پیغمبر خود گرامى داشت , تورا معاف نمیدارم .

آنگاه به یکى از بزرگان بنى امیه امر کرد که تیر و کمان خود را به او ( یعنى امام باقر - ع - ) بده تا او نیز در مسابقه شرکت کند .

پدرم کمان را از آن مرد بگرفت و یک تیر نیر بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بکشید و بر میان نشانه زد .

سپس تیر دیگر بگرفت و بر فاق تیر اول زد ... تاآنکه نه تیر پیاپى افکند .

هشام از دیدن این چگونگى خشمگین گشت و گفت : نیک تیر انداختى اى ابوجعفر , تو ماهرترین عرب و عجمى در تیراندازى .

چرامیگفتى من بر این کار قادر نیستم ؟ ...

بگو : این تیراندازى را چه کسى به تویاد داده است .

پدرم فرمود : میدانى که در میان اهل مدینه , این فن شایع است .

من در جوانى چندى تمرین این کار کردهام .

سپس امام صادق ( ع ) اشاره میفرماید که : هشام از مجموع ماجرا غضبناک گشت و عازم قتل پدرم شد .

در همان محفل هشام بر سر مقام رهبرى و خلافت اسلامى با امام باقر ( ع ) سخن میگوید .

امام باقر درباره رهبرى رهبران بر حق و چگونگى اداره اجتماع اسلامى و اینکه رهبر یک اجتماع اسلامى باید چگونه باشد , سخن میگوید .

اینها همه هشام را - که فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام -بیش از پیش ناراحت میکند .

بعضى نوشتهاند که : امام باقر را در دمشق به زندان افکند .

و چون به او خبر میدهند که زندانیان دمشق مرید و معتقد به امام ( ع ) شدهاند , امام را رها میکند و به شتاب روانه مدینه مینماید .

و پیکى سریع , پیش از حرکت امام از دمشق , میفرستد تا در آبادیها و شهرهاى سر راه همه جا علیه آنان ( امام باقر و امام صادق ع ) تبلیغ کنند تا بدین گونه ,مردم با آنان تماس نگیرند و تحت تأ ثیر گفتار و رفتارشان واقع نشوند .

با این وصف امام ( ع ) در این سفر , از تماس با مردم - حتى مسیحیان - و روشن کردن آنان غفلت نمیورزد .

جالب توجه و قابل دقت و یادگیرى است که امام محمد باقر ( ع ) وصیت میکند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) که مقدارى از مال او را وقف کند , تاپس از مرگش , تا ده سال در ایام حج و در منى محل اجتماع حاجیها براى سنگ انداختن به شیطان ( رمى جمرات ) و قربانى کردن براى او محفل عزا اقامه کنند .

توجه به موضوع و تعیین مکان , اهمیت بسیار دارد .

به گفته صاحب الغدیر -زنده یاد علامه امینى - این وصیت براى آن است که اجتماع بزرگ اسلامى , در آن مکان مقدس با پیشواى حق و رهبر دین آشنا شود و راه ارشاد در پیش گیرد , واز دیگران ببرد و به این پیشوایان بپیوندد , و این نهایت حرص بر هدایت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهى .

شهادت امام باقر ( ع )

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین ( ع ) زندگى کرد و در تمام این مدت به انجام دادن وظایف خطیر امامت , نشر و تبلیغ فرهنگ اسلامى , تعلیم شاگردان , رهبرى اصحاب و مردم , اجرا کردن سنتهاى جد بزرگوارش در میان خلق , متوجه کردن دستگاه غاصب حکومت به خط صحیح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم , که تنها خلیفه راستین خدا و رسول ( ص ) در زمین است , پرداخت و لحظهاى از این وظیفه غفلت نفرمود .

سرانجام در هفتم ذیحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدینه به وسیله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست .

پیکر مقدسش را در قبرستان بقیع - کنارپدر بزرگوارش - به خاک سپردند .

زنان و فرزندان

فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشتهاند : ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله که مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر بود .

ابراهیم و عبیدالله که از ام حکیم بودند و هر دو در زمان حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند .

على و زینب و ام سلمه که از ام ولد بودند

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ ]

                            

 

           عهدنامه ترکمانچای و فاجعه ملی در تاریخ ایران

          امروز ۱۸۰ سال از تحمیل عهدنامه شوم و ننگنین « ترکمانچای» توسط روسیه بر دولت وقت ایران می گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه های فاجعه باری مانند «گلستان» ( ۱۱۹۲ شمسی/۱۸۱۳ میلادی) و «ترکمانچای» دولت توسعه طلب روسیه برای اشغال سرزمین های قفقازی ایران تلاش می کرد. هربار که اقتدار دولت مرکزی در ایران تضعیف می شد، تحرکات دولت های توسعه طلب روسیه و ترکهای عثمانی برای اشغال سرزمین های قفقازی ایران بیشتر می شد.           

امروز ۱۸۰ سال از تحمیل عهدنامه شوم و ننگنین « ترکمانچای» توسط روسیه بر دولت وقت ایران می گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه های فاجعه باری مانند «گلستان» ( ۱۱۹۲ شمسی/۱۸۱۳ میلادی) و «ترکمانچای» دولت توسعه طلب روسیه برای اشغال سرزمین های قفقازی ایران تلاش می کرد. هربار که اقتدار دولت مرکزی در ایران تضعیف می شد، تحرکات دولت های توسعه طلب روسیه و ترکهای عثمانی برای اشغال سرزمین های قفقازی ایران بیشتر می شد. چنانکه روسها و ترکها بارها با سوء استفاده از آشفتگی ها درونی و ضعف دولت مرکزی در ایران به قفقاز یورش بردند و ایران شمالی را اشغال کردند. اما پادشاهان مقتدری مانند شاه عباس کبیر، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهی سپاه ایران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و ترکهای اشغالگر پاک ساخته و شکست سنگینی بر آنها وارد کردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاریه) برخلاف دیگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستیز بود و مانند یک سرباز ساده زندگی می کرد. وی در رأس سپاه ایران برای پاکسازی قفقاز و ایران شمالی از ارتش متجاوز روسیه و سرکوب وابستگان روسیه (حاکم شهر شیشه) به آن مناطق رفت و به طرزی مشکوک ترور شد. پس از ترور وی بود که بار دیگر تحرکات روسیه برای تحقق اهداف توسعه طلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسیه با ایران که از ۱۸۰۳ تا ۱۸۲۸ میلادی (۱۱۸۲ تا ۱۲۰۷ شمسی) یعنی ۲۵ سال به طول انجامید، روسیه توانست با همدستی انگلستان و فرانسه و کمکهای مقامات وابسته در دربار ایران و در سایة ضعف دولت فتحعلی شاه، دو عهدنامة ننگین گلستان و ترکمانچای را بر ایران تحمیل کرده و ۱۷ شهر قفقازی ایران را تحت اشغال و اسارت خود گیرد.

با انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمانچای فاجعة ملی در تاریخ ایران رقم خورد، فاجعه ای که طی دو قرن گذشته، پیامدهای خسارتباری برای ملت ایران و ساکنان ۱۷ ولایت قفقازی ایران داشته است. ابعاد پیامدهای عهدنامه های یاد شده، سرنوشت مردم قفقاز جنوبی را تغییر داد و موقعیت استراتژیک ایران را تضعیف کرد.

برخی نتایج عهدنامه های گلستان و ترکمانچای:

۱) مرزهای شمالی ایران از دریای سیاه و گرجستان به رودخانه ارس تغییر یافت.

۲) اشغال ۱۷ ولایت قفقازی ایران توسط روسیه، در کاهش اقتدار جهان اسلام مؤثر افتاد و میلیونها مسلمان ساکن در آن مناطق، تحت حاکمیت روسیه مسیحی قرار گرفتند.

۳) فرهنگ اسلامی و ایرانی در قفقاز دچار ضایعات و خسارتهای تاریخی شد، الفبای اسلامی (عربی و فارسی) ممنوع، حوزه ها و مدارس علمی و دینی تعطیل شد و هزاران روشنفکر دینی، شاعر، نویسنده و بخصوص علمای قفقاز در معرض قتل و تبعید و زندان قرار گرفتند. مساجد تخریب و تعطیل گردید.

۴) میلیونها قفقازی و بخصوص مسلمانان در دوره حاکمیت کمونیستی به مدت هفتاد سال پشت پرده آهنین قرار گرفتند و روابط فرهنگی، سیاسی و اقتصادی آنها با ایران (وطن اصلی شان) و جهان اسلام قطع شد.

۵) قفقاز جنوبی که قبل از اشغال آن توسط روسیه و در دوره حاکمیت ایران بر آن منطقه ای یکپارچه با اقوام و ادیان و مذاهب مختلف بود، و شهرهایی مانند گنجه، تفلیس، ایروان، نخجوان از مراکز مهم مدنیت اسلامی ایرانی و پایگاه معارف شیعی و شعر و ادب فارسی بودند، بعد از تحمیل عهدنامه های گلستان و ترکمانچای، یکپارچگی قفقاز جنوبی از بین رفت، جابجایی جمعیتی در آن صورت گرفت و علاوه بر پیدایش سه کشور کوچک و وابسته در آن، مناطقی مانند قره باغ، آبخازیا و آجاریا نیز ادعای استقلال دارند. از بین رفتن یکپارچگی قفقاز به بهای جان و آوارگی میلیونها تن از اهالی تمام شده است.

۶) اشغال ۱۷ ولایت قفقازی ایران توسط روسیه، پدید آمدن دولتهای کوچک و نوپا در منطقه بعد از فروپاشی شوروی نیز به ضرر جهان اسلام و به سود قدرتهای استعماری و صهیونیسم جهانی است.

علاوه بر دولتهای تفلیس و ایروان که مسیحی و ارمنی هستند، حتی دولت باکو نیز که بر منطقه ای مسلمان نشین با اکثریت مطلق شیعه حاکم است، در مسیر ترسیم شده از سوی غرب حرکت می کند و با رژیم صهیونیستی ارتباطی تنگاتنگ و فراگیر دارد، به نحوی که امروز باکو به یکی از مهم ترین پایگاههای صهیونیسم جهانی تبدیل شده است.

موارد فوق، تنها گوشه ای از تبعات مصیبت بار عهدنامه های گلستان و ترکمانچای است. دولت های کوچک و نوپایی که بعد از فروپاشی شوروی در قفقاز جنوبی تشکیل شده اند، برای استحاله شدن در غرب و نابودی فرهنگ اسلامی، تلاش می کنند تاریخ واقعی منطقه را تحریف کرده و تاریخی تحریف شده برای آن جعل کنند. این میراثی است که از روسها بر جای مانده است. کمونیست ها که در تحریف تاریخ حد و مرزی نمی شناختند، در نوشته ها و کتابهای به اصطلاح تاریخی خود مدعی می شدند که مردم ایالت های قفقازی ایران داوطلبانه به روسیه ملحق شده اند!؟

کمونیست های روس و رفقای آنها در حزب کمونیست باکو که به شدّت از تمایلات و احساسات ایرانگرایی و شیعی مردم مسلمان قفقاز نگران بودند، مبارزه فرهنگی گسترده ای را علیه اسلام و فرهنگ ایرانی آغاز کردند و برای فریب نسلهای جدید در ایران شمالی و قطع ارتباط مردم با گذشته و میراث فرهنگی و تاریخی ایرانی و اسلامی، مدعی شدند که گویا با انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمانچای، سرزمین اران (ایران شمالی با جمهوری آذربایجان بعدی!) به دو قسمت تقسیم شده و قسمتی از آن هنوز در ایران مانده است و بایستی آن ( آذربایجان ایران) را به شوروی ملحق کرد تا یک « جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی» تشکیل شود. در راستای این هدف نیز در دورة جنگ دوم جهانی و اشغال آذربایجان ایران توسط ارتش شوروی، فرقه ای به نام « فرقه دمکرات آذربایجان» تشکیل شد که البته این طرح با شکست مواجه گردید، اما حاکمان مسکو و خدمتگزاران آنها در باکو تلاش خود را برای فریب افکار عمومی مسلمان قفقاز (ایران شمالی) ادامه دادند و جعلیات و تخیلات ذهنی خود را به نام تاریخ وارد کتابهای درسی و دانشگاهی و ... کردند.

تحریفات و جعلیات تاریخی در ایران کتابها به حدّی است که تاریخ پژوهان مستقل را به حیرت وا می دارد.

با فروپاشی شوروی و پیدا شدن دولت باکو که حدود ۱۷ سال از شناخته شدن آن در سازمان ملل می گذرد، این دولت در ردیف دولتهای متحد آمریکا و اسراییل قرار گرفت و مبارزه با اسلام و فرهنگ اسلامی ایرانی، گسترده تر از دوره شوروی تداوم یافت.

به بیان روشن، همچنانکه باکو در دوره شوروی به عنوان یک پایگاه ضدایرانی مورد استفاده حاکمان مسکو بود، بعد از فروپاشی شوروی، این پایگاه به تصرف حاکمان واشنگتن و صهیونیسم جهانی درآمد. امروز در کتابهای درسی دولت باکو، تحریفات و جعلیات و تخیلات تاریخی با جهت گیری ضداسلامی و ضدایرانی به نام «تاریخ آذربایجان!» به دانش آموزان و دانشجویان آموخته می شود. دامنه این تحریفات به حدی گسترده است که بسیاری از دانشجویان و دانش آموزان نمی دانند که نظامی گنجوی و خاقانی شروانی اشعار خود را به زبان فارسی سروده اند زیرا ترجمه هایی خام از اشعار این بزرگان به زبان آذری، به عنوان شعرهای نظامی و خاقانی وارد کتابهای درسی شده است! حتی بسیاری نمی دانند که تا قبل از انعقاد عهدنامه های ننگین گلستان و ترکمانچای، ایالت های گنجه و باکو و نخجوان و... بخشی از خاک ایران بوده است زیرا تحریفات و جعلیات تاریخی جدید می گوید که دولت باکو و یا « دولت آذربایجان!» چند هزار سال سابقه دارد!

در این تحریفات و جعلیات شگفت انگیز، دولت صفوی و پادشاهانی چون شاه اسماعیل صفوی و شاه عباس کبیر هم «دولت آذربایجان و پادشاهان آذربایجان!» داشته می شوند و حتی اخیراً انستیتوی تاریخ آکادمی علوم باکو نقشه جغرافیایی منتشر کرده و سرزمین ایران در عهد صفوی و شهرهایی چون اصفهان و شیراز و ... را هم بخشی از « آذربایجان تاریخی!» معرفی کرده است!؟...

اینها همه حاکی از آن است که نه تنها دولت ۱۷ ساله باکو، بلکه برخی دولتهای دیگر مانند امریکا و اسراییل نیز به شدت از «آگاهی مردم ایران شمالی از گذشته تاریخی شان» نگران هستند و با پنهان کردن واقعیت های صدها ساله تاریخی در زیر انبوهی از دروغ های تبلیغاتی و نظریه پردازیهای شیطانی، می کوشند «هویتی جعلی، غیرایرانی و حتی غیراسلامی» برای مسلمانان قفقاز جنوبی بخصوص مردم ایران شمالی تعریف کنند.

در چنین وضعیتی، دستگاههای فرهنگی و رسانه ای ایران، بخصوص رسانه های دولتی سکوت کرده اند، درسالگرد انعقاد عهدنامه شوم ترکمانچای که جدایی بخش های مهمی از کشورمان با آن رقم خورد، در حالی که دستگاههای دولتی باکو فعالیت خود را در تکرار تحریفات تاریخی و تبلیغات علیه تمامیت ارضی ایران افزون تر کرده اند، دستگاههای فرهنگی و رسانه ای دولتی ما و بخصوص صدا و سیما، حتی در استانهایی مانند اردبیل و آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی از کنار این فاجعه تاریخی (عهدنامه ترکمانچای) با سکوت و بی تفاوتی می گذرند. در کنار سکوت و بی تفاوتی دستگاههای فرهنگی و رسانه ای دولتی و صدا و سیما، بیان این واقعیت ضروری است که ملت ایران و بخصوص آذربایجانی ها، هرگز این فاجعه تاریخی را فراموش نکرده اند و نویسندگان، تاریخ پژوهان، روزنامه نگاران و شاعران مستقل همواره به یاد سرزمین قفقازی ایران بوده و در این راستا کتابها و مقالات و شعرهای فراوانی منتشر کرده اند. گویی «حرکت آزادیبخش ایران شمالی» از درون همین فعالیت های مردمی سربرآورده است که روشنفکران آذری در ایران و قفقاز رهبری این حرکت فرهنگی را برعهده دارند. شاید تا مدتی قبل از فروپاشی شوروی، کمتر کسی تصور می کرد که روزی این دولت قدرتمند و اشغالگر فرو خواهد ریخت و سرزمین های قفقازی ایران از حاکمیت آن رها خواهد شد. اما این اتفاق مبارک رخ داد. روزی نیز خواهد رسید که آمریکا و اسراییل نیز مانند شوروی از هم خواهد پاشید و آن روز، فصل تازه ای در حیات قفقاز و ایران آغاز خواهد شد وسرزمین های اشغالی ایران در قفقاز، آزادی را بازخواهد یافت.

 

                             عارف محمدزاده        

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ]

 

عهدنامه ترکمنچای در ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ (میلادی) بین روسیه و ایران امضا شد.

 از سوی فتحعلی شاه قاجار، میرزاعبدالحسن‌خان و آصف‌الدوله و از سوی روسیه تزاری ایوان پاسکویج حضور داشتند. طی این قرارداد قلمروهای باقی مانده ایران از معاهده گلستان در قفقاز شامل خانات ایروان، مناطق تالش و اردوباد و بخشی از مغان و شروان به روسیه واگذار شد. ایران حق کشتی‌رانی در دریای مازندران را از دست داد و ملزم به پرداخت ۱۰ کرور طلا به روسیه شد. بر طبق این قرارداد روسیه قول داد از پادشاهی ولیعهد وقت عباس‌میرزا حمایت کند.

 پیش زمینه

پس از پیمان نامه گلستان دوره دوم جنگ‌های ایران و روسیه آغاز شد. در این میان جنگ گنجه مهم‌تر از همه می‌نمود. عباس میرزا فرمانده سپاه ایران با حرکت به سوی گنجه در این منطقه سنگر گرفت. در این میان پاسکوویچ فرمانده سپاه روس نیز خود را به این منطقه رساند. ابتدا عباس میرزا به د لیل برخی آشفتگی‌ها در سپاه خود خواست که جنگی اتفاق نیافتد اماتلاش او موثر نیافتاد و جنگ وسیعی در این منطقه در گرفت. در پایان سپاه روس فاتح میدان شد. عباس میرزا سرانجام در ناحیه ترکمانچای خواست که جلوی پاسکوویچ را بگیرد اما در آنجا نیز شکست خورد و سرانجام مجبور شد که شرایط صلح را بپذیرد. در این میان پاسکوویچ که خود را مغرور از فتح جنگ می‌دید برای سپاه ایران ضرب الاجلی تعیین کرد و گفت چنانچه تا پنج روز تکلیف صلح مشخص نشود عازم تهران خواهد شد. در این میان شاه سرانجام تن به امضای عهدنامه ترکمانچای داد.

 مفاد این عهدنامه

1.  واگذاری خانات ایروان و نخجوان به دولت روسیه و تخلیه تالش و مغان از سپاه ایران.

2.  پرداخت ده کرور تومان (پنج میلیون تومان)به طور اقساط از طرف ایران به روسیه به عنوان غرامت جنگی

3.  اجازه عبور و مرور آزاد به کشتی‌های تجاری روسی در دریای مازندران

4.  رضایت به انعقاد یک عهدنامه تجاری بین ایران و روسیه و حق اعزام کنسول و نمایندگان تجاری به هر منطقه از مناطق ایران که روس‌ها لازم بدانند.

5.  حمایت از ولیعهدی عباس میرزا و کوشش در به سلطنت رساندن وی پس از مرگ شاه

6.  استرداد اسرای طرفین

7.  اعطای حق قضاوت کنسولی به روسیه

علاوه بر امضای معاهده تحمیلی ترکمانچای زیر فشار روس‌ها یک عهد نامه تجاری نیز با آنان به امضا رسید که تمام بازار ایران را بدون هیچ مانعی در اختیار روس‌ها قرار می‌داد.

نمایندگان ایران و روسیه عهدنامه ترکمانچای را منعقد کردند. این عهدنامه درزمان فتحعلی شاه قاجار با میانجیگری دولت انگلستان منعقد شد و به موجب آن ولایات ایروان و نخجوان به روسیه واگذارشد و حق کشتیرانی در دریای خزر مجدداً به کشتی‌های روسی واگذارشد. دولت روسیه نیزولیعهدی عباس میرزا را برسمیت شناخت و ازآن حمایت کرد. همچنین کلیه اتباع روسی براساس عهدنامه ترکمانچای ازحمایت قوه قضائیه ایران برخوردار شدند.

نقشه ایران بعد معاهده ننگین ترکمنچای :

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ]

نقشه سرزمینی دولت ماد

ترس از خورشید گرفتگی در 28 آوریل سال 585 پیش از میلاد (8 اردیبهشت ) سبب قطع جنگ ایرانیان ماد با ارتش لیدی (واقع در آناتولی غربی ــ آسیای صغیر) شد.
مادهای آریایی پس از مهاجرت به فلات ایران در منطقه ای که از ری آغاز و غرب فلات از جمله همه آذربایجان و کردستان امروز را شامل می شود اسکان گزیده بودند.

کردها ، لرها ، لک ها ، مردم همدان و آذری ها بازمانده مادها می باشند ، مادها بعدا به پایتختی همدان (هکمتان ــ اکباتان ) دولتی توسط دیااکو تاسیس کردند که نخستین حکومت ایرانی- آریایی محسوب می گردد ، تا متحدا بر ضد همسایگان غربی خود که از پراکندگی آنان سو استفاده می کردند و ضمن تجاوز نظامی، به جمع آوری اسیر می پرداختند که در دنیای باستان نوعی ثروت و منبع تولید بشمار می رفت مقابله کنند.

آنان موفق شدند دولت آشور را که بیش از دیگران اسیر گرفته بود مضمحل سازند.

در آن زمان در فلات ایران سایر اقوام آریایی نیز سکونت داشتند که شامل پارت ها ، پهلو ها ( پهلوی ها و موسس سلسله اشکانیان ) ، سغدی ها ، باکتریان ها ( باختری ها ) و آریا  ( هرات امروزی ) که ساکن خراسان بزرگ ( استان خراسان ،شرق سمنان ، شمال و مرکز افغانستان ،ترکمنستان ،ازبکستان ،تاجیکستان ،جنوب قزاقستان و غرب ایالت سین کیانگ چین امروزی ) بوده اند و هیرکانی ها ، کاسی ها ،کادوسی ها و تالشی ها که در کناره ی دریای کاسپین ( مازندران ) ساکن بودند ( نام دریای کاسپین و شهر قزوین _ گزبین _ از مردم کاسی گرفته شده است ) و ارمنی ها و گرجی ها ساکن در آلبانی  ( قفقاز جنوبی ) و سکاها و اوستیایی ها ساکن در قفقاز شمالی و بزرگترین دولت پارس ها (هم تبار مادها) تحت عنوان کیانیان در سیستان (سیت ها یا سکا های مهاجر )  و پشتون ها ( مردم جنوب افغانستان و شمال پاکستان امروزی ) و کرمان فعالیت داشت و پارس های جنوبی  ساکن در انشان یا پارس ( استان فارس ، بوشهر ، شمال خوزستان و ایلام کنونی)، دولت دیگری داشتند که کوروش بزرگ ، 26 سال پس  از جنگ ماد و لیدی و در 2569 سال پیش یعنی درست 559 سال پیش از میلاد مسیح ، از اتحاد اقوام ایرانی دولت واحد ایران را به وجود آورد که از نظر تمدن و توان و پیشرفت و وسعت در جهان سرآمد بود و می توان کورش بزرگ را پدر ایران یکپارچه نامید.

 هم اکنون به جز ایران ، اقوام ایرانی ساکن در کشورهای همسایه ایران از این شمارند :

کردها که در ترکیه،عراق،جمهوری آذربایجان و سوریه زندگی می کنند و جمعیتشان به 50 میلیون نفر می رسد.

تاجیک ها که 30% مردم ازبکستان و 17% مردم ترکمنستان و تعداد معدودی در قزاقستان ، قرقیزستان ،ایالت سین کیانگ چین و اکثریت کشور تاجیکستان را شامل می گردند.

افغانستان دارای چندین قوم می باشد که در شمال آن تاجیک های فارس زبان هستند، در مرکز و اندکی شمال هزارجات ( مغول هایی که تحت تاثیر فرهنگ ایرانی زبانشان فارسی تاجیکی می باشد و وجه تمایز آنها از تاجیک ها، ظاهر مغولی آنهاست و اکثرا شیعه می باشند ،تعدادی از این اقوام به ویژه در دوران آبادانی ایران در 100 سال اخیر به ایران مهاجرت کرده اند و در استان خراسان ساکنند  که به بربر یا خاوری معروفند و جمعیتی در حدود 500 هزار نفر می باشند ) و در جنوب پشتون ها می باشند ، سایر اقوام ساکن افغانستان شامل بلوچ ها ، سیستانی ها در جنوب غربی و تعدادی نیز ازبک و ترکمن در شمال افغانستان ساکن هستند که نشانه بارز آنها قیافیه مغولی آنها می باشد.

( بیشتر مهاجرین افغانی به ایران را هزارجات و ازبک ها که از تبار مغول ها می باشند ، تشکیل می دهند ، علت مهاجرت این دو قوم اکثریت شیعی و تمایل به دولت شیعی ایران می باشد ، البته تعدادی از افغانی های بلوچ و پشتون و سیستانی به استان سیستان و بلو چستان مهاجرت کرده اند. )

ارمنی ها که بیشتر ساکن ارمنستان ،ترکیه و به صورت پراکنده پس از قتل عام و آوارگی ارمنیان توسط ترک های عثمانی به سوریه،عراق،اردن،لبنان و فلسطین مهاجرت کرده اند.

گرجی ها که بیشتر ساکن گرجستان می باشند.

آبخازها و اوستیا ها که ساکن گرجستان و روسیه می باشند که زبانشان تحت تاثیر زبان روسی قرار گرفته است ،هنوز مردمانی در آن ناحیه ساکن هستند که خود را بازمانده پادشاهان ساسانی می دانند.

آذری ها و تالشی ها که ساکن جمهوری آذربایجان ( آران ) می باشند،آذری ها پس از هجوم هولاکو خان مغول و سکونت اقوام مغول در آن منطقه و در ادامه آن خانات ترک ،زبانشان که در اصل از شاخه های زبان مادی بوده با ترکی و مغولی در آمیخته است.

فارس های ساکن بحرین ، عمان ، امارات ، کویت ، قطر و عراق.

پارسیان هند و پاکستان که دینشان زرتشتی می باشد.

پشتون ها و بلوچ های ساکن پاکستان.

در خارج از حوزه جغرافیایی فلات ایران ، اقوام ایرانی دیگری نیز می زییند که زبانشان تحت تاثیر مردم آن مناطق دگرگون گردیده است ، که شامل:

قوم یاس که در اصل از یزد مهاجرت کرده و به هونگاری ( مجارستان ) و پس از هجوم مغولان از ایران کوچ کرده اند، زبان گویشی قوم یاس هم اکنون مجاری می باشد، هر سال جشنی در آنجا برای گرامی داشت سرزمین مادری برگذار می کنند.

قوم کروات یا مردم کرواسی که از خراسان ( بنا بر باورهایی در میان کروات ها ،خواف نام پیشین این مردم بوده است و هم اکنون شهری نیز در خراسان به همین نام وجود دارد ) در بالکان و در مرکز اروپا زندگی می کنند،زبان امروزی مردم کرواسی ،کرواتی و از شاخه های زبان اسلاو می باشد ، درباره علت مهاجرت کروات ها دلایل زیادی را بر می شمارند از جمله هجوم سکاها،اعراب و مغول ها.

 کروات ها نیز هر سال آیین بزرگداشت این کوچ را در مراکز علمی و با حضور مقامات دولتی برگذار می کنند.

شیعیان جنوب تایلند، که خود را بازمانده بازرگانان استان فارس می دانند که به این سرزمین کوچ کرده اند و با مردم بومی این ناحیه در آمیخته اند.

سید یا سادات یمن ،سید در زبان عربی به معنای آقا می باشد ،اعراب یمنی ایرانیان را آقا زاده (سید) می نامیده اند،این ایرانیان فرزندان درباریان و کارکنان دولتی و لشکری ایران بودند که در زمان ساسانیان که یمن بخشی از ایران بوده ، در آنجا ساکن شده اند،در قرون بعدی و در چند سده (قرن) اخیر تعداد زیادی از این ایرانیان که شیعه نیز بودند از آن کشور و زیر سلطه حکام متعصب سنی مذهب وقت کوچانده شده اند که اکثرا با لنج به ایران مهاجرت کرده و در خوزستان ساکن شده اند،بیشتر اعراب خوزستان از نسل سادات (ایرانی تباران یمن) می باشند،جالب است بدانید لهجه عربی مردم خوزستان با لهجه عربی مردم یمن تشابه بسیار دارد.

شیعیان زنگبار (تانزانیا) که خود را بازمانده تجار ایرانی می دانند و آرامگاه های بسیاری در این کشور با قدمت زیاد وجود دارد که نام ایرانیان را به زبان فارسی و محل تولد آنان را بر خود جای داده است به ویژه شیراز ،سمیرم و بندر سیراف، که بسیاری در آن نواحی ادعای فرزندان آنان را دارند.

بیگمان کشور ایران با این و سعت و شکوه و تمدن ، تاثیر فراوانی بر دنیا و همسایگان خویش داشته و دارد ، همسایگانی که اکثرا از روابط نامشروع انگلستان و روسیه با خیانت کارانی از درون حکومت ایران و به ویژه خاندان ننگین قاجار به وجود آمده اند ، اما در این دوران فرزندان ایران زمین بیدارند و ایران را از هرگونه زیاده خواهی و چشم داشت به این خاک پاسداری خواهند کرد،همانگونه که در جنگ با صدام (۴۹ کشور حامی مالی و نظامی و پشتیبانی و حتی نیروی نظامی برای عراق بودند)به خوبی غیرت ایرانی را به نمایش گذاشتند.

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ]

 

سرویس اندیشه / گفتگو

16:4: - دوشنبه 25 شهریور 1387

گفت‌وگوی اختصاصی 

اشاره

31 شهریور سال 59، سالروز شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم بعثی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران به عنوان آغاز هفته دفاع مقدس نامگذاری شده است.

دوران هشت ساله دفاع مقدس مشروع امت سلحشور ایران در حفظ و اعتلای نظام مقدس اسلامی و حراست از مرزهای عزت و شرف این مرز و بوم به مثابه یکی از حساس ترین و بارزترین عرصه های حیات راستین این امت، همچون نگینی تابناک تا همیشه زمان بر تارک تاریخ حماسه و ایثار و پایداری آزادگان جهان می درخشد.

دفاع مقدس ما در زمینه های مختلف سیاسی، نظامی، اجتماعی، فرهنگی و ... توانست معادلات جهانی معمول را برهم زند و تحلیل های مادی دنیاپرستان را نقش بر آب سازد؛ این حادثه عظیم بی شک در یاد ملت ایران خواهد ماند و غرور و سرافرازی و حماسه آفرینی را در نسل های بعدی بر جای خواهد گذاشت؛ جنگی که 2887 روز به طول انجامید...

سردار احمد سوادگر متولد سال 1339 در دزفول و دردآشنای جنگ است که از همان لحظات آغازین جنگ تحمیلی در دوران هشت ساله دفاع مقدس مسئولیت های مختلفی چون فرماندهی یگان های اطلاعاتی - عملیاتی همچون قرارگاه کربلا، نجف و ... را به عهده داشته است.

آنچه که در ذیل می آید گفت و گوی مشروع «شبکه خبر دانشجو» با این بزرگمرد حماسه آفرین به مناسبت سالروز هفته دفاع مقدس است که از نظر می گذرد.

شبکه خبر دانشجو: علل حمله عراق به ایران و در نظر گرفتن روز 31 شهریور ماه برای تهاجم به خاک کشور چیست؟

سردار سوداگر: سابقه مناقشات ایران و عراق به سال ها قبل بر می گردد و پیش از این تاریخ نیز عراق به کشور ایران و خاک آن چشم طمع داشته است، اما در مورد آغاز جنگ تحمیلی در روز 31 شهریور ماه سال 59 پارامترهایی دخیل هستند که از آن جمله وقوع انقلاب در ایران است؛ به این ترتیب که برای کشورهایی که تقریباً حکومت های دیکتاتوری داشتند ظهور انقلاب خوشایند نبود و از طرفی چنین تصور می کردند که انقلاب باعث ضعف کشور شده و انسجام خوبی از لحاظ داخلی در ایران وجود ندارد، به همین جهت چنین پنداشتند که این زمان بهترین فرصت برای تهاجم به ایران است.

پارامتر دیگر عرب زبان بودن شهرهای حاشیه خلیج فارس بود که کشور عراق را وسوسه کرد تا به کشور ایران حمله کند.

شبکه خبر دانشجو: کشور عراق یکسری اهداف نظامی برای حمله به ایران طراحی کرده بود، این اهداف چه بود و آیا صدام تصور می کرد که جنگ تا این حد به درازا بکشد؟

سردار سوداگر: از طرح این سئوال خوشحالم؛ چرا که تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است.

عراق در ترسیم اهداف جغرافیایی خود سعی داشت بخش وسیعی از خاک ایران شامل بخشی از هرمزگان، خوزستان و ایلام را در روزهای آغازین جنگ تصرف کند و با الحاق به کشورش به هدف اصلی خود برسد.

این در حالی است که در چند روز آغازین جنگ موفق شد تا حد زیادی از نقاط مرزی جنوب را به اشغال خود درآورد، اما پس از مدتی، با مقاومت های وسیع مردمی روبرو شد، بنابراین هدف خود را به بخش های کوچکتری از خاک ایران معطوف کرد.

می توان گفت که تا روز دهم مهرماه رژیم بعثی بخش های اعظمی از خاک ایران را در تصرف خود داشت، اما هر چه زمان بیشتری از جنگ می گذشت سرزمین های بیشتری از خاک ایران آزاد می شد و خاستگاه های عراق نیز کاهش می یافت.

پس از انجام عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر، عراق به یک آتش بس طولانی در مورد منطقه آبادان و خرمشهر بسنده کرد؛ به این نحو که این دو شهر سالیان سال نه در اختیار ایران باشد و نه عراق؛ این در واقع به عنوان هدف سوم کشور عراق محسوب می شد.

هدف چهارم عراق تجدیدنظر در قرارداد الجزایر - که از لحاظ جغرافیایی اهمیت داشت - بود و این در حالی است که با نگاهی به قطعنامه های سازمان ملل نیز می توانیم به این جمع بندی برسیم. 

بیشترین درگیری های عراق از 31 شهریور نبود، بلکه از اردیبهشت ماه آغاز شد؛ رژیم بعثی عراق وقتی که عکس العمل ضعیف ایران را دید و متوجه شد که کشور ایران از نظر دفاعی پاسخگوی مناسبی نیست از 31شهریورماه حملات خود را آغاز کرد.

نکته دیگر اینکه در طول این مدت نامه های زیادی در سازمان ملل بین کشور عراق و سازمان ملل برای آغاز حمله عراق به ایران رد و بدل شد، ولی متاسفانه توجه زیادی به آنها نشد.

نخستین قطعنامه درست هفت روز پس از آغاز جنگ یعنی در روز هفتم مهرماه سال 59 علیه جنگ صادر شد که البته محتوای جنگ نداشت، بلکه تنها توصیه به خویشتنداری و رفع مشکلات از طریق مذاکره بود؛ این قطعنامه در حالی صادر شده بود که عراق نقاطی از خاک ایران را به تصرف خود در آورده و در آنجا مستقر شده بود.

قطعنامه دوم نیز پس از آزادسازی خرمشهر در تاریخ بیست و یکم تیرماه سال 61 صادر شد که محتوای آن بازگشت به سرزمین های بین المللی است.

اما با توجه به اینکه این جنگ خانمانسوز آثار مخرب زیادی را تا آن زمان به بار آورده بود، چرا در قطعنامه اول به چنین محتوایی اشاره نشده بود و از طرفی در زمان تثبیت که عراق متوجه شد که امکان پیشروی بیشتر را ندارد، صادر شده است؟

شبکه خبر دانشجو: ما در یک برهه ای از زمان در جنگ تحمیلی با مقاومت چشمگیر مردم و ناکام گذاشتن دشمن در رسیدن به اهدافش روبرو هستیم؛ این مقاومت ها از چه زمانی منسجم شد؟

سردار سوداگر: ما در مباحث آکادمیک با واژه و موضوعی با عنوان «موازنه» مواجه هستیم و این در حالی است که رژیم بعثی در تمام محاسبات خود، موازنه قوا را مورد مطالعه قرار داده بود. 

صدامیان با تسلیحات و پشتیبانی قدرت ها و پشتیبانی سیاسی و بین المللی - با توجه به همکاری سایر کشورها با عراق - توانستند در سه روز آغازین جنگ، بخش وسیعی از خاک طرف مقابل ایرانی را که به تازگی انقلاب را پشت سر گذاشته و در تنش های آن بسر می برد، اشغال کنند؛ این در حالی است که در آن زمان بسیاری از سران ارتش ایران که به دربار شاه وابسته بودند یا فرار کرده بودند و یا مورد محاکمه قرار گرفته بودند و تنها بخشی از نیروهای آنها باقی مانده بودند.

اما در این میان «پتانسیل الهی مردمی» مجهولی بود که نیروهای بعثی در موازنه خود مورد محاسبه قرار نداده بودند؛ چرا که خصوصیاتی همچون غیرت، شهادت طلبی و ایثار برای آنها غیرقابل محاسبه بود.

زمانی که نیروهای عراقی به شهرهای دزفول و خرمشهر رسیدند با مقاومت مردمی مواجه شدند که انقلاب کرده بودند و حالا انقلاب خود را در خطر می دیدند؛ بنابراین در موازنه کشور عراق، توانمندی این نیروها قابل محاسبه نبود.

در اولین مرحله که مقاومت نیروهای مردمی و سپاه پاسداران باعث شد تهاجمات ارتش عراق ناکام بماند،می توان به چندین نقطه اشاره کرد از جمله خرمشهر که عراق تصور می کرد می تواند ظرف مدت سه روز آن را به اشغال خود درآورد، اما با مقاومت های جانانه مردم و شهید جهان آرا به چهل روز مقاومت تبدیل شد و پس از این مدت طولانی هم تنها موفق به اشغال نیمی از شهر خرمشهر شد و در شهر سوسنگرد نیز مقاومت های مردمی جلوی تهاجمات دشمن را سد کرد.

شبکه خبر دانشجو: نیروهای ما تا یک مرحله تنها دفاع می کرد اما پس از آن به یکسری عملیات هایی دست زد که برخی موفق و برخی نیز ناموفق بود در مجموع دستاورد عملیات ها را چگونه ارزیابی می کنید؟

سردار سودار: ما در سال اول ناملایماتی داشتیم که یکی از دلایل آن رد و بدل شدن گزارشات سیاسی زیاد در آغاز جنگ بود مبنی بر اینکه کشور عراق در حال آماده شدن برای جنگ است زیرا در فاصله سال های 57 تا 59 یعنی پس از وقوع انقلاب اسلامی نیروهای گشت اطلاعاتی ما تا اندازه ای متوجه چنین ناملایماتی شده بود.

دوم اینکه پس از تثبیت جنگ توسط نیروهای مردمی با کمک ارتش و سپاه، نظام بنی صدر قائل بر به کارگیری نیروهای مردمی نبود و در تمام رفتارهای نظامی شخص بنی صدر چنین رفتاری مشهود بود و حتی به افرادی که در نقاط مختلف کشور در حال پدافند بود نیز اجازه اظهار نظر نمی داد از سوی دیگر ارتش به دلیل سوء مدیریت دچار مشکلات زیادی شده بود و مدیریتی ضعیفی برای دفاع کشور انجام می گرفت در واقع ارتش هنوز جنگ را هضم نکرده بود و به درک صحیح از واقعیت های ان نرسیده بود.

اولین موفقیت نیروهای ایران عملیاتی در منطقه دارالخمین توسط سپاه بسیج به فرماندهی رحیم صفوی بود که بخشی از خاکریز دشمن در این منطقه تصرف شد درست است که از لحاظ مساحت، بخش گسترده ای را در بر نمی گرفت، اما این باور را در نیروهای مسلح ایجاد کرد که می توان از مواضع دشمن رد شد این عملیات باعث شد تا ارتش خود را پیدا کند و شهید صیاد شیرازی که در زمان بنی صدر به دلیل افکار حزب اللهی از بدنه ارتش کنار گذاشته شده بود پس از عزل بنی صدر در یک نظام بازسازی دوباره باز می گردد و تغییرات زیادی در سپاه ایجاد می کند و به تدریج عملیات ما شکل گرفته و طراحی های نظامی انجام می شود که در این خدمت نقاطی از نقاط اشغال شده نیز باز پس گرفته می شود.

البته سپاه در یک سال آغازین جنگ تجربه کسب می کرد و مفاهیم نظامی را در کنار نیروهای ارتش حلاجی می کرد.

شبکه خبر دانشجو: روندی که طی آن سرزمین های اشغال شده آزاد می شود و دشمن را به هراس می اندازد از اینجا آغاز می شود که سازمان ملل قطع نامه هایی را صادر کرده و عوامل مختلفی برای تعادل موازنه قوا دست به دست هم می دهند، نظر شما در این باره چیست؟

سردار سوداگر: البته پس از آزادسازی خرمشهر، هنوز موازنه قوا ایجاد نمی شود و ما هنوز در تئوری سازمان یافته اردوگاه شرق و غرب به سر می بریم که هدف اصلی انها همانا به زانو درآوردن انقلاب است، با تعمق در این موضوع پی خواهیم برد که انها از طریق جنگ فرسایشی سعی در نابودی انقلاب داشتند.

نظام بین الملل و در راس آنها سازمان ملل پس از آزادسازی خرمشهر، قطع نامه ای برای بازگشتن به مرزهای بین المللی و بازگشت ایران به خاک خودش صادر می کند اما در این زمان، عراق  هنوز قدرت سازمان ملل و کشورهای دیگر را به طور مستقیم وارد عرصه نکرده است و حتی نیروهای مردمی نیز در موازنه عراق مورد محاسبه قرار گرفته است و بر همین اساس رژیم بعث (جیش الشعبی) هسته اولیه نیروهای سازمان یافته را با توجه به تغییرات درون سازمانی نیروهای مردمی ایران ایجاد می کند .در این شرایط تداوم جنگ از سوی کشور ایران پنج دلایل عمده داشت:

اول اینکه پس از آزادی سازی خرمشهر تا عملیات کربلای 5 به مدت پنج سال از آزادسازی خرمشهر،هیچ پیشنهاد صلحی به ایران نشد زیرا پیشنهاد صلح با آتش بس تفاوت زیادی دارد و ضوابطی بین طرفین جنگ وجود دارد در حالی که در آتش بس آتشی رد و بدل نمی شود ولی این امکان وجود داشت که کشور عراق با بازسازی نیروهایش عملیات مجددی را علیه ایران آغاز می کرد کما اینکه  نیروهای بعث در اتش بس های سال های 61 پس از آزادسازی خرمشهر، سال 63 در دفاع متحرک و سال 67، پنجاه روز پس از پذیرفتن قطع نامه دوباره به ایران حمله کرد.

دوم اینکه ضمانت کافی از سوی هیچ سازمانی از نظام بین المللی مبنی بر عدم حمله عراق به ایران وجود نداشت.

سوم اینکه کشور ایران هیچ گونه تامین نظامی نداشت و در بسیاری از نقاط باز پس گرفته شده، هوز امنیت کافی برای زندگی مردم وجود نداشت.

چهارم اینکه هنوز نقاط زیادی از خاک کشور در محاصره نیروهای عراقی بود.

پنجم اینکه نظام جهانی هنوز هم حقی به ایران برای دفاع سر سختانه از خودش نمی‌داد و کشور ما را به عناوین مختلف محکوم می‌ کرد و متجاوز می‌دانست.

بنابراین با چنین استدلالی کشور ایران مجبور به ادامه جنگ بود که با یکسری فعل و انفعالات در کابری، جنگ را به مناطق آبی و خاکی مانند هور و اروند بردیم.

شبکه خبردانشجو: آیا در قطعنامه 598، مسائلی را که ایران دنبال می‌کرد، در حقوق ما لحاظ شده بود؟

سردار سوداگر: این قطعنامه، تنها قطع نامه ای است که تمام بنده‌های آن به نفع ایران بود اگرچه بندهای مشترکی نیز وجود داشت ولی همگی به نفع ایران تمام می‌شد.

از طرفی تا کنون هیچ گاه در قطعنامه‌های دیگر تمام حق به ایران داده نشده بود همچنین این قطعنامه بالاترین برگ برنده ما به حساب می‌آمد، زیرا در اوج قدرت ایران نوشته شده است، یعنی زمانی که بصره به محاصره ایران درآمده بود.

در چنین شرایطی هر فردی به این نتیجه می‌رسد که قطعنامه 598 با توجه به افکار و نهایت قدرت جمهوری اسلامی ایران صادر شده است.

اما اینکه چرا سریع تر پذیرفته نشد به این دلیل بود که کشور ایران تاآن موقع این امکان را نداشت که نظام فکری دنیا را تغییر دهد، تئوری استکبار جهانی شکست انقلابیون ایران فارغ از نظام سیاسی بود، در واقع نگرانی و اضطرابی که در اردوگاه عراق ایجاد شده بود باعث شد تا ایران برنده واقعی جنگ باشد.

شبکه خبر دانشجو: با وجود اینکه جنگ در تمام کشورها پیامدهایی همچون خشونت، جنایت و کشتار را به دنبال دارد، چرا جنگ ایران دفاع مقدس می‌شود؟ آیا دستاوردهای دفاع مقدس قابلیت فراملی دارد؟

سردار سوداگر: جنگ ایران و عراق زمانی به وقوع پیوست که ایران در نهایت ضعف و عراق در نهایت قدرت بسر می‌برد ایران در مظلومیت کامل و عراق در شرایط ظلم ستیزی بود بنابراین در چنین شرایطی حرکت به سمت جبهه ها تنها از طریق یک محرک الهی و غیرت و ایثار محقق می‌شود چرا که نیروهای ما با کمترین امکانات و به نوعی دست خالی در مقابل تجاوز رژیم بعث به دفاع دست زدند و بدیهی است که چنین دفاعی مقدس خواهد شد و گرنه جنگ ماهیت اصلی خود را که همان خشونت و تجاوز است را به دنبال دارد.

دوران هشت سال دفاع مقدس باعث شد تا ارتش نیز بهره کافی را برده و به خودباوری دست پیدا کند.

امروز بیداری ملت ها از جمله مقاومت 33 روزه حزب اله لبنان و مقاومت‌های مردم فلسطین و عراق و سایر آزادیخواهان در نقاط مختلف جهان بزرگترین دستاورد بین المللی دفاع مقدس محسوب می‌شود و مصونیت فعلی کشور در مقابل تهاجمات غرب نیزبه برکت دوران هشت ساله دفاع مقدس است.

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ ]

بچه های 52 شهر ایران در خرمشهر می جنگیدند اما به هزار نفر نمی رسیدند

خبرگزاری فارس:به نظر من اگر بنی صدر می گفت؛ 50 یا صد هزار بسیجی به کمک بچه های ارتش در 2 شهر کرمانشاه و اهواز بروند و یک رزمایش انجام دهند تأثیرگذار بود اما این کارها را نکرد، مصاحبه کرد که جنگی رخ نمی دهد و در نتیجه مردم را آماده نکردیم.

*فارس :در ابتدا اگر خودتان را بطور کامل معرفی کنید؟

* غلامعلی رشید: بنده متولد 1332 در شهرستان دزفول هستم و در یک خانواده سنتی و مذهبی و بسیار فقیر به دنیا آمدم تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در همان شهر ادامه دادم و به ششم متوسطه رسیدم .در اوایل مهر ماه 1350 به همراه دوستانم دستگیر شدم و لذا ادامه تحصیلات از من سلب شد . البته بعد از آزادی از زندان در سال 51 موفق به گرفتن دیپلم شدم.

بعد از آزادی از زندان مخفی شدم و به مبارزات ادامه دادم و در سال 55 مجدداً در اصفهان دستگیر و به زندان کمیته به اصطلاح ضد خرابکاری در تهران منتقل شدم -که در طی این مدت بازجو و شکنجه گر من، منوچهری معروف بود- تا اینکه به پیروزی انقلاب و جنگ رسیدیم. در سال 69 کنکور دادم و در رشته جغرافیای سیاسی در دانشگاه تهران کارشناسی و کارشناسی ارشد را طی کردم و از فرماندهی معظم کل قوا اجازه گرفتم و برای دوره دکترا به دانشگاه تربیت مدرس رفتم و شهریور ماه سال گذشته موفق به اخذ درجه دکترا شدم.

در طی این سال ها مسئول اطلاعات و عملیات سپاه دزفول، جانشین ستاد عملیات جنوب، فرمانده قرارگاه فتح در عملیات بیت المقدس، مسئول عملیات قرارگاه مرکزی سپاه، معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح و جانشینی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح را به عهده داشته ام.

*فارس :در افکار عمومی و مناسبت ها آغاز رسمی جنگ روز 31 شهریور 1359 عنوان می شود نظر شما در این خصوص چیست؟

* غلامعلی رشید:اگر بخواهیم رسماً حساب کنیم، ساعت 2 بعداز ظهر 31 شهریور 59 با تجاوز هواپیماهای ارتش عراق و نیروهای زمینی او که در خاک ایران به حرکت در آمدند جنگ شروع شد اما 6 ماهی آغاز سال 59 کم از یک جنگ نبود.

وقتی تمام این حوادث سال 59 و حتی سال 58 را کنار هم قرار می دهیم، ما گرفتار یک نیم جنگ بودیم که یک جنگ تمام عیار هم بر ما تحمیل شد یعنی در نیمه دوم سال 59 ما درگیر 5/1 جنگ شدیم و آن نیم جنگ را باید از سال 58 به حساب آوریم.

گروه های متعددی در کشور ایران بعد از پیروزی انقلاب به بهانه های دفاع از خلق کرد، خلق عرب، خلق بلوچ، ترکمن و با وابستگی به نظام های خارج در جای جای ایران قد علم کردند و ایجاد بی ثباتی نمودند. یکی از دلایلی که جنگ بر ما تحمیل شد همین بود.

صدام وقتی درون ایران را دید و در آن بی ثباتی تفرقه و مناقشات سیاسی مشاهده کرد از نیمی اول سال 59 کم کم شروع کرد به پرتاب گلوله خمپاره و توپ و به مین گذاری در مرز مبادرت کرد.

عراق مثل فردی که درب خانه ای را می کوبید و از درون نظام و آن خانه صدایی بر نمی خواست یعنی سیستم نظامی ما در درون ایران پاسخی به این اقدام دشمن نمی داد.

*فارس :با توجه به اینکه حضرت امام(ره)، بنی صدر را به فرماندهی کل قوا منصوب نموده بودند چرا در طی این مدت و قبل از آغاز رسمی جنگ شاهد تحرک خاصی نیستیم؟

* غلامعلی رشید:ببینید ما در اسفند ماه 1358 صاحب رئیس جمهور می شویم یعنی 7 ماه قبل از آغاز جنگ و امام به امید اینکه اوضاع نابسامان داخلی را در ابعاد دفاعی- امنیتی سر و سامان دهند، فرماندهی کل قوا را به بنی صدر تفویض می کنند و او می بایست در طول 7 ماه قبل از آغاز جنگ ساختار دفاعی را ساماندهی می کرد.

در متن قانون اساسی داریم که او باید بلافاصله شورایعالی دفاع را تشکیل دهد و لیکن بنی صدر بعد از جنگ آن را تشکیل می دهد. یعنی هفته سوم جنگ این شورا را تشکیل می دهد در حالی که ما باید این شورا را از قبل تشکیل می دادیم و خودمان را آماده می کردیم.

در آغاز سال 59 شورای انقلاب را منحل کردیم چون رئیس جمهور و مجلس شورای اسلامی و دولت داریم به تصور مقامات نظام ،بنابراین نیازی به شورای انقلاب نیست. البته بنی صدر با کبر و نخوتی که داشت موجب انحلال این شورا شد یعنی او را دعوت می کرند اما او حاضر نمی شد و می گفت چون رئیس جمهور هستم شورا باید در خدمت من بیاید.

حول و حوش خرداد 59 دیگر شورای انقلاب نداشتیم و باید نهادی مثل شورایعالی دفاع تشکیل می شد که ما به آن سطح استراتژیک کشور می گوییم.

درون این نهاد است که تحرکات و تهدیدات دشمن رصد و کنترل می گردد. الان نهاد شورایعالی امنیت ملی بسیار کار می کند یعنی به دستگاه هایی مثل وزارت خارجه، وزارت اطلاعات، وزارت کشور، سپاه و ارتش و ستاد کل نیروهای مسلح متکی است و مدام تهدیدات پیرامونی خود را کنترل می کنیم به عنوان نمونه ما بعد از جنگ، در دوری رهبری مقام معظم رهبری از وقوع 6 جنگ جلوگیری کردیم.

در 6 ماهی اول سال 59 حوادثی بر ما گذشت. ما فرماندی کل قوا داشتیم اما نمی توانست کاری انجام دهد.

در 19 فروردین آمریکایی ها اعلام می کنند که ما با ایران قطع رابطه می کنیم و در آن بیانیه می گویند که دیگر هیچ سلاح و قطعات نظامی به ارتش ایران داده نمی شود و این موجب خوشحالی ارتش عراق می شود که می خواهد به ما تعرض کند.

روز 20 فروردین صدام مصاحبه ای می کند و می گوید: ارتش عراق آماده است تا به زور اختلافات خودش را با ایران حل کند و می گوید عراق متکی به ارتش 400 هزار نفری است و آماده است تا اختلافات خود را با ایران به زور حل کند.

در 5 اردیبهشت حمله طبس رخ می دهد، حمله نظامی هواپیماها و هلی کوپترهای آمریکایی که البته خدا اینها را شکست داد.

در 18 تیرماه 59 یعنی 2 ماه قبل از جنگ درون ارتش ایران کودتا رخ می دهد، ارتشی که می خواهد با متجاوز خارجی بجنگد، خودش برای ساقط کردن رژیم تلاش می کند منتهی عناصر ضد انقلابی که درون ارتش هستند و از نجابت جمهوری اسلامی سوء استفاده کرده اند و به پشتوانه عراق و آمریکا و فرانسه این کودتا را ترتیب می دهند.

در طول این 6 ماه، حوادث مرزی به طور دائم رخ می داد؛ پرتاب گلوله، میدان مین و ... و ما هیچ پاسخی به دشمن نمی دهیم. دشمن نه تنها تردید نداشته بلکه تعجیل هم داشته است.

یکی از ضد انقلابیون در بحث کودتا که بعد ها دستگیر شد می گوید ما به بغداد رفتیم و گفتند: اول جنگ را شروع کنیم یا کودتا و ما گفتیم: اجازه بدهید ابتدا ما کودتا کنیم و اگر موفق نشدیم و نظام ساقط نشد شما جنگ را به راه بیاندازید.

از این طرف فرمانده کل قوای ما شورایعالی دفاع را تشکیل نمی دهد. حتی یک رزمایش معمولی انجام نمی دهد یعنی اگر بنی صدر یک رزمایش ساده انجام می داد در تردید دشمن تأثیر می گذاشت. او یک ماه مانده به جنگ بازدیدی از منطقه غرب در کرمانشاه انجام داد و مصاحبه کرد که جنگ اتفاق نمی افتد مگر اینکه موازنه قوا بر هم بخورد یعنی این قدر فهم سیاسی نداشت که با بروز انقلاب اسلامی موازنه قوا به سود اسلام، به سود اعراب علیه اسرائیل و به سود کشورهای منطقه علیه استکبار جهانی آمریکا بر هم خورده است.

مرحوم سید احمد آقا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی می گوید: ما در نجف بودیم که حضرت امام می فرمود اگر ما موفق شویم رژیم شاه را سر نگون کنیم حتماً یک جنگ و تهاجم خارجی را بر ما تحمیل می کنند.

لذا امام در 5 آذرماه 1358 فرمان تشکیل بسیج را می دهد که برای خود من که در سپاه بودم سؤال برانگیز بود و می گفتم ما که ارتش و سپاه داریم (پس بسیج برای چه) و دور اندیشی امام را نمی فهمیدیم. سرباز واقعی ما هم برای سپاه و هم برای ارتش بسیجی ها بودند و این سرباز که نیروهای مردمی بودند می توانستند از انقلاب دفاع کنند.

به نظر من اگر بنی صدر می گفت 50 یا صد هزار بسیجی به کمک بچه های ارتش در 2 شهر کرمانشاه و اهواز بروند و یک رزمایش انجام دهند تأثیرگذار بود اما این کارها را نکرد، مصاحبه کرد که جنگی رخ نمی دهد و در نتیجه مردم را آماده نکردیم و دشمن بعد از اتفاقات 6 ماهه اول دفعتاً حمله می کند و اگر حضرت امام نبود که التهاب سیستم را بگیرد کار خیلی دشوار می شد.

امام در آن موقع فرمود: دیوانه ای آمده و سنگی انداخته، نهراسید، ما آماده می شویم و به نیروهای مسلح و مردم روحیه داد و گفت: همه گونه به نیروهای مسلح کمک کنیم و بعد به نیروهای بسیجی دستور داد یعنی آرامشی که امام ایجاد کرد موجب شد که ما تعادل خود را حفظ کنیم و مقابل دشمن آرایش بگیریم.

*فارس :جنابعالی شرایط ارتش را پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا آغاز جنگ تحمیلی چگونه ارزیابی می کنید؟

* غلامعلی رشید:ارتش در روزهای پایانی پیروزی انقلاب اسلامی اعلامیه ای صادر کرد و نسبت به انقلاب اعلام بی طرفی کرد و به انقلاب نپیوست و گفت نه با شاه هستیم و نه با امام. البته در این بین افسران شجاع و فهمیده و انقلابی ارتش بودند که تلاش می کردند درون ارتشبه لحاظ فکری انقلابی ایجاد کنند، اما این امر به راحتی امکان نمی پذیرفت چرا که طاغوت30-20 سال روی ساختار آن سرمایه گذاری کرده بود .

ارتش به لحاظ آموزش، ساختار، تفکر، و ابزار محوری که در همة ارتش های کلاسیک وجود دارد می بایست بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب ماهیت و هویت خود را تغییر می داد و حافظ انقلاب اسلامی می گردد و یک تغییر ماهوی بزرگی در خود ایجاد می نمود که این مطلب با چند ماه کار درست نمی شد و لذا اساساً دچار اشکال بود.لذا باید فرصتی در اختیار ارتش قرار می گرفت تا افسران جوان که معتقد به انقلاب اسلامی هستند بتوانند درون این ارتش انقلاب ایجاد کنند.البته حادثة کودتای نوژه اثر بسیار مخربی بر ارتشی گذاشت که 2 ماه بعد می خواست وارد جنگ شود.

لازمه ممانعت از وقوع جنگ نیز داشتن یک قدرت نظامی است که بتواند ایجاد بازدارندگی کند و توانمند و کارآمد باشد اما ما این را نداشتیم و با پشتوانه مردمی کار می کردیم. خداوند تا کنون ارتشی را نیافریده که پشتوانه مردمی نداشته باشد و بخواهد در برابر تجاوز بیگانه مقاومت کند، مثل ماجرایی که بر سر صدام آمد که وقتی ارتش وی در مقابل آمریکا قرار گرفت بیشتر از ملت خود می ترسید تا آمریکائی ها.

این ارتش از روز اول شکست خورده است و نیازی نیست کشوری به او حمله کند. یک قدرت نظامی با پشتوانة مردمی است که می تواند کارآمدی داشته باشد و ایجاد بازدارندگی کند اما در سال 59 ما آن را نداشتیم.

*فارس :وضعیت نظامی ایران و عراق را در هنگام آغاز رسمی جنگ چگونه ارزیابی می کنید ؟

* غلامعلی رشید:جنگ رسماً در روز 31 شهریور 59، ساعت 2 بعد از ظهر شروع شد. من آن موقع در غرب کرخه بودم و با ماشین از عین خوش به دزفول می آمدم. البته ارتش عراق طی هفته های گذشته آرایش نظامی گرفته بود و در روز 31 شهریور با حملة هواپیماها به اکثر باندهای فرودگاه های ما جنگ شروع گردید. ارتش عراق تصور می کرد اگر باندهای ایران را بزند قدرت هوایی ایران دچار فروپاشی می شود و لذا هواپیماهایی که در درون آشیانه بودند را نمی زدند و فقط باند را می زدند که این باندها به یاری مردم به راحتی قابل ترمیم بود. اما اگر هواپیماها را می زدند وضع وخیم می گردید. مثلاً در پایگاه چهارم شکاری دزفول مردم آمده بودند و آنجا را تعمیر می کردند و بعد یک آسفالت می ریختند و بعد از 2 ساعت باند آمادة پرواز می گردید.

همچنین ارتش عراق با لشکرهای پیاده و زرهی و مکانیزه به حرکت درآمدند و به سرعت وارد خاک ایران شدند. مرزها در ساعت اول سقوط کرد.

توان ارتش عراق چنین بود؛ در نیروهای زمینی 12 لشکر داشت که 5 لشکر زرهی، 5 لشکر پیاده، 2 لشکر مکانیزه، یک تیپ گارد که آن هم زرهی بود، 3 تیپ نیرو مخصوص، حدوداً نزدیک به 10 تیپ گارد مرزی مثل ژاندارمری و نیروی انتظامی که بطور کل 15 لشکر در کل بودند.

در حدود 195 هزار نفر نیروی زمینی، 18 هزار نفر نیروی هوایی، 10 هزار نفر نیروی دفاع هوایی، 4 هزار نفر نیروی دریایی که با نیروی ذخیره و احتیاطی که داشت قریب 400 هزار نفر نیرو می شد. حدود 5400 دستگاه تانک و نفربر، 700 قبضه توپ، 250 فروند هواپیما که عمدتاً میگ های 19و20 و 23 بودند و 330 هلی کوپتر.

توان ارتش ایران نیز اینگونه بود؛ 400 هزار نفر نیرو، 180 هزار ژاندارمری که حدود 10 هزار نفر آنها در مرز می توانست به ارتش کمک کند چون 70 هزار نفر در کل ایران در سایر مرزها آرایش داشتند، 8 لشکر و 5 تیپ مستقل، 2800 تانک، 1500 دستگاه نفربر، 750 قبضه توپ داشت، 350 فروند هواپیمای پیشرفته از نوع F14 F5 وF4 داشت.

تجهیزات ایران پیشرفته تر از تجهیزات ارتش عراق بود هم در زمینی و هم هوایی و هم دریایی البته ممکن بود تجهیزات ایران کمتر باشد اما پیشرفته تر بود مثلاً تانک 60 Mداشت یعنی پیشرفته تر از تانک های شرقی بود و نیروهای ایران سر جمع 400 هزار نفر بودند.ولی در آستانه جنگ این نیرو ها رو به کاهش نهاد و به 250 هزار نفر رسید که این کاهش نیرو بیشتر متوجه سربازان بود.

عراقی ها طی 5 روز به اکثریت اهداف خود رسیدند و در 5 مهر خیلی از مناطق را گرفته بودند. میزان پیشروی ارتش عراق روزی 20 کیلومتر بود، معابر و ارتفاعات مرزی را در شمال غرب در استان کردستان و آذربایجان غربی به سرعت تصرف کرده بود، 40-30 کیلومتر در مرزهای شرقی در مقابل بابیشی تا مهران یعنی مقابل بغداد به داخل آمدند و ارتفاعاتی همچون میمک، آغ داغ، بازی دراز و ... را تصرف کردند. قصرشیرین، سومار، نفت شهر، مهران و ... را تصرف کردند.

در منطقة خوزستان کل سرزمین غرب کرخه را گرفتند و چاه های موسیان و دهلران را اشغال کردند. در منطقة پایین تر بستان و هویزه را گرفتند و سوسنگرد وخرمشهر را محاصره کردند و تا 15 کیلومتری اهواز پیشروی کردند و تلاش نمودند تا خرمشهر را ساقط کنند و سپس آبادان را محاصره کرده و نهایتاً 20 هزار کیلومتر مربع را اشغال نمودند. از استان هایی همچون خوزستان، ایلام، کرمانشاه، کردستان، آذربایجان غربی حدود 12 شهر را تصرف کردند و نقاط حیاتی دیگر همچون جفیر، پادگان حمید و ... را تصرف نمودند.

دشمن 3 جبهه داشت؛ یکی جبهه شمال غرب یا شمال شرق او، یکی جبهه میانی بود یعنی غرب که از قصر شیرین تا مهران را دربر می گرفت و یک جبهه جنوبی که استان خوزستان و نیمه جنوبی استان ایلام بود.

عراق حدود 8 لشکر از 15-14 لشکر خود را به خوزستان اختصاص داده بود تا بتواند جزیره آبادان و خرمشهر و غرب کارون و کرخه را تصرف کند یعنی نیمی از خوزستان جزء اهداف اصلی او بود. به این میزان موفق نشد اما در یک هفته اول موفقیت های زیادی بدست آورد.

ما سال 55-54 فکر می کردیم که این میزان امکانات کفایت می کند چون ارتش ایران و عراق دائماً یکدیگر را کنترل می کردند. ارتش عراق بعد از قرارداد 1975م. وقتی که قرارداد صلح الجزایر منعقد می گردد به سمت توان بیشتر می رود و در طول سالهای 59-54 قدرت خود را به شدت افزایش می دهد و صاحب 12 لشکر و 10 تیپ مستقل می شود و نیروی زرهی قدرتمندتری از ما پیدا می کند البته نیروی هوایی او قدرت نیروی هوایی ما را نداشت اما ارتشی بود که حامیان منطقه ای و جهانی زیادی پشت سر او بودند و در یک شرایط غافلگیرانه به ما حمله کرد.

زمانیکه به ما حمله کرد به دلیل اینکه فرمانده کل قوا (بنی صدر) فهم و درک لازم را نداشت و شورایعالی دفاع را تشکیل نداده بود و سطح استراتژیک کشور تشکیل نشده بود که به سپاه و ارتش و نیروهای نظامی دستور به موقع دهد.

زمانیکه ارتش عراق حمله کرد در اکثر محور ها ما در مقابل او یک تیپ داشتیم در حالیکه او با 3 تیپ حمله می کرد یعنی در محور شلمچه هیچ تیپی نداشتیم ولی عراق با لشکر 3 زرهی و 3 تیپ نیرو مخصوص تهاجم می کند، در محور طلائیه تیپ 1 لشکر 92 را داشتیم و عراق در مقابل ما با لشکر 5 زرهی تهاجم می کرد، در محور چزابه ما تیپ 3 لشکر 92 را داشتیم و او با لشکر 9 زرهی تهاجم می کند، در محور فکه ما تیپ2 زرهی دزفول را داشتیم اما او با لشکر 10 زرهی حمله می کند.

لشکر 2 نیز که به مهران حمله کرد و فقط تیپ 84 خرم آباد ارتش در مقابل آن بود یا در مقابل 3 تیپ لشکر 81 کر مانشاه، عراق 2 لشکر داشت.

در تمام محور ها غلبه با دشمن بود اما در اینجا سؤالی پیش می آید و ما نمی توانیم آن را توجیه کنیم و باید بنی صدر بدان پاسخ دهد آن است که چرا دشمن زمانیکه به ما با 3 برابر توان حمله می کند، برخی از لشکرهای ما هنوز در شهرهای خود و در عمق خاک ایران هستند؟ چرا لشکر 77 در خراسان است؟ چرا لشکر21 حمزه در تهران است؟ چرا لشکر 16 زرهی قزوین در زنجان و همدان و قزوین است؟ چرا تیپ 55 هوابرد در شیراز است؟

بسیاری از واحد های ما درون شهرها بودند. البته بخشی از واحدها ارتش ما در شمال غرب با ضد انقلاب می جنگیدند اما تمام واحدها نبودند.لشکر 16 زرهی روز 15 مهر ماه به سبزآب، در شرق رودخانه کرخه رسید. لشکر 21 و 77 وقتی به منطقه رسیدند 2 هفته از جنگ گذشته بود و عمده پیشروی های دشمن در هفته اول بود.

 

*فارس :به نظر شما چرا ارتش عراق به منظور محاصره آبادان به راحتی توانست از کارون عبور کند؟

 

* غلامعلی رشید: ما در این زمان یعنی در 19 مهرماه در شرق کارون نیرویی نداشتیم در حالی که ما می بایست حداقل یکی دو گردان در حاشیة این رودخانه می گذاشتیم، اما چنین سیستم و مدیریتی که صحنة جنگ را اداره کند نداشتیم.

جالب است بگویم که روزی که ارتش عراق از کارون عبور کرد عراق فیلم آن را گرفته بود و آن را از تلویزیون خود پخش نموده بود.این فیلم را به پایگاه چهارم شکاری دزفول آوردند که بنی صدر هم آنجا بود، بنده هم بودم.

به بنی صدر گفتند این فیلمی است که عراقی ها دیشب از کارون عبور کرده اند (به فرماندهی طارق فیضی فرمانده لشکر 3 زرهی) که وی یک نقشه زیر بغل داشت و می گفت صدام به ما دستور داده که از کارون عبور کنیم و تا تهران هم می توانیم برویم و دوربین می چرخید و در شرق کارون خبری نبود و حتی یک سرباز یا تفنگچی هم نبود.و اگر در روز اول جنگ غافلگیر شده ایم،نباید در روز بیستم جنگ،عراق بتواند اینگونه سهل و ساده ار کارون عبور کند و ما حتی یک گردان نیرو در مقابل او نداشته باشیم.

افرادی هم که در خرمشهر می جنگیدند از 52 شهر ایران آمده بودند اما به هزار نفر نمی رسیدند چون بسیج شکل نگرفته بود. بنی صدر یک دعوایی با سپاه داشت و می گفت بسیج، بسیج ملی است و باید تحت نظر دولت شکل بگیرد و فردی را هم مسئول قرارداده بود و نمی گذاشت بسیج واقعی شکل بگیرد.

البته بعداً مجلس تصویب کرد که بسیج باید به طرف سازمان سپاه برود و کاری به دولت ندارد اما با وجود اینکه بسیج طی 11 ماه شکل نگرفته بود ولی باز هم هر کس، هر چه داشت آمد اما سازماندهی نشده بود و آموزش ندیده بود و سلاح نیز در اختیار او قرار نمی گرفت.

هر کسی از هر شهری با 30-20 نفر می آمد و در خرمشهر و سوسنگرد و هویزه مستقر می شدند و در شهرها می آمدند تا بتوانند در لابه لای کوچه ها به دفاع بپردازند و در اینجا ارتش عراق گیر کرد. سه تیپ نیرو مخصوص وارد کرد، 2 تیپ از لشکر 3 زرهی وارد کرد، یک تیپ از لشکر 5 مکانیزه آورد و نزدیک به 2 لشکر به خرمشهر فشار می آورد تا 34 شبانه روز مقاومت کرد و سپس سقوط کرد.

علت ناکامی های عراق در خوزستان متأثر از مقاومتی بود که در خرمشهر رخ داد چون فرماندهی که این محورها را هدایت می کرد نباید ناهماهنگ می بود. لشکر 5 مکانیزه و 9 زرهی به بستان و هویزه و حمیدیه و اهواز حمله می کردند اما صدام نگران جنوب بود که لشکر 3 چه کرده؟ آیا خرمشهر را گرفته یا خیر؟

بعد از اینکه دیگر لشکرها فهمیدند لشگر 3 خوب پیش نرفته آنها نیز حرکت خود را کند کردند یعنی در بقیة محورها هم تأثیر گذاشت و مانع سقوط آبادان و تصرف نیمه غربی اهواز و پیشروی های کل ارتش صدام در خوزستان گردید.

این دوره به نام "از تهاجم تا توقف" می باشد یعنی تا نیمة آبان و حدود 45 روز اما عمدة پیشروی ها در 5 روز اول بود.

*فارس :استراتژی نظامی عراق در این مقطع چه بوده است؟

* غلامعلی رشید:استراتژی نظامی عراق در کل مرزهای غربی ما به این صورت بود که کل مناطق را به سه جبهه تقسیم کرده بود.

1-جبهة شمال شرق که از مرز ترکیه تا نزدیکی های باویسی بود.

2-جبهه مبانی از باویسی تا مهران

3-جبهه جنوب ( از مهران تا رأس آبادان و فاو)

ارتش عراق این 1400 کیلومتر مرز مشترک را به سه قسمت تقسیم کرده بود. قسمت اول را به سپاه یکم با دو لشکر 4 و7 داده بود و دلیل این کار نیز این بود که 2 نگرانی داشت: اول از معارضین کرد عراقی ( بارزانی ها و طالبانی ها) و دوم از معابری که ممکن بود ارتش ما به آنها حمله کند از جمله معبر مریوان و پیرانشهر که اینها را گرفتند و می خواستند معارضین کرد عراقی به کرکوک که یک حوزة نفتی ارزشمند بود حمله نکنند.

همچنین در مقابل بغداد نگرانی داشتند چون مرکز حکومت بود و از مرز ایران تا بغداد 100 کیلومتر است و از طرح های قبل از انقلاب نیز آگاهی داشتند که یکی از طرح های ارتش ایران تعرض به بغداد است (طرحی به نام ابومسلم خراسانی).

در اینجا می گویند باید مرزهای شرقی خود را تعمیق ببخشیم و 40-30 کیلومتر به داخل برویم که در اینجا نیز 4 لشکر از خودشان جدا می کنند (لشکر 6، 2، 8 و12).

در حدود 6 لشکر دیگر برای منطقة جنوب باقی می ماند. در منطقة غرب کرخه که زمین سرکوب است دو لشکر ( 1و10) از اینجا حمله می کنند تا به کرخه و نزدیکی های شوش بچسبند. 4 لشکر باقی مانده نیز برای تصرف خرمشهر و جزیرة آبادان و بستان و سوسنگرد و هویزه و در صورت امکان غرب اهواز قرار می دهند (لشکر 3و9و11و5).

در جبهه شمال شرق (کردستان ) موفق شدند ظرف 3-2 روز مناطق را بگیرند. در جبهه میانی هم موفق شدند یعنی هر جایی را که می خواستند، گرفتند از جمله قصرشیرین، نفت شهر، سومار و مهران و لذا از تعرض به بغداد خیالشان راحت بود اما در جبهه جنوب نیمه موفق شدند.

در هر حال ما قادر به ایجاد بازدارندگی نبودیم و لااقل دو هفته قبل از آغاز جنگ باید همة لشکرها را به استان های مرزی می آوریم و آرایش می دادیم تا اینگونه نباشد تا یک لشکر ما هم 15 روز طول بکشد تا خودش را برساند. سیستم اطلاعاتی ما کار نمی کرد و ساده اندیشی کردیم و ضعف به خرج دادیم و تهدید را پیش بینی نکردیم و دو هفته قبل از جنگ آرایش نگرفتیم. در اردیبهشت ماه (5 ماه قبل از جنگ) تیپ 37 زرهی شیراز کنار کرخه رسید و می خواست به فکه برود چون می گفتند تحرکات ارتش عراق مشکوک است و این تشخیص درستی بود اما خرداد ماه برگشتند چون برای کودتای نوژه این نیروها باید در پادگان های خود می بودند که اگر نیروی هوایی هم موفق شد، زمینی ها هم به حرکت در بیایند و مراکز مهم و حیاتی را تصرف کنند و ما چنین ماجراهای تلخی را داشتیم.ما باید به ضعف های خودمان اعتراف کنیم. اگر قدرت نقد گذشته خودمان را نداشته باشیم به نسل فعلی و آینده خیانت می کنیم. ما باید ضعف و قدرت های خودمان را بیان کنیم.

ما در معابر، نیرو گذاری نکردیم در حالیکه می توانستیم از مواضع استفاده کنیم ولی نیروهای خودمان را در مناطقی که فکر تعرض در آن می رفت نیاوردیم. بسیاری از حوادث در این یک سال اتفاق می افتد. ما دچار یک عقب ماندگی 6-5 ماهه با آلودگی های درونی بودیم. ارتشی که بخواهد کودتا کند معلوم است که سر مرز نمی رود و در پس پرده چنین ماجراهایی وجود دارد.

واکنش نیروهای مسلح ما از نظر استراتژی اشتباه بود چون تلاش اصلی را متوجه نشده بودند و هدف اصلی عراق را نمی دانستند. در بین عزیزانی همچون مرحوم ظهیرنژاد و شهید فلاحی و دیگران اختلاف نظر وجود داشت. حتی در مورد خوزستان نیز اختلاف نظر بود. مرحوم ظهیرنژاد می گفت: اینها می خواهند تنگة فنی را بگیرند و مرحوم فلاحی می گفت: خیر، باید مراقب اهواز باشیم.

ارتش باید از نظر عملیاتی در جنوب تمرکز قوا می داد. از نظر تاکتیکی نیز ما تجربة جنگ نداشتیم و نحوة مقابله و دفاع را نمی دانستیم. ارتش ما قبل از این در جنگی شرکت نکرده بود و تنها یک درگیری ساده در ظفار داشت و ما جنگ منظمی انجام نداده بودیم.

 سردارسر لشکرغلامعلی رشید در گفتگو با فارس: 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ]

سلام علیکم
نمی‌دانم نوشتن و ارسال این نامه در این شرایط کار صحیح و
به جایی بوده یا خیر، ولی به هر شکل به نظرم لازم آمد که این نامه را نوشته و به پسرتان بسپارم، تا بدین صورت عجیب به دست شما برسد. موضوع نامه،‌ نحوة آشنایی اسرارآمیز من با پسر شماست. آشنایی رازآمیزی که پس از یازده سال،‌ می‌بایست به نحوی برای شما بازگو می‌شد و در این میان،‌ اجبار شدیدی مرا وا می‌دارد تا برای رفع هرگونه شک و تردید شما برای دست داشتنم در این واقعة‌ غم‌انگیز، دقیقاً جزئیات ماجرای آشنایی و واقعیتهای پیرامون آن را برایتان بنویسم.
هم‌اکنون پسرتان سعد در کنار من است و شاید،‌ انتظار پایان این نامه را دارد تا خود حامل این حقایق برایتان باشد.
این لحظات، آخرین ثانیه‌های دیدار ما دو تن است و یقیناً آخرین وداع! می‌دانم، بهتر است سخن را کوتاه کرده، به اصل موضوع بپردازم.
ماجرا حدوداً از یازده سال پیش آغاز شد. دقیقاً در صبح‌گاه ششم مهرماه سال 1360 هجری شمسی بود که در آن روز برای اولین بار پسر شما را دیدم. در صبح آن روز آشنایی، من از لبة رودخانة کارون به عقبة‌ جبهه باز می‌گشتم. شب قبل، عملیات بزرگی در این منطقه صورت گرفته بود. دلیل عملیات، شکست محاصرة شهر ما بود. تا صبح جنگیده تا به حاشیة رودخانه رسیدیم. پس از یک سال محاصرة شهر،‌ این اولین بار بود که نیروهای ما توانسته بودند‌ این منطقه را باز پس گیرند. من نیز از شوق این عملیات سرنوشت‌ساز و برای ثبت خاطرة شرکت خودم دوربین عکاسی ارزان‌قیمتی را به همراه آورده بودم، ولی شدت درگیریها هرگز اجازة عکس گرفتن را به من نداده بود.
همه چیز تا این لحظه به صورتی گذشت که در هر عملیاتی ممکن است رخ دهد، تا گرگ و میش صبح که نیروهای خسته را با نیروهای تازه‌نفس تعویض می‌کردند، همه از معبر شب قبل برای برگشتن استفاده کردند ولی من تازه هوای گردش در مناطق آزادشده به سرم زده بود،‌ می‌خواستم ببینم چه بلایی بر سر این مناطق آمد. میدان مین را دور زده، به جاده شن‌ریزی شده‌ای برخورد کردم که ارتش عراق برای اتصال به جادة آسفالته ساخته بود. از روی جادة شنی به پیش می‌رفتم، تا به تقاطع دو جاده رسیدم. اکنون جاده‌ای در پیش روی من قرار داشت که مدت یک سال، لحظه به لحظه آرزو می‌کردم تا بتوانم از روی آن به مرخصی بروم.
جاده هنوز از مین و تله انفجاری و سیم خاردار پاک‌سازی نشده بود، ولی دیگر برای من جادة آزاد‌شده‌ای به شمار می‌رفت.
وقتی به روی جاده قدم گذاشتم، دقیقاً به یاد دارم که خورشید در حال بالا آمدن بود. چند جیغ بلند زدم و بعد بدون توجه به اطرافم، خوشحال و اسلحه به دست بالا و پایین پریدم. بسیار خوشحال بودم. آن موقع من شانزده ساله بودم، در حدود دو سال کوچک‌تر از سن آن زمان پسر شما.
اینجا بود که واقعة اصلی شروع شد. نمی‌دانم چه شد! ولی لحظه‌ای به‌ طور اتفاقی به عقب برگشتم، ناگهان به شدت جا خوردم و در اثر عکس‌ العمل دفاعی، با سرعت روی زمین خیز رفتم. باید اعتراف کنم که به شدت ترسیده بودم؛ در تمام مدت حضور من بر روی جادة آسفالت، سربازی عراقی به حالت نشسته، از پشت به من نگاه می‌کرد و من اصلاً متوجه او نبودم.
با سرعت باورنکردنی خود را به پشت شانة جاده پرت و اسلحة‌ خود را از حالت ضامن خارج نمودم. همه‌اش در این فکر بودم که او چرا از پشت سر مرا مورد هدف قرار نداده است؟ و همین فکر زمینه‌ساز این تسلی‌خاطر شد که حتماً او در منطقه باز پس گیری یکه و تنها مانده و حال می‌خواهد خود را تسلیم کند.
مجموعة این افکار به من قوت قلب داد تا خود را به پشت سرش برسانم. لحظه‌ای مکث کرده، با حالت جنگی از پشت خاکریز به آن سمت دویدم و خواستم به زبان فارسی‌ «دستها بالا» بگویم. البته اکنون که شما نامه را می‌خوانید دیگر همه ‌چیز برایتان تا حدودی آشکار شده است.
بله من با جسد پسرتان روبه‌رو شدم که به حالت دو زانو، بر زمین نشانده شده بود و گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سیمهای تلفن صحرایی، به تابلوی تقاطع جاده بسته بودند و خون، به صورت جویباری کوچک، از زیر پاهایش جاری شده بود.
در این لحظه بود که اسلحه در دستم وا رفت؛ جلوتر که رفتم، متوجه شدم که عمل بستن او را به نحوی انجام داده و یا داده‌اند که در مچها و گردنش اثر زخم به شدت جلب نظر می‌کرد. از بهت حادثه که بیرون آمدم تازه سر و صدای انفجار گلوله‌های توپ و خمپاره را شنیدم که هر لحظه خود را به این سمت منطقة خودی می‌کشاند.
نگاهی به صورت معصومش کردم؛ چشمانش کاملاً باز بود و خیره. نمی‌دانم چه شد که دلم خواست عکسی از چهرة پسرتان بگیرم و گرفتم. شاید تنها به علت آنکه از دوربینم نیز استفاده‌ای کرده باشم. وقتی دوربین را در کوله‌پشتی گذاشتم، صدای انفجارها با وضوح شدیدتری شنیده می‌شد و همین ‌طور صدای پارس سگهای ولگردی که قبل از عملیات هر شب صفیر زوزة آنان از پشت خطوط بعثیها به گوش می‌رسید. می‌دانستم که با وجود این سگهای ولگرد گرسنه، در شب، چه به روز جسد پسر شما خواهد آمد.
نگاهی به چشمان باز پسر شما کردم و به خاطر فرار از نهیب وجدان، به او گفتم: «می‌دانم، ولی به خدا اگر یک بیل داشتم، حتماً خاکت می‌کردم.» درست مثل هر کس دیگری که با آوردن عذر بزرگی نخواهد کاری را انجام دهد.
و بعد به راه افتادم تا از انفجارها، که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شدند، فاصله بگیرم. چه بگویم، صد متر نرفته، در کنار سنگری نیم‌ساخته بیل بزرگی را تا دسته در سر یک خاکریز فرورفته دیدم! لحظه‌ای ایستادم و سخت مردد شدم ولی چاره‌ای نبود، قسم برگشت‌ناپذیری خورده بودم. با کلی ناراحتی بیل را برداشته و به سمت پسرتان برگشتم. بیل را به او نشان داده، گفتم: «این هم بیل.»
و شروع کردم جلوی پای پسرتان را کندم. آن ‌قدر نزدیک که پس از مدتی،‌ جویبار خون راه خود را به درون گور پیدا کرد. در اثناء کندن و در هر حرکت بیل نگاهی به پسرتان می‌کردم و نگاهی دیگر به جویبار خون تا مبادا با کف پوتینهای من تماس پیدا کرده و آن را خونین کند و در همین حال با خود و پسر شما صحبت می‌کردم که برای جلوگیری از طولانی شدن نامه نمی‌توانم مضمون صحبتهایم را برای شما بازنویسی کنم، چون حتماً موضوع در خور توجه شما نخواهد بود.
خلاصه،‌ نزدیک به انتهای کار بود و من در فکر آنکه آیا در اولین گوری که در عمر کوتاهم شروع به ساختن کرده‌ام، قبله درست و دقیق رعایت شده و یا خیر؟ که ناگهان با صدای انفجار عظیمی خود را خوابیده درون گور دیدم و پسر شما سعد را نیز روی خود. اعتراف می‌کنم آن ‌قدر ترسیدم که به هیچ صورت قابل وصف نیست. در منطقه‌ای خالی از نفرات خودی، درون گور، با جسدی صورت به صورت. با کلی زحمت پسرتان را کنار زدم و از گور بیرون آمدم. در اینجا متوجه شدم که انفجار گلوله توپی در حدود پشت سر پسر شما، باعث به وجود آمدن چنین قضیه‌ای شده. وقتی دقت کردم شیارهای خونی جدید بر روی اورکت پسر شما،‌ به من فهماند که چند ترکش جدید به او اصابت کرده و او دقیقاً حائلی شده بین انفجار و من و یا بهتر بگویم مرگ و من.
از اینجا علاقة من به پسر شما چند برابر گشت. به سرعت کار کندن قبر را تمام کردم و خواستم سعد را در گورش بگذارم که حساب کردم بهتر است برای جلوگیری از تماس صورتش با خاک، اورکت نظامی‌اش را در آورده و سرش را با آن بپوشانم. در حین انجام این کار، متوجه چهار پوکة خالی فشنگ در میان دندانهایش شدم، ولی دیگر درنگ جایز نبود. اورکت را به دور صورتش بسته و از درون آن کارت شناسایی و نامه‌ای را پیدا کردم. هیچ گونه محتویات دیگری در جیبش نبود. دستهایش را نیز باز کردم و شروع کردم به خاک ریختن. در لحظة ریختن خاک احساس می‌کردم که این انسان غریبه، به دور از خانواده در گوری خواهد خفت که هرگز کسی بر روی آن فاتحه نخواهد خواند، ولی از من نیز کاری جز خاک ریختن برای او ساخته نبود.
به هر تقدیر، همان تابلوی شکسته را بر گورش کوفته و به سرعت پا به فرار گذاشتم. بعدها در اولین مرخصی پشت جبهه، عکس او را ظاهر کرده و در آلبوم عکسهایم گذاشتم و گاه‌گاه در موقع تور‌ّق آلبوم، از او با نام مرده‌ای که جان مرا نجات داد و من جسد او را، یاد می‌کردم و با آنکه نام سعد را از روی کارت شناسایی‌اش خوانده بودم ولی باز هم از او تنها به عنوان یک سرباز عراقی اسم می‌بردم.
سالیان دراز از آن ماجرا گذشت و کل ماجرا، کم‌کم، به صورت خاطره‌ای تنها در ذهنم باقی مانده بود که بر اثر تصادف کوچکی، با برادرانی آشنا شدم که کارشان تبادل اجساد کشته‌شدگان نظامی عراق در جنگ با اجساد شهدای خودی است. هر جسد با یک جسد طرف مقابل در مرز معاوضه می‌گشت. موضوع سعد را برای آنان بازگو کردم و قرارمان برای امروز شد تا محل دفن را به آنان نشان دهم.
وقتی به سر‌ْوقت محل آمدیم، از قبل می‌دانستم که نباید امیدی به وجود تابلو بر گور داشته باشم ولی تقاطع دو جاده می‌توانست کمک‌کار باشد. پس از دو بار کاوش پسر شما را از زیر خاک بیرون کشیدیم؛ احتمالاً به همین وضعیتی که شما در موقع رسیدن این نامه مشاهده خواهید کرد. ولی اصلی‌ترین نکته‌ای که باعث شد این نامه را بنویسم، در واقع هیچ‌ کدام از این موضوعات نبود، بلکه کشف سر‌ّی بود که در موقع از گور در آوردن پسر شما بدان برخورد کردیم.
وقتی برادران باقی‌ماندة اورکت دور سر سعد را باز کردند، نگاهی معنی‌دار به هم نموده و گفتند: «یک فراری دیگر!»
از آنان پرسیدم: «قضیه چیست؟»
آنان از تجارب پیدا کردن اجساد مثال آوردند و اینکه از چهار پوکه‌ای که در حین باز کردن اورکت دور سر، در میان دندانهای کلیدشدة جمجمة سعد پیدا شده می‌توان فهمید که او به دلیل فراری بودن اعدام شده است و این چهار پوکة فشنگهای شلیک‌شده در مراسم اعدام را پس از اجرا، در دهانش گذاشته‌اند تا نیروهای دیگر عبرت بگیرند. وقتی شکل نشستن سعد را برای آنان تعریف نمودم، گفتند که حتماً قبل از اعدام دو زانویش را نیز مورد اصابت گلوله قرار داده‌اند. نگاهی به استخوانهای شکسته زانوی سعد،‌ حقیقتی را که یازده سال، لباس و گوشت پسرتان از من پنهان کرده بود، بر من آشکار کرد.
می‌دانم این حقایق بسیار خشن و ناراحت‌کننده است، به ‌خصوص که در مورد فرزندتان می‌باشد. ولی حال و وضعیت روحی من نیز کم از شما نیست. در این مدت یازده سال،‌ من بارها و بارها از روی جادة آسفالته، به راحتی به خارج از شهر مسافرت کرده‌ام و هر بار در گذر از این تقاطع حتی روح پسرتان را از فاتحه دریغ کرده‌ام که خداوند خود بر من ببخشد.
برای نوشتن این نامه، چون از قبل به هیچ صورت آمادگی نداشته‌ام، از پشت برگه‌های ثبت مشخصات اجساد استفاده کرده‌ام. اگر چنین آمادگی از قبل داشتم، حتماً نامه و عکسی را که از آخرین لحظات جسم پسرتان گرفته‌ام، ضمیمة این اوراق می‌کردم. شاید هم حرف یکی از برادران درست باشد که بهتر است حقیقت را در همین جا خاک کرده، باعث دردسر و ناراحتی بیشتر شما نشوم،
چه بسا که افتادن این نامه به دست غیر، سبب شود که حتی جسد سعد نیز به شما تحویل داده نشود. ولی همان گونه که متوجه شده‌اید من از این راه غیر معمول برای رساندن نامه استفاده کرده‌ام تا درصد خطر هر چه کمتر گردد.
آدرسم را ذیل نامه می‌نویسم،‌ تا به هر طریقی که صلاح بدانید، با من تماس حاصل کنید تا عکس و نامة آخر سعد را برای شما بفرستم. نمی‌دانم در مورد آنکه نامه را در قلم شکستة پای پسرتان قرار می‌دهم، چگونه فکر می‌کنید؟ نامه‌ای که شاید با این روش اختفاء صاحبان اصلی‌اش متوجه آن نشوند و نامه و سعد با هم مدفون و حقیقت هرگز به شما خانوادة محترم نرسد.
باز هم با خود درگیرم که چرا این نامه را می‌نویسم؟ ولی تنها در این جملات آخر است که بهتر می‌توانم بازگو کنم که اگر ده سال پیش چنین موضوعی برایم رخ می‌داد، شاید هرگز اقدام به نوشتن نامه نمی‌کردم،‌ ولی اکنون من خود دارای فرزندی هستم و می‌توانم احساس کنم که حق مسلم هر خانواده‌ای است که آخرین دقایق حیات فرزندش را بداند.
آخرین لحظات وداع من با فرزندتان سعد فرا رسیده، می‌دانم فردا و فرداها، هر بار که از روی این جادة آسفالته به بیرون از شهر سفر کنم، در گذر از این تقاطع، به قبر خالی سعد خیره شده و غم سنگینی دلم را دوباره آزار خواهد داد، غم آشنایی یازده ساله با غریبه‌ای که تنها چند ساعت به وداع مانده او را شناختم.
دیگر صدای برادران از طول دادن نامه درآمده. در آخر، شما و سعد را به همان خدایی می‌سپارم که آن روز باعث شد من از راه دیگری بروم، سعد را ببینم، سپس بیل را پیدا کنم و اکنون کاشف سر‌ّ یازده ساله شوم، به هر حال شاید همان خدا نیز، این نامه را به شما برساند.

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ]

 

اشاره: او یکی از قدیمی‌ترین نیروهای سپاه پاسداران و از پایه‌گذاران اطلاعات عملیات به شمار می‌رود. البته هرچند از فرماندهان عالی‌رتبه به شمار می‌رود، ساده و صمیمی است و اصلا از این که برای او شأن متفاوت از دیگران قایل ‌شوند، گلایه دارد. در این گفت‌وگو تلاش شد، با توجه به مسئولیت ایشان، تا اندازه‌ای به مباحث فنی و دیگر مسائل جنگ پرداخته شود.

از نظر شما جنگ زشت است یا زیبا؟
با سلام و صلوات به روح بلند حضرت امام و آرزوی علو درجات برای شهدای صدر اسلام، انقلاب و جنگ تحمیلی و آرزوی سلامتی برای رهبر معظم انقلاب اسلامی. نخست باید تعریفی از جنگ داشته باشیم؛ جنگ به خودی خود، واژه زشت و منفوری است و هر کشوری در هر وضعیتی، آغازگر جنگی باشد، محکوم است و همچنین در همه ادبیات کهن و معاصر، هیچ‌گاه ماهیت ادبیاتی جنگ تغییر نکرده است.

پس چرا ما واژه دفاع مقدس را به کار می‌بریم؟
به ‌این علت است که ما آغازگر جنگ نبوده دفاعی همه‌جانبه را بر مبنای ایدئولوژی غنی که برانگیخته از دین ما، رهبری ما و حکومت اسلامی ما بود آغاز کردیم که در آغاز حضور هر فرد، برابر این ایدئولوژی و فتوای حضرت امام، واجب کفایی بود و پس از مرگش، شهادت در راه خداوند تلقی می‌شد، از این رو، جنگ که واژه‌ای به ‌این منفوری و مورد غضب ملت‌هاست، مقدس می‌شود.

در آغاز، تحلیل کلی خود را از میزان موفقیت دفاع مقدس بفرمایید؟
برای رسیدن به میزان موفقیت، باید نخست با همان ادبیات، موفقیت را برای دو طرف تعریف و هم‌زمان، موازنه قوا را برای دو نیروی درگیر محاسبه کنیم. هدف دشمن: سرزمینی یا جغرافیایی: 1 ـ تصرف همیشگی خوزستان 2 ـ در کنترل کامل گرفتن «اروند‌رود» برای عبور و مرور کشتیرانی تا بصره و غیره 3 ـ تصرف ارتفاعات «میمک» و «دوپازا» که اشراف بسیار خوبی بر منطقه داشته و بلندی‌های سرکوب منطقه به شمار می‌روند. هدف سیاسی: 1 ـ جایگزینی عراق به جای ایران زمان شاه در سرسپردگی به غرب و داشتن عنوان ژاندارمی منطقه. 2 ـ در اختیار گرفتن عناوین ناسیونالیستی رهبری جهان عرب و کنترل و اداره جمعیت‌های عرب در سرتاسر جزیره‌العرب. حال با این اوضاع، اگر نگاهی اجمالی به موازنه قوا داشته باشیم، در می‌یابیم که نه تنها رژیم بعث عراق در جنگ شکست خورده، بلکه ‌ایران اسلامی نیز به موفقیت‌های بزرگ و قاطعی در جنگ رسیده است. توان نظامی و اقتصادی عراق: 1ـ در اختیار داشتن ثبات سیاسی و اقتصادی قابل قبول. 2 ـ داشتن ذخیره ارزی بالغ بر 30 میلیارد دلار. 3 ـ در اختیار داشتن دوازده لشکر و سی تیپ کاملا مجهز به تجهیزات سازمانی بالای 85 درصد جدول سازمانی با حدود 3500 تانک و نفربر و بیش از 1000 قبضه توپخانه صحرایی با پرسنل سازمانی بالغ بر 300000 نفر. نیروی هوایی: شامل نه پایگاه هوایی و شانزده اسکادران، سیصد فروند هواپیمای آماده به کار، هشتاد فروند بالگرد آماده به کار عملیاتی و نهصد قبضه توپ ضدهوایی. 4 ـ داشتن پشتیبانی عمده سیاسی منطقه‌ای و بین‌المللی. 5 ـ به دست آوردن پشتیبانی اقتصادی و بعد نظامی منطقه‌ای و بین‌المللی. توان نظامی ایران اسلامی 1 ـ نداشتن ثبات سیاسی داخلی و خارجی. 2 ـ درگیری‌های شدید مرزی در مناطق مرزی تا عمق حدود 70 کیلومتر در شمال و غرب کشور. 3 ـ درگیری‌های شدید در جنوب کشور با معارضان عرب زبان که از سوی بازماندگان شیخ خزعل و با پشتیبانی عراق انجام می‌شد. 4 ـ نداشتن ارتش منسجم و آماده به کار عملیاتی با توجه با شرایط انقلاب و تصفیه‌های بسیار زیادی که توسط نظام اسلامی و همکاری بی‌دریغ ارتش صورت گرفته بود تا انقلاب از تهدیدات بالقوه و بالفعل درامان باشد و ماجراهایی شبیه کودتای نوژه شکل نگیرد. 5 ـ سپاه پاسداران بسیار نوپا و جنگ ندیده دارای افراد و عموما سن و سال پایین که متوسط سنی آنان، بیست سال بیشتر نبود. 6 ـ بسیج سازماندهی نشده و به اصطلاح نیروهای فله مردمی بودند که اصلا هیچ نما و تصوری از چگونگی جنگ نداشتند. 7 ـ نداشتن هیچ‌گونه پشتیبانی سیاسی و اقتصادی و نظامی. 8 ـ وجود ممنوعیت و تحریم‌های عمده نظامی منطقه‌ای و بین‌المللی که کشور را در رکود بی‌سابقه‌ای قرار داده بود. در این وضعیت، جمهوری اسلامی، نه استراتژی مشخصی داشت و نه سازماندهی مشخص و نه شیوه‌های تاکتیکی تا بتواند بر رژیم متجاوز غالب شود. از همین رو، بهترین شرایط برای رژیم عراق فراهم شده بود تا نه تنها به اهداف دیرینه خود دست یابد، بلکه خود را رهبر جهان عرب و ژاندارم منطقه معرفی نماید. حال باید دید با این اهداف و موازنه قوا، کدام کشور موفق و کدام کشور شکست خورده‌اند. پس از هشت سال نبرد نابرابر، نه تنها ارتش عراق به هیچ کدام از اهداف از پیش تعیین شده‌اش نرسید، بلکه میلیاردها دلار خسارت و تخریب و بدهی برای ملت خود بر جای گذاشت. برای همین، جمهوری اسلامی به همه اهداف خود دست پیدا کرد که همانا بیرون راندن رژیم بعثی از خاک خود و به دست آوردن کنترل منطقه و همچنین به دست آوردن عزت و اقتداری که باعث شود، پس از آن، هیچ مهاجمی، قصد تعرض به میهن اسلامی را نداشته باشد.

آیا عملیات‌های جنگی ما کاملا موفق بودند؟
جنگ، منظومه‌ای است که باید تماما دیده شود. هیچ سوژه و حرکتی مطلق نیست. همان گونه که گفتم، ما کاستی‌هایی داشتیم که هر کدام می‌توانست کشوری را به زانو در بیاورد. از این رو، ما با همین کاستی‌ها و کمی‌ها، آغاز و حرکت کردیم. بدیهی است که نقاط ضعف و قوتی داشته باشیم. در نتیجه نمی‌توان گفت در عملیات‌ها صددرصد موفق بوده‌ایم. ما در شرایط خود، عملیات‌های دارخوین (فرمانده کل قوا) اعتماد به نفس پیدا کردیم که ‌این حرکت را مدیون برادر عزیز رحیم صفوی هستیم و پس از آن، عملیات «ثامن الائمه» و «فتح‌المبین» و «بیت‌المقدس» و «طریق‌القدس»، عملیات‌های کاملا موفقی بودند که با مدیریت بسیار خوب و عالی ارتش و سپاه به فرماندهی خوب و مدبرانه محسن رضایی و مرحوم صیاد شیرازی صورت پذیرفت و همچنین عملیات‌های بسیار خوب و متهورانه «خیبر» و «بدر» و «والفجر8» و «کربلای 5» را با مدیریت بسیار خوب سپاه و رشادت بی‌نظیر فرماندهان شجاع کاملا موفق بوده‌اند، اما گاه همانند عملیات‌هایی مثل والفجر مقدماتی کربلای4 با شکست روبه‌رو شد که پس از بررسی‌های متعدد، مشخص شد که این شکست به خاطر عواملی چون جاسوسی و انتقال اخبار و اطلاعات از یکی از رده‌ها با خارج از کشور و سرانجام عراق، صورت پذیرفته است.

وقایع پس از جنگ چه بود؟
آیا آن گونه که باید و شاید رزمندگان مورد توجه قرار گرفتند؟
در حقیقت در جنگ ما دو دشمن داشتیم؛ دشمنان دانا و دوستان نادان. دشمنان دانا که مشخص هستند، اما ما ضرباتی هم از دوستان نادان خوردیم که با دفاع غلط و ارائه تحلیل‌های نادرست از جنگ به ما ضربه می‌زدند. مثلا: عملیات «والفجر مقدماتی» و «کربلای 4» ناموفق بودند، حالا چه اصراری دارید که در بیان و تحلیل‌هایتان بگویید این عملیات‌ها موفق بوده یا جنگ هیچ عیب و نقصی نداشته است. دوم؛ ارائه نماهای کاذب پس از جنگ. یک بار به نمایشگاهی رفتم و دیدم از ابتدای آن، یا تصویر کسی است که سرش قطع شده یا پایش قطع شده و یا شهید شده. به هرحال، هیچ نمایی از پیروزی در این نمایشگاه ندیدم، منهای آن روح ماورایی که شهادت را تداعی می‌نمود... . وقتی نوجوان یا جوانی از نسل جدید این تصاویر را ببیند، با خود چه خواهد گفت؟! اصولا او هنوز شهید و شهادت را درک نکرده است و می‌گوید: ما چه موفقیتی داشتیم؟ اینها که همه‌اش شکست است، ما عجب شکستی خوردیم! اصلا آیا کسی مانده است؟! آخر نمایشگاه هم یک کلا‌شینکف رفته بود بالا؛ یعنی که ما پیروزیم. خوب جوان امروز می‌گوید: ما قسم حضرت عباس را قبول کنیم یا دم خروس را؟ کجای این پیروزی است؟ جایی دیگر دیدم که یک چفیه قرمز و چادر و کاسه آب و نان خشکی گذاشته‌‌اند. پرسیدم این یعنی چه؟ گفتند: سمبل زمان جنگ است. والله، همه ‌اینها غلط است، دروغ محض است. مردم و حکومت ما بهترین میوه و غذا را برای رزمندگان تدارک می‌دیدند و برای نیروهای مسلح فراهم می‌کردند. مردم ما از سفره خود می‌چیدند و برای رزمندگان به جبهه می‌فرستادند؛ بهترین شکلات، نقل و نبات و... . دیگر آن که هر وقت مجالس گرامیداشت عملیاتی را از دفاع مقدس می‌رویم، گریه و عزاست، حال آن که داستان جنگ، بر یک ایدئولوژی بسیار قوی و روانشناسی و پتانسیل الهی و روانی، مبتنی بود و هر چه بچه‌های جنگ به شب عملیات نزدیک‌تر می‌شدند، بشاش‌تر و با نشاط‌تر می‌شدند و بیشتر شوخی می‌کردند. شوخی‌های زمان جنگ بی‌نظیر بود و والله به یاد ماندنی است و هنوز هم حسرت آن بشاشیت و سرحالی و زنده‌دلی را می‌خوریم. حزب‌اللهی را بد معرفی کردیم؛ چهرهای غضب کرده نامرتب و ژولیده که اصلا شوخی بردار نیستند و نمی‌شود با آنان حرف زد، چرا که همیشه از همه طلبکارند. آیا واقعا رزمنده و حزب‌اللهی زمان جنگ این بود؟ بارها می‌گفتند: بسیجی بی‌ترمز. بی‌ترمز یعنی چه؟ آیا به اثرات روانی همین یک عبارت پی برده‌اند؟ بسیجی بی‌ترمز یعنی چه؛ یعنی آدمی که حرف حالیش نمی‌شود. هرکاری دلش می‌خواهد، می‌کند و اصولا خودسر است. آیا بسیجیان ما این‌گونه بودند و یا این که بهترین گاز و بهترین ترمز را داشتند؟ گوش به فرمان مولایشان آن وقت که باید می‌رفتند و آن وقت که باید می‌ماندند. اینها برخی از اشتباهاتی بود که خودی‌ها مرتکب شدند و جنگ را بد و منفور و دفاعیون را یک مشت آدم بیکار و گریان و بی‌هدف نشان می‌دادند که بعدها اثرات بدی بر جای گذاشت؛ نخستین نقطه انحراف طلحه و زبیر، این بود که برای خود، شأنی بیش از دیگر افراد جامعه قایل شدند و طبعا سهم بیشتری خواستند، اما امیرالمومنین(ع)، چنین سهمی را به آنان نمی‌داد. این بود که طلحه‌الخیر می‌شود طلحه‌شر. شمشیر زبیر سیف‌الاسلام می‌شود ضد اسلام. چرا برخی برای خود شأنی بیشتر از دیگران قایلند و احساس می‌کنند شأنی بالاتر از دیگران دارند و مگر نه قرآن کریم می‌فرماید: ان اکرمکم عندالله اتقاکم. چرا بعضی‌ها قدر و منزلت و شأنیت خود را فوق دیگران می‌دانند؟ مگر نه این که پیامبر عظیم‌الشان(ص) در ساخت نخستین مسجد، خودشان خشت بلند می‌کردند؟ فرماندهی را می‌شناسم که با درجه سرتیپ تمامی، پشت کمپرسی، لودر و بلدوزر می‌نشست و با این کار خستگی را از تن نیروهایش زایل می‌کرد و آنان می‌گفتند: این از جنس خودمان است؛ همان بسیجی زمان جنگ است.

آیا می‌توان در کل جنگ، روی بالاترین پیروزی و سخت‌ترین شکست دست گذاشت؟
بالاترین پیروزی و کم‌ترین آن‌ را نمی‌توان ارزیابی و نمایان کرد، چون دیدگاه‌ها و همچنین مقاطع و توانایی‌ها متفاوت است و هر کدام شرایط خاص خود را دارد؛ مثلا عملیات «دارخوین» پس از شکست‌های عمده اوایل جنگ که به صورت کلاسیک انجام گرفت، رخ داد. درحالی که هیچ گروه، سازمان و نیرویی، حتی یک درصد موفقیت را احتمال نمی‌داد و بعضی برادران حتی مسخره هم می‌کردند. تنها آقا رحیم صفوی که آن وقت همیشه حمایل و قطار فشنگش همراهش بود، امیدوارانه تلاش می‌کرد و عملیات را به نتیجه می‌رساند که امیدی بسیار بزرگ در دل‌ها نمایان شد و هنگامی که عملیات موفق شد همانند یک عملیات بسیار بزرگ خودنمایی کرد و پس از آن عملیات ثامن در شرایط خود، پیروزی بسیار بزرگی بود، چون نه دشمن و نه نیروهای خودی اصلا انتظار این گستردگی و موفقیت را نداشتند. به هر حال، مجموعه‌ای از عوامل و دلایل، باعث پیروزی یا شکست می‌شود. البته داشتن اطلاعات از دشمن برتری‌های چشمگیری به نیروهای خودی می‌داد که البته ارزش و توان اطلاعاتی نیروهای خودی بسیار بالا بود و حتی ارتش نیز آن را تحسین می‌کرد. اطلاعات، تنها جایی بود که دیدی از امکانات و موقعیت و توان دشمن داشت و خودی را نمایان می‌کرد. مثلا در والفجر مقدماتی، همان‌گونه که اطلاعات ما از دشمن زیاد بود، اخبار و اطلاعات دشمن نیز به وسیله دیده‌بانی و جاسوسی زیاد بود و البته چون ما تا آن زمان به آن منطقه نرفته بودیم، عراقی‌ها از حضور تعداد زیادی از نیروهای ما تعجب کرده و سرویس‌های اطلاعاتی خود را فعال‌تر می‌کردند. اطلاع داشتن از توانایی‌های دشمن، حفظ اطلاعات خودی، پیش‌بینی‌های لازم، تجهیزات و... همه در میزان توفیق ما مؤثر بود که در این مقطع، با از دست دادن بیشتر مناطق تصرف شده و آشکار شدن آثار شکست بر گرده رژیم بعث، سرویس‌های اطلاعاتی قدرت‌های بزرگ به خدمت ارتش عراق درآمدند و تلاش زیادی می‌کردند تا با هدایت نیروهای رزمی عراق، اعم از هوایی و زمینی، ضربات مهلکی بر پیکر نیروهای خودی وارد و یا دست‌کم از موفقیت‌های نیروهای اسلام جلوگیری کنند. یا در همین عملیات، گزارش شد که عراق احتمالا می‌خواهد چادرهای استقرار نیروهای رزمندگان ما را بمباران کند. چون سنگر هم نداشتیم و رزمندگان در چادرها بودند، هم‌زمان با ارسال پیغام به کلیه یگان‌ها دستور داده شد تا چادرهایشان را ترک کنند و به بیابان بروند، حتی خودم به لشکر 7 ولی‌عصر و لشکر 19 فجر رفتم و به فرمانده آن گفتم: بلند شو و گردانت را از این‌جا ببر، راه بیفت برو به سمت بیابان. همین که یکی دو کلیومتر دور شدند، محل قبلی آنان را موشک زدند که خدا می‌داند اگر دقت نمی‌شد و گردان‌ها شبانه جابه‌جا نمی‌شدند، چه ضربه مهلکی به نیروهای خودی وارد می‌شد. در عملیات فتح‌المبین، عراق اصلا نمی‌دانست ما چه می‌خواهیم بکنیم. در عملیات بیت‌المقدس و حتی بدر نیز گمان می‌کرد که ارتش مقابلش می‌جنگد و اصلا سپاه را نمی‌شناخت که چیست؟ در فتح‌المبین عراق گیج بود. من با موتور همراه شهید کمیلی‌فر، رفتم داخل عراقی‌ها و اتفاقا پایم هم مصنوعی بود، ولی عراقی‌ها متوجه نشدند. با این حال، عراقی‌های زمان عملیات فتح‌المبین با والفجر مقدماتی تفاوت داشتند؛ هم آنها و هم ما به‌ تدریج بلوغ بیشتر و شناخت کامل‌‌تری از یکدیگر پیدا کردیم و در نتیجه، جنگ برای ما سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌شد و مجبور بودیم پارامترهای جدیدتری وارد جنگ کنیم و بدین جهت است که نمی‌توان گفت بزرگ‌ترین موفقیت و کم‌ترین موفقیت کدام است. در مدت جنگ، آیا عراق نشت اطلاعاتی مهمی داشت و همین طور در طرف مقابل، آیا ایران از چنین موردی ضربه خورد؟ بله، همان گونه که گفته شد، از ابتدا سرویس‌های اطلاعاتی دشمن فعال بود و با مخبران و ستون پنجم ارتباط ارگانیکی برقرار کرده بود و حتی بعضی از عوامل ما نیز بعدها جاسوس دوجانبه شناخته شدند و با آغاز جنگ در کنار فرمانده لشکر 10 زرهی عراق، هشام صباج فخری و لشکر یک مکانیزه قرار گرفتند و در مقابل، ما انسجام اطلاعاتی در جنگ نداشتیم و کم‌کم پیدا کردیم. همچنین به مرور، وقتی که آثار شکست بر چهره صدام و رژیم بعث عراق نمایان می‌شد به موازات ارسال تجهیزات و امکانات لجستیکی و صنعتی و نظامی و بیولوژیکی، سرویس‌های اطلاعاتی تمام و کمال در اختیار رژیم بعث عراق قرار گرفته بودند که بدین جهت، نکته‌ای که تاکنون مسکوت مانده و اعلام نشده است، نشت اطلاعات و یا جاسوسی برای دشمن از عوامل عمده و بزرگ شکست عملیات کربلای چهار بود. من در حین عملیات کربلای 5، کالکی را از سنگرهای عراقی در جزیره بوارین پیدا کردم و نشان فرمانده سپاه دادم و گفتم: کالک عملیات خودمان است که به عراقی نوشته شده است. یکی از کالک‌های خودمان هم همراهم بود و آن را کنار کالک پیدا شده گذاشتیم و دیدم شبیه هم است و نام همه لشکرهای عمل‌‌کننده در کربلای 4 را نوشته است. مفهوم آن این بود که در عملیات کربلای 4، فردی از قرارگاه به بالا اطلاعات را برده و به عراق داده است. البته متوجه شدیم این نقشه، مربوط به دو دوره پیش از طراحی نهایی است و سه ماه با تصمیم نهایی فاصله دارد که بعدها این مسئله مورد پیگیری قرار گرفت. البته کنترلی روی کسانی که به منطقه می‌آمدند، نبود و بعدها هم که مشخص شد احتمالا افضلی، فرمانده نیروی دریایی که بعدا اعدام شد، جاسوس سیا بوده و اطلاعات را انتقال داده است، البته در موارد دیگر، ماجرا فرق می‌کرد و احتیاط‌های لازم اثر خود را می‌گذاشت. از جمله حدود بیست روز پیش از والفجر 8، آقای محسن رضایی گفت: نیروها را ببرید بیرون و به منطقه هور بروید و کل منطقه والفجر 8 را تحویل قرارگاه نجف به فرماندهی احمد غلامپور بدهید. همه ‌هاج و واج ماندند و گمان کردند که دیگر عملیات در اینجا نیست، چون کل شناسایی‌ها و چیدمان نیروها با قرارگاه ما بود که آقای عزیز جعفری، مسئولیت آن را داشت، اما همان شب عملیات والفجر 8 که نیروهای ما در هور در جزیره «ام الرصاص» درگیر بودند، حدود ساعت 2 صبح، فرمانده سپاه تماسی گرفت که منطقه را رها کنید و به منطقه فاو بیایید. پس از مراجعه وقتی که آقای شمخانی منطقه را برای من توجیه کرد، متوجه شدیم که ‌این حرکت، کاری برای فریب دشمن بوده است که اتفاقا بسیار هم زیرکانه و جالب بود. صبح عملیات در جاده استراتژیک ادامه عملیات را به سمت کارخانه نمک ادامه داده و عملیات با موفقیت انجام شد. به موازات بلوغ دشمن در جنگ که باعث سخت‌تر و پیچیده‌تر شدن جنگ می‌شد، ما با تدبیر و مدیریت مناسب، پارامترهایی در جنگ وارد کردیم. به‌کارگیری بیش از پیش نقاط قوت خودی و بهره‌گیری از نقاط ضعف دشمن. برای نمونه در مناطقی وارد جنگ شدیم که دشمن آنجا را نمی‌شناخت یا نمی‌توانست در آنجا بجنگد؛ مثلا در مقطعی که ما در خشکی به بن‌بست رسیده بودیم، پس از شناسایی متعدد، به ‌این نتیجه رسیدیم، در صورتی که پشتیبانی قاطع و خوبی از رزمندگان ما بشود، منطقه هور جای بسیار خوبی برای عملیات بود و از این رو، عملیات خیبر و بدر طراحی شد و پیش‌بینی می‌شد که دشمن در این منطقه، ضعیف و نیروهای خودی در قوت هستند. که البته مبنای پشتیبانی عملیات‌های خیبر و بدر به خوبی طراحی و اجرا شد و تقریبا از استیصال دشمن بود که بشترین حجم بمباران‌های شیمیایی در این عملیات‌ها به وقوع پیوست. پس از عملیات کربلای 4 آقای هاشمی، جلسه‌ای با فرماندهان گذاشت و همه را به محاکمه کشید که چرا این طور شد؟ کشور بحرانی و نیاز به عملیات گسترده دارد و... . بسیاری از فرماندهان مخالف عملیات بودند و آقای هاشمی با تک‌تک آنان صحبت کرد. گزارش اطلاعات این بود: 1 ـ عراق تصور کرده که کربلای 4، تنها و آخرین عملیات سالانه ماست. 2ـ عراق پس از هر یک از عملیات‌های عمده رزمندگان اسلام، فرمانده‌هانش را به مرخصی طولانی می‌فرستد و آمریکا و انگلیس و فرانسه، پول‌های خوبی هم به آنان می‌دهند تا عیش و عشرت کنند. 3 ـ سوم این‌ که نیروهای عراقی در جنوب اروند استقرار دارند. اگر بخواهند به سمت شمال اروند و روبه‌روی شلمچه بیایند، باید از روی پل‌های بصره عبور کنند که بار ترافیکی سنگین و طولانی خواهد بود و تا بخواهند بیایند جلوی ما و دفاع کنند، دو هفته طول می‌کشد و تا آن موقع ما به نتیجه رسیده‌ایم. همین هم شد و ما با وجود آن که عملیات کربلای 5 را کمتر از دو هفته پیش از اجرا برنامه‌ریزی کردیم، کاملا در آن موفق شدیم. از این رو، هر عملیات و هر مقطع جنگ در جای خود باید مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد که در برگیرنده چهار فاکتور اساسی باشد.

1 ـ مقطع تاریخی آن

2 ـ بلوغ نظامی طرفین درگیر

3 ـ موازنه قوای طرفین

4 ـ شرایط سیاسی و بین‌المللی

 گفتگو: ناصر ملایی

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ ]

 

تاریخ و گذشته نشان می‌دهد، آنچه که تا کنون توانسته‌ است اثرگذار قابل - توانا و بلامنازعی در تاریخ

بشریت باشد و زندگی اجتماعی انسان‌ها را دگرگون کند و نقاط عطف غیرقابل انکاری را در عالم خلقت و انسان‌ها به وجود بیاورد 2 عنوان بیشتر ندارد:

1-    انقلاب

2-    جنگ

این مقاله بر آن است تا اهمیت تحقیق و پژوهش را درخصوص دو رویداد بزرگ بشریت را نشان داده و تأثیرات مهم و بلامنازع خود را بیان نماید. انقلاب در دل خود و منظومه عوامل محاطی خود فعل انفعالات بسیار بزرگی را به همراه داشته است که همه آنها ناشی از عصیان علیه وضع موجود، رهایی از قیود همنوع ساخته حاکم و غیرحاکم و کثری‌ها و کاستی‌های متأثر از این وضع و قوید بوده است... و معمولاً انقلاب توانسته است در خیلی از جوامع بشری رسالت خود را به انجام رسانده و تأثیرات شگرفی را در  روابط اجتماعی و سازمانی به وجود بیاورد و معمولاً انقلاب به تغییرات افراد حاکم اکتفا نکرده و مکتب نظام سیاسی را دستخوش حادثه نموده است. و گاهاً به تغییر رویکردها نیز اهمیتی نداده و تغییر رویکردهای افراد نظام سیاسی را به منزله تأثیر فشار انقلاب و رویکردی موقتی پنداشته است. حال با توجه به این تأثیرات که هر از چندگاهی در گوشه‌ای اتفاق می‌افتد، دارای چه ویژگی‌هایی است.

الف) گستردگی ملی: انقلاب برای پیروزی نیاز به حمایت و همت ملی دارد. در صورتیکه انقلابی گستردگی ملی پیدا کند و بتواند همه افراد را اعم از خرد و کلان پیر و جوان و غیره را در برگیرد، اثرگذاری خوبی خواهد داشت.

ب) ایدئولوژی: هدف و انگیزاسیون دو عامل اصلی حرکت و ایجاد پتانسیل جهت همبستگی ملی برای رسیدن به مواضع تغییر است و انقلاب قبل از هر چیز باید هدف و ایدئولوژی خود را مشخص نماید معمولاً هدف از بطن ایدئولوژی خارج می‌شود.

ج) گستردگی جغرافیایی: انقلاب باید همه گسترده کشور را دربرگرفته و ایدئولوژی و هدف خود را به همه جغرافیای تحت پوشش خود گسترش دهد. تا بتواند اماکن امن احتمالی را برای بقایای هدف مورد انقلاب ازبین ببرد و همچنین فریاد خود را از همه زوایای جغرافیایی به پراکندگی ملی برساند.

2- جنگ

جنگ و دفاع دو واژه در ظاهر مترادفند جنگ فعل است و دفاع نیز فعل، جنگ از نظر صفات و مشخصات با دفاع همسانی و همراهی فراوانی را به همراه دارند. و اگر بخواهیم عوامل و وجوه تمایز این دو واژه را نزدیک به هم را دریابیم که معمولاً در جوامع بشری کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند، و همچنین بی‌توجهی باعث شده است بهره‌برداری سیاسی – اجتماعی و روانی فراوانی علیه همدیگر بوقوع بپیوندند باید به ماهیت آنها رویکردی خاص و بدیع و استدلالی داشته باشیم. تا بتوانیم این دو جریان مترادف را از هم تشخیص داده و سپس آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم.

الف) جنگ: جنگ معمولاً فعلی است کنش‌وار که با اهدافی مشخص در پی تحمیل عقاید و نظرات خود به دیگران است. و باید توجه داشت که اهداف با عقاید و نظرات که در این تعریف ذکر شده است با هم از نظر جنسیت و ساختاری متقاربند. هدف فیزیکی بوده و ؟؟؟ جغرافیایی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی باشد. اکثر عقاید و نظرات نرم افزاری و متافیزیکی بوده که هدف را توجیه می‌کند و در تعریف چرایی‌های رسیدن به هدف کاربرد اساسی دارد.

ب) دفاع: دفاع فعلی است هرچند که از نظر حرکات و شیوه عمل بسیار مترادف با جنگ است اما فعلی است واکنشی که معمولاً در مقابل جنگ قد علم می‌کند و یا به عبارت دیگر از جنگ بیزار است به گونه‌های مختلف سعی در سرکوب جنگ دارد و در نهایت به روش‌های معمول خود جنگ به مقابله با او برمی‌خیزد. دفاعی فعلی است شروع از نظر عرف ملی – منطقه‌ای و بین‌المللی که ریشه در ذات همه مخلوقات دارد. حال آنکه جنگ برخاسته از سرشت در زندگی و توسعه‌طلبی.

وجه تمایز جنگ و دفاع:

1- جنگ منبعث ریشه در خوی و خصلت در زندگی و توسعه‌طلبی دارد. و صلح ریشه در ذات همه مخلوقات عام دارد.

2- جنگ، قائم به توسعه‌طلبی در گونه‌های مختلف دارد و حال آنکه دفاع تمام تلاش خود را می‌کند تا جلو توسعه‌طلبی و درندگی دیگران را بگیرد.

3-   جنگ کنشی از طرف پدیدآورندگان آن است لاکن دفاع واکنشی از مورد هجوم قرار گیرندگان است.

4-  جنگ معمولاً گستردگی ملی و جغرافیایی را در برنمی‌گیرد و حال آنکه دفاع از گستردگی ملی و جغرافیایی بیشتری برخوردار است.

5-  جنگ بر خوی و خصلت حیوانی استوار است و لاکن دفاع بر خوی و خصلت الهی و انسانی استوار است.

6-   درجنگ هدف وسیله را توجیه می‌کند و به هر ابزاری دست می‌زند، لاکن دفاع بر ابزار و شیوه‌های انسانیت متکی است.

حال اعتقاد راسخ مبنی بر اسناد و مدارک گواه این است که ایران اگرچه بعد از سال دوم جنگ وارد خاک عراق شده است اما در طول 8 سال در حال دفاع  بوده است و از تمامیت ارضی و همچنین آرمان‌ها و عقاید خود دفاع کرده است و در طول این دفاع همه اصول انسانی را رعایت کرده و توانسته است با بکارگیری خصلت‌های انسانی دفاع کردن و پرهیز از هرگونه ددمنشی و درنده صفتی براساس دین مبین اسلام که ایدئولوژی معرفی شده خود بوده است نام دفاع مقدس را بر تارک مبارزه 8 ساله خود حک نماید.

بیان مسئله

حال که این دو واقعه تحول کننده در این کشور بوقوع پیوسته و پس از سالی این کشور توانسته است این دو تحول عظیم را ساماندهی کند ضرورت دارد که کلیه عوامل پیدایش و پرورش و به نتیجه رساندن این تحولات عظیم مورد تحقیق و پژوهش قرار گرفته تا برای سایر اقوام و مللی که سرنوشتی همچون ایران قبل و بعد از انقلاب دارند درسهای آموزنده‌ای را به ارمغان بیاورد.

ضرورت تحقیق و پژوهش:

با بیان اینکه ایران توانسته مدل موفقی از دو رویکرد انقلاب 57 و دفاع پیروزمندانه را ارایه کند باید عوامل مؤثر و موفق کننده این رویکرد مورد ارزیابی و کالبد شکافی و تحقیق و پژوهش قرار گیرد تا بتواند مورد توجه و استفاده سایر اقوام و ملل قرار گرفته و انتقال تجربیاتی برای نسل‌های بعدی قرار گیرد ساختار تحقیق و پژوهش (مهندسی تحقیق و پژوهش) با توجه به گستردگی جغرافیایی و ملی انسانی آن و همچنین طول تاریخی که حادثه در آن جرقه زده شده و شکل گرفته و به نتیجه رسیده است دارای وسعت غیرقابل انکاری است و این وسعت خودبخود می‌طلبد که تحقیق و پژوهش نیز گسترش یابد و از طرفی همانطور که گفته شد با توجه به ماهیت و بزرگی دو پدیده که تأثیر شگرفی به زندگی سیاسی – اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی مردم دارد تحقیق و پژوهش باید عمق متناسب را هم دارا باشد. و لذا برای رسیدن به این عمق و گستردگی باید ترتیب توالی و مهندسی خاص را تعریف کرد.

الف) موضوع‌یابی

موضوع‌یابی می‌تواند گستره‌ای به وسعت همه وقایع به صورت منفک از هم و همچنین در همه مناطق و نقاطی که حادثه و یا واقعه‌ای رخ داده باشد و همچنین به وسعت افراد پدیدآورنده حوادث باشد یعنی:

1-   وقایعی که اتفاق افتاده است.

2-   منطقه‌ای که واقعه‌ای رخ داده است (مناطق)

3-   افرادی که سهم در پدید‌آوردن حادثه یا واقعه داشته‌اند.

4-   زمان‌هایی که این وقایع اتفاق افتاده‌اند

5-   تأثیر وقایع بر زندگی سیاسی – فرهنگی – اجتماعی مردم

6-   چگونگی پیدایش وقایع (انگیزش یا واگرایی)

7-  نتیجه‌گیری و درس‌هایی که وقایع می‌توانند به ما بیاموزند حال با توجه به پارامترهای انتخابی مشخصات موضوعات گستردگی موضوعات را درمی‌یابیم و نتیجه‌ می‌گیریم که گستردگی آنها به اندازه طول زمانی حادثه و جغرافیای حادثه و همچنین پدیدآورندگان آنهاست که هر چقدر این سه فاکتور اساسی گسترده‌تر باشد خودبخود موضوعات افزایش می‌یابند.

1-   زمان حوادث

2-   جغرافیای حوادث

3-   عوامل و افراد پدیدآورنده حوادث

ب) گروه‌بندی موضوعات:

جمع‌آوری موضوعات خودبخود مواد اولیه و خاصی هستند که باید بگونه‌ای گردآوری شده تا بتوان از نتایج بدست آمده موضوعات نتیجه‌گیری کلی‌تری نمود. موضوعات خودبخود به دلیل پراکندگی عناوین – زمان و جغرافیا باید بگونه‌ای گروه‌بندی شوند – که این گروه‌ها معمولاً می‌تواند به اشکال مختلف شکل‌ گیرد که به مهمترین آنها اشاره می‌شود.

الف) گروه‌بندی عناوین و موضوعات

ب) گروه‌بندی تاریخی

ت) گروه‌بندی جغرافیایی

ج) گروه‌بندی سازمانی

چ) گروه‌بندی رسته‌ای

ح) گروه‌بندی خاص (ویژه)

الف) گروه‌بندی عناوین و موضوعات

در این گروه‌بندی باید همه عناوین یکسان و یک قواره و یک شکل را در یک طبقه خاص خود جای داد یعنی موضوعاتی که عناوین یکسان دارند اما در جغرافیا و تاریخ متفاوت و توسط افراد متفاوت پدید آمده‌اند در این گروه‌بندی عنوان موضوع محور است و بقیه پراکندگی خاص خود را دارند.

ب) گروه‌بندی تاریخی

در این گروه‌بندی کلیه وقایع و موضوعاتی که در یک زمان مورد نظر اتفاق افتاده است یک روز، یک هفته، یک ماه، یک سال و حتی طول دوره رویداد بزرگ – که بعضاً روزشمار نام می‌گیرد و در این گروه‌بندی محور اصلی تاریخ است یعنی مدت زمان خاصی که تمایل به بررسی داریم یا مورد علاقه ماست.

در این گروه‌بندی نیز سایر گروه‌بندی‌ها در اولویت‌های بعدی قرار می‌گیرند.

ت) گروه‌بندی جغرافیایی

در این گروه‌بندی جغرافیا محور اصلی قرار گرفته و کلیه حوادث و وقایعی که در یک جغرافیای خاص و مورد نظر اتفاق افتاده است گردآوری می‌شود و دیگر توجهی به گروه‌بندی‌های دیگر بعنوان محور نمی‌شود و در اولویت‌ بعدی قرار گرفته‌اند و معمولاً افراد گروههای خاص توجه ویژه‌ای به گروه‌بندی جغرافیایی دارند تا بتوانند حوادث و وقایع را در جغرافیای مورد علاقه خود همانند موطن - شهر - حتی محله مورد ارزیابی
قرار دهند.

ج) گروه‌بندی سازمانی:

در این گروه‌بندی نیز حوادث و وقایع یک گروه سازمان‌یافته که وابستگی و پیوستگی خاصی بهم داشته‌اند گردآوری شده و محور گروه سازمان و یا گروه افراد قرار می‌گیرد حال این گروه می‌تواند تعداد معدودی افراد باشد و یا جمع زیادی باشند که یا اجباراً گرد هم آمده‌اند و یا گردآمدنشان اختیاری و یا اتفاقی بوده است.

چ) گروه‌بندی رسته‌ای:

در اینجا رسته به معنای مشاغل همسان تعریف می‌شود در این گروه‌بندی که معمولاً در مراکز علمی نیز فراگیری خاص خود را دارد موضوعات براساس رسته و شکل فعالیت با هم گردآوری شده و گروه‌بندی رسته‌ای را تشکیل می‌دهند. این گروه‌بندی معمولاً تشکل‌هایی دارای یک وظیفه خاصی را شامل می‌شود که معمولاً هدف از این گروه‌بندی چگونگی تأثیرگذاری این رسته خاص در پدیدآوردن و نتیجه‌گیری حادثه و رویداد را شامل می‌شود. در حوادث نظامی گروه‌بندی رسته‌ای همانند عملکرد توپخانه در رویداد بزرگ تاریخ – عملکرد بهداری - عملکرد لجستیک و غیره مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد. معمولاً این گروه‌بندی در مراکز آکادمیک نیز که براساس رشته‌های دانشگاهی طراحی شده‌اند نیز کاربرد داشته و مورد توجه قرار می‌گیرد.

ح) گروه‌بندی خاص:

این گروه‌بندی برابر موضوعات خاص صورت می‌پذیرد – حوادث کلان – اتفاقات فردی و یا سوژه‌های استثنایی که معمولاً در گروههای ذکر شده نمی‌توان به صورت  مشروح به آنها پرداخت و معمولاً نقاط عطفی در تاریخ شکل‌گیری و نتیجه رویداد محسوب می‌شوند. و اگر در گروه‌های مختلف فراگیرند به صورت مختلف مطرح شده و در دل گروه گم می‌شوند و همچنین گروه‌بندی‌های خاص، جمع‌آوری خاطرات فردی و شخصی را هم شامل می‌شود که تماماً اختصاص به وقایع و رویدادهایی می‌پردازد که مربوط به این فرد بوده است.

حال پس از بررسی و توجیه اجمالی گروه‌بندی‌ها سؤال اساسی مطروحه خودنمایی می‌کند.

سؤال: این گردآوری موضوعی و پس از آن گروه‌بندی‌های این موضوعات

بدیهی است که در صورتیکه کلیه فعالیت‌های ذکر شده در حوزه پژوهش و تحقیق به نحو احسن به انجام برسد و هیچ خدشه‌ای را به خود نپذیرد کلیه این اقدامات و فعالیت‌ها جنبه گردآوری و انبارداری داشته است و لذا بگونه‌ای باید این فعالیت‌ها و اقدامات کاربردی شده و فرمول‌های آموزشی و انتقالی استخراج شود تا بتوان در مراکز علمی و و آموزشی به عنوان درس‌هایی از نو نوشته به نسل‌های بعدی آموزانده شود.

حال با توجه به وقوع دو رویداد بزرگ تاریخی و ملی ایران که در حداقل در قرن اخیر بی‌سابقه بوده است و همچنین بهایی که در حوزه‌ها جهت رسیدن به نتایج قابل قبول این دو رویداد بزرگ پرداخته شده است که باید زوایای پنهان و آشکار این رویدادها در گستره ملی و جغرافیایی و تاریخی کشف و به آن پرداخته شود و از آنجاکه این دو رویداد در تاریخ معاصر جهانی از قرن‌های 19 و 20 و 21 تا کنون کم‌نظیر و شاید هم بی‌نظیر باشد چه بسا گروه‌های مختلف فراملی - ملی حتی فردی با توجه به موفقیت‌آمیز بودن این دو رویکرد اساسی جهانی بخواهند از مدل‌ها و سلول‌های پدیدآورنده این دو رویکرد را مورد ارزیابی و احتمالاً بهره‌برداری قرار دهند وظیفه محققین و پژوهشگران را چندین برابر می‌کند.  

 

 

والسلام

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٧ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ]

* بحث همکارى سپاه و ارتش را داشتید مطرح مى کردید. مى خواستید یک مثال بزنید...

بله، براى مثال به ما مى گفتند بروید و ببینید عراقى ها از کجا به دزفول موشک مى زنند. ما مى رفتیم توى منطقه عراق، پشت رادار و سایت و بورقازه تا دویرج و این ها دنبال موشک هاى عراقى مى گشتیم، که مثلاً در فاصله سیصد- چهارصد مترى بایستیم و یک آر.پى.جى بزنیم، ولو این که دیگر نتوانیم برگردیم. یا مثلاً در منطقه رقابیه به همین صورت. یا در منطقه میش داغ توى تنگه چزابه مى رفتیم تا مثلاً یک نفربر بزنیم یا چهار تا آدم را بزنیم و بیاییم. این خاطره اى که مى خواهم تعریف کنم خیلى خاطره زیبایى است. آن روزها ما یک خمپاره ۶۰ روى شانه مان مى گذاشتیم و مى رفتیم به عمق عراق. آن وقت هر بار که دو نفر را با خمپاره مى زدیم، کلى لذت مى بردیم. درست مثل این بود که فتح بزرگى کرده ایم. توى این مناطق همه مأموریت انجام مى دادند. توى منطقه دارخوین- که نخستین طرح ریزى سپاه هم در دارخوین انجام شد- ما یک عملیات انجام دادیم که فقط توانستیم خط عراق را بشکنیم. ببینید، کار مهمى انجام ندادیم. فقط توانستیم خط عراق را بشکنیم و داخلش مستقر شویم. در بعضى جاها حدود ۸۰۰ تا هزار متر و در بعضى جاها حدود سه کیلومتر رفتیم و خط عراق را شکستیم. پس این باور به وجود آمده بود که ما هم مى توانیم این خطوط را بشکنیم. همزمان هم نظام سیاسى تغییر کرد، بنى صدر رفت و حضرت امام (ره) خودشان فرماندهى کل قوا را پذیرفتند. شهید صیاد شیرازى وارد ماجرا شد و همراهى سپاه و ارتش شکل دیگرى به خود گرفت. پس ببینید یک تغییر سیستم در داخل حکومت چه نقشى مى تواند در جنگ داشته باشد. بنى صدر مى رود، امام فرماندهى جنگ را برعهده مى گیرند.

همان روزها حضرت امام طى سخنانى نهیب زدند که بروید خرمشهرتان را آزاد کنید! بروید آبادان را آزاد کنید! یعنى فرمان مى دهند. شهید صیاد شیرازى که درجه سرهنگى دارد، مى آید و فرمانده نیروى زمینى مى شود. آقاى محسن رضایى که تا قبل از آن از طریق به وجود آمدن نوعى دوستى و صمیمیت و ارتباط منطقه اى بین جنوب و غرب، کارها را پیش مى برد، این بار مى آید و فرماندهى را برعهده مى گیرد. خودشان نقل مى کنند که یک روز امام ما را خواستند و از من پرسیدند چندسال دارى گفتم ۲۷ سال. گفتند تو فرمانده کل سپاه هستى! مى گویند از ایشان پرسیدم من چه وظیفه اى دارم و حضرت امام فرمودند: برو جبهه و همه چیز را ببر براى جنگ. فرمودند: برو به جبهه ها برس! این نقل خود آقاى محسن رضایى است از حضرت امام. مى گفتند نخستین و تنها تکلیفى که حضرت امام به من کردند این بود که برو جبهه ها را سرو سامان بده و به وضع جبهه ها برس. آن جایى که حضرت امام مى فرمایند مسأله اصلى جنگ است، به آقاى محسن رضایى هم مى فرمایند برو به جبهه ها برس. بعد دیگر تغییرات اساسى و بنیادینى حاصل مى شود، هم در ارتش مبنى بر قبول کردن سپاه و هم در سپاه براى وارد کردن همه توانش در جنگ. از این جا به بعد دیگر همان منظومه اى که اشاره کردم شکل مى گیرد و مجموعه نیروهاى انقلابى با انگیزه بسیار بالا و با پتانسیل بسیار زیاد وارد میدان مى شود و تئورى پیروزى خون بر شمشیر شکل مى گیرد. تجهیزات ندارند، اما درکنار ارتش مى ایستند. شهید صیاد شیرازى مى بیند پتانسیل بسیار بالایى اینجا وجوددارد، تجهیزاتى هم این جا، پس مى نشینند کنار هم و این قصه طرح ریزى عملیات ها را به انجام مى رسانند. آن اوایل قرار بود تا ده مرحله از عملیات کربلا پیش بینى بشود؛ کربلاى یک، دو، سه و بعد ثبت اسامى شان دیگر در روند طولى عملیات عوض شد. ببینید این تغییرات صورت مى گیرد. این که ما بخواهیم زمان هاى مختلف را رها بکنیم و بیاییم بگوییم ارتش آن طور عمل کرد یا آن طورى بود، کار درستى نیست. آن هم ارتشى که قبل از انقلاب درگیربود؛ همه طرح ها هم که وارداتى بود، همه تجهیزات وارداتى بود، مستشار هم وارداتى بود. خب حالا عراقى که حداقل مى شود گفت با مجوز آمریکایى ها وارد این جنگ شده، آیا همین کمک مستشارى را از آنها دریافت نمى کند طبیعى است که دریافت مى کند. آیا به عراق نخواهندگفت که اینها طرح هایشان به این شکل است، شما نگران نباشید خب این را همه مى گویند. آن فرماندهانى که وابستگى داشتند، سرسپردگى داشتند و فرار کردند، آیا آنها در کمک به عراق و تأمین نیازهاى اطلاعاتى دشمن نقش نداشتند خب آنها هم نقش داشتند. مجموعه اى که ماندند مجموعه خلع سلاح شده اى بود. من در بعضى جاها این را گفته ام؛ مجموعه اى که ماندند حزب اللهى هاى نیروهاى مسلح بودند و چون به طور ذاتى و درونى حزب اللهى بودند، در ارتش قبل از انقلاب هیچ نقشى نداشتند. یعنى اگر نقش داشتند که دیگر حزب اللهى نبودند و اگر حزب اللهى بودند نه تنها نقش نداشتند، بلکه در معرض خشم رژیم شاه هم قرار گرفته بودند. خب حالا این مجموعه باقى مانده و مى خواهد از انقلاب دفاع کند. اما هرکارى که مى کند دشمن دستش را مى خواند. این زوایا را که ما کنکاش مى کنیم، مى بینیم همه این کارها براساس عقلانیت و توانایى اش بود. اما بعد از همه آن تغییرات، سپاه و ارتش مى آیند کنار هم و در نتیجه این اتحاد مبارک این عملیات ها به وجود مى آیند. درواقع، مجموعه فکر، اندیشه، مدیریت، توانایى و انگیزه بالا را انقلاب وارد نیروهاى مسلح مى کند، تجهیزات و امکانات و مجموعه آموزش ها هم از ارتش مى آید. هرکدام را هم که از دیگرى حذف کنید، آن یکى دیگر توانایى نخواهدداشت.

*در آن شرایط یکى از مشکلاتى که همیشه ازش صحبت مى شود، همین بحث آموزش است. یعنى سپاه به خاطر این که تازه کار را شروع کرده بود، تجربه اى در این زمینه نداشت و مسلماً آموزش ندیده بود. آیا ارتش واقعاً توانسته بود در زمینه هاى آموزشى کمکى بکند

بله. من خودم در اطلاعات عملیات بودم. در مجموعه ارتش یک چیزى به اسم رکن دو بود. مثلاً رکن دو از طریق عکسبردارى هوایى و این جورکارها، موقعیت و وضعیت دشمن را تشخیص مى داد. امیر مفید در رکن دوى ارتش بود و من در اطلاعات عملیات سپاه. خیلى جالب است. در جلسه هایى که تشکیل مى شد، ایشان تصاویر هوایى را برروى نقشه و دیده بانى ها توضیح مى داد، ما هم مى گفتیم ما رفتیم اینجا براى شناسایى و مثلاً متوجه شدیم که دشمن در فلان موضع ۳۰ تا تانک دارد، یا در بهمان موضع ۲۰ قبضه توپخانه و پنجاه تا سنگر انفرادى و ۲ تا سنگر اجتماعى مستقر کرده. ببینید، این اطلاعات دیگر در اختیار آنها نبود. این رفتن به شناسایى و حرکت به شناسایى در عمق عراق ابداعى سپاه بود. یعنى یک پتانسیل و یک اراده اى باید باشد که مثلاً شما در عملیات ثامن الائمه یک ماه تمام هر شب بروید شناسایى تا ببینید تعداد مین هاى دشمن در نقاط مختلف چندتاست، سیم خاردارهاى شان چند تاست، موانع شان چند تاست و چند تا سنگر دارند. بعد مى آمدیم با امیر مفید مى نشستیم و حساب مى کردیم که ۳۰ تا تانک، خب این مى شود یک گردان، پس گردان فلان این جاست، یا این ۲۰ تا توپخانه مى شود چهار تا آتش بار. این چهار تا آتش بار هم مال فلان جاست. ببینید، این ها بعضى هایشان که اساساً ابداعى مجموعه نیروهاى مسلح ما بود، مثل اطلاعات عملیات، مثل خاکریز زدن، مثل حرکت دورانى یا احاطه دوطرفه، که در عملیات فتح المبین انجام شد. اینها آمد کنار همدیگر. ضمن این که در کنار همه این ابداعات، خیلى از مطالب کلاسیک را هم ما از ارتش یاد گرفتیم. یعنى همین که داشتیم حرکت مى کردیم و در حین عملیات بودیم، به صورت تجربى و به صورت ممارستى، توانایى هاى ارتش را هم استنباط و درک مى کردیم. لازمه کار هم همین بود؛ یعنى نمى شد به صدام گفت شما چندسال جنگ نکنید تا ما برویم، آموزش ببینیم و برگردیم. درواقع، این مسائلى را که ما درباره تانک و این قبیل تجهیزات مى گوییم، در طول همین مدتى که با ارتش همکارى مى کردیم فراگرفتیم و درک کردیم. مثلاً در حین کار متوجه مى شدیم که یکى از تانک هایمان خراب است. چرا چون موتورش نمى کشد. آن یکى چرا خراب است براى این که فلان مشکل را پیدا کرده. پس ببینید، ما آموزش ها را هم فرا مى گرفتیم. اما نکته مهمتر این بود که ما در حین عملیات به این نتیجه مى رسیدیم که باید روش هایى را ابداع کنیم تا عراق در مقابل این روش ها ناتوان باشد، مثل یک پژوهشکده، وقتى که شما مى خواهید چیز جدیدى را ابداع کنید، یا این که کار جدیدى انجام بدهید، لزوماً باید فکر کنید. باید بتوانید گذشته را به کار بگیرید و تجربه کسب کنید، ولى در عین حال، باید براى آینده هم مجموعه اى از خط سیرهاى جدید را ترسیم بکنید. براى مثال، وقتى ما در دارخوین وارد خط عراق شدیم، به خاطر شناسایى هایى که انجام دادیم و به مدد معابرى که بازکردیم، نیروهاى ما توانستند بدون درگیرى و بدون برخورد با میدان مین، به خاکریز عراق برسند. حال آن که عراقى ها اصلاً چنین چیزى را تصور نمى کردند. یا مثلاً در منطقه فتح المبین، وقتى ما وارد عین خوش و رقابیه شدیم، عراق اصلاً تصور این را هم نمى کرد که نیرویى بتواند وارد این مناطق بشود. البته تعارض هایى هم وجودداشت. یعنى تعارض هایى هم داشتیم. ازجمله این که مى گفتیم باید از عین خوش وارد بشویم؛ و این درحالى بود که براى مثال در عین خوش، یک ماشین به سختى مى توانست مجموعه نیروهاى ما را به منطقه شمال خوزستان ببرد و در سمت آبدانان - درآن کوهها- مستقر کند. دیگر مجموعه تانک و تجهیزات با آن دیسیپلین خاص خودش نمى توانست بیاید. اما با وجود تعارضاتى که بین روش کلاسیک و روش ابداعى وجودداشت، بعضى از فرماندهان ارتش خیلى از این محاسبات کلاسیک را زیرپا مى گذاشتند و با شهامت، هم خودشان مى آمدند و هم نیروها و تجهیزاتشان را مى آوردند. پس ما در کنار سازماندهى و ابداعات و ابتکارات جدید، آموزش را هم فرامى گرفتیم.
مثلاً نخستین بار دوستان ارتشى بودند که براى من توضیح دادند که برآورد اطلاعاتى یعنى چه. پس من هیچ ابایى ندارم که این مسائل را مطرح کنم. چون وقتى مى
 رفتم شناسایى، مى گفتم N تعداد تانک، N تعداد نفربر، N تعداد فلان و N تعداد بهمان... یعنى ما هیچ ابایى نداریم که بگوییم آموزش دیده ایم. بله، ما آموزش کلاسیک دیده ایم، ولى این که به اصطلاح انگیزه هاى ما را آموزش به وجود آورده یا انگیزه هاى ما محصولى از آموزش بوده باشد، این طور نبود.

ابتکارات ما محصول آموزش نبود. خلاقیت هاى ما و یا پتانسیلى که داشتیم، از آموزش هایى که دیده بودیم سرچشمه نگرفته بود.
درواقع آموزش براى ما در حکم ابزارى بود که از آن استفاده مى
 کردیم تا دیگر ضربه نخوریم. یعنى وقتى مى فهمیدیم که در فلان نقطه N تعداد تانک هست و آموزش ها به ما گفته بودند که برد این تانک این اندازه است، ما مى فهمیدیم که دیگر نباید در این نقطه قرار بگیریم و مجموعه اى از این قبیل کارها.

*در عملیات والفجر۸ تعداد زیادى از نیروها به آموزش غواصى احتیاج داشتند، در حالى که نیروهاى سپاه تخصصى در این زمینه نداشتند، ولى ظاهراً ارتش این آموزش ها را دیده بود و مى توانست در این زمینه به سپاه کمک کند.

اتفاقاً موضوع در اینجا برعکس مى شود. البته اگر بخواهیم به این قصه بپردازیم، بحث خیلى طولانى خواهد شد. اما بنا نیست که ما در تمام دوره حیات مان مرتب از آموزش حرف بزنیم. براى مثال، شما خبرنگارید و مى روید یک دوره خبرنگارى مى بینید. این دوره را که دیدید، پنج سال هم کار مى کنید و بعد بتدریج مجموعه اى از ابداعات هم از درون خودتان بروز مى کند. آن وقت مثلاً مى گویید مى روم درباره بزهکارى گزارش تهیه مى کنم. اما شما که درباره بزهکارى آموزش ندیده اید، اینها آگاهى هایى است که در ذهن خودتان به وجود آمده. اما در عین حال آن آموزش ها هم در تقویت این آگاهى ها مؤثر بوده است. حالا اگر ما بخواهیم وارد بحث عملیات والفجر۸ و بعد هم وارد فتح و خیبر بشویم، قصه عوض مى شود. یعنى اینجا دیگر قصه از آموزش فارغ شده است. ببینید، تا عملیات بیت المقدس هر آموزش کلاسیکى را که باید فرا مى گرفتیم، فراگرفته بودیم. بعد از انجام عملیات بیت المقدس، ما دیگر ظرفیت بالایى از آموزش و عملیات را، هم انجام داده بودیم و هم به ظهور رسانده بودیم (به این نکته دقت کنید). عراق هم روز اولى که عملیاتش را انجام داد، مى دانست که این تعداد نیرو در خط مستقر شده. این را با ایمان و اسناد مى گویم؛ اولاً عراق دقیقاً مى دانست که چه تعداد نیرو در خط ما مستقر شده. دوم این که مى دانست سپاهى نیست و سپاه دارد در داخل کشور انقلاب را به پیش مى برد و سوم این که تجهیزات ما هم کاملاً براى عراقى ها شناخته شده بود. این سه فاکتور. پس معادله جنگ ایران و عراق به این شکل درمى آید: کل نیروهاى مسلح ما مساوى است با ۱) ارتش؛ یعنى ارتشى با ویژگى هاى خاص خودش، که با انقلاب مواجه شده، انقلاب را تحمل کرده، عده اى از فرماندهانش فرار کرده اند، با آن تجهیزات و امکاناتى که ذکر شد و این که عده اى از آنها در نتیجه انقلاب تصفیه یا پاکسازى شده اند و همه اینها یعنى استقرار فقط یک لشکر؛ آن هم در منطقه وسیع و مهمى مثل خوزستان و آن هم با ۴۵ درصد ظرفیت سازمانى. ۲)سپاه، یعنى سپاهى آموزش ندیده، سپاهى درگیر مسائل شهرستان ها و مسائل مختلف دیگر. خب ببینید، این یک طرف معادله است. یعنى کل نیروهاى مسلح ما این است. حالا اگر بخواهیم طرف دیگر معادله را هم به شکل دقیق و ریز نشان بدهیم، باید در مقابل بنویسیم؛ ارتش عراق، یعنى ارتشى با دوازده لشگر، ۳۰ تیپ مستقل، که اگر فقط بخواهیم منطقه جنوب را در نظر بگیریم، مى شود ۶ لشکر کامل و ۱۷ تا تیپ مستقل. تجهیزات هم ۹۵ درصد استعداد سازمانى. خب طبیعتاً هر کسى که با الفباى نظامى آشنا باشد، اگر به این معادله نگاه کند، مى گوید این طرف در مدت سه روز بر آن طرف غلبه مى کند و در نتیجه انقلاب هم با شکست روبه رو مى شود. حالا چه زمانى است اول جنگ. خب، این تغییر و تحولاتى است که در اینجا صورت مى گیرد. ببینید، ارتش که تغییرى نکرده. وقتى شما معادله اى مى نویسید، در دو طرف معادله بعضى چیزهاست که تغییر مى کند. در معادله سمت راست، ارتش که تغییرى نکرده، یعنى نه تجهیزاتى وارد شده، نه پاکسازى و موضوعات انقلاب تغییرى کرده، نه بخش استقرار نیروها افزایش پیدا کرده، حال آن که در سپاه تغییر و تحولات اساسى صورت مى گیرد. اساسش هم این است که سپاه مأموریت پیدا مى کند و مى آید به جبهه و نکته بعدى این که مأموریت پیدا مى کند تا نیروهاى مردمى را هم در جنگ به کار بگیرد.

ادامه دارد

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ]

 در طول سال هاى جنگ تحمیلى، دو شیوه مهم جنگى به صورت آزمون و خطا براى مقابله با تهاجم عراق در پیش گرفته شد، یکى شیوه جنگ کلاسیک بود که فرماندهى آن را ـ بویژه در پنج، شش ماه ابتداى جنگ ـ بنى صدر برعهده داشت، و عمده آنها هم همان طور که همه مى دانند از همان آغاز کار با شکست روبه رو شد، و دیگر شیوه جنگ پارتیزانى یا جنگ چریکى بود به نظر شما چه اتفاقى افتاد که فرماندهان جنگ توانستند از این آزمون و خطاى خطیر و دشوار سربلند بیرون بیایند و شیوه سوم را که به پیروزى هاى بزرگ بعدى در عملیات هاى مهمى مثل خیبر و والفجر هشت و کربلاى پنج انجامید، در پیش بگیرند منظور همان شیوه اى است که دکتر محسن رضایى از آن تحت عنوان دکترین بهمن یاد مى کند

ببینید، به هر حال هر نظامى براى مقابله با تهدیداتى که با آن روبه رو مى شود، طرح هایى دارد. البته در سال هاى پیش از انقلاب فقط عراق بود که ایران را مورد تهدید قرار مى داد، و براى مقابله با تهدید عراق هم رژیم گذشته طرح هایى داشت که این طرح ها طبیعتاً منبعث از یک دکترینى بود؛ این که براى مقابله با تهدید عراق چه عملیاتى باید انجام بدهند و چه کارهایى باید بکنند. مستشارها و مشاوران شان هم که همگى آمریکایى بودند. چون که ایران ژاندارم منطقه بود. یعنى خط مقدم ناتو در مقابل شوروى. خب، آنها هم مستشارى مى کردند. چند تا طرح در این مورد وجود داشت. طرح ابومسلم خراسانى یک، طرح ابومسلم خراسانى دو و طرح ابومسلم خراسانى سه. این طرح ها به این صورت بود که اگر عراق به نقطه اى از کشور حمله کرد، آنها با تجهیزات و توپ و تانک و همه اینها حمله کنند و بروند و بغداد را بگیرند. ببینید، این دکترین اساساً این بود، حال آن که وقتى در سال ۵۹ عراق به ایران حمله مى کند و ما عملاً وارد معرکه جنگ با عراق مى شویم، مى بینیم چنین دکترینى اساساً هیچ کاربردى ندارد. اصلاً شما با کدام تانک مى خواهید از مهران تا بغداد بروید آن هم تانکى که آقاى مهندس بازرگان قرارداد موتور دو هزار دستگاهش را با انگلیسى ها لغو کرده. به این مسائل تا به حال کمتر توجه شده...

* یعنى قراردادى که در زمان شاه بسته شده و پولش هم پرداخت شده بود، در زمان دولت موقت لغو شد

بله. این قرارداد لغو شد، بعد هم نه موتورها را تحویل مان دادند و نه حتى پولش را به ما برگرداندند. در حالى که این تجهیزات در راه هم بوده و داشته مى آمده. دقت کنید؛ دو هزار موتور چیفتن...

* خب براى چى اصلاً چنین قراردادى به چه علتى لغو مى شود

حالا اگر بخواهیم جنبه هاى فنى این بحث را جهت اطلاع خوانندگان توضیح بدهیم، موضوع این است که موتور تانک چیفتن ۱۳ گونه روغن مصرف مى کند و موتور سنگینى است و در مانورهایى که ارتش انجام داد، معلوم شد قابلیت زیادى ندارد. موتور را عوض کردند و یک موتور رولزرویس برایش تهیه کردند. بعد قرارداد بستند که همه اینها عوض بشود. یعنى تانک چیفتن عملاً کارایى نداشته. دو مدل تانک دیگر هم که در مجموعه ارتش بود، یکى تانک ام۶۰ بود و یکى هم تانک ام۴۷. این مباحث تخصصى است و خیلى ها از آنها مطلع نیستند. حالا، تانک ام،۶۰ برجک ۹۰ سانتیمترى دارد، در حالى که برجک تانک چیفتن ۴۰ سانتیمتر است. یعنى هرجا که مى آمدیم، یک گلوله مى خورد به برجک ام۶۰. هرجا که مى آمدیم، یک گلوله مى خورد به برجک ام۴۷. در واقع، تانک هاى ام۴۷ از نظر سرعت، تانک هاى خوبى هستند، از نظر موتور هم همین طور، ولى از نظر مقاومت برجک و قدرت آتش، تانک هاى ضعیفى به حساب مى آیند. حالا برعکس، تانک چیفتن قدرت آتش خوبى دارد، کالیبرش ۱۲۰ میلیمتر است و گلوله ثاقبش هم ۱۸ کیلومتر برد مى زند. تانکى که بتواند در نقش توپخانه عمل کند، تانک چیفتن است. ولى موتورش نمى توانست آن را بکشد. خب این یک بحث، بحث دیگر هم این که چیزى در حدود ۵۵ تا ۶۰ درصد این تجهیزات هم از کار افتاده بود. یعنى تعمیر و بازسازى نشده بود. پس اینها با کدام تجهیزات مى خواستند به بغداد حمله کنند هر گردان تانک ما ۵۳ دستگاه تانک باید مى داشت، در حالى که از کل گردان ها ۲۰ تا ۲۳ دستگاه بیشتر سالم نبودند. حالا اینها را بگذارید مقابل نیروهایى که آنجا بوده، مثلاً ببینید تیپ دو زرهى لشکر ۹۲ در زمان تهاجم چقدر تانک داشته یک تیپ هم که نبوده تا ۱۵۰ دستگاه تانک داشته باشد. کل تانک هایشان ۳۵ تا ۴۰ دستگاه نبود. یعنى از این تعداد ۱۵۰ دستگاه . خب این مجموعه تانک هایمان. مجموعه نیروى هوایى با همه سلامت و توانایى ها و آموزش هایش که واقعاً عملیات هاى اعجاب آورى را هم توانست انجام بدهد، توى محدودیت بار مبنا بود. یعنى مهماتى که آمریکایى ها براى نیروى هوایى در نظر گرفته بودند، یک بار مبنا بود. شما از دوستان نیروى هوایى ارتش بپرسید که چند دستگاه موشک فونیکس داشتند. فونیکس هوا به هوا. بپرسید چند دستگاه فونیکس هوا به زمین داشتند. یعنى آمریکایى ها حتى یک دستگاه موشک هوا به زمین فونیکس هم به نیروى هوایى ارتش ما تحویل ندادند. چون که مى گفتند اگر خبرى شد ما خودمان مى آییم و این موشک ها را هم همراهمان مى آوریم. یعنى حتى این اطمینان وجود نداشت که این تجهیزات را به ما واگذار بکنند. همچنین در مورد قطعات، از هلى کوپتر کبرا گرفته تا ۲۱۴ و هواپیماهایى که در اختیار بوده. البته براى هواپیماهاى اف۴ و اف۵ و موشک هاى ساید ویندر و غیره، یک مقدارى در اختیارشان گذاشته بودند، اما براى سلاح هاى مدرن و فوق مدرن هیچ چیز اصلاً اینجا وجود نداشت. بنا بود وقتى آمریکایى ها آمدند، اینها را با خودشان بیاورند. مى گفتند اگر زمانى حمله اى به شما صورت گرفت، آن وقت تا هر کجا هم که آنها آمدند، ما در عرض ۲۴ ساعت مى آییم و همه تجهیزات موردنیاز را هم با خودمان مى آوریم. چه مى کنیم و چه مى کنیم. اما گذشته از این وعده و وعیدها، با این وضعیتى که عملاً وجود داشت، ما چطور مى توانستیم خودمان را از مهران به بغداد برسانیم و این شهر را بگیریم
* اما این همان ارتشى بود که قرار بود ژاندارم منطقه باشد...
بله. درست است. این ارتش ژاندارم منطقه بود، اما آمریکایى
 ها در عین حال مجموعه اى از آیتم ها را هم دراختیار خودشان گرفته بودند. پس مى بینیم که آن دکترین از ریشه به هم مى ریزد. حالا براساس این آموزش ها و مانورهایى که انجام داده اند، آنها باید بیایند و دست به عملیات بزنند. این فضاى آموزشى شان که هست، عراقى ها هم آمده اند و فرض کن به این نقطه رسیده اند و در چنین فضایى حضور دارند. مثلاً اگر ما نقاط ورود ارتش بعث به داخل مرزها را درنظر بگیریم، که از آنجا هجوم آوردند، الآن دیگر عراقى ها در قسمت وسیع و مهمى ازخاک ایران مستقر شده اند و این یعنى که کار تمام است. خب این چنین نشد و محاسبات صدام نادرست از آب درآمد و آن غیرت انقلابى و ملى- چه در ارتش و چه در سپاه و نیروهاى مردمى- اجازه پیشروى بیشتر را به دشمن نداد و ارتش بعث پس از دو- سه هفته زمینگیر شد. پس از این، بنى صدر و مشاورانش آمدند و گفتند نخستین حمله را ما از جاده ماهشهر انجام مى دهیم. آمدند و براساس همان اطلاعات و یافته ها، تانک ها را به ردیف گذاشتند روى جاده آسفالت. آن وقت همین که به عراق نزدیک شدند، عراقى ها با استفاده از موشک هاى مالیوتکا و نفربرهاى پى.ام.پى یکى یکى تانک هایشان را شکار کردند. ما در مقابل موشک مالیوتکا موشک تاو را دراختیار داشتیم. با این تفاوت که آنها درموضع پدافندى و در جاهاى مستحکم و امنى بودند و ما در موضع هجوم. موشک هاى تاو ما هم، باز با محدودیت هاى شدیدى مواجه بودند. با برد ۳ کیلومتر و هدایت شونده. پس در این جا یکى یکى تانک هاى ما را زدند. از جاده اهواز راه افتادیم، با تانک. باز تانک ها را گذاشتیم روى جاده و از جاده آسفالته تا اهواز به راه افتادیم. پشت سر هم. باز هم آنها شروع کردند به حمله و یکى یکى تانک هاى ما را چیدند. هواپیماهاشان آمدند و ستون هاى ما را منهدم کردند. رسیدیم به ۲۳ مهر ،۵۹ درجاده دهلران. این جا هم باز روى جاده حرکت کردیم و این بار هم آنها حمله کردند و روى جاده با ما درگیر شدند و درنتیجه همه تجهیزات مان را، از تانک و نفربر گرفته تا هرچه که دراختیار داشتیم و برایمان باقى مانده بود، منهدم کردند. چیزى در حدود ۳۵ تا ۴۰ درصد از موجودى عمل کننده ما هم در اینجا منهدم شد. البته منظور از موجودى عمل کننده، کل موجودى ارتش نیست، بلکه فقط موجودى اى است که عمل کرده بود. به هرحال مجموعه این عملیات ها بافرماندهى بنى صدر انجام گرفت و بعد از این که این عملیات ها انجام شد، در جمع بندى به این نتیجه رسیدند که با این شیوه نمى شود جنگید. آن وقت بنى صدر آمد و تئورى اشکانیان را مطرح کرد؛ این که ما زمین را داده ایم و حالا باید زمان را بگیریم، تا به یک قوتى برسیم و بتوانیم حمله کنیم. در کنار این موضوع، مجموعه اى از دوستان ارتشى همکارى هاى خوبى با سپاه داشتند، ولى عده اندکى هم بودند که به پیروى از نظام سیاسى وقت، اصلاً نه سپاه را قبول داشتند و نه اجازه مى دادند که آنها در کارها دخالت کنند. مى گفتند: شما در کدام دانشکده جنگ تحصیل کرده اید همین حالا هم دوستانى هستند که در آن روزها شاهد این حرفها و برخوردها بودند. آن روزها ما حتى از این که بتوانیم یک گزارش شناسایى بدهیم هم به شدت خوشحال مى شدیم. یعنى التماس مى کردیم که به ما اجازه بدهند گزارش شناسایى بدهیم و مثلاً بگوییم عراق کجاست و در چه موضعى است و از این قبیل گزارش ها. واقعاً التماس مى کردیم تا فرض کن فقط به دو- سه کلمه از حرف هاى ما گوش بدهند. خب آن وقت مجموعه هاى مختلفى هم بودند که آمدند و گروه هاى پارتیزانى را تشکیل دادند و شروع کردند به انجام عملیات هاى پارتیزانى. یعنى همان مجموعه هایى که در حال دفاع بودند و باید توى خطوط پدافندى حاضر مى شدند، آمدند و شروع کردند به انجام عملیات پارتیزانى. این گروه هاى پارتیزانى کارهاى مختلفى هم مى کردند؛ از کارهاى کوچکى مثل پنچر کردن ماشین هاى عراقى گرفته تا انهدام تانک هاى دشمن. در خطوط مواصلاتى یعنى ما از شمال خوزستان، از منطقه آبدانان وارد مى شدیم به سمت عین خوش و مى رفتیم روى مرز را مین گذارى مى کردیم. حالا عراق ۸۰ کیلومتر داخل کشور است و ما روى خطوط مرزى را مین گذارى مى کردیم. یا در منطقه سوسنگرد، عراق سوسنگرد را تصرف کرده و نزدیک حمیدیه مستقر شده و ما از رمل هاى میش داغ مى گذشتیم و مى رفتیم چزابه را مین گذارى مى کردیم. گروه شهید چمران هم بیشتر در چزابه مستقر بود. مجموعه ها و گروه هاى متعددى تشکیل شده بود که مى رفتند و این کارها را انجام مى دادند. با ناباورى خیلى شدید.

منطقه هر گروه هم مشخص شده بود که مثلاً کدام گروه باید در کدام منطقه مستقر بشود. هرکدام شان هم در منطقه اى که مشخص شده بود مستقر شده بودند. تقسیم بندى شده بود و هر کدام همراه گروه هایشان در منطقه اى مستقر شده بودند. صد نفر، پنجاه نفر و... همراه با ارتش. ببینید، خود ما هم تصور این که بتوانیم عملیات عمده اى را انجام بدهیم نداشتیم. ولى حس خوبى در مجموعه نیروهاى ما بود. افق روشنى که به ما مى گفت این انقلاب باید موفق بشود. یعنى انگیزه اى که در درون نیروهاى انقلاب بود، ما را به موفقیت کارهایمان امیدوار مى کرد. نکته اینجاست که هرکدام از این گروه ها که از آنها یاد کردم، جزو مبارزان سال هاى قبل ازانقلاب بودند. یعنى این نیروهایى که آن همه مبارزه کرده بودند و با رشادت و هم اندیشى یکدیگر این انقلاب عظیم را به پیروزى رسانده بودند، به این سادگى اجازه نمى دادند که انقلاب شان و نتیجه سال هاى زحمت و تلاش شان با یک حمله عراق با شکست روبه رو بشود. آن روزها ما گاهى ساعت ها مى نشستیم و فکر مى کردیم که براى عقب راندن نیروهاى عراقى چه کارهایى باید انجام بدهیم و چگونه باید با دشمن مقابله بکنیم

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]

  از خرمشهر سال 1359 بگویید؟

خرمشهر یک شهر بندری و خیلی آباد بود. مجموعه اقتصادی و تجارتی خیلی خوبی بود. یکی از گمرکات اساسی کشور آنجا بود واردات کالا، صادرات خیلی نداشتیم.

همه ابزار الات صنعتی و غیر صنعتی که وارد می‌شد در گمرکات و انبارهای خرمشهر بود از خودرو گرفته تا ...

به این دلیل که دسترسی خرمشهر به راههای اساسی کشور بود و نسبت به بنادر دیگر فعال‌تر بود و از زندگی بیشتری برخوردار بود

اخوی من در پادگان خسروآباد در جنوب شرقی آبادان سرباز بود آنجا زیاد رفت و آمد می‌کردم منطقه آبادی بود البته خود آبادی آن هم طمع انگیز بود. وقتی عراق نگاه می‌کند قرینه مناطق جنوبی خرمشهر و آبادان با این نخلستانهای وسیع وسوسه‌کننده بود.وقتی از خرمشهر به سمت شادگان می‌رویم این تنعم را نمی‌بینیم تا اهواز تا کارخانه نمک این زیبایی و فرح‌بخشی دیده نمی‌شود.

شرایط رودخانه کارون ، اروند، بهمنشیر چه قدر ترانه سرایی کردند. اگر قبل از انقلاب رژیم شاهنشاهی یک مقدار در آبادانی این مناطق صرف می‌کرد.

الان زه‌کشیهای متعدد، بهره‌برداریهایی از خود رودخانه کارون که از سدهای متعددی کارون 3 و 4 در حال احداث است که بهره‌برداری شود. بخش اعظمی از آب کشور از همین جا به سمت دریا می‌رود سه تا رودخانه بزرگ که تبدیل به کارون می‌شوند و بیرون می‌روند.

 

 

در مورد حمله عراق به خرمشهر بگویید؟ چرا صدام خرمشهر را برای تصرف خود انتخاب کرد؟

 

منطقه کل خوزستان بخش‌هایی از استان لرستان، ایلام و کردستان برای تصرف بود. در این مجموعه تصرف اهواز و دزفول بود منتها منتها فواصل آنها با مرز نزدیک 70 80 کیلومتر بود.

خرمشهر که به عنوان هدف ثانویه بود دو ویژگی خاص داشت یکی 13 14 کیلومتر با مرز زمینی عراق فاصله داشت و نهایت 800 متر با مرز آبی آن. در بعضی از جاها به 400 500 متر هم می‌رسید.

اگر از اروند رد میشد در خرمشهر بود.

ولی اگر بخواهد از مرز خشکی بیاید از جزیره وارین پاسگاه خین، یک نهری به نام خین است که عرض آن 10 15 متر است. اگر این را رد کنیم 10 کیلومتر دیگر به خود شهر خرمشهر می‌رسیدیم. کما این که بخواهید به تاسیسات و گمرکات و منازل مسکونی برسید از مرز که رد شدید در خرمشهر در توابع خرمشهر هستید این یکی از ویژگیهای آن.

دومین ویژگی آن تمرکز قومیت عرب ناسیونالیسم عرب. تصور آن بر این بود که شاید در شهرهای عمیق‌تر مثل دزفول و اهواز با مشکلات بیشتری مواجه شود.

پس بهتر است اول برگ اصلی برگ برنده خودش را بگیرد آن چیزی که حس می‌کند می‌تواند تصرف کند و بگیرد یا به عبارت دیگر در دست خودش است.

آیا صدام در مورد تصرف استان خوزستان که گفت 3 روز بلف زد؟

نه، در مباحث اکادمی بحثی به نام موازنه قوا است. موازنه قوا در همه زمینه‌های درگیری حادث می‌شود و آن هم این است که باید دو طرف این درگیری شناخته شوند. محاسبه موازنه قوا در این قضیه این بود که ارتشی وجود ندارد از نظر مدیریت و اداره سازمان چون انقلاب حادث شده است بخش‌هایی از ارتش که در تقابل با انقلاب حرکت کردند حذف می‌شوند.

دوم آنکه آنهایی که دلسوز هستند و ماندگاری پیدا می‌کنند و با مردم همگام می‌شوند دارای یک فطرت ازادی‌خواهی بودند که قطعاً رژیم سازمان ضد اطلاعات ارتش و ساواک با شناختی که از اینها داشته است کار به اینها داده نشده است و معمولاً هم رده‌های پایین بودند.

سوم این که سازکاری که در تجهیزات و امکاناتی که در مجموعه ارتش وجود داشت برای یک جنگ تمام عیار پیش‌بینی نشده بود. شاید بتوان گفت یک بازار مصرف تجهیزاتی و تسلیهاتی برای غربی‌ها بوده است. یا به عبارت دیگر به ایرانیها گفتند که شما ژاندارمر منطقه هستید ژاندارمری( خط نگهداری) یعنی عملیات تاخیری (با دشمن درگیر شوید تا ما برسیم).

مجموعه ارتش که دفاع کرده و دفاع جانانه‌ای هم کرده است بر اساس توان، موجودی و خصلتهای فردی عمل کرده است.

به عبارت دیگر وقتی شما بخواهید در این موضوع دقت کنید وقتی از مدیریت، توانایی تا تجهیزات می‌آییم. این مدیریت در ارتش وجود ندارد که اعلام کند جنگی در حال وقوع است و این را پیش‌بینی کند. اگر این را پیش‌بینی کند لشگرکشی و سازمان‌دهی می‌کند و تجهیزات خود را آماده می‌کند.

علاوه بر این سه موضوع: ارتش در کردستان از بین رفت دو سال ما بین انقلاب تا جنگ این ارتش در کردستان درگیر بوده است با این 4 فاکتور نگاه کنید می‌بینید مدیریتی وجود ندارد پیش‌بینی نمی‌کند جنگی نمی‌خواهد واقع شود و لشگرکشی نمی‌کند.

این مدیریت با کیست منظورتان بنی‌صدر است؟

من نظام سیاسی بنی‌صدر را می‌گویم. البته طبعات قبلی ان ما قبل بنی‌صدر، دولت بازرگان وقتی کارشناسان ارتش به این نتیجه رسیدند که تانک شیفتن به درد نمی‌خورد تجهیزات آن باید عوض شود و به درد مانور و حرکات نمی‌خورد آن قراردادهایی را که همه یک روزه و یک دفعه فسخ می‌کنند عوامل اثرگذار و بعد وقتی گزارشات اطلاعاتی مجموعه اطلاعات سپاه و ارتش به بنی‌صدر می‌رسد و می‌گویند که می‌خواهد جنگ شود می‌گوید اگر شما آن را تحریک نکنید اتفاقی نمی‌افتد.

به هر حال این سیستم عناصر حزب‌اللهی، عناصر دلسوز نظام که با مردم همراه شدند چیزی دستشان نیست. وقتی تجهیزات پای کار می‌آید 5 تا تیپ در کل منطقه جنوب از دهلران تا خرمشهر گسترش پیدا کرد.

یا به عبارتی 4 تیپ و یک گردان : تیپ 1 لشگر 12 در کوشک، تیپ 2 لشگر 92 در عین‌الخوش، تیپ 3 لشگر 92 در سوسنگرد و هویزه، تیپ 37 زرهی منها در فکه، گردان دژ خرمشهر در خرمشهر.

این 5 تیپ در مقابل آن 7 لشگر یک دفعه سرازیر می‌شود:

لشگر 10 زرهی در مقابل تیپ 2 لشگر 92.

لشگر 1 مکانیزه در مقابل تیپ منهای 37 شیراز (تیپ منها: تیپ 3 گردانه نه تیپ 2 گردانه یا گروه رزمی)

لشگر 6 و 9 در مقابل تیپ 3 لشگر 92

لشگر 3 زرهی و 5 مکانیزه در مقابل تیپ 1 لشگر 92

لشگر 11 پیاده در خرمشهر و بخشهایی از لشگر 3 مجدداً در مقابل گردان دژ خرمشهر

وقتی هر نیروی نظامی در قصه موازنه قوا وارد شود می‌گوید پودرش می‌کنیم. فرمول این را می‌گوید   2 3 روزه خوزستان باید سقوط کند به اعتقاد من معادله و محاسبه درست است منتها علامت مجهولی دارد یا به عبارت بعضی از دوستان چه دید که حمله کرد؟ چه ندید و شکست خورد

این درگیری یک درگیری نا متوازن هم بود بر اساس چه اطلاعاتی بوده است که در تاریخ ثبت شده است چند تا لشگر در برابر چند تیپ چه می‌شود خرمشهر 33 رزو مقاومت می‌کند؟

چه ندید که شکست خورد در خرمشهر 33 روز در سوسنگرد هم نزدیک همین مقدار در دزفول چندین روز درگیریهای متعدد و توقف آن. به هر حال 25 30 درصد اهداف خود را تصرف کند آمده بود آبادان را بگیرد که نگرفت خرمشهر را نصف آن را گرفت تا نزدیکیهای اهواز آمد به دروازه اهواز نرسید.

دزفول 30- 40 کیلومتر فاصله داشت به اندیمشک به سه راه دهلران هم نرسید. چه ندید که متوقف شد این بخش بعدی است. انقلاب یک حرکت توفنده مردمی بود که با یک رویکرد الهی شروع شده بود یا یک کاریزمای الهی یک رهبری قدرتمند یک وجه مشترک از تدین و اسلام‌خواهی به هر حال این قصه خود به خود یک پتانسیلی را دارد پتانسیلی که شاه این را نشناخت و منجر به سقوطش شد.

پتانسیلی که امریکایی‌ها آن را درک نکردند ومنجر به شکست آنها شد این پتانسیل نهفته است.

من اسم آن را پتانسیل الهی انقلاب می‌گذارم یک علامت سوالی بود. این پتانسیل شناخته نشده بود درون نیروهای جوان و نوجوانی بود که در آن زمان انقلاب کردند مجموعاً محرک اصلی انقلاب سنین 18 20 26 تا 30 سال محرک اصلی و پتانسیل هم درون اینها است و این پتانسیل آرام نمی‌نشیند. حضرت امام از این نوع شناختی که در پتانسیل بود استفاده کرد و وارد جنگ شد.

تا خرمشهر عراق نمی‌دانست نیروی بسیج و سپاهی وجود دارد. بعضی جاها از بسیجی‌ها چند تا اسیر گرفته بودند می‌گفتند درجه شما چیست در کجا، کدام دانشگاه درس خوانده‌اید؟ می‌گفتند ما درجه نداریم و درس نخوانده‌ایم.

 امام این پتانسیل را شناخته بود این پتانسیل حد و مرز نداشت و قابل محاسبه نبود این تواناییهای فیزیکی قابل سنجش و اندازه‌گیری نیست که بتوانید آن را محاسبه کنید متا فیزیکی است. مثل غیرت می‌ماند می‌توانید بگویید کسی چه قدر غیرتمند است. مثل شجاعت می‌ماند. می‌توان مثالی زد ولی نمی‌توان برای آن حد و اندازه‌ای بگیرید و این عدد در قصه موازنه قوا یک تعریف کوچکی دارد به اسم شایستگی رزمی. ان هم بر اساس آموزشهایی است که دیده است نه بر اساس توانایی‌های فطری و ذاتی خودش. پس این موضوعی بود که شناخته نشده بود.

تا خرمشهر عراق فکر میکرد که هنوز ارتش دارد می‌جنگد وقتی کم‌کم گذشت دید یک چیزهای دیگری است پتانسیل دیگری وجود دارد ارتش عراق و حزب بعث و شخصاً صدام درکی از این پتانسیل الهی و انقلابی نداشت.

این پتانسیل به کمک ارتش آمد هم آموزش دید و هم عمل کرد. یعنی کنار این که تجربه کسب می‌کرد و اموزش می‌دید آن پتانسیل خلاق خود را به کار گرفت و کنار هم قرار داد و استفاده کرد.

 کسی مثل جهان‌آرا دانشکده جنگ نرفته بود ولی آن پتانسیل الهی می‌گفت چه؟ خرمشهر بایدتصرف شود به جان و مال و ناموس مردم تجاوز شود.

انتظار نداشت جهان آرا آن گونه بجنگد مجید بقایی در شرق بجنگد یا نورانی، علی هاشمی بلالی فرماندهان و مدیران اسلحه و مهمات بگیرند و بیایند بجنگند.

انتظارات صدام در این ماجرا چیست؟

 صدام اصلاً تصور این را نمی‌کرد این تصور را داشت همین که آمد و ارتش و گردان شکسته شد فردا شب در ابادان باشد. ولی یگانش وقتی آمد تیپ 432 وقتی آمد و از مرز تا پل نو را خوب آمد ولی از رودخانه نهر عرائض نیروهای مردمی آمدند حتی در بعضی از جاها خانمها هم آمادگی مقابله را داشتند. چنین انتظاری را نداشت.

سپاهی‌ها یک مشت بجه هستند بسیجی‌‌ها یک ترقه بزنید در می‌روند اینها جنگ بلد نیستند. وقتی اولیت تیپ لشگر 11 می‌آید می‌بیند که نمی‌شود همین‌طور کشته می‌دهد از ما هم شهید می‌شوند ولی دوباره خیلی توفنده می‌آیند.

خرمشهری‌ها واقعاً جنگیدند که گمنام و گم هستند. جنگ 33 روزه بیشتر مدیون خرمشهری‌ها است. این ناشناخته بود و این را ندید.

این دیواری که تا حالا نگاه می‌کرد که یک دیوار پوشالی است این گونه نیست یک پشتوانه محکم مردمی دارد. حتی نیروهای گردان دژ و قرارگاه عملیاتی ابادان همه اینها بسیجی و نیروی مردمی شدند دیدند که اگر منتظر بمانند که سلسله مراتب بگوید چه کنید خرمشهر از دست رفته است در قالب نیروهای مردمی آمدند مردم می‌جنگیدند آموزش می‌دادند کمک می‌کردند.

این پتانسیل الهی درک نشد شناخته نشد که وقتی عراق هجوم آورد و ارتش هم با تمام توانی که انجا داشت مقاومت خود را کرد مقاومتها شکسته شد نیروهای مردمی به کمک آمدند.

3 خرداد 1361 کجا بودید؟

همان اطلاعات عملیات بودم مدخل خرمشهر (ورودی خرمشهر از جاده اهواز خرمشهر) ما شب سوم خرداد وعده سوم عملیات محل عملیاتمان بین خرمشهر و شلمچه بود. ما باید مرحله سوم را انجام می‌دادیم. تقریباً هم مرکز بودیم باید به رودخانه اروند می‌چسبیدیم. تقریباً حد واسط مرز و خرمشهر بودیم یعنی از مجموعه محاصره کنندگان خرمشهر بودیم . تقریباً ساعت 9 محاصره تمام و تکمیل شد. من به سمت خرمشهر آمدم یعنی از سمت عراق یا به اصطلاح مثلثی بین جاده اهواز خرمشهر به سمت خرمشهر آمدم.

در گیری خیلی شدیدی بود من با یک جیپ فرماندهی داشتم به سمت خرمهشر می‌رفتم که گلوله تیر کالیبر دشمن به زاپاس (زاپاس بغل ماشین فرماندهی بود) زاپاس ما پنچر شد که ماشین را نگه داشتیم. ما آنجا ماموریت نداشتیم.

مانیروهای اطلاعات و عملیات باید می‌رفتیم مناطق را آشنا می‌شدیم که وقتی اینجا نیاز به کمک داشت نیروها را از این طرف بیاوریم و به استقرار نیروها کمک کنیم.

از آنجا به بعد ورودی خرمشهر تا خرمشهر را پیاده که با جمعیت وسیعی از نیروهایی که در حال تسلیم شدن بودند برخورد کردیم.

3 خرداد 1361 دقیقاً در دروازه خرمشهر بودم.

 

خاطره از آزادسازی خرمشهر یک خاطره تلخ و یک خاطره شیرین بگویید؟

من خاطره بد و سخت در طول جنگ ندارم اما خاطره سخت دارم. همه زوایای جنگ هر نقطه جغرافیایی، فرد، هر لحظه مجموعه‌ای از انبار و خاطره است ولی در واقع من در خرمشهر همین‌طور که حضرت امام فرمود "خدا خرمشهر را آزاد کرد" من کمک خداوند سبحان را به عین می‌دیدم و ذلت دشمن را.

سختی‌های جنگ آن خاطرات سخت آن است که اتفاق می‌افتاد رفیق آدم شهید می‌شد. اگر بگویم تلخ نمی‌شود ناشکری است ولی تحمل آن سخت است.

ما در مرحله سوم وقتی به سمت مرز رفتیم عراق به شدت مقاومت می‌کرد و ما باید کار ار تمام می‌کردیم. در این مرحله هر کاری می‌کردیم موفق نمی‌شدیم به خط دشمن و سیم‌خاردار دشمن برسیم. یک روز حسن باقری به من زنگ زد چه کار دارید می‌کنید 2 3 شب دیگر عملیات است گفتم هر چه قدر بچه‌ها را می‌فرستم نتیجه نمی‌گیرم خودت بیا اینجا ئ یک بررسی کن. گفت: باشه.

بچه‌ها را گذاشته بودم از خط با دوربین به خاکریز دشمن نگاه کنند یک شاخص پیدا کنند گرای آن را با قطب‌نما بگیرند بعد شب در تاریکی به آن سمت بروند و همان جا معبر باز کنند.

4 5 نفر مسیر را مشخص کرده بودند و با قطب‌نما گرای آن را گرفته بودند و داشتند آماده می‌شدند که روی نقشه طراحی کنند که امشب برای شناسایی بروند یک گلوله خمپاره ناغافل به فاصله بسیار کمی اصابت کرد 3 نفر شهید شدند و یکی از انها زخمی و رفت. از عناصر خوب اطلاعات و عملیات بودند.

وقتی خبر شهادت اینها را شنیدم خشکم زد. الان باید چه کار می‌کردم. چه کاری انجام دهم. این اتفاق بعد از بی‌سیم حسن باقری بود. که این فکر به ذهنمان رسیده بود و داشتیم آن را انجام می‌دادیم که امشب دیگر کار شناسایی را تمام کنیم.

قرار بود حسن باقری بیاید و یک بررسی کنیم و هنوز حادثه را نمی‌دانست. انقدر به من شوک وارد شده بود حسن که آمد (با حسن شوخیهای خوبی داشتیم) به او گفتم که اینطور شده است گفت بابا مفت‌خوری دارید می‌کنید. خیلی عصبانی شدم گفتم باشه. گفت تا کجا رفتید .

گفتم بیا سوار شو او را ترک موتور سوار کردم و حرکت کردیم. خاکریز یک طوری بود که بعضی از جاهای آن را میشد رد شد. از خاکریز رد شدیم و مستقیم به سمت خاک عراق رفتم طوری که دیگر عراقیها شروع به تیراندازی و خمپاره زدن کردند. حسن گفت: کجا داری می‌روی. گفتم دارم مفت‌خوری می‌کنم تو هم یک کم مفت‌خوری کن. می‌گفت دارند می زنند و تیراندازی می‌کنند گفتم مفت‌خوری است عیبی ندارد.

یک دفعه رسیدیم جایی که خطرناک بود در امتداد میدان مین با حسن باقری می‌رفتیم گفتم حالا من مفت‌خوری می‌کنم یا تو گفت هر دو مفت‌خوری می‌کنیم برویم.

وقتی برگشتیم این طرف دعوایمان شد. بچه‌ها می‌گفتند ما داریم تلاش خود را می‌کنیم. آن روز خیلی برایم سخت بود که یک کم حسن باقری را اذیت کردم و باید می‌رفتیم شناسایی و بچه‌ها هم آنطور شهید شده بودند.

وقتی دوباره رفتیم شناسایی و مسیر آماده شد ما شب عملیات مرحله سوم تا خط شکسته شد فقط یک نفر مجروح داشتیم. با تدبیری که اندیشیده بودیم به سادگی میدان مین باز شد و در نقطه‌ای وارد شدیم که ما فقط یک مجروح داشتیم. در جایی که تا رسیدن به خاکریز و خط شکن عراق باید بیشترین مجروح را بدهیم.

دوستان باور نمی‌کردند که این شناسایی‌ ها اینقدر سخت بوده باشد می‌گفتند این قدر راحت نیروها تا اینجا امدند. نمی‌دانستند چه قضایا و قصه‌هایی گذشت تا به اینجا رسیدیم.

این مسائل که عرض کردم همه برای چندین ساعت است. حالا همه ساعات عملیات بیت‌المقدس را بگذار چه قدر حادثه رخ داده است.

بعد از ظهر ان روز که گلوله خورده بود به ماشین به خرمشهر رفتم یک پلیسه زده بود به دستم آن را باندپیچی کرده بودم و داشتم در شهر می‌گشتم. گلوله زیاد می‌آمد خسته شده بودم نشستم جایی پشت سرم را نگاه کردم دیدم یک سلمانی است که شیشه‌های ان شکسته بود گفتم خدا حالا این سلمانی بود ما می‌رفتیم اصلاحی می‌کردیم می‌گفتیم اولین نفری که در خرمشهر اصلاح کرد من بودم.

نیروها یک شعفی گرفته بودند که واقعاً اگر همه زندگی‌مان را میدادیم این برایمان شیرین‌تر بود.                            

 

31 شهریور 1359 کجا بودید؟

تیپ 1 لشگر 92 زرهی بودم. دقیقاً روزی که هواپیماها آمدند سپاهی بودم من مأمور به ارتش شده بودم. 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]

ابوالخصیب از منطقه شلمچه تا جنوب رودخانه اروندرود را دربرمی گرفت. برای شناسایی باید از منطقه کربلای پنج رد می شدیم و به سوی رودخانه اروندرودمی رفتیم تا به ابوالخصیب می رسیدیم. به علی فرامرزی و صحرایی که از برادران مخلص اطلاعات بودند، گفتم: باید بروید اینجا را شناسایی کنید.فاصله حرف تا عمل خیلی زیاد است . خیلیها کنار گود می ایستند . و راه چاره می دهند . ولی شهامت وارد گود شدن را ندارند .

وقتی ماموریت مشخص شد که باید منطقه ابوالخصیب شناسائش بشود . خیلی ابهام داشتم . و شرایط پیچیده ای را متصور بودم . بخصوص اینکه اصلا نباید نیروهای خودی حتی مطلع می شدند . چه برسد به نیروهای عراقی .

از این رو باید زبده ترین نیروها رو انتخاب می کردم . و ضمن توجیه کامل عملیاتی و اطلاعاتی . باید توجیهات حفاظتی هم می شدند . وقتی آنها را خواستم و ماموریت را توجیه اردم . آنها از بزرگی و عزت نفسشان هیچ حرفی و سوالی را مطرح نکردند . برای خودم هنوز سؤال بود که چگونه به شناسایی برویم. ولی آنها یک سؤال هم مطرح نکردند. بالاخره وقتی می خواستند بروند، گفتم: بایستید! چطور از خط رد می شوید
گفتند: خب، رد می
 
شویم مثل همیشه!
البته می
 دانستم همانند هر بار توکل آنها بر موانع غالب می شود. آنها با دل وارد کار می شدند، نه عاقلانه. گفتم: نه، نباید کسی بفهمد که شما از خط خودی رد شدید. موقع برگشتن هم نباید کسی بفهمد که چطور آمدید. همانگونه که از خط عراقی ها رد می 
شوید، از خط خودی هم رد شوید.
پرسیدند: یعنی چه
گفتم: کسی نباید بفهمد که اکیپ شناسایی رفته و حالا برگشته است.
پرسیدند: اگر ما را گرفتند، چه
گفتم: اصلاً نباید بفهمند که نیروی شناسایی خود ما هستید.
چون این شناسایی حساس بود، منتظر ماندم تا برگردند. از خط پیغام دادند که اسیر گرفتیم، منافق هستند و فارسی حرف می
 زنند. فهمیدم که بچه های اطلاعات هستند. وقتی رفتیم یکی از همان ها بود. ابتدا با توپ و تشر و سروصدا گفتم: حالا می آیید خط ما را شناسایی می 
کنید!
دستش را گرفتم و او را به جلو پرت کردم، یعنی این که می
 خواهم او را با خود ببرم. وقتی کمی از بچه ها دور شدیم عذرخواستم که مجبور بودم او هم درآمد که: می دانم ولی خیلی سخت بود. به این ترتیب تمام سواحل ابوالخصیب را شناسایی کردیم اما برای عبور از نهر جاسم اطلاعات بیشتری نیاز داشتیم. در این فکر بودم که کار شناسایی این منطقه را دیگر چطور باید انجام دهیم. وقت بسیار کمی باقی مانده بود. طرح های مختلف را در ذهنم بررسی می کردم که ناگهان اعلام کردند کسی را در خط اسیر نموده 
اند. معمولاً اسیران را برای بازجویی پیش ما فرستادند. وقتی او را آوردند، گفت: من اسیر نشدم، پناهنده شدم.
فکر کردم ممکن است بتواند مشکل ما را حل کند پس گفتم: اگر واقعاً پناهنده شده
 ای چه کمکی می 
توانی بکنی باید اثبات کنی که پناهنده هستی.
گفت: من به خاطر اسلام و به دلیل این که به صدام اعتقاد ندارم، پناه آورده
 ام. حال نیز هر کاری بخواهید انجام می 
دهم.
پرسیدم: می
 توانی ما را از مسیری که آمده 
ای ببری
پاسخش مثبت بود پس، با او به خط رفتیم و در آنجا تمام اطلاعاتی که داشت بازگو کرد. به نظرم آمد می
 توانیم برای شناسایی بیشتر به او اعتماد کرد. گفتم: تو که دیشب آمده ای، اگر دوباره برگردی، به آنها چه توضیحی می دهی. گفت: خب، باید چیزی سرهم کنم. ولی برای چه بروم گفتم: برای این که بتوانی چند نفر دیگر را با خودت هماهنگ کنی. به راحتی پذیرفت و من ادامه دادم که: کسی می داند تو آمده ای تا پناهنده شوی درآمد که: بله، یکی از دوستانم می داند. به او گفته ام اگر کسی از ایرانی ها با من کاری نداشت، برمی گردم و از روی خاکریز چند تیر می 
زنم تا تو هم بیایی. قرار ما غروب بود.
وقتی غروب شد، او را با یکی از بچه
 ها فرستادم. هنگامی که تیراندازی کرد نفر بعدی هم آمد. بعد به بچه های شناسایی دستور دادم تا مسیری که عراقی ها از آن آمده بودند پیدا کرده شناسایی کنند. مسیر و معبر عراقی ها بود که به همین واسطه شناسایی شد بعد یکی از پناهنده ها رفت که دیگران و دوستانی که آنها هم می خواستند پناهنده شوند آماده کند. چند روز بعد از انجام آن مرحله از عملیات نزدیک ۵۰ نفر از رفقا و دوستانش را آورد که همگی می خواستند پناهنده شوند. چیزی که من می خواستم فقط شناسایی ساده منطقه برای آن مرحله از عملیات بود اما آنچه به دست آمد یک گروهان پناهنده بود که در نتیجه عملیات و اجرای مرحله بعد عملیات نقش بسزائی داشت . و موفقیت این مرحله را تضمین کرد . و در همین  مرحله بود که فرمانده تیپ هفت کماندویی عراق اسیر شد.

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]

  اطلاعات عملیات

چند ساعتی از تحویل این خود رو نگذشته بود ، پس از مدتها که آرزوی یک خود رو سالم و نو را داشتیم با مراجعه به تدارکات  (امروزی ها بهش می گن لجستیک) با خواهش و تمنا و دستور عزیز جعفری ( فرمانده خوب و شجاعی بود و به اطلاعات و عملیات خیلی بها می داد و البته نفسمون رو در می آورد ) این جیپ خوب و توپ رو بهمان تحویل دادن . و  سرحال تر از همیشه  به شناسائی و کنترل خطوط پدافندی و بررسی خطوط دفاعی پرداختیم . غافل از اینکه این چیزا به ما نیومده . ساعتی از ظهر گذشته بود .و برای بررسی خطوط پدافندی از قرارگاه با دو نفر از بچه ها عازم خط مقدم شدیم تا مسیر شناسائیهای جدیدی را پیدا کرده و تغییرات احتمالی را در خط دفاعی عراق بر رسی کنیم . همینطور که در امتداد خط پدافندی حرکت می کردیم ، در محل های متفاوت متوقف می شدیم و با رفتن به بالای خاکریز و با استفاده از دوربین و نقشه خطوط خودی و دشمن  و حد فاصل بین آنها را بررسی می کردیم . درست خاطرم نیست که محل چندم بود که در حال بررسی بودیم ، چشمم به پرچم جمهوری اسلامی افتاد  که به زیبائی خاصی رقص کنان خود نمائی می کرد . معمول همیشه این بود که هرجا در پشت خاکریز ماشین رو پارک می کردیم همانجا به بالای خاکریز می رفتیم و کارمون را انجام می دادیم . اینجا هم مثل بقیه جاها . پس از پارک ماشین پیاده شدیم . تا به بالای خاکریز برویم .

 


هر از چندی سفیر گلوله ای آسمان را می شکافت و پس از طی مسافتی طولانی بر بستر خاک فرود می آمد و گاهی هم  طعمه ای را می بلعید . طبق معمول از ماشین پیاده شدیم و به سمت پرچم براه افتادیم . همیشه تقریبا ابتدا من به سمت و بالای خاکریز می رفتم و همراهان پشت سرم می آمدند  ناخود آگاه این بار توقف کردم و همراهان به سمت پرچم و خاکریز حرکت کردند . یکی از بچه ها مرا صدا کرد ، و گفت که چی شده  ، چرا نمی آئی ، گفتم به نظرم اینجا بالا نرویم بهتره  بیائید قدری پایئن تر ( یعنی به سمت شلمچه ) بریم  یکی از بچه ها گفت .، چه فرقی می کنه بابا بیا الآن می ریم . . گفتم نه اینجا پرچم است و عراقیها هم پرچم را می بینند و  احتمالا در کنترل شدید عراقیهاست .  و بهتره که قدری پایئن تر برویم . البته یکی از بچه ها به بالای خاکریز رسیده و مشغول دیده بانی و کار بود . ولی با سماجت من پائین آمد و در امتداد خاکریز حدود 30 الی 40 متر به پائین رفتیم و از آن بعد به بالای خاکریز  رفته و خطوط پدافندی دشمن را بررسی       می کردیم . و همچنان هر از چندی سفیر گلوله ای آسمان را می شکافت و به زمین می خورد . دقایقی گذشت و یک گلوله توپ در حدود 100 متر عقب تر فرود آمد . و قدری بچه ها رو شوکه کرد . . . . . چند دقیقه دیگر سفیر گلوله ای دیگر که حتی صدای پرتابش را هم شنیدیم . زوزه کنان فضا را در می نوردید و نزدیک و نزدیکتر می شد . همه هواسمان به گلوله بود که کجا فرود خواهد آمد . هر لحظه صدا نزدیک و نزدیکتر می شد . کم کم ترس و دلهره خود نمائی میکرد و افراد به همدیگر نگاه می کردند . تا اینکه فرود گلوله به انتظار همه پایان داد . و بر فرق خود روی جیپ نو و تازه تحویل      گرفته مان فرود آمد . دود و آتش و خاکستر به هوا برخاست  و بالطبع گلوله های بعدی هم روانه شدند .( چون عراقیها متوجه میشدند که گلوله به هدفی خورده که دود بلند شده همانجا را مجددا گلوله باران می کردند ، و در اطراف فرود      می آمدند . من هم که واقعا متاسف شده بودم که جواب عبدالله آبادی ( مسول تدارکات ) را چی بدم با کلید های نو و بدون خط ماشین ور می رفتم . و در فکر من و بچه ها این بود که چطور شد اینبار اگه در همانجا بالای خاکریز می رفتیم ، حال و روزمون بهتر از این جیپ نبود ، بهر حال  باید دقایقی را در همانجا می ماندیم تا آتش فرو کش کند و برگردیم  .


با خود روهای عبوری  به قرارگاه برگشتیم . اتفاقا عبدالله آبادی را دیدم . کلید خود رو را به ایشان دادم و گفتم بیا این خودرو بدرد ما نمی خورد . گفت چرا . گفتم اینجا که ما میرویم همه اش گلوله و تیر و ترکش است ، ماشین نو هم بدرد  نمی خورد . ، حیف است که خود روئی به این نوئی اینجا برود و خط بیفتد و احیانا ترکش بخورد . . . . . با یک حالت بذل و بخشش گفت . فدای سرتان . با لهجه مشهدی  مگه ماشین از جون شما مهمتره . نه من نمی گیرم . بروید پی کارتان . گفتم حالا کوتاه بیا ما با وانت بیشتر کارمان راه می افته . اگه وانت داری بهتره ، این بنده خدا از همه جا بی خبر گفت ، خوب حالا یه حرفی کلید رو بده و بیا این کلید وانت ، اینم نونوه  بگیر کارتون رو بکنید بچه های مردم رو به کشتن ندین . مواظب باشید . . . . نمیدانستم چی بگم . . کم کم خنده ام گرفته بود . منم با یه قیافه معصومانه گفتم بیا اینم کلید خود رو جیپ  نونوه ببین خط هم نیفتاده  . . . .. ( البته منظورم کلید بود نه خود ماشین ) و او گفت خدا خیرت بده اتفاقا بچه های عملیات . ازم خود رو جیپ خواستند . خیلی خوب شد .  خود رو جیپ منهدم شده را تحویل دادیم و یک خودرو تویاتا وانت نو تحویل گرفتیم . و تنها چیزی که از جیپ ماند این عکس یادگاری بود که برای مبادا روز گرفتیم . والسلام 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

آژانس و گذر از بحران هسته‌ای

 

نگاهی به کارکرد و گذشته سازمان‌های حقوقی بین‌المللی به بیان این واقعیت می‌پردازد که عملکرد موفق یا ناموفق این سازمان‌ها، تأثیر بسیار زیادی در جلوگیری از جنگ و یا برقراری صلح داشته است.

با نگاهی به تاریخ درمی‌یابیم که اساس فرضیه و تئوری تشکیل این سازمان‌ها نیز برای برقراری صلح جهانی و جلوگیری از درگیری‌ها و خشونت‌ها و به عبارت دیگر جنگ بوده است. تاریخچه تأسیس جامعه ملل اذعان دارد که پس از جنگ جهانی اول آمریکا، بریتانیای کبیر و فرانسه خود را متعهد به ایجاد مجمعی از ملت‌ها متحد ساختند، زیرا آنان مدعی بودند که ما می‌جنگیم که جنگی در کار نباشد. و یا به عبارت دیگر برای توسعه دمکراسی در جهان می‌جنگیم. و از این طریق با وابسته کردن ملت‌ها و دولت‌ها به سازمان بین‌الملل جلوی جنگ‌های خانمانسور گرفته شود. و این سازمان‌ها باید با برگزاری جلسات و کنفرانس‌های متعدد مانع شروع جنگ‌های مختلف منطقه‌ای و بین‌المللی شوند.

پس از پایان یافتن جنگ جهانی اول، کنفرانس‌هایی در فرانسه تشکیل شد که اولین دستورالعمل آن حل مسالمت‌‌آمیز مناقشات بین کشورها بود. و پس از آن پیش‌نویس (هوست میلر) که مشترکاً توسط آمریکا و بریتانیا نوشته شده بود، ارائه گردید.

پیش‌نویس هوست میلر (یا دستور العمل حل مناقشات بین کشورها) مبنای بحث درباره تشکیل جامعه ملل قرار گرفت. کمیسیونی ویژه مرکب از 18 عضو با عنوان کنفرانس صلح پاریس تحت سرپرستی (ویلسون) رئیس جمهوری آمریکا تشکیل شد تا میثاق جامعه ملل را تهیه نماید. و این میثاق در 28 آوریل مورد تأیید تمام اعضاء کنفرانس صلح پاریس قرار گرفت.

با تصویب پیمان ورسای جامعه ملل رسماً با 49 عضو در 10 ژانویه 1920 تشکیل شد و بدین‌ترتیب اولین نهاد همکاری میان ملت‌ها بنام جامعه ملل شکل گرفت.

اما عملکرد ضعیف جامعه ملل متأثر از:

·        عدم همکاری و بی‌توجهی کشورهای قدرتمندِ عضو به اهداف جامعه‌ی ملل

·   اقداماتی که خارج از این نهاد بین‌المللی توسط قدرت‌های جهانی صورت می‌گرفت به عناوین مختلف ناکارآمدی جامعه ملل را به اثبات رساند که همین امر موجب پیدایش جنگ دوم جهانی شد.

 

ناکارآمدی متعددی همچون:

·        عدم اثرگذاری در اختلاف سوئد و فنلاند در مورد جزایر آلند در 1920

·        جنگ بولیوی و پاراگوئه

·        تجاوز چین به ژاپن در 1937

·   ضعف و بی‌اعتنایی جامعه ملل در مورد اقدامات تجاوزکارانه هیتلر و سپس موسیلینی اساس کارآمدی جامعه ملل را به زیر سؤال برد.

 

پس از اینکه نماد جامعه بین‌الملل به سبب ناتوانی در حل بحران‌های جهانی و ضعف‌های اساسی سیاسی، حقوقی، اقتصادی و ساختاری نتوانست در راستای صلح و امنیت بین‌الملل موفق عمل کند. جنگ دوم جهانی در 1939 آغاز و همه امیدهای بین‌المللی به یأس تبدیل شد.

 در طی جنگ خانمانسوز جهانی دوم متفقین و سایر دولت‌ها به ناکارآمدی جامعه بین‌الملل وقوف یافته و تصمیم گرفته نهادی دیگر را پایه‌ریزی کنند و نقش ارزنده‌تر و سازنده‌تری به این نهاد واگذار نمایند از این رو در پی کنفرانس‌های متعدد از جمله کنفرانس بین‌المتحدین و آتلانتیک و کنفرانس تهران و یالتا و کنفرانس سانفرانسیسکو سازمان ملل متحد در سال 1945 تأسیس شد.

 


منشور سازمان ملل شش نهاد را به عنوان عضو و ارگان اصلی سازمان ملل تعیین کرده است:

1.       مجمع عمومی

2.        شورای امنیت

3.       شورای اقتصادی - اجتماعی

4.       شورای قیومیت

5.       دبیرخانه

6.       دیوان بین‌الملل دادگستری (لاهه)

 

حال با توجه به بررسی اجمالی تاریخی اثرگذاری جوامع و سازمان‌های بین‌المللی در صورتیکه سازمان ملل متحد بخواهد برابر سنوات گذشته عمل نماید و نقش فزاینده‌ای در حل بحران‌های منطقه‌ای و بین‌المللی ایفا نکند و متأثر از قانون‌گریزی و عملکردهای یک جانبه قدرت‌های بزرگ باشد چه بسا به سرنوشت که «جامعه ملل» را دربرگفته دچار شود.

 

چالش‌های پیش‌روی سازمان ملل متحد:

چالش‌های عمده‌ای که هم‌اکنون پیش روی سازمان ملل متحد وجود دارد که نپرداختن به این چالش‌ها و حل و فصل جهانی آنها می‌تواند سازمان ملل را به سر نوشت جامعه ملل دچار کند عبارتند از:

1.   زیاده‌خواهی قدرت‌های بزرگ به خصوص کشورهای قدرتمند دارای حق وتو همانطوری که عملکرد چند دهه گذشته نشان می‌دهد حق وتو ابزاری ناعادلانه در اختیار 5 کشور قدرتمند جهانی است که هر گاه بخواهد می‌توانند با استفاده از این حق عنصر بازدارنده‌ای برای احقاق حق و برقراری عدالت باشند و از طرفی می‌توان گفت عنان تصمیمات را در اختیار خود گرفته‌اند. که به ظالم حق بیشتر و به مظلوم بیش از بیش ظلم شود.

2.   نگرش چند جانبه به کشورهای عضو سازمان ملل متحد بگونه‌ای که در این نوع نگرش کشورهای مختلف باید وابستگی و قیومیت خود را به یکی از قدرتهای سپرده تا در این چتر حمایتی قرار گرفته و بگونه‌ای بتوانند از حق طبیعی خود بهره‌مند گردند. از آفت‌های اساسی این مطلب مرگ دمکراسی و آزادی و آزادیخواهی خواهد بود. که در جامعه جهانی رخ خواهد داد.

3.   بی‌توجهی به عملکرد خارج از متعارف و چارچوب قدرتهای بزرگ در خصوص مسائل مختلف از جمله سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی است که خود به خود کشورها را در فقر کامل قرار داده و کشورهایی را به حد توانایی بالایی سوق می‌‌دهد. ممانعت از رسیدن کشورها به حقوق حقه خود و متوقف نمودن فعالیت‌های اقتصادی و پیشرفتهای تکنولوژیکی و فناوری‌ها از گونه‌های این عملکرد سازمان جهانی است.

 

حال که پس از مذاکرات فراوان و جلسات متعدد و ایستادگی و صلابت جمهوری اسلامی در بازیافت حقوق حقه خود که همانا رسیدن به فناوری و دانش صلح‌آمیز هسته‌ای است، پس از مدتها در مورخه 12 فوریه2008 آژانس انرژی اتمی سازمان ملل متحد حقانیت جمهوری اسلامی را تأیید نمود و علیرغم میل قدرتهای برزگ و فشار چند سویه این قدرتها توانست خارج از خواست آنان اتخاذ و گزارش ارایه نماید. باید این اقدام را مورد توجه قرار داده و به نحوی که نه خودباخته شده و نه خدمات آژانش را نادیده بگیریم، در فعالیت‌های آینده براساس حکمت، عزت  و مصلحت نظام جمهوری اسلامی حرکت نماییم.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

موضوع انشا

زنگ کلاس به صدا در آمد و بچه ها وارد کلاس شدند ، این زنگ درس انشاء داشتیم و همه ما منتظر بودیم تا معلم به کلاس بیاید و موضوع انشاء را روی تخته سیاه بنویسد. وقتی معلم وارد کلاس شد همه بچه ها بلند شدند . معلم با کت شلوار قهوه ای و کیف مشکی که همیشه با خود داشت وارد کلاس شد. به بچه ها گفت بفرمائید بنشینید ، بچه ها هم نشستند . وقتی که معلم روی صندلی خود نشست اول دفتر حضور غیاب را برداشت و اسامی بچه ها را یکی یکی صدا  زد در همین حین معلم عینکش را که روی بینی اش آمده بود با دست چپ خود بالا زد . بعد از اینکه معلم حضور غیاب کرد به طرف تخته سیاه رفت و گچ سفید را برداشت و با خط زیبای همیشگی خود موضوع انشاء را روی تخته سیاه نوشت. موضوعی که معلم برای انشاء این هفته انتخاب کرده بود با هفته های قبل فرق می کرد معمولاً موضوعی که معلم برای انشای هفته های قبل انتخاب می کرد در این مورد بود: که میخواهید در آینده چکاره شوید و یا اینکه علم بهتر است یا ثروت و...... بود ؛ ولی این هفته گفته بود که شغل پدر خود را در چند سطر توضیح دهید . معلم چند دقیقه ای با بچه ها در این باره صحبت کرد . یکی از بچه ها با صدای بلند گفت : آقا اجازه انشامون چند خط باشه خوبه ؟ معلم گفت مهم نیست که چند خط باشه مهم اینه که خوب بتوانید شغل پدرتان را توصیف کنید حالا یک صفحه یا ده صفحه . صدای پچ پچ بچه ها بلند شد یکی از بچه ها می گفت : شغل پدر من کارمنده و یکی دیگه از بچه ها می گفت که پدر من معلم است . در حالی که من با ناراحتی سرم را پایین انداخته بودم و نگران بودم از اینکه یکی از بچه ها از من بپرسه شغل پدر تو چیه ؟ تا اینکه بعد از چند دقیقه زنگ کلاس به صدا در آمد و چون زنگ آخر بود من و همه بچه های کلاس به خونه رفتیم در بین راه مدرسه تا خانه به موضوع انشایی که معلم برای هفته آینده انتخاب کرده بود فکر می کردم که وقتی می خواهم درباره شغل پدرم و اینکه او کیه ، انشاء چی بنویسم ؛ وقتی به خانه رسیدم کیفم را زمین گذاشتم ، از چهره ام کاملاً پیدا بود که از یه چیزی ناراحتم ، مادرم از من سؤال کرد  اتفاقی افتاده ، چرا ناراحتی ؟ من گفتم چیز مهمی نیست  و به طرف حیاط رفتم ، حیاطی بزرگ که وسط آن یک حوض پر از ماهی قرمز رنگ بود . به لب حوض رفتم و دست وصورتم را شستم و بعد به سمت تاب که روبروی حوض بود رفتم و روی تاب نشستم بعد از مدتی دوباره موضوع انشاء به یادم آمد صدای پچ پچ بچه ها که با هم در مورد پدرشان حرف می زدند تو گوشم بود این موضوع مثل خوره تو جونم افتاده بود ، با خودم می گفتم که چرا نباید پدرم را ببینم ؟ شاید اصلاً‌ پدرم مرده و مادرم به من دروغ گفته که پدرم به مسافرت رفته ؟ چی می شد اگه یکی بود که به این سؤالاتم جواب می داد. چی میشد که الان پدرم بالا سرم بود و من را تاب می داد ، دوست داشتم با صدای بلند داد بزنم که بابا بیا منو تاب بده ، اما حیف که نمی شود ، فقط از پدرم این خانه و یک شناسنامه داریم . یک لحظه با خودم گفتم شناسنامه ،‌ چطوره که برم سراغ کمد مادرم و شناسنامه پدرم را ببینم حتماً چیزی داخلش نوشته . بدون سر و صدا و در حالی که مادر در آشپزخانه بود به سراغ کمد مادرم رفتم و دنبال شناسنامه پدرم گشتم ولی چیزی پیدا نکردم تا اینکه        مادرم داخل اتاق آمد و گفت چرا مخفیانه !‌ اینجا خانه خودته ، اگه چیزی میخوای به خودم بگو تا بهت  بدم؟ با شرمندگی به کنار مادرم رفتم و گفتم که معلم انشامون گفته که درباره پدرتان چند سطری انشاء‌ بنویسید و من هم اطلاعاتی درباره پدرم ندارم که چیزی بنویسم اگه امکان داره درباره پدرم حرف بزنیم ؟ مادرم در جواب گفت : من میخواستم زودتر  از این درباره پدرت صحبت کنم اما منتظر فرصتی بودم که تو هم آماده باشی و توانایی درک این مطلب را داشته باشی . در حالی که مادر اشک از چشماش سرازیر شد  دستم را گرفت و گفت‌ : بشین ، او تمام ماجرایی را که مربوط به پدرم بود برام تعریف کرد . بعد از اینکه صحبتهای مادرم تمام شده بود در حالی که به پدرم افتخار می کردم و به خود می بالیدم ، سریع به سراغ دفترم رفتم و با غرور شروع به نوشتن کردم و انشامو به این شکل شروع کردم .

 

 

 

 

موضوع انشاء : شغل پدر خود را  در چند سطر توصیف کنید .

 

 

نام : علی       نام خانوادگی : افتخاری      شغل پدر : فرمانده شهید   

 

 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ]

منتظر خبر شدند که چه اتفاقی افتاده است . بعد از حاج احمد آقا من اولین گروه تامین بودم و گروه عقب تر نزدیک به صد متر با ما فاصله داشتند من و گچ بر به آرامی با هم صحبت میکردیم یعنی چه اتفاقی افتاده است بعدازگذشت چنددقیقه ای ناگهان محمود آل قصاب بحالت خمیده با چهره ای مضطرب و نالان به ما رسیدپرسیدم هان محمود چه شده است او قدرت بیان اتفاق را نداشت حالت نالانش سنگینی واقعه را اظهار میکرد .  من پیشقدم شدم محمود را مقداری آرام کردم دستهایش را گرفتم وبه او گفتم بنشین آرام باش او مدوام میگریست فقط درآن لحظه تنها کلمه ای که میتوانست به زبان بیاورد گفتن احمد بود او چندین مرتبه پشت سر هم میگفت احمد احمد احمد من هم باشنیدن احمد لرزه به اندامم افتاد فهمیدم اتفاق ناگواری افتاده است ولی هرچه در فکر و مخیله ام میرفتم اصلا نمی توانستم به خود باورکنم که برای حاج  احمد اتفاقی افتاده باشد . فکرم همه جور برای خود نجوا میکرد آهی از دل کشیدم دراین لحظه هرچه خواستم در دلم گریه کردم     گریه ای که بعداز گذشت بیست وچهار سال هنوز هم خیسی اشک را در دلم با خود دارم .جلو چشمانم سیاهی میرفت سرم گیج وبهت زده شده بود خدایا چه اتفاقی افتاده است به هیچ وجهی نمی توانستم اتفاقی را برای خودم ترسیم کنم چونکه بسیار احمد آقا را دوست داشتم .  نمی خواستم برایش اتفاقی پیش بیاید ولی افسوس که باید باور کرد وباید اتفاق را پذیرفت باهر زحمتی که بود توانستم خود را آرام کنم بادیدن وضعیت آل قصاب فهمیدم کاری از او ساخته نیست باید فکری کرد باید گروه دوباره منسجم شوند بایددر اینگونه وقایع یکنفر بتواند افراد را کنترل نماید چونکه فرمانده گروه دچار حادثه شده است و دراین موقع ضربه پذیری گروه بسیار زیاد است زیرا کمتراز پنجاه متر به دشمن مانده بود. هرچه به آل قصاب میگفتم بگو چه شده او در جواب فقط وفقط گریه میکردو به سروسینه خود میزد او باحالت گریان دستم را گرفت وگفت بیا وببین چه شده هردو براه افتادیم از محلی که ما بودیم تا محل حادثه شاید بیست متر نبود خدایا چقدر راه دور است خدایا در این لحظه چقدرزمین کشیده شده است زمان بسختی میگذشت پاهایم توان جلو رفتن نداشت اصلا دوست نداشتم واقعه را ببینم اما مگر میشود ماند . باید رفت باید اتفاق راپذیرفت هرچه هم سخت باشد . هردو بحالت خمیده به پیش میرفتیم با برداشتن چند قدم اطراف را مینگریستیم نکند دشمن جلو بیاید که اگر چنین شود خدا میداند چه میشود حاج احمد بین ما و دشمن قرار گرفته بود هر گروه ازدشمن و خودی زودتر میرسیدند حاج احمد راباخودمی بردند من هم با این تفکرات به هیچ وجهی تامل نمیکردم و باخود عهد کردم حاج احمد راماببریم خدایا من زنده باشم و حاج احمد را ببرند من نفس بکشم و حاج احمد گرفتار شود آل قصاب جلو میرفت و من به دنبال او . اینجارا بهترین مکان برای گریه کردن یافتم زیرا میدانستم با روبرو شدن با هرکدام از اعضاء گروه امکان گریه کردن نیست آنجا مرثیه تنهاییمان را با خود خواندم گفتم خدایا ما در این مکان غریبیم از شهرمان دوریم هیچ آشنایی نداریم تو خود آشنای ما باش و بسیار از اینگونه نجواها با خود وخدای خود کردم فقط و فقط از او یاری می خواستم خدایا کمکمان کن خدایا تو خود گفتی ادعونی استجب لکم من هم با استغاثه به درگاهت آمده ام از تو یاری می طلبم و اگر موفق به انجام کار نمی شویم مرا شرمنده دوستانم مکن و درصورت عدم موفقیت مرا به دوستان شهیدم ملحق کنی همینطور به پیش میرفتیم لحظات به کندی پیش میرفت آل قصاب ایستاد و اشاره به پایین کرد گفت اینجاست من نمیتوانم ببینم تو برو من هم با شنیدن این گفته به سرعت خودرا به پایین انداختم خدایا چه میبینم این حاج احمد است که اینگونه در گودال مین افتاده است میخواستم آنجا با صدای بلند گریه کنم اما نمیتوانستم . جلو رفتم حاج احمد رنگ به رخسار نداشت صورتش پراز دود حاصل از انفجاربود پای راستش از پایین زانو قطع شده بود پوتین به وسیله یک تکه پوست به پا وصل بود استخوان پایش از گوشت خالی شده بود از زانو به پایین فقط استخوان سوخته میدیدم خدایا

(6)

حاج احمد را اینگونه دیدن برایم بسیارسخت است جلو رفتم پیشانیش را بوسیدم دود نشسته برصورتش را با آستینم پاک کردم سرش را در بغل گرفتم و لحظه ای به این وضعیت گذشت دایم دلداریش میدادم نوازشش میکردم تمام بدنش از شدت درد  می لرزید قطره اشکی در گوشه چشمش جمع شده بود .خدایا این قطره اشک چیست  آیا درد دارد  یا که قطره اشک سوزوگدازچیزدیگری است و من فکر می کردم این قطره اشک بسیار حرفها درخود دارد و در آینده میتوان گوشه ای از معنایش را دید و شنید و گر نه شاید تا ابد هم حاج احمد به زبان نیاورد و هر چه می گویم برداشت من از قطره ی اشک ایشان می باشد بسیاری از دوستانمان شهید شده بودند ؛ با شهید شدن  وظیفه شخص به پایان می رسد ، در آن زمان برای   همه ی ما خیلی سخت بود دوستی از ما شهید شود وما زنده بمانیم ، وبه هیچ وجه قدرت رویارویی با خانواده شهید را نداشتیم و احساس خجالت می کردیم بخصوص اگر در یک عملیات یا یک جبهه با هم می بودیم و او شهید می شد برای مثال چند ماه قبل از این حادثه یک عملیات کوچک در همین جبهه داشتیم در آن عملیات من معاون یک دسته حمله کننده بودم آن عملیات مشترکا بین ارتش و سپاه بود ، همه افراد به پشت سر دشمن رفتیم ولی در چند قدمی دشمن عملیات لغو شد و ما برگشتیم ، بعد از ظهر همان روز من ترکش خوردم و از جبهه به بیمارستان منتقل شدم و دو یا سه روز بعد عملیات انجام می شود و یکی از دوستان که بجای من در عملیات شرکت کرده بود شهید و مفقود الاثر شد و از آن زمان تاکنون بخصوص اوائل آن بسیار حسرت خوردم و هنوز هم متاثرم که چرا خودم نبودم و ... به هر حال گذشت ولی خیلی سخت گذشت و  می توان گفت هر حادثه و اتفاقی که در آن زمان به وقوع پیوسته همه آنها سخت و ناگوار بوده اند زیرا در جنگ صحبت از مرگ و زندگی ، بودن یا نبودن ، صحبت از کشتن یا کشته شدن است ، صحبت از اسارت و جانبازی است و من این را مطمئنم حاج احمد در آن لحظه قطره اشکش خیلی حرف ها داشته و دیگر اینکه آیا می توان بعد از این نیز رزمنده بود و خیلی فکرهای دیگر که همه در یک قطره اشک در گوشه چشمش جمع شده بود . برا ی حمل حاج احمد به عقب باید چاره ای می اندیشیدیم ، از آل قصاب هیچگونه فکری انتظار نداشتیم او فقط گریه می کرد با موافقت حاج احمد محمود بالای پرتگاه ایستاد و من پایین ، او با دو دست پیراهن حاج احمد را گرفت و من از پایین هر دو پا را گرفتم اوبالا می کشید و من هم کمک می کردم تا توانستیم ایشان را به بالا منتقل کنیم ، در آن لحظه بجز کمک خداوند متعال هیچ کسی         نمی توانست کمک ما باشد چند متری را هر سه نفری بصورت سینه خیز و حاج احمد به پشت سر روی زمین کشیده می شد خدایا برایم بسیار سخت بود ولی چاره ای نیست نمی توانستیم بلند شویم برای لحظاتی هر سه نفر با هم می گریستیم حاج احمد بسیار درد میکشید ، چند مرتبه اسرار می کرد یک تکه از پایش که آویزان شده بود قطع کنیم ولی هیچ یک از ما این توان را نداشتیم دست به چنین کاری بزنیم به هر صورت و مشقتی بود به محل تامین گشت رسیدیم گچبر نیز به کمک ما رسید  خطر دشمن هنوز رفع نشده بود فقط تا حدودی از دید دشمن در امان بودیم نقاطی که درخت ها کم پشت می شدند و دشمن روی آن نقاط تسلط خوبی داشت به محض رسیدن ما به آن نقاط دشمن با تیر باروتک تیرانداز بطرف ما شلیک میکردند من و آل قصاب و گچبر هر کدام قسمتهایی از بدن حاج احمد را روی دوش خود گذاشته  بودیم دو نفر جلو و یک نفر از عقب  او را  گرفته  بودیم  در  بین  راه  بسیار تقاضا ی آب می کرد که ما نمی توانستیم به او آب بدهیم ، خون زیادی از بدنش می رفت تدبیری به ذهنم رسید اینکه پیراهنم را در آورم و پای قطع شده اش را با پوتین آویزان داخل پیراهنم  گذاشتم و پیچاندم و آن را روی پای چپش انداختیم پیراهنم همان لحظه  اول پر از خون شد حاج احمد دائما آب              می خواست من چپیه ام را از گردنم باز کردم و آبی را که به همراهم بود روی آن ریختم چپیه خیس شده را به صورتش  

(7)

می کشیدم و لبانش را با آن خیس می کردم چند قدم بلند میشدیم و به عقب می آمدیم و چند قدم او را به زمین می گذاشتیم واطراف را دید می زدیم تا اینکه به تامین گشت بعد رسیدیم با رسیدن ما به جمع دوستان همراه ، همه با تاثرو اندوه ما را نگاه میکردند و همه ی آنها به سرعت به کمک ما آمدند و تقریبا خطر و اضطراب از حمله ی دشمن کم شده بود  نفرات کمک کننده به اندازه کافی شده بودیم برای حمل حاج احمد مشکلی نداشتیم تنها مشکل ما دید دشمن روی نقاط کم پشت جنگل بود که با رسیدن ما به آن نقاط دشمن با انواع اسلحه هایی که داشتند روی ما آتش می ریختند به میدان مین خودمان رسیدیم از آنجا که همه بسیار دل نگران وضعیت سلامت جان او بودیم هیچ کدام از ما توجهی به میدان  مین نداشتیم یادم است خودم روی مین ضد تانک پا گذاشتم و فقط خواست خدا بود که اتفاق دیگری نیفتاد به هر مشقتی او را به خط مقدم خودمان رساندیم و بسیاری از برادران به دور ما حلقه زدند و علت ماجرا را سئوال می کردند و پس از لحظه ای آمبولانس خط مقدم رسید در این لحظه حاج احمد را روی برانکاد و داخل ماشین گذاشتیم موقعی که در حال حمل ایشان به داخل ماشین بودیم حاج احمد دستم را محکم گرفت و بسیار اسرار می کرد من هم با او باشم اوائل من گفتم احمد جان نمی شود باید من بمانم ولی حاج احمد دستم را رهانمی کرد ، من هم دوست داشتم با او باشم و در تنهایی و تا رسیدن به بیمارستان به او کمک کرده باشم . درب آمبولانس بسته شد راننده با یک تک گاز به ماشین به آرامی حرکت کرد . از خط مقدم تا کنار رودخانه نزدیک به چهل الی پنجاه دقیقه طول می کشید جاده بسیار ناهموار و پستی و بلندی های زیادی داشت ما در حالت عادی که در جاده تردد می کردیم بسیار خسته و کوفته می شدیم چه برسد به حمل مجروح در آن    جاده ی خراب . حاج احمد و من عقب آمبولانس بودیم با هر بالا وپایین شدن ها بسیار بی تابی می کرد من هم سعی می کردم با گرفتن پای مجروح او مقداری از تکان خوردن ها کمتر شود در این وضعیت لباس های من یک جفت پوتین و شلوار نظامی و زیر پیراهنی که پرازخون شده بود ؛ اصلا هیچ توجهی به اطراف و اشخاص نداشتم فقط وجود حاج احمد و بی تابی های او امان از من بریده بود همین طور که ماشین حرکت می کرد ایشان چندین مرتبه بیهوش می شد و بهوش می آمد از من تقاضا کرد اذان را با صوت بخوانم من هم اجابت کردم و شروع به خواندن نمودم الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، اشهد ان لااله الا الله ، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله و ... با خواندن هر کدام از ذکر ها حاج احمد با من تکرار می کرد من و او می خواندیم و می گریستیم ، چند مرتبه اذان را کامل خواندم . خدایا چه کاری از من در این موقعیت ساخته است هر لحظه که می گذشت رنگ و رخسار او زرد تر می شد به کنار رودخانه رسیدیم آمبولانس ایستاد و ما ایشان را از داخل ماشین درآوردیم ، ما باید توسط قایق به آن طرف آب می رفتیم آنجا تا حدودی طول کشید تا قایق از آنطرف آب آمد و ما را سوار بر قایق وبا هر زحمتی بود توانستیم حاج احمد را با برانکاد به آن سوی رودخانه برسانیم آنجا نیز آمبولانسی جهت حمل مجروح آماده بود ایشان را با کمک دیگر برادران به داخل آمبولانس بردیم وآمبولانس به آرامی از جا کنده شد و به طرف دزفول به راه افتاد . باز هم حاج احمد از من تقاضای اذان کرد و من هم چند مرتبه اذان خواندم سپس از من خواست دعای فرج آقا امام زمان (عج ) را بخوانم من نیز خواندم الهی عظم البلا ء و برح الخفاء ......... می خواندم و  می گریستم ، می دانستم خواندن دعا در آن شرایط بهترین آرام بخش برای حاج احمد بود من می خواندم و او دست ها را رو به آسمان گرفته بود ، می خواندم و هر دو می گریستیم  ، خدایا در آن لحظه چقدر احساس تنهایی         می کردم ، گویی دنیا به آخر رسیده بود و ما در حال رفتن به صحرای محشریم ، فضا و محیط را بسیار اندوه بار و ماتم زده احساس می کردم ، چیزی ندیدم ولی گمان می کنم در آن شرایط سخت و طاقت فرسا ملائک گرداگرد برانکاد را گرفته

(8)

بودند و جمیع آنها با ما هم ناله بودند و دعا می خواندند ، مگر ما چه گناهی داشتیم که باید این چنین مورد اذیت و آزار قرار میگرفتیم ، چه عمل زشتی از ما سر زده بود که باید این گونه مورد غضب قرار می گرفتیم ، خدایا خود گواه باش که ما برای رضای تو به این جهنم آدم کشی پا نهاده ایم ، ما هیچ گناهی نکرده بودیم تنها جرم ما آزادی خواهی و دفاع از حریم ناموس و حکومت جمهوری اسلامی بود ، ما آمده بودیم تا متجاوز را از خاک میهن خارج کنیم ما با اعتقاد به جهاد در راه خدا به این مکان پا نهاده بودیم ما برای اداء دین و فریضه شرعی جهاد نموده ایم ، جرم ما اسلام خواهی بود ، جرم ما دین خواهی بود و جرم ما خمینی خواهی بود و هر کدام از اینها نزد نابخردان از خدا بی خبر کافی بود که حکم قتل ما صادر شود و افسوس صدای ما را هیچ کسی در این جهان نمی شنید و ظاهرا همه ی ما باید کشته می شدیم ولی اینها همه حساب های مادی است که در محاسبات مادی درست و برای آنها اجراء آن با اطمینان کامل است و موفقیتشان حتمی ، اینها یک سطر از این قصه را نخوانده بودند وآن سطر ایمان واعتقاد مذهبی ما بود و این سطر همه ی معادلات آنها را کف بر آب می کرد و این یک سطر دیگر سطرها را نیست و فنا می ساخت آری ما مجاهد فی سبیل الله بودیم و فقط از او یاری می طلبیدیم و این اعتقاد ما بود که توانست کاخ های مستحکم آنها را بلرزاند و ویران کند و هیچ وقت آنها به خود نمی گیرند و علت شکستشان را با مادیات می سنجند و با کفه های ترازو علت نا کامی هایشان را می سنجند و ما در آن لحظه فقط خدا را داشتیم و همین هم ما را کفایت می کرد و قدرت بی حد و حسابی به ما می داد ، آری هر دو با هم از لحظه ای که سوار بر آمبولانس شدیم تا زمانی که وارد بیمارستان نیروی هوایی پایگاه وحدتی پیاده شدیم بسیار گریستیم و دعا و استغا ثه کردیم ، پرستاران برانکاد حاج احمد را گرفتند و به طرف اورژانس و سپس به طرف اتاق عمل بردند در این لحظات حاج احمد دستم را محکم گرفته بود و رها نمی کرد تا این که به درب اتاق عمل رسیدیم او با صدای بلند به پرستاران می گفت علی باید همراه من باشد که در آخرین لحظات ورود به اتاق عمل با وساطت و خواهش دکتر ها و پرستاران و من هم به او گفتم درب اتاق عمل می مانم تا برگردی ، با هر زحمت و خواهشی بود دستم را رها کرد به شرط این که در برگشت از اتاق عمل من آنجا حضور داشته باشم ، با بردن حاج احمد به اتاق عمل من هم با تلفن به سپاه دزفول و وصل کردن تلفن به اتاق عملیات سید ابراهیم دانش گوشی را برداشت و من قضیه را گفتم ، طولی نکشید که برادران رئوفی و بادروج و دانش به بیمارستان رسیدند و سید گفت علی با این وضعیت دیگر نیاز به ماندن شما نیست برو لباس هایت را مرتب کن من هم پذیرفتم و جهت همین امر راه خود را پیش گرفتم .

 

 

 

                                                                       والسلام 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ]

از علی بیباک یکی از همراهان حادثه

ای زمان تو شاهد باش که من از هیچ کوششی دریغ برای دفاع از حق و حقیقت فرو گذار ننمودم  - و ای زمین تو شاهد باش که تازه از زخم جراحات قبل باز گشته و در سرزمین درد و رنجی دیگر از مناطق اشغال شده ات قدم گذاشتم  . تن رنجورم را سپر بلای میهن و مردمم در راه آرمان و هدفم نمودم . ای اشکها شاهد باشید که در حسرتی جانکاه از رفتن و دردی غیر قابل تحمل  از ماندن به سراغتان نیامدم و حسرت یک آخ را هم بدل دشمن گذاشتم . و ای عشق تو شاهد باش که دیوانه وار به سوی گمشده ام اوج گرفته و بار سنگین تردید و دودلی نتوانست از حرکت بازم دارد و با همه وجود بسویش به پرواز در آمدم . ای دردها شمارا بخدایتان قسم می دهم تمام همت خود را بکار بندید تا شاید بتوانید بر اراده طوفانیم غالب شده و وجودم را با یک اظهار عجز و نا توانی آلوده کنید .  لاشخوران آسمان را بزمیو شور و حالی است . امشب را می خواهند به میهمانی کرد هم بیایند و برتن رنجورم چنگ و منقار زنند . آسمان خود را بیش از حد به زمین نزدیک کرده گوئی می خواهد قفس وجودم را هرچه تنگتر و تنگتر کند . هرگز تصور نمی کردم که روزی به اینصورت بین بودن و نبودن دست و پا زده و آرزوی هیچکدام را نداشته باشم . از یکسو بودنی به اینصورت مفلوک و نا کار آمد و از سوئی ترس از مرگ و آینده ای بسیار مبهم از پرونده ای تاریک .

با همه مشقت و ناتوانی خود را به کمک محمود چند متری به عقب کشاندیم و از تیر اندازی های مداوم دشمن نیز کاسته شده بود محمود نشست و بدون سرو صدا و اشاره گفت خود را به به پشت من بینداز و با هر مکافاتی بود این کار را کردم و بصورت نیم خیز مقداری دیگر از راه راپشت سر گذاشتیم تا به بچه های تامین رسیدیم . یکی از افراد گروه سراسیمه خود  را به عقبه رسونده و برانکارد آوزپرده بود و آقای پالیزبان که مسول خط پدافندی بود هم خود را به محل درگیری رسانده بود او فردی دانا و توانمند و پر کار بود وبه سرعت کارها را راست وریست می کرد . تقریبا خونی در بدنم نمانده بود و تشنج بر تمام پیکرم مسلط شده بود و بصورت یک خط در میان بیحال می شدم  - یکی از بچه های پست امداد به هر صورت ممکن باد پیچی می کرد و علی بیباک هم برای کاستن گرما چفیه خود را خیس می کرد و بر پیشانی و گاهی صورتم می مالید  قطعه ای از پاشنه ام بوسیله نواری نازک از ساق پایم آویزان بود و همانند پاندولی حرکت می کرد و این حرکت برایم مرگ آور شده بود به بیباک گفتم ترو بخدا این یک تیکه را هم قطع کنید که جانم را به لب رسانده و آزارم می دهد . او دائم گریه می کرد و بر جان و جسم من افسوس می خورد . عطش و تشنگی برهمه وجودم مسلط شد و درخواست قطره ای آب را می نمودم  - بیباک  همان چفیه نمناک را بر روی لبانم کشید  . با ناله توئم درد و رنج و صدای بلند گفتم کمی آب به من دهید .

پالیزبان گفت الان آب برایت مناسب نیست  بهتر است تحمل کنی  - سختی راه تمام شده است و به آخرای راه رسیده ایم  کمی دیگر تحمل کن. کم کم بیهوش می شدم و کم و بیش افراد را بصورت تار و تاریک می دیدم . با هر سختی و جانکندنی بود به عقبه رسیدیم

 و آمبولانس آماده و انتظار می کشید ،

 به محض دیدن آمبولانس اولین

درخواستم قطره ای آب بود

 که عطش جانم را فرو نشاند

 ولی پرستاران و همراهان

 امتناع می کردند  . درد دیگر برایم

 تاب و توانی نگذاشته بود و برایم

 طاقت فرسا شده بود که گرمی

 آمپولی بر پیکر زخم خورده ام

 آرامشی دمید و آرام و بی حرکت دراز کشیده و وارد آمبولانس شدم . به بیمارستان رسیدم . اثر آمپول مسکن مرا بدون دغدغه به بیمارستان  پایگاه چهارم شکاری رساند . ولی کم کم درد بر مسکن ها برتری و غالب گشت  لحضه ها به کندی که گوئی قرنهای متمادی هستند می گذشت . علاوه بر پای راستم که قطع شده بود  ، پای چپ و دست راستم هم آسیب فراوان دیده بودند . لبانم خشکی طاقت فرسائی داشت و با اشاره و تکان دادن دست طلب آب می کردم . با اینکه درک درست و حسابی از دور و برم نداشتم ولی در می یافتم که پرسنل بیمارستان سراسیمه به هر طرفی می روند و ابزار و لوازم لازم را تهیه می کردند .

 

حاج احمداز سنگر دیده بانی بالا رفت و با دوربین منطقه و مسیر مورد نظر را به خوبی از نظر گذراند ،  از اول حرکتمان دلهره و تشویش خاطری عجیب ذهنم را بخود مشغول کرده بود احساسم به من می گفت آماده فاجعه ای سهمگین باشم اما نمی دانستم چیست ، کجاست و چه      می شود . بنظرم می آید موقع حرکت شش یا هفت نفر بودیم ، حتی موقع حرکت چند عکس یادگاری هم از ما گرفتند ، به نظر میرسید این واقعه می خواهد بتاریخ بپیوندد وهمه امکاناتش باید فراهم شوند ، مسیر حرکتمان از سمت راست نیروهای خودی از کناره و ساحل غربی رودخانه کرخه و داخل جنگل مشخص شده بود . صحبتها و موارد قابل اجرا و نکات لازم را حاج احمد برای همه ی برادران بیان نمود و جمع برادران نیز بدنبال صحبتها ی ایشان سر را بعنوان تایید حرفهایش تکان می دادند و بچه ها برای مزاح و تنوع لطیفه هایی نیز می گفتند ، حرکت آغاز شد و مجددا با ذکر نام خداوند متعال و ذکر آیه شریفه ( و جعلنا ... ) حاج احمد  ، آل قصاب  ، من و محمدرضاآل عبدی و... براه افتادیم  ، از اول حرکت من سعی داشتم نفر بعد از حاج احمد باشم          نمی خواستم بیش از چند قدم از ایشان فاصله داشته باشم بدین جهت در حرکاتم این فکرم را بیان می نمودم به طوری که حاج احمد نیز متوجه این قضیه شده بود و در عمل موافقت خود را از این ایده نشان داد . به اولین نقطه ی قرار دادن تامین گشت رسیدیم  ،  حاج احمد دو یا سه نفر از برادران را گفت شما اینجا بمانید و در صورت درگیری با دشمن و یا هر اتفاق دیگر مواظب باشید دشمن ما را محاصره نکند . گروه تامین نشستند و ما چهار نفر براه افتادیم از اینجا حرکتمان بسیاربه کندی صورت می گرفت چند قدم حرکت و بعد می نشستیم حاج احمد با دوربین اطراف را نگاه می کرد با آل قصاب که بیشتر از دیگران آشنا به منطقه بود وچند شب پیش تر منطقه را مین گذاری کرده بودند صحبت می کرد و آل قصاب نیز سئوالات حاج احمد را پاسخ می داد ، همان طور که به پیش می رفتیم ضربان و تپش قلب ها بیشتر می شد ، حساسیت و خطرناکی موقعیت را از رنگ و رخسار گروه می توان فهمید اما تنها چیزی که در دلهانبود ترس از دشمن و اینگونه حرفها ، شاید کمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند کردن سر از درختهای کوتاه جنگل کنار رودخانه خط دشمن و سنگرهای نگهبانی خط مقدم آنها مشخص بود و صدای آنها که به عربی حرف   می زدند شنیده می شد . حاج احمد  ،  من وگچ بر را جهت تامین گشت همانجا قرار داد و خود به اتفاق محمود آل قصاب حرکت کردند ، طولی نکشید که از دیدگان ما در جنگل ناپدیدشدند ،  ما هم هر دو نفر نشستیم و منتظر ، اما این انتظار بسیار سخت می گذشت از یک جهت حاج احمد از من فاصله گرفته بود و از جهت دیگر دوست داشتم من هم در شناسایی سهم بیشتری داشته باشم اما چنین نشده بود و من      زمین گیر شده بودم و به جهت اطاعت پذیری از فرمانده باید همانجا می ماندم و فقط مواظبت و نظاره می کردم وذهنم بسیار مشغول به چه میشودها و چه خواهد شد ها می گذشت و شاید بیشترین دعایی که آنجا در ذهنم و ضمیرم رژه می رفت این بود ، خدایا اگر قرار است اتفاقی برای حاج احمد بیفتد من قبل از ایشان به واقعه برسم و از خداوند متعال میخواستم جانم را برای سلامتی حاج احمد به درگاهش هدیه داده باشم ، ذکرهایی زیر لب داشتم و از او کمک می خواستم دائما از درگاهش تقاضای سلامتی و برگشت او و آل قصاب را داشتم ، عادتی که من در زمان جنگ داشتم همیشه سعی می کردم اولین نفر در حرکت و شناسایی باشم که اگر قرار است اتفاقی برای کسی بیفتد آن اتفاق برای من باشد زیرا به هیچ وجهی تحمل دیدن یا شنیدن خبرناگواری را نداشتم ، در همین افکارخودغوطه ور بودم که ناگهان ................. برای چندلحظه ای جبهه آرام شده بود     ناگهان صدای انفجاری مهیب و دودسیاهی حواس گروه شناسایی را متوجه به خود کرد و همه دل نگران و سراسیمه .................

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

در مسیر راه که به آرامی و سختی بصورت نشسته در بوته و بیشه زار راه می پیمودیم به شکستگی زمین برخوردیم و باید این شکستگی را که ارتفاع زیادی نداشت پائین می رفتیم ارتفاع زیادی نداشت حد اکثر به یک متر نمی رسید و در شرایط فعلی باید با احتیاط راه می پیمودیم و قدری هم به رودخانه نزدیک شده بودیم بیشترین خطر اول برخورد با میدان مین بود وسپس نیروهای دشمن . از شکستگی به پائین خزیدم و چند قدم را به پیش رفتم جان پناه خوبی بود به هیچوجه  تیر مستقیم نیروهای دشمن آنجا را نمی توانست نشانه بگیرد . از اینرو خیالم قدری راحت شد لاکن این آرامش لحظه ای بیشتر نگذشت . حادثه خبر نمی کند و لحظه لحظه ها را زیر نظر دارد . هنوز یک قدم بر نداشته بودم که ............. انفجاری مهیب . دود و ماسه های ساحل رودخانه به هوا خواست . همه جا و همه چیز را ماتمی سخت فرا گرفت   چشمهایم جائی را نمی دید گیج و منگ بودم  نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است و نمی دانستم کجا هستم افکار در هم و برهم بسرعت دور و برم چرخ می زدند نه توان حرکتم بود ونه اراده ای از خود واشتم فقط می دانستم که هستم ولی در خوا ب یا بیداری نمی دانستم  . سعی زیادی کردم تکان بخورم ولی به هیچ وجه نمی توانستم حرکت کنم . و حتی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است . اولین موضوعی که توجهم را جلب کرد صدار رگبار های پراکنده نیروهای دشمن بود که شروع شده و قطع نمی شد  . دائم اطراف را نشانه گرفته بود . کم کم در حالی که خود را پیدا می کردم احساس درد شدیدی را از قسمت های ساق و پنجه پای راستم احساس می کردم و کم کم که به خود می آمدم تمام بدنم درد می کرد . دود و دم حاصل از انفجار کم کم فرو می نشست و چشمهایم با سختی باز می شد و احساس گرمی بر دستها و پاهایم داشتم  با تلاش سعی کردم صورتم را پاک کنم ولی توا ن حرکت دادن دستم را نداشتم .
خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست  خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است
 نه می توانم فریاد کنم و نه کسی را در اطرافم احساس می کنم که صدایش کنم کم کم در می یابم که در چاله ای نسبتا بزرگ افتاده ام کم کم با مشقت زیاد چشمم با باز می کنم همه چیز در اطراف تار و نیمه تاریک است و کم کم نگاهم را به اطراف نزدیک می اندازم و متوجه حضور د حد فاصل رود خانه و خاکریز دشمن درون چاله ای افتاده ام . خواستم حرکت کنم که صدائی محکم و با کریه فیاد زد مواظب باش و تکان نخود و از جایت بلند نشو . به سختی جواب دادم کمکم کن کمکم کن . ترا بخدا کمکم کنید . باز هم صدا بسختی به گوشم می رسید که  کمکت می کنیم مقاومت کن و چیزی نیست الان کمکت می کنیم  سعی کن مقاومت کنی . درد در همه وجودم ریشه دوانیده بود با سختی و مشقت زیاد دستم را به نزدیک صورت آورده و با ساعدم گوشه چشمم را مالیدم شاید بهتر بتوانم ببینم . و چشم باز کنم . آنقدر سخت و ناراحت کننده می گذشت که گوئی زمان متوقف شده است معلوم نبود الانی که می گفتند کی فرا می رسد . دور و برم را نگاهی انداختم گوئی در چاله ای قرار گرفته که اطرافم پر از مینهای گوجه ای و کتابی بود نگاهم به پای راستم افتاد  خون فوران می کرد اثری از پنجخ و مچ پایم نبود و فاصله مچ پایم را تا ساق آن استخوان لخت شده بود . بسیار وحشتناک بود و غیر قابل تحمل با هر سختی و مشقتی بود نگاهم را به پای چپم انداختم تماما غرق در خون شده بود  دست راستم نیز از این قرار  ترکشهائی که به صورتم اثابت کرده بود مانع تمیز کردن صورتم می شدند تا ببینم و بفهمم که چکار باید بکنم و رمق از بدنم می رفت و تاب و توانم را از دست می دادم و من که سابقه مجروحیت داشتم و لحظات بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودم اینبار درمانده بودم که با این وضعیت چکار کنم.  با هر مشقتی بود آستینم را با دست چپم که سالمتر و توتن داشت جدا کرده و محکم ساعد پای راستم را بستم تا لااقل بتوانم از خونریزی شدید جلو گیری کنم  .اطرافم مملو از مین بود و نمی توانستم حرکت کنم و از طرفی رگبار تیرهای مستقیم نیروهای دشمن امان هر جنبنده ای را بریده بود . احساس درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد بطوری که تحمل آن برایم غیر ممکن می نمود . با هر مشقتی بود تعدادی از مینهای اطرافم را بهرداشته و یکی یکی به دور تر بخصوص داخل آب پرتاب می کردم که انفجاری دیگر را شاهد نباشم . همه وجودم را درد فرا گرفته بود با هر مشقتیکه شده خود را قدری به سمت عقب حرکت دادم . کم کم فریاد می کشیدم و طلب کمک می کردم و لی دریغ از پاسخی که به ندایم جواب بدهد و دریغ از توانی که به کمکم بیاید  نیروهای دشمن که مین گذاری خود را موفق می دیدند که به نحو احسن عمل کرده است اینبار هلهله کنان رگبارهای خود را نثارما ن می کردند کم کم با هر مشقتی که بود خود را به پائین شکستگی رساندم و صدا می زوم و کمک می خواستم . متوجه شدم که یکی از بچه های همرامه بصورت سینه خیز خود را به بالای شکستگی رسانده اما از تیر مستقیم و رگبار دشمن در امان نیست . سعی می کرد که آرامشم دهد و دلگرم سختن می گفت و الان کمکت می کنم . نگران نباش  حتما نجات خواهی یافت ، بچه ها برانکارد آورده اند نگران نباش الان به عقب تخلیه می شویم و غیره . حوصله ام از این همه حرافی به سر آمده بود و از درد به خود می پیچیدم . با ناراحتی و درد و رنج به او نهیب زدم کمک کن تا از این چاله بیرون بیایم و از این همه میدان مین خود را برهانم . او که نمی توانست به پائین بیاید و کمک کند ولی از پشت سر یقه ام را محکم گرفت و به سمت بالا می کشید و من که از پای راست محروم شده بودم با مقدار توانائی که در پای راستم مانده بود کمک می کردم و خود را به عقب هل می دادم و دائم مواظب میدان مین اطرافم بودم تا انفجاری دیگر رخ ندهد .
لحظه ها هر کدام به سالها مبدل شده بودند و کای از پیش نمی بردیم . با هر مشقت و سختی بود خود را به بالایدیواره و چاله رساندم و بصورت دراز کش سعی می کردم که حرکت کنم ، درحدود سه کیلومتر از نیروهای خودی فاصله داشتیم و من درمانده بودم که این سه کیلومتر را چگونه باید زیر دید و تیر دشمن به عقب بر گردم و تا آن موقع که به عقب برسم دیگر جنازه ای بیش نخواهم بود . محمود که یقه ام را محکم چسبیده بود و مرا ول نمی کرد و دائم گریه می کرد و می گفت ترا بخدا کمک کن از این مخمصه بیرون رویم ببین چیزی نمانده و الان می رسیم و با مشقت تمام مرا به روی زمین با سینه خیز می کشید و من هم کمک کی کردم . دست چپ و پای چپم و ضعیت بهتر ی داشتند و می توانیتم از آنها کمک بگیرم . از اینرو هردو با هم بصورت سینه خیز به سمت عقب حرکت می کردیم.  گلوله بارانخمپاره دشمن هم شروع شده بود و نقطه به نقطه اطراف انفجار را گلوله می زدند . و هر لحظه احتمال انفجاری در نزدیکیمان می رفت تا باقیمانده ر مقمان را از بین ببرد .  و خدا خدا می کردیم تا بتوانیم از این مهلکه جان سالم بدر بریم هر چند که روزگار پیش چشمانم تار تار شده بود و ابهامی عمیق در وجودم ریشه دوانیده بود که مگر من می توانم با این وضعیت کنار بیایم و مگر من آرام و قرار داشتم تا بتوانم این شرایط جدید را تحمل کنم . گاهی فریادی از درون خطابم می کرد که آیا می توانی ادامه دهی  حال اکنون که این همه جراحت و نقص عضو را با جان خریده ای . اندکی سست می شدم و بازگشتم را بیفایده و بی خاصیت می دیدم . تمام دردها از یکسو و ناامیدی در رسیدن به عقبه از سوئی و یاس و نومیدی اینگونه باز گشتن از سوئی دیگر وجودم را می آزرد و نمی توانستمتحمل کنم زخم خورده ای بلا تکلیف بین مرگ و زندگی بودم نمی دانستم چه بکنم و چگونه جان خویش برهانم .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ]

سنگینی سکوت بر همه جا سایه افکنده بود و کسی را یارای سخن گفتن اضافه نبود . هر کس به اندازه نیاز و بلکه کمتر سخن می گفت – حاشیه صحبت ها هم از منطقه شناسائی خارج نمی شد . کوچکترین اشتباه موجب اسارت و یا جراحت و یا کشته شدن بود و در صورت مجروح شدن امکان باز گشت نبود . گرمی هوا هنوز شکسته نشده بود و به همین دلیل هنوز نیروها دشمن در لاک  خود بودند . چنان سکوتی افراد گروه را مسلط شده بود که گوئی هیچ جنبنده ای تا فاصله صد متری وجود ندارد . کم کم تراکم گروه بیشتر شد و نفر اول شناسائی محمود آل قصاب به عنوان را ه بلد از حرکت ایستاد – نفسها حبس شد و بدنبال علتی که خود هم کم و بیش از آن آگاه بودند می گشتند . به آخرین حد شناسائی های قبل رسیده ایم . و از این پس باید با احتیاط بیشتری حرکت کنیم و ضمنا از تعداد نفرات هم باید کاسته شود و به عنوان نیروی تامین در محلهای مناسبی مستقر شوند قرار بر این شد که من به همراه بلد چی ادامه مسیر داده و بقیه افراد هم در نقاط تعیین شده مستقر شوند . در ادامه مسیر بلد چی ایستاد و گفت من از این بیشتر نرفته ام و بلد نیستم . معلوم بود که ترس و اظطراب بر او مسلط شده و توان ادامه مسیر را ندارد به همین منظور با یکی دیگر از همراهان جابجا و  یکی از نیروهای بسیار مسلط شناسائی با من همراه شد البنه با فاصله که در صورتی که اتفاقی افتاد دو نفر صدمه نبینند .  بدلیل نیاز به شناسائی و تسلطی که بر کل منطقه داشتم  راه افتادم و  چنان  آرامشی برمن مستولی شده بود که گوئی هیچکس و هیچ چیز را نمی بینم و  همیشه عاشق این لحظه های تنهائی بودم  . تنهائی ای که کسی را هم توان حظور در آنجا نباشد خود بودم و خود – در افکار درهم و برهمم غوطه می خوردم که گوئی در اوجها پرواز می کنم  - کسی را نمی دیدم و یا کسی نبود که ببینمش و کم کم فریاد گلوله ها نیز در گوشم طنین انداز نمی شد که گوئی در قعر اقیانوسها غوطه می خورم . خود بودم و خود و  هر از چند گاهی به خود نهیب می زدم که بیچاره اینجا چه می کنی – اینجا که نون و حلوا نیست هر لحظه ممکن است یا مجروح و یا کشته برگردی – برخیز و بساط خویش بر بند و خود را از این مهلکه برهان و جان شیرین خود را بر گیر و در کالبدی از فولاد آبدیده قرارده تا از ضرر و زیان مصون مانده و آسیبی به آن وارد نیاید .
عادت همیشگی ام این بود که سرم به کار خودم بود و با جرئت می توانم  بگویم که حتی صداهای اطرافم را نمی شنیدم . کم کم حساسیت حرکت بیشتر و بیشتر می شد که مجبور می شدیمبصورت دولا و دولا حرکت کنیم – فاصله بچه ها با ما نسبتا زیاد شده بود و فقط با علامت می توانستیم به هم حرف زده و اوظاع را اطلاع دهیم . نگرانی از وقتی بیشتر شد که به تنگنای رودخانه و خاکریز دشمن می رسیدیم – چون بهر حال ضلع شرقی خاکریز دشمن تا منتهی الیه ممکن پیش رفته بود و فاصله خاکریز خاکریز تا رودخانه به حد اقل خود می رسید و ما باید از این فاصله رد می شدیم تا به پهلوی نیروهای دشمن می رسیدیم   از این رو با احتیاط بیشتر و بصورت نشسته راه می رفتیم . کم کم دیده بانان دشمن فعال شده و بر روی خاکریز نمایان می شدند و هر جنبنده ای را زیر نظر داشتند . توجهم به کناره های رود خانه جلب شد و مین های کتابی و گوجه ای ضد نفر بدلیل موجهای کوتاه رودخانه نمایان شده بود  و ناچارا به ما دیکته می کرد که با فاصله مناسب از رودخانه حرکت کنیم و البته که مینهای کار گذاشته شده برای ممانعت از عبور نیروهای خودی از سمت غربی رودخانه کاشته شده بود . نگرانی و اضطراب همه جا ریشه دوانده بود  از یکطرف حرکتمان بسیار کند و آرام شده بود و از طرف دیگر میدان مین کناره رود خانه یعنی در سمت راست حرکتمان و از طرف دیگر هوشیاری نیروهای دشمن در سمت چپمان -  بصورت نشسته و به تنهائی آرام و بی صدا در فاصله چهار الی پنج متری از رودخانه به شمت شمتال حرکت می کردم . لحظه ها به سختی جان کندن می گذشت تا بتوانم از این گذر در زیر دید دشمن رد شوم . گاه در فکر ندای بیسیم علی رنگ بودم و گاهی به یاد گفته او می افتادم که می گفت صولتی با شما کار واجبی داشته است . نکند می خواسته بگوید که نیروهای دشمن توسط بی سیم از شناسائی شما مطلع شده و در کمین نشسته اند . نه را ه برگشتن بود و نه راه رفتن سریع و نه جای تامل  . نفسها تقریبا بی صدای مطلق شده بود و گوئی آسمان و زمین هم سکوت را ترجیح می دهند . آیا واقعه ای در جریان است و آیا قرار است اتفاقی بیفتد و این سکوت مرگبار یعنی چه  ......
گاهی ندائی آزارم می داد که شما را چه شده است برخیزید و جان شیرین خویش برهانید  برخیزید و جنگرا به آدمیان اهلش واگذارید و به خانه و کاشانه تان بروید  شما یک مشت بچه هائی ماجرا جو و بی قرار هستید که انگاری به پیک نیک آمده اید حال آنکه این جنگ ضیافن و پیک نیک نیست و شوخی بردار نیست . برگردید و به همسالان خود بپیوندید و یا به کلاس درس و دانشگاهتان بروید . بهانه های خوبی هم دارید می توانید بگوئید که جنگ بلد نیستیم و یا آموزش لازم را ندیده ایم  شمارا په به جنگ  پس کوله بار برگیرید و تن و جان خویش برهانید . 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ]

بهر حال همگی دور سفره غذا جمع شدند و با همان گفتگوهای همیشگی ولی با آرامش بیشتر  مشغول صرف نهار شدند ، آقای کوسه چی که زیر چشمی همه را می پائید تا شاید بتواند از کسی ایرادی بگیرد هم سر صفره بود . و از اینرو با اینکه خود ایشان نیز اهل شوخی و مزاح بود ولی محدودیت هائی هم بود ، یکی از بچه های مخابرات وارد شد و کفت که شما را از دزفول می خواستند  ، آقای صولتی بود  ، من که تازه دزفول و ناملایماتش را فراموش کرده بودم  ، گفتم چکار داشتند – گفت گفته اند که سریعا به دزفول بروم . سیف الله گفت بگو بابا نیستش . یا جواب نده ، مخابراتی گفت که از صبح چند بار زنگ زده اند ، عنبر سر گفت آخه چه آشی تو دزفول می پزند که ایشان باید برسد ،  ومن گفتم که اگه دزفول را آب هم برده باشد  به من نمی رسد که بتوانم کاری انجام دهم تازه بزرگان قو م و علامه ها آنجا تشریف دارند . و کوسه چی نگاهی از سر غیض کرد و گفت بلند شوید وبروید دنبال کارتان مگر آمده اید که ته سنگر جگ بگید و بخندید ، آخه ایشان با رئوفی خیلی یک کاسه بودند و همیشه مشاور همدیگه . بهرحال با تشر فرمانده معظو جبهه غذا خورده و نخورده از سر سفره بلند شدیم و عنبر سر گفت بلنشید تا خمچاره نیامده – صبور گفت کجا با این شکم پر و عنبر سر جواب داد نگران نباش اول قدمی می زنم و بعد می رم –

کوسه چی هاج و واج مانده بود مگر چه شده نکنه همهتان می خواهید به شناسائی بروید  - عنبر سر گفت بله مگه چی شده ما هم دلی از عزا در میاریم

-          کوسه چی گفت – لازم نکرده که همه شما باهم به شناسائی بروید . عنبر سر گفت نگران نباش که ترکش و توپها همه اش مال امیده و اونام دنبال اون می گردن – با مای بیچاره که کاری ندارن .

-          منم هاج و واج مانده بودم و سیفالله چشمک می زد که هیچی نگو  و بسرعت گفت که ما می خواهیم زیر آبی شناسائی برویم .

-          در جبهه صالح مشطط چشمه ای بود و برکه ای که معمولا بچه ها برای رهائی از گرما به آنجا پناه می بردند و از آنجا که تعدادی از افراد شنا بلد نبودند آقای کوسه چی با رفتن به چشمه مخالفت می کرد ولی بهر حال یکی از محل هحل های تفریح بچه ها همان چشمه بود که امروز هم آقای عنبر سر و صبور هوس چشمه کرده بودند .

-          از سنگر خارج شدیم و سیف الله و عنبر سر با نگاه خاصی گفتند که مواضب خودتان باشید و احتیاط کنید . گروه شناسائی آماده می شد افرادی مرکب از مخابرات ، و کسی که قبلا مسیر را رفته بود و تخریبچی و مسئول شناسائی جبهه . آقایان آل عبدی . بیباک . آل قصاب . دونفر دیگر از نیروهای شناسائی .

شناسائی حساس و مهمی به طرف شمال جبهه صالح مشطط باید صورت می گرفت . افراد از نیروهای زبده و کار کشته شناسائی بودند  ، تا کنون شناسائیها در منطقه صالح داود به موفقیت چندانی نرسیده بود  و باعث نگرانی بیش از پیش فرماندهان شده بود  . فاصله خطوط مقدم نیروهای خودی تا دشمن حدود 3 الی 4 کیلومتر بود و کل منطقه پوشیده شده  درختان جنگلی گز و غیره  بود . آلودگی منطقه بینا بین نیروهای ما و دشمن بسیار زیاد بود  ، از گلوله های عمل نکرده  تا مین گذاری های پراکنده و کمین های متعدد و مهمتر از همه هوشیاری نیرو های دشمن .

با همه تمهیدات لازم به راه افتادیم  هر کس از هردری صحبت می کرد و گوئی همه صحبت ها باید گفته شود وگرنه تا لحظاتی دیگر همه را سکوتی مرگبار فرا می گیرد که هیچکس را نای نفس کشیدن نیست وفقط سفیر گلوله است که می غرد . گوئی گمشده ای بود که باید پیدا می شد و گوئی راهی بود که باید رفته می شد .  کم کم به نقطه رهائی رسیدیم محلی که ازنیروهای خودی باید خداحافظی کرد و خود را به تقدیر و حادثه سپرد . آخرین سنگر امن وحضورداغمان در سنگر دیده بانی بود با مسولیت قهرمانی از تبار رزم  ، آقای علی رنگ ، با سلابت و استوار ایستاده بود .دفتر یاد داشتهایم در جیب پای راستم بهمراه یک شیشه عطر همیشه برای دیگران باعث بحث بود . و همه چیز در این دفتر پیدا می شد از گزارش روزانه تا شعر و نثر و دفتر تلفن و غیره .   بهش می گفتن دفتر چه سحر آمیز  . چون همه چی توش پیدا می شد . خاطره شعر نثر .

گزارش روزانه .  روز شمار حوادث و غیره . . . .


بیسیم دیده بانی به صدا در آمد و علی رنگ را با کد مخصوص خودش صدا می کرد ، احساسی به من گفت که باید بروم و ادامه مسیر دهم به گونه ای کنار رنگ نشسته بودم که گوئی از همه مشغله های عالم بی خبرم و در عالم خود با خودم خلوت کرده ام . علی به سنگر رفت تا به بیسیم جواب دهد . و همینکه وارد سنگر یا اطاقک گلی بیسیم شد . بعد از دید زدن و بررسی خطوط دشمن از پله های دیده بانی پائین آمده و در امتداد خط پدافندی براه افتادم . بچه های تخریب و ما با هم در گوشه شرقی خط پدافندی قرار داشتیم .

 انگار دنبال گمشده ای می گشتم که هرچه بیشتر می گرده کمتر یافت می کنم  - گرمای جنوب گرمای طاقت فرسائی است و در شرایط بیابانی بیشتر اثر میگذارد . هیچ چیز دیده نمی شود  و تا چشم کار می کند بیابانی است از نقابداران . کسانی که به جنگ ملتی مضلوم آمده که تنها جرمشان آزادیخواهیشان است . اینجا همه سرگرم طلب مطالباتشان هستند . در هر گوشه کسی مشغول کاری است – در بالای خاکریز چند نفری به تماشای محلی ایستاده اند  گوئی صحنه نمایش یکی از فیلمهای هالیود است نه معذرت می خواهم اینجا که همه پسرند و اجازه حضور از جنس مخالف را نداده اند پس حتما یکی از نمایش های آنچنانی در جریان است که هرکدام تلاش می کنند تا آنطرفتر را ببینند . یکی گفت امید آمد و صدام کردند . ومن بی حوصله تر از همیشه بدنبال گمشده ای از دیار خودم می گشتم . نه او اینجا نیست ، پس چرا آدمیا ن اینطوری شده اند چرا  اینهمه !!!!! . . .

خورشید با سرعت و صلابت همیشگی مسیر دیرین خود را طی می کند . گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد  . کلاغان به قار قار همیشگی خود مشغول و قرقاولان به گشت و گذار همیشگی خود در زیر بوته ها و خارو خاشاک گلوله خورده و دود آلود مشغول بودند . حسی به من می گفت که باید تا قبل از غروب آفتاب ماموریتم را به پایان برسانم . و  افکارم همه وجودم را به اینطرف و آنطرف می کشاند  . افکارم در هم و برهم بود گاهی به دزفول می اندیشیدم و گاهی به موشک بارانهای دزفول و گاهی به سبوعیت سیستمی که مردم بیگناه را به زیر آتش می گیرد و همه را به خاک و خون می کشد .

یکی از پشت سر صدا می کند . یکبار و دو بار و چند بار دیگر ، ایستادم و نگاهی به ندا دهنده .

 سلام : از دزفول با شما کار دارند

 چه کسی است

 آقای صولتی .

چکار دارد

نمی دانم فقط گفته هر طوری هست تماس بگیرید

گفتم پاسخ دهید که بعد از شناسائی تماس می گیرم

البته تماس نگرفتنم از روی ناراحتی با علی صولتی نبود  که ایشان هم از مردان نیک و دوست داشتنی بود که همیشه با او گرم می گرفتم و البته همه بچه ها با او گرم می گرفتند و اصولا او آدم خونگرمی بود .

برابر قرار چند نفری به محل قرار و نقطه رهائی رسیدیم و به بر رسی پرداختیم .

از سنگر دیده بانی بالا رفتم علی رنگ دیده بان بود ، او فردی بسیار با ذوق و متانت بود و با هم شوخی های زیادی داشتیم ، گوئی این دیدار از روی حکمت بود چون با دیدن او انرژی و حرارت زیادی گرفته و آرامش پیدا می کردم او می گفت : احمد امروز دیگر چه در کله داری و من می گفتم تو فقط ببین و دیده بانی کن و از دور مراقبمان باش ، هرگونه حرکت یا اتفاق خاصی را اطلاع بده . او گفت . اتفاق خاص امروز خود تو هستی ، در هر صورت  با دوربین منطقه و مسیر مورد نظر را به خوبی از نظر گذراند م،  از اول حرکتمان دلهره و تشویش خاطری عجیب ذهنم را بخود مشغول کرده بود احساسم به من می گفت آماده فاجعه ای سهمگین باشم اما نمی دانستم چیست ، کجاست و چه  می شود .  موقع حرکت  هفت نفر بودیم ، حتی موقع حرکت چند عکس یادگاری هم گرفتیم  ، به نظر میرسید این واقعه می خواهد بتاریخ بپیوندد وهمه امکاناتش باید فراهم شوند ،  صحبتها و موارد قابل اجرا و نکات لازم را  برای همه ی برادران بیان نمود م و جمع برادران نیز بدنبال صحبتها یم  سر را بعنوان تایید  تکان می دادند و بچه ها برای مزاح و تنوع لطیفه هایی نیز می گفتند ، حرکت آغاز شد و مجددا با ذکر نام خداوند متعال و ذکر آیه شریفه ( و جعلنا ... ) بهمراه علی بیباک  ، آل قصاب  و محمدرضاآل عبدی و سه نفر دیگر از برادران  براه افتادیم .

از اول حرکت علی  بیباک  نفر بعد از من بود که گوئی نمی خواست  بیش از چند قدم ازمن فاصله داشته باشد ، هرکس وظیفه خود را  مرور می کرد ، تخریب چی چه باید بکند و نیروی پیش رو په باید بکند و دیده بان خمپاره و غیره . مسیر شناسائی به طرف شمال و در امتداد رودخانه کرخه بود و باید تا روستای صالح داود کناره رود خانه را پیش می رفتیم و پس از آن در صورت امکان وارد روستا می شده و استعداد و توانائی دشمن را بر انداز می کردیم  . البته تاکنون این شناسائی انجام نگرفته بود و حتی از سمت کرخه نیز که به شناسائی آمده بودیم نتیجه چندانی نداداه بود و به خاکریز هندلی برخورد کرده بودیم. از اینرو شناسائی حساسی بود .

رود خانه معروف بود به رود خانه وحشی به این دلیل که بدلیل نداشتن سد در مسیر خود به هیچوجه جریان رود خانه قابل پیش بینی نبود و از طرفی بارندگی های سرچشمه بشدت روی رودخانه اثر می گذاشت . از اینرو به رود خانه وحشی معروف شده بود و البته به همین دلیل با بارندگی های شدید در سر چشمه کرخه و در صورت تداوم بارندگی ها اغلب شهرهای سوسنگرد و هویزه د معرض سیل قرار می گرفتند و سر ریز این رود خانه به کرخه کور و سپس به هورالعظیم می ریخت .

مسیر حرکت ما بیشه زار و انباشته از درختچه های کوتاه و بلند گز وحشی و بید های وحشی جنگلی بود که البته از کناره های کرخه مشروب می شدند . مسیر حرکت را بر اساس شناسائیهای قبل ادامه داده و از موانع متفاوت که توسط نیروهای خودی کار گذاشته شده بود می گذشتیم . مقدار کمی سیم خاردار . یک یا دوردیف میدان مین که چند روز قبل کار گذاری شده بود . کم کم  منطقه حساس و حساس تر می شد . و اظطراب و دلهره جای خود را به آرامش و شوخی می داد . فواصل کم کم به حد طبیعی خود می رسید و افراد رعایت حال دیگران را می کردند . سروصدای هرچند کم جای خود را به سکوتی می داد که هر لحضه بر سنگینی آن افزوده می شد . آرام و آرام قدم برمی داشتیم . فقط هر از چند گاهی سفیر گلوله ای بر می خواست و در فضا می پیچید و بر زمین می افتاد . و گاهی صدای انفجاری حاکی از پرتاب خمپاره یا توپ دشمن سکوت را می شکست و آسمان را در می نوردید و به زمین می خورد و دود ناشی از انفجار به اسمان برمی خاست . و البته هرچقدر به عصر و غروب نزدیکتر می شدیم بر شدت آتش و مراقبت نیروهای عراقی افزوده می شد  - زمان را به گونه ای انتخاب کرده بودیم که که با توجه به تجربه نیروهای دشمن که انتظار داشتند به شبیخون یا شناسائی شبانه برویم در این ساعت از روز کاملا در استراحت بودند .

مسیر شناسائی را با علائم مختلف جنگلی و قراردادی مشخص کرده و چک می کردیم ، در جائی شاخه شکسته ای علامت راهنما بود و در جائی دیگر پارچه یا پلاستیکی را به درخت آویزان می کردیم و یا درجائی که آخرین محل شناسائی قبلی بود بطری خالی را در کناری گذاشته و شاخه ای را درون آن فرو می کردیم که نیروهای شناسائی متوجه می شدند . به اولین نقطه ی قرار دادن تامین گشت رسیدیم  ، سه نفر از برادران را گفتم شما اینجا بمانید و در صورت درگیری با دشمن و یا هر اتفاق دیگر مواظب باشید دشمن ما را محاصره نکند . گروه تامین نشستند و ما چهار نفر براه افتادیم از اینجا حرکتمان بسیاربه کندی صورت می گرفت چند قدم حرکت و بعد می نشستیم  با دوربین اطراف را نگاه می کردم با آل قصاب که بیشتر از دیگران آشنا به منطقه بود وچند شب پیش تر منطقه را مین گذاری کرده بودند صحبت می کردم و آل قصاب نیز سئوالاتم را پاسخ می داد ، همان طور که به پیش می رفتیم ضربان و تپش قلب ها بیشتر می شد ، حساسیت و خطرناکی موقعیت را از رنگ و رخسار گروه می توان فهمید اما تنها چیزی که در دلهانبود ترس از دشمن و اینگونه حرفها ، شاید کمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند کردن سر از درختهای کوتاه جنگل کنار رودخانه خط دشمن و سنگرهای نگهبانی خط مقدم آنها مشخص بود و صدای آنها که به عربی حرف   می زدند شنیده می شد .آخرین حد شناسائی تا اینجا بوده و باید از این به بعد با احتیاط بیشتری وارد منطقه ممنوعه می شدیم ،  علی بیباک وگچ بر را جهت تامین گشت همانجا قرار داده و خود به اتفاق محمود آل قصاب حرکت کردیم .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]

 

احساس عجیبی داشتم  گوئی اتفاقی قرار است بیفتد که حد اقل برای من سخت و طاقت فرساست  حتی به آقای آل عبدی و پور محمد حسین گفتم که امروز را خدا بخیر بگذراند . و آنها می گفتند که البته هروقت شما به محلی می روی آنجا باید به خیر بگذرد  و اینم بگم که حرف ما تنها نیست همکه می گویند که مظهر تشنج است هرجا که قدم می گذارد آنجا گلوله باران می شود .

با پای پیاده در کنار خاکریز قدم می زدیم و به سمت عقبه می آمدیم کسی نبود بگه که آخه آدمای نادون برای چه به این بیابانها آمده اید مگه خونه و زندگی ندارید  مگه امید و آرزو ندارید مگه تفریح و تفرج ندارید و مگه کسو کار ندارید نمی دونید که اینجا بوی مرگ به مشام می رسه و نمی دونید که آدما عمودی به اینجا میان و افقی برمی گردند .

تویو تائی در گل گیر کرده و جمعی دور اونو گرفتن که اونو از توی گل بیرون بیارن یکی پشت فرمون نشسته و گاز می ده و بقیه هل می دادنن  مثل خر تو گل گیر کرده بود سه نفری رفتیم کمک این بی نواها آخا هر دقیقه یه گلوله زمین را می بوسید و منفجر می شد حالا اگه کسی اون دور اطراف هم بود که ناله ای می کرد و بر زمین می افتاد .

همینکه نز دیک شدیم گفتیم کمک می خواین  یکی از میون اونا فریاد زد که احتیاجی به کمک شما نداریم زود گورتون رو گم کنید تا گلوله لعنتی که قراره برای شما بیاد از بخت بد به ما نخوره  همینکه از ما دور بشین به ما کمک زیادی کردین . ذلیل مرده اونقدر هم جدی می گفت که لحضه ای احساس می کردیم اینا واقعا اینقدر از مردن می ترسن  که نگو  .

بهر حال ما هم از خدا خواسته  یا نخواسته راهمون را کج کردیم و گفتم که خداکنه گلوله تو سرتون بیاد نمک نشناسا . تو این گیر و دار بودیم که گلوله ای زوزه کشون امد و در چند متری سقوط کرد و بلافاصله یکی از بچه ها با کلوخ و گلی بدنبالمان افتاد که به کی باید بگم گورتون را گم کنید . گفتم بیخیال داش . واجعلنا رو بخون و طاقت مکن ما که رفتیم  به امون خدا ایشاله خودم با یه تو یو تای خوشگل می برمتون اما کجا خدا می دونه تو دلم گفتم ( مجلس عروسی )

دم دمای ضهر بود و هوا بشدت گرم  کم کم به مقر اصلی در صالح مشطط رسیدیم  یکی سراغ تانکر آب می رفت و یکی دنبال کلمن آب و معمولا شربت خاکشیر درست می کردیم و عطشمون را کم می کردیم . و بازار شربت لیمو و خاکشیر و هندوانه داغ بود  بخصوص وقتی که کمک های مردمی می اومد . اون نامه های خوشگل و مامانی رو هم در می آوردیم و همه را بدون استثنا می خواندیم نه من تنها همه می خوندند و واقعا بر داشتن اینچنین امت و ملتی مباهات می کردیم .

سنگر ها معمولا زیر زمینی بود و بخشی از سنگر که روبروی در ورودی بود روشن بود و بقیه سنگر تاریک بود و معمولا در آن هوای گرم ملافه یا پتوئی را در وسط سنگر از سقف آویزون می کردیم تا بوسیله حرکت دادن آن به شکل باد بزن فضای سنگر را قابل تحمل تر کنیم  و همین باعث می شد که طرف دیگر سنگر تاریکتر از حد معمول شود و اگر کس تازه وارد سنگر می شد اصلا منحل تاریک سنگر را نمی دید و این در حالی بود که افرادی که درون تاریکی بودند طرف روشن سنگر را می دیدند و از این رو آنها را اذیت می کردند .

یکی از بچه های تازه وارد را به ما مامور کرده بودند  با اینکه آدم توانمند و شجاعی بود لاکن تا کنون با خلق و خوی جبهه آشنائی نداشت و تصور بسیار مقدس مآبانه ای از جبهه و جنگ داشت  معمولا اول ورود بچه های تازه وارد را خوب تحویل می گرفتیم و بعضی وقتها هم آنها را سر کار می گذاشتیم . بعد از احوالپرسیهای معمول و خوش و بش کردنها و معرفی به سایرهمراهان با                                                                                                    با یه هندونه بزرگ و خنک که با هزار خواهش و تمنا از تدارکات گرفته بودیم آنهم  با کلی تشکر از کارنده و نگاهدارنده و خریداری کننده و فرستنده و حمل کننده  وارد سنگر شدیم  اونم با چه کیف و ولعی  کریم سینی را زمین انداخت  و چاقو بدست عین قصابای بی رحم وارد شکم هندونه شد و سفره اش کرد  و بعد هم قاچ قاچ و هر کسی قاچی را بر می داشت و می خورد . لحظه هائی می گذشت و کم کم متوجه شدیم که قاچ های هندونه یکی پس از دیگری کم می شود و سرو صدائی در طرف دیگر سنگر به گوش می رسد . اول از همه هم اون تازه وارده متوجه سر و صداهائی شد و دائم می گفت قاچهای هندوانه کم می شه ، مگه کس دیگری درون سنگر است  و ما که از ماجراهای قبلی مطلع بودیم  اظهار بی اطلاعی کردیم  و می گفتیم اصلا خبری نیست و خیالتان راحت باشد  از بابتی صحبت از جن و پری و در بین بچه های اطلاعات بوفور مطرح بود از این رو ایشان پرسید که نکنه جنی یا چیزی در آنطرف سنگر است که گفتیم معمولا پیدا می شه شاید هم الان دوتا از اون جنای ور پریده اونطرف سنگر دارند هندونه های ماررو می خورند   این رو شنید و طرف اشتهاش کور شد و در گوشه ای کز کرد . طرف دیگر هم که ماجرا را به این وخیمی شنیدند هر کدام با ملافه ای که معمولا در سنگرها پیدا می شد بر سر کشیده به بیرون اومدند . که بلافاصله دوست تازه واردمان با شتاب زیاد از درب سنگر خارج شد . و پس از آن جمعمان با آقایان سیف الله صبو و حیمد عنبر سر ( همان دو جن ) پشت پرده به بیرون آمده و نظاره گر شدیم .

قصه های بسیار زیبا و شوخی های شنیدنی در باب یاران جبهه هست که هرکدامش می توتند با جذبه های خاص خود جمعی را به شعف وا دارد و بیانی از زندگی زیبای درون جبهه باشد . بعضی ها تصور می کنند که جبهه انباری از درد و رنج و گریه و زاری و مکافات و بد بختی است و شبه را تابه صبح گریه و انابه به درگاه حق جهت شهید شدن است و لا غیر و افراد جبهه انسانهائی وحشی هستند که آداب و معاشرت اجتماعی بلد نیستند و غیره .

غافل از اینکه یکی از بهترین مدلهای زندگی اجتماعی در جبهه و جنگ جریان داشت و اگر جمعی از باز ماندگان  آرزوی برگشت به سنوات گذشته را دارند نباید این آرزو اینگونه تلقی شود که این افراد دنبال جنگ و خونریزی هستند بلکه بدنبال مدل زندگی اجتماعی آن هستند و در این مدل بشدت از جنگ و خونریزی تنفر وجود دارد که در هیچ مدل دیگری نیست  . مدلی از فداکاری و نوعدوستی  ، مدلی از گذشت و مدلی از محبت و عشق ، راستی چگونه می شود که در روابط اجتماعیمان وقتی به چراغ قرمز و یا چهارراه می رسیم هرکدام با سماجت تمام سعی می کنیم  که اعلام کنیم کار ما واجب تر و ضروری تر است پس ما باید زود تر از دیگران عبور کنیم  و کار و ضرورت دیگران و حتی خود آنها اصلا برایمان مهم نیستند . و این مدل را با سبقت در خطوط مقدم و سبقت در خطرات بسیار شدید صحنه های نبرد مقایسه کنید . آنجا حاضر نیستند از لحضه ای وقت خود هرچند با ارزش باشد بگذرند لاکن در این مدل انسانها حاضر می شوند براحتی از جانشان و سلامتشان بگذرند . در این مدل زندگی اجتماعی  انسانها برای همدیگر ارزش واقعی دارند ، ارزششان  نه به دارائیشان و نه به پست و مقامشان  است بلکه فقط و فقط به اخلاق اجتماعیشان است  و محبت خانوادگی و اجتماعی و گذشت و فداکاری متقابلشان است .

بعد از شوخی ها و خنده های معمول  وقت از ظهر گذشته بود و کم کم برای ناهار آماده می شدیم ، روز عجیبی بود انگاری اتفاق مهمی می خواست بیفتد و در این اتفاث احساس می کردم که سهم زیادی دارم ، آنقدر سرحال بودم که ناراحتی های دزفول را بکلی فراموش کرده بودم و البته معمولا اینطور بود که وقتی پا به جبهه های نبرد می گذاشتم همه ناملایمات را فراموش می کردم و بقدری مشعوف می شدم که نگو ، نه بخاطر نان و حلوایش بلکه بخاطر صمیمیتش و بخاطر بی غل وغش بودنش و بخاطر اینکه احساس مثبت بودن می کردم . بهرحال ماشین تدارکات که آنوقت خودروی جیپ  سیمرغی بود آنهم به مسولیت آقای مهردادی .

آقای مهردادی انصافا مرد بسیار صبور و خوش برخورد و با محبتی بود و برای هر کاری که بهش محول می شد حتی تامل نمی کرد ، حال آن کار تدارکات جبهه باشد و خواه خطوط مقدم و یا حتی جلوتر از آن شناسائی دشمن باشد . دائم  لبخند ملیحی بر لب داشت و وجودش   آرامش می بخشید  شاید بتوانم با جرئت بگویم حتی یکبار ایشان را عصبانی  نیافتم  خستگی ناپذیر و پر تحرک .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

کم کم به مقر رسیدیم سر و صورتمان را شستیم و پس از صرف شام به بررسی مسیری که رفته بودیم پرداختیم . گاهی اوقات که به مسیر شناسائی نگاه می بعضا متوجه سختی و تهدیدات مسیر بیشتر می شدیم .  وقتی که آنهمه تجهیزات و امکانات را که قبلا به طرق دیگر شناسائی شده  و روی نقشه پیاده شده بود می دیدیم  متوجه سختی راه می شدیم .

معمولا بیرون از سنگر و در فضای باز شب را به سحر می بردم  ، یا بالای سنگر و یا عقب وانت پتو می گذاشتم و به استراحت می پرداختم  . اصلا نگران اینکه توپ یا خمپاره چگونه بر زمین فرود می آید نبودم و اصلا سنگرهای ما در مقابل گلوله های توپ و خمپاره مقاوم نبود   دلخوش بودیم مواققی را در سنگر ها می گذراندیم . حفاظ ما در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب و تر کشها بود .

معمولا شبها را تا پاسی گذشته به مطالعه و یا دست نوشتن می پردازم و هر آنچه که به مخیله ام می آمد می نوشتم  . تنها توجهی که داشتم به سرنوشت جنگ و شمردن ستاره ها و هر از چند گاهی به نوشتن سطوری در هم و برهم.شب را با افکاری در هم و برهم می گذراندم   گاهی به فکر حرفهای رشید و گاهی در فکر توقعات رئوفی می افتادم و بهتری راه را انتخاب کرده بوده . خطوط جبهه بدور از هیاهوهای ادعائی و بدور از هرگونه تظاهر و نیرنگ و بدور از هرگونه شائبه ترس از خطوط مقدم .

شناسائی امروزمان موفقیت زیادی به همراه داشت  .  اصلا باورم نمی شد بتوانیم د این محل وارد بشویم و به شناسائی بپردازیم ، احساس می کردم حرفهای زیادی برای گفتن دارم و حداقل می توانم محور مالحه را از نظر شناسائی تمام شده  اعلام کنم و از این بابت حیلی خوشحال بودم .

محور بعدی که در همه شناسائی ها با مشکل مواجه بودیم  محور صالح داود در شمال جبهه صالح مشطط بود  ، عمده شناسائی ها با شکست مواجه می شد ، هم از طرف کرخه با مشکل مواجه بودیم و هم از طرف مشطط ، اخیرا عراقیها اقدام تازه ای هم کرده بودند و سگهائی را در خطوط مقدم بکار گرفته بودند که به محض نزدیک شدن نیروهای شناسائی به خطوط آنها  سگها اقدام به پارس کردن می نمودند و مانع شناسائی های ما می شدند .

تصمیم قطعی داشتم که شناسا ئی صالح داود را هم به نتیجه قابل قبول برسانیم . و خدا خدا می کردم که این شناسائی هم با موفقیت به اتمام برسد و بتوانم با اطلاعات کاملی از دشمن به قرارگاه اصلی دزفول باز گردم و حرفی برای گفتن داشته باشم . به هر حال با افکاری در هم و برهم  و خستگی فراوان به خواب رفتم .

صبح زود بقول قدیمی ها خروس خون داد و فریاد اذان از هر گوشه ای به گوش می رسید  ، اکثرا برای نماز بیدار می شدند حتی اگر کسی هم از روی خستگی توان بلند شدن را نداشت با شرمندگی مجبور به بلند شدن می شد ولاکن هیچکس اجبار  نداشت .

پس از نماز و صبحانه مختصر  راهی خطوط مقدم شدیم ، با بچه ها احوالپرسی می کردیم و هر از چند گاهی صدای مهیب گلوله ای آسمان را می شکافت و بر زمین می آمد و پس از انفجار دود عضیمی را به هوا رهسپار می نمود و هر از چند گاهی که گلوله به هدفی برخورد می کرد  صدای فریادی از عزیزی به آسمان برمی خواست و متعاقب آن آژیر آمبولانس و سرو صدای کمک کن و کمک کن به گوش می رسید  .

خطوط مقدم بفاصله 15 یا 20 یا 30 متر از سنگرهای نگهبانی پوشیده شده بود و بفاصله حدود 50 متر سنگر های جمعی برای استراحت احداث شده بود . نگهبانان با علاقمندی خاصی به نگهبانی مشغول بودند ، کمتر موردی را مشاهده می کردیم که در حالب چرت زدن باشد هر چند که خواب صبحگاهی بسیار شیرین است ولی شور و شعف نگهبانی بر آن غالب شده بود .

خطوط دشمن نیز از آرایش منظم و خوبی برخوردار بود ، فاصله سنگر های نگهبانی از همدیگر حدود 15 الی 20 متر بود و از استحکام بیشتری برخوردار بود با استفاده از تیر آهن های نگین و چوب های ضخیم استحکام خاصی را به سنگرهای خود داده بودند  و همچنین در فواصل متعدد در حدود 30 الی 50 متر با کمک ادوات سنگین  همانند تانک و سلاحهای پدافند هوائی بر استحکام خطوط دفاعی افزوده بودند و هر حرکتی را زیر نظر داشتند . و این در حالی بود که د ر این جبهه ( سر پل صالح مشطط ) حتی یک دستگاه تانک نداشتیم و سلاحهای پدافند هوائی هم در حد اقل و انگشت شمار بود بطوری که فقط می توانستیم پوشش حداقلی هوائی را برقرار کنیم . اصلا خطوط ما با دشمن قابل مقایسه نبود . از تعداد نفرات بکار گرفته شده و از تجهیزات سنگین و از ادوات نیمه سنگین و از استحکامات و غیره آموزش و دوره های نظامی هم که حتما گذرانده بودند بر کیفیت آنها افزوده بود  ، تنها توانائی اساسی نیروهای ما همان انگیزه و پتانسیل الهی بود که درون روح و روان نیروهایمان نهفته شده بود . انرژی حاصل از مضلومیتی بود که د رطی سالیان سال از اجدادمان در دورانهای خفقان  حکومتهای پادشاهی  و تحمیل جنگهای نابرابر و جدا سازی قطعه هائی از خاک پهناورمان  د ر کالبدهای جوانانمان  دمیده شده بود که تصمیم گر فته بودند اینبار نگذارند قطعه ای از این خاک پهناور همانند گذشته جدا شود و به هر ترتیب شده با فدا کردن جان خود تاریخ آینده را از رشادتهایشان  انباشته سازند . و این بود که قابل محاسبه در فرمول نظامی و موازنه قوای ارتش تا دندان مسلح عراق  جائی نداشت و قابل محاسبه نبود .

مسیر طول خط مقدم را در غرب جبهه مشطط  ور انداز می کردیم و تغییرات خطوت دشمن را ثبت می کردیم  ، کمترین تغییرات از نظرمان دور نمی ماند و ثبت می کردیم و هر از چند گاهی مسیری را به سمت خطوط دشمن در نظر می گرفتیم  تا در اولین فرصت شبانه به شناسائی برویم و تا نزدیکیها و حتی زیر خاکریز دشمن  ناشناخته ای نمانده باشد .

به تپه سبز رسیدیم . کانالی را در آن حفر کرده و بدینوسیله به قله یا خطاالراس تپه رسیده بودیم  . یکی از مناطقی که معمولا سیبل دشمن محسوب می شد همین تپه سبز بود  که دشمن لحضه ای آنجا را راحت نمی گذاشتند . دائم آماج گلوله های توپخانه و تانک و خمپاره آنها بود . از اینرو امکان رسیدن به قله تپه بدون شیار اصلا امکان پذیر نبود و در منتها الیه شیار یعنی در بالای تپه بخاطر مصون ماندن از تیر مستقیم تانک و تک تیر انداز دوربین خرگوشی تعبیه کرده بودیم که دیده بان یا هر کس دیگری از شت دوربین به دیده بانی خطوط دشمن بپردازد .

این تپه گرچه خیلی بلند نبود ولی بدلیل موقعیت منطقه ای دید و تیر بسیار عالی را روی خطوط پدافندی دشمن بوجود آورده بود . بهر حال هر کسی که قدمی به جبهه صالح مشطط گذاشته باشد نام تپه سبز را حتما شنیده است .

وارد شیار تپه سبز شدیم و پس از شناسائی و دیده بانی خطوط دشمن با یک گلوله تانک به استقبالمان آمدند و خط الراس را هدف قرار دادند . نگهبان که جای خود را به ما داده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و افق را خیره رفته بود .

 پرسیدم چه خبر شده ؟

 گفت هیچی

گفتم توپ شلیک کرد

گفت کار همیشه است  . ببخشید مثل اینکه جنگ است و .....

بهر حال رویمان را کم کرد و با گلوله های پی در پی دیگر و بدرقه جانانه آنجا را ترک کردیم و اساسی ترین نتیجه این بود که دشمن در غرب جبهه بشدت حساس است و فعلا نباید به حساسیت او افزوده بشود .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

روزگار عجیبی بود انگاری به پیک نیک آمده بودند آنقدر در آسایش و راحتی بودند که گوئی  به سر زمین آبا و اجدادیشان قدم گذاشته اند و نیروهای ما  متجاوز قرنها هستند . همه چیز از ابزار و وسایل جنگی و رفاهی و تردد فراهم بود  هیچگونه کسری مشاهده نمی شد . تجهیزاتی که آورده و تجمع کرده بودند شاید به اندازه دو جبهه کرخه وصالح مشطط بیشتر می شد و البته آنهائی را که ما می دیدیم . تسلط بسیار خوبی روی منطقه داشتیم  ایکاش می توانستیم هما نجا با پشتیبانی  لازم و کافی مستقر بشویم . ولی آرزوئی بیش نیست چون استقرار در این محل نیاز به پشتیبانی کاملی از توپخانه تانک و نیروهای رزمنده زیادی داشت .

از راحتی خیال نیروهای دشمن حرصم می گرفت که انگار تصور ماندن ابدی دارند و عین خیالشان نبود که متجاوز هستند و باید از این سرزمین کهن خارج شوند و هیچ تعلقی به این سرزمین ندارند . از حضور قدرتمندشان معلوم بود که چه قدرتهائی پشت سر شان وجود دارد ، از کشورهای عربی گرفته تا قدرتهای بزرگ همه و همه کمر همت بسته بودند تا ملتی را که فریاد آزادی و استقلال را سر داده بود سر جای خودش بنشانند . و گرنه اینجا کجا و پاسگاه مرزی فکه کجا ، و یا به عبارت دیگر اینجا کجا و العماره  کجا ، برای چه به اینجا آمده اند  دنبال چه می گردند و چرا با این همه یال و کوپال  ، مگر نمی دانستند که فعلا بعد از انقلاب ما ارتش منظم و سازمان یافته نداریم و مگر نمی دانستند که سپاه ما جمعی نیروهای جوان و نو جونا آ موزش ندیده هستند و مگر نمی دانستند که فرماندهان سر سپرده رژیم شاهنشاهی از ارتش و کشور فرار کرده اند و به دامان غرب یا شرق پناهنده شده اند ، نهیبی می آمد که چقدر ساده ای اینها را همه می دانند و دقیقا به همین دلیل این مقطع تاریخی را برای تهاجم انتخاب کرده اند و اضافه بر این تعدادی از فرماندهان نیز به خدمت متجاوز در آمده اند تا آنها را سریعتر به منزل و مقصود برسانند  . بهر حال دل هر آزاده ای به درد می آمد و آه سردی از مضلومیت ملتش می کشید و آرزو داشت ایکاش توانی در بدن می بود و قدرتی تا بتواند آنها را سر جایشان بنشاند .

آۀ عبدی گفت ، کجا رفتی ، نفر برها را نگاه کن  دارند آماده می شوند و نیروهای پیاده در حال سوار شدن به آنه هستند ، به کجا می خواهند بروند معلوم نبود  ، سایه تاریکی کم کم نمودار می شد و بر گستره زمین دراز می کشید  ، توپخانه دشمن مهیا می شد افراد یکی پس از دیگری از سنگرها بیرون و هر کدام به دنبال ماموریت خود می رفتند ، بعضی به سمت توپخانه ها و بعضی به نزدیک خطوط دفاعی در کنار قبظه های ادوات نیمه سنگین جای می گرفتند و بعضی ها هم به سمت نفر برهای آماده  .

اولین گلوله های توپخانه شلیک می شد به کجا نمی دانم ، صدای پرتاب بلند می شد و زوزهای می آمد و پساز آن در منطقه استقرار نیروها خودی فرود آمده و صدای انفجار مهیبی برمی خاست  . کلوله ها اول نواخت بسیار کمی داشت و کم کم بر تراکم آنه افزوده می شد . آۀ عبدی تند و تند گزارش می نوشت و کروکی کی کشید و بقول خودمان نقشه شماتسک یا طرح منظر تهیه می کرد .

نفر بر ها براه افتادند و هر کدام به سوئی می رفتند .، بعد از دقت بیشتر متوجه شدیم که نفر برها نیروهای کمین را سوار نموده و در خطوط مقدم پیاده می کنند و سپس به سمت کمینگاه های خود می روند . لذا وقت شناسائی ما هم رو به اتمام بود و باید جای کمین را تخلیه و به عقب بر می گشتیم تا  نیروی کمین عراقی با خیال راحت .و در بستر آرام تجاوزش مستقر شود  ، از این رو محل کمین را به حالت اول بر گردانده و به آرامی از محل خارج شدیم  از میدان مین نیروهای عراقی به آرامی گذشته و دو نمونه از مینهای عراقی ها را برای توجیه و آموزش نیروهای عمل کننده به همراه آوردیم و به سمت عقبه خودی به راه افتادیم .

تاریکی بر همه سیطره زمین گسترده شده بود و ما توانستیم با موفقیت شناسائی را به اتمام رسانده و به عقب برگردیم  ، صدای غرش توپخانه ها هر سکوتی را در هم می شکست و آرامش شبانه را به بدترین شکل ممکن بر هم می زد  . نگهبانان با هوشیاری کامل حریف را زیر نضر داشتند و هر از چند گاهی برای اعلام حضور هم که شده رگباری به  طرف دشمن حواله می رفت و اعلام می شد که ما هستیم ، در بین راه تا به مقر اصلی برسیم به چند سنگر سر زدیم و احوالی از بچه های خط گرفتیم . بعضی از بچه هائی که آشنائی بیشتری داشتند می گفتند  باز چه خبر است می خواهید چه دسته گلی به آب بدهید .

انصافا خیلی بچه های با حالی بودند ، اکثرشان می توانستند الان در کلاسهای درس دانشگاه و یا آمادگی کنکور و یا کار و پیشه ای داشته باشند و در آمدی برای خانوائه و کمک کاری برای پدر باشند و آموه بودند در این بیابانها با آنهمه درد و رنج و سختی و در آنهمه خاک و خل دور هم جمع شده بودند ،

آخه بچه های خوب ، چه مرگتان است  ، زندگی با آسایش و تنعم و گشت و گذار در سواحل شمال و پارکهای تهران و آنهمه زرق و برق و خوشی و خرمی و گشتن با دوستان دختر را ول کردید و به اینجا آمده اید . ای بیچاره ها اینجا که نون وحلوا تقسیم نمی کنند و غنائمی هم اگه در کار باشد که مال شما نیست و آخر سری هم مطمئن باشید که کسی به شما خسته نباشید نمی گوید ، تازه اگه سالم برگشتید  ، و تا جائی که میدانم یا شهید می شوید و یا مجروح و حتی اگه هیچکدام هم اتفاق نیفتد و شما جان سالم بدر ببرید آنوقت هرکس شما را ببیند می گوید موجی هستید  ، وانگهی نه درس خوندنی هست و نه کنکوری و نه اصلا کسی به شما اجازه سوال در این قبیل موارد را می دهد .

اصلا بیکار بودید و وارد جنگ و جبهه شدید ، خدا کنه کسی به شما نگوید اگر شما نبودید این جنگ اتفاق نمی افتاد و اصلا شما عامل جنگ بودید ، که در این مورد خر بیار و باقلی بار کن .

خوب جنگ تمام شد شمارا چکار کنیم غیر از اینکه بر آمار بیکاران و مصرف کننده های کشور افزوده ایم . بقول یکی از دوستام اگه شما را رفتگرای کشور بگذاریم  اضافه می آئیم . آخه چکارتون کنیم . فکر کردید که این گونی ها را به تن کردید آدم شدید و شما رو قهرمان خطاب می کنن نه خیر شما بیکار بودید و در این معرکه وارد شدید که یا خود کشی کنید و یا اگر هم که دنیا به کامتان شد  یه پستی یا مقامی و یا هم پول و پله ای نصیبتان بشه . . . . . . . .

با کوله باری از فکر های در هم و برهم راهی سنگر خودمان شدم تا آنچه که دیده بودم بر روی کاغذ و نقشه آورده و با سایر گزارشات تطبیق بدهم . در بین راه انسانهای وارسته ای را می دیدم که انصافا به تمامی معنا دلاور مرد بودند و از بهترین ساعات و زندگی و جوانی خود گذشته بودند و به این دیار برای کمک به عزت و شرف این مملکت آمده بودند . گاهی اوقات که با خودرو به مقر اصلی می رفتیم د رکناره جاده  پیاده ای را می دیدیم و راننده خود بخود از سرعت خود کم می کرد تا گرد و خاک بیشتر از آنچه که هست بر سر و صورت عابر پخش نشود و بی اختیار به یاد چهار راههای تهران می افتم که هرکس بدون ملاحضه می خواهد زود تر از همه به مقصد برسد یا در هوای بارانی بگونه ای از کنار عابران پیاده عبور می کند که همه اندام آن عابر را ، خواه مرد یا زن باشد پر از گل و لای می کند  .آخه این چه فرهنگی است .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]

پس از رسیدن به دره مالحه که پس از آن حرکت در دامنه خطالراس خنگ شروع می شد هماهنگی های لازم را بعمل آورده و با دقت کامل و تشریح رفتارهای شناسائی حرکتمان را شروع کردیم  ، البته تا این منطقه را معمولا اکثر بچه های شناسائی می آمدند . کم کم هوا رو به زوال ظهر می رسید و حرکت کند و گاهی نیم خیز وگاهی نشسته را ادامه می دادیم .

دامنه پر شده بود از درختچه هائی به نام لملیک ( لملیک نوعی درختچه است از خانواده زالزالک و کنا ر که در فارسی به درخت صدر گفته می شود ) پوشش خوبی  فراهم شده بود هرگاه احساس نا امنی می کردیم به زیر بوته درختی از لملیک می خزیدیم و به محض عادی شدن اوضاع مجددا به حرکت ادامه می دادیم  . لحظات به کندی و سختی می گذشت ، هیچکس از سرنوشت لحظه آینده خود خبر نداشت ، از نیروهای خودی خیلی فاصله گرفته بودیم بطوری که در صورت زخمی شدن هر کدام از ما احتمال باز گشتن هم بسیار سخت می نمود  . پ.ر محمد حسین خیلی آدم شوخ و نترسی بود و دائم بین راه شوخی می کرد و تیکه می انداخت و آل عبدی خیلی آدم خونسرد و الهی می نمود اهل شوخی و مزاح کم بود و بیشتر شنوندهبود ، خیلی دقیق و کنجکاو بود و از هر موضوعی در بین راه به آسانی نمی گذشت . بیباک هم به همین وضعیت با اینکه قد کوتاهی داشت ولی جسارت و شجاعت زیادی را یدک کی کشید ، اتفاق نظر همه این بود که چرا به شناسائی آمده ام و نگران بودند که برایم اتفاقی نیفتد .

بهر حال با یکی از بچه های تخریب  به نزدیکی های میدان مین خودی رسیدیم که برای ممانعت از ادامه حرکت نیروهای عراقی کار گذاشته شده بود . پس از بررسی میدان مین و کنترل محدوده آن  به آ  هستگی  از میدان مین عبور و به آنطرف میدان مین رسیدیم . نفر اول شناسائی آل عبدی بود و با فاصله ای اندک خارج از حد متعارف من بودم و بقیه نفرات با فاصله ای نه چندان زیاد پشت سر هم . اضطراب و نگرانی کولاک می کرد و همه را مجبور به رعایت احتیاط و آرامش می کرد  البته نه از ترس و دلهره بلکه از نگرانی لو رفتن منطقه ، چون بهر حال مسیری بود که چند صباحی دیگر باید جمعی از رزمندگان برای هجوم و یا ممانعت از هجوم  به این منطقه می آمدند و انجام ماموریت می نمودند و در نتیجه هر گونه سهل انگاری و کوتاهی در رعایت اصول حفاضتی باعث به شهادت رسیدن جمع بیشتری در حین عملیات می شد  در نتیجه هرگونه اضطراب و نگرانی خود بخود منطقی به نظر می رسید .

آل عبدی گفت . آخرین حد شناسائی های ما تا اینجا بوده است

تخریبچی می گفت که من اجازه ندارم بیشتر حرکت کنم و قرار نبوده که از حد میدان مین خودمان بیشتر جلو برویم

از طرفی اگر بنا بود که شناسائی ها به همین مقدار کفایت کند ، پس آمدنمان اصلا بی معنی است و همین کافی است و علی الخصوص که آقایان دائم اعتراضشان همین بود که شناسائی ها به نتیجه مطلوب نرسیده است . موضوع را با آل عبدی مطرح کردم  که برادر عزیز اگر بنا باشد که به همین اندازه بسنده کنیم که برای چه خودمان را به این خطر شناسائی روزانه انداخته ایم  پس باید حد اقل تا خط الراس شمالی خنگ و محل کمین عراقیها نفوذ و پشت خط الراس را شناسائی کنیم . آل عبدی چون در جریان کل کاجراها بود گفت . فعلا که کسی مانع ما نشده و برابر گزارشات دیده بان هنوز تا آمدن کمینهای عراقی حدود  دو  ساعت وقت هست  پس ادامه می دهیم .

با این نتیجه گیری به راهمان با هر مشقتی که بود ادامه دادیم بصورت نشسته  یا درازکش و آهسته آهسته از این بوته به آن بوته تا به نزدیکی های میدان مین دشمن رسیدیم . قرار گذاشتیم که دو نفر از برادران در فاصلهای مستقر شده و آۀ عبدی و من وتخری