دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

 

حماسه 8 سال دفاع مقدس بدون شک یکی از مهم‌ترین و ماندگارترین دوران تاریخ پرفراز و نشیب ایران است که درس‌های زیادی به ایرانیان به‌خصوص نسل جوان ایران زمین آموخت، حماسه‌ای که با وجود حمایت همه‌جانبه کشورهای استکباری و اعراب منطقه و حتی سازمان‌های به ظاهر بی‌طرف بین‌المللی از رژیم متجاوز بعث عراق و مظلومیت و بی‌پناهی ملت ایران، با پایمردی و جانفشانی جوانان باغیرت ایرانی، برگی بی‌بدیل از شجاعت و شهامت را در تاریخ کهن ایران زمین به یادگار گذاشت. 

 

در این مقاله بر آنیم تا نقش بزرگ‌ترین سازمان ملل متحد که نقش اصلی در کنترل منازعات و مناقشات غیرمتعارف میان کشورهای عضو این سازمان ایفا می‌کند را درخصوص جنگ ایران و عراق مورد بررسی و مداقه قرار دهیم تا مشخص گردد که این سازمان در کنترل و مهار تجاوز بی‌رحمانه ارتش عراق و حامیانش - که با حمایت اکثر کشورهای تاثیرگذار عضو سازمان ملل متحد انجام گرفت - تا چه حد منطقی، بی‌طرفانه و موفق عمل کرده است. ‌  


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ]

 




..:: وقت اضافی برای خدا ::..

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.

ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!
 
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه

اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد

اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!
 
وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم

اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
 
وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم

اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!
 
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته

اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
 
سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم

اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
 
برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم

اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
 
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم

اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!
 
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم

به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره

اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!
 
خنده داره
اینطور نیست؟
 
دارید می‌خندید؟
 
دارید فکر می‌کنید؟
 
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
 
آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
 
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

٢۶/١٢/١٣۶۶

محمد مهین خاکی

پنج شنبه 26 اسفند 1366

احمد مسئول اطلاعات عملیات قرارگاه قدس بود، ما هم نیروهایش. چند نفر از بچه های قدیمی اطلاعات عملیات که چند سال بود با هم کار می کردیم. نیروی ثابت جایی نبودیم. هرجا نیروی اطلاعات عملیاتی لازم داشت می رفتیم؛

به آقای سوداگر گفتم می خواهم تصفیه حساب کنم بروم.

گفت: بعد هفت سال کم آورده ای؟

گفتم: ببین من خسته شده ام.چه قدر رفتیم شناسایی و عملیات نشد؛ عملیات هم که شد بلافاصله عقب نشینی کردیم. انگار جنگیدن هم برای شما عادت شده است. من شغلم جنگیدن نیست. می بینی که، هنوز هم بعد هفت سال حتی عضو سپاه هم نشده ام. دیگر نمی توانم، نمی کشم. اگر هم تا امروز مانده ام فقط به خاطر امام مانده ام. نگذاشت بروم. گفت شناسایی حلبچه را خودت کرده ای. نیروها را هم خودت برای عملیات می بری. احمد مسئول اطلاعات عملیات قرارگاه قدس بود، ما هم نیروهایش. چند نفر از بچه های قدیمی اطلاعات عملیات که چند سال بود با هم کار می کردیم. نیروی ثابت جایی نبودیم. هرجا نیروی اطلاعات عملیاتی لازم داشت می رفتیم؛ لشکر 27، قرارگاه نجف، تیپ نبی اکرم و حالا هم قرارگاه قدس. گفتم: من اگر آدم بودم حالا راست راست جلویت راه نمی رفتم. مردهای عملیات حالا زیر خاک خوابیده اند. تا حالا دیده ای کسی بعد از هفت سال شناسایی رفتن و معبر باز کردن حتی یک ترکش هم نخورده باشد؟ گفت: اذیت نکن، من و محسن که با این پاهای مصنوعی نمی توانیم هم پای بقیه جلو برویم. تو باید بمانی. قرار شد این عملیات هم بمانم بعد بروم. ما درست لب مرز بودیم. سنگرهای ما روی کوه مرزی سورن بود. درست روبه روی ما ارتفاع دیگری بود که اسمش هانی قل بود. عراقی ها آن جا بودند. پشت هانی قل شهر خرمال عراق بود. اگر به آن جا می رسیدیم تا حلبچه دشت صاف رو به رویمان بود. همان شب اول هانی قل را گرفتیم. از آن بالا تمام منطقه تا حلبچه پیدا بود. همان جا دیدگاهمان شد. من و محسن زعیم زاده با دوربین های قوی جا به جایی نیروهای خودی و عراق را به قرارگاه گزارش می کردیم. فرصت سنگر زدن نبود. یک تکه زمین صاف بالای کوه پیدا کردیم و بساط مان را بین چند تا سنگ پهن کردیم. آقای ایزدی فرمانده قرارگاه و آقای همدانی معاون قرارگاه هم همان جا بودند. رابط هوانیروز هم آن جا بود. هلی کوپتر ها می آمدند کنار دستمان و مجروح ها را می بردند. سایت شنود عراق درست رو به روی ما پشت شهر سید صادق بود. هفت هشت تا بی سیم ما توی یک وجب جا همان جا بود. فهمیدند عملیات دارد از کجا کنترل می شود. یک ستون زرهی عراق داشت از خرمال به سمت سید صادق عقب نشینی می کرد. افسر نیروی هوایی را صدا کردم و ستون کشی را نشانش دادم.چند دقیقه بعد دو تا اف 4 از بالای سرمان شیرجه زدند روی جاده، بعد هم تمام ستون را بمباران کردند. کلی ذوق کردیم. هنوز گرد و خاک بمباران نخوابیده بود که محسن گفت "محمد! دوتا هواپیمای دیگه." این بار از روبه رو می آمدند سمت ما. چند ثانیه بعد موشک هواپیمای اول را دیدم که از کنار ما گذشت و پشت سرمان درست همان جایی که مجروح ها منتظر هلی کوپتر بودند منفجر شد. به چشم خودم تکه پاره های بدن بچه ها را دیدم که این طرف و آن طرف پرت می شد. یک لحظه بالای سرم را نگاه کردم. آسمان درست بالای سرم پر از روبان های سفید بود؛ مثل یک خوشه بزرگ انگور. داد زدم "محسن بمب خوشه ای!" بمب خوشه ای مثل یک بشکه خیلی بزرگ است. وقتی پرتاب می شود چند تکه می شود و بین صد تا دویست بمب کوچکٍ داخل آن رها می شوند. هر روبان سفید که باز می شود ضامن یک بمب را آزاد می کند. رو به یک سنگ نشستم و پاهایم را بغل کردم؛ فرار فایده ای نداشت. هرچه کوچکتر و جمع و جور تر بودی شانس زنده ماندنت بیشتر می شد. چشم هایم را بستم و منتظر شدم. یک، دو، سه، ...؛ چند ثانیه بیشتر طول نکشید ولی خیلی سخت گذشت. پیش خودم فکر کردم می خواهم زنده بمانم یا نه؟ عجیب بود ولی حس کردم اگر بخواهم می میرم. نتوانستم. ...پنج؛ صدای انفجار ها شروع شد. بی نظم و پشت سر هم. انگار دو هزار تا نارنجک را با هم منفجر کنند. یک لحظه یخ کردم. انگار کمر و پایم را برق گرفته باشد. بعد هم دیگر پاهایم را حس نکردم. سعی کردم تکان شان بدهم ولی نشد. روی زمین ولو شدم. انفجار ها ادامه داشت. یک بمب دیگر کنارم منفجر شد. این بار صدای فرو رفتن ترکش ها به بدنم را می شنیدم. پهلوی چپم سوراخ سوراخ شد. فکر کردم محسن حتما شهید شده است. محسن زعیم زاده یک وقتی فرمانده اطلاعات عملیات لشکر 27 بود. تا حالا بیشتر از بیست بار مجروح شده بود. به خودم گفتم وقتی به من چند تا ترکش خورده، حتما محسن را تکه تکه کرده است. آمدم صدایش کنم ولی نتوانستم. ترکش ریه ام را سوراخ کرده بود. وقتی نفس می کشیدم هوا و خون از پهلویم بیرون می زد. اورکت سبزم غرق خون بود. چه قدر برای پوشیدن همین اورکت اذیتم کرده بودند. اورکت های سپاه برای من تنگ بود؛ پوتین و لباس سایز من نداشتند. از این اورکت های کوتاه دو جیب خریده بودم که چپ ها اول انقلاب می پوشیدند. به جای پوتین هم چکمه پا می کردم. سر وصدا که خوابید محسن آمد بالای سرم. می خواست بلندم کند ولی پای مصنوعیش زیر وزن من تاب نیاورد و در رفت. جفت مان پرت شدیم روی زمین. گریه اش گرفت. یک جوری نگاهم می کرد انگار باور نمی کرد من مجروح شده باشم. آقای همدانی آمد من را انداخت روی دوشش. مطمئن شدم قطع نخاع شده ام؛ پاهایم روی زمین کشیده می شد ولی فقط صدایش را می شنیدم. من را برد توی یک سنگر عراقی خواباند. ارتفاعش به یک متر هم نمی رسید. طاقباز افتاده بودم و سقف را نگاه می کردم. نمی توانستم نفس بکشم ولی اصلا درد نداشتم. خون را می دیدم که همین طور از بدنم بیرون می زند، صدای خون را هم می شنیدم که روی زمین می ریزد ولی درد نداشتم. کم کم سر و صدای بیرون محو شد؛ انگار کر شده باشم. سقف هم سر جایش نبود. بالای سرم آسمان هم نبود. همه جا سبز شده بود؛ مثل سبز دریا. چند نفر مثل یک ستون می آمدند سمت من. سر ستون محمد گل محمدی بود. بقیه هم بودند؛ ابراهیم، رضا، برادرم و چند تای دیگر از قدیمی ها. محمد دستش را دراز کرد سمت من و گفت "دستت را بده به من، بیا بالا." دستم را بالا بردم ولی برگشتند و رفتند. صدای آدم ها و گلوله و خمپاره دوباره برگشت. مثل این که از خواب بیدار شده باشم. ولی خواب نبودم؛ مطمئنم. دیدمشان؛همه شان را. صدای محمد آردانه و محسن و مصطفی می آمد. دنبال من می گشتند. نمی توانستم جوابشان را بدهم. صدایم در نمی آمد. دو تا سرباز آمدند توی سنگر که من را ببرند. آقای همدانی فرستاده بودشان. یکی شان من را کشید روی کولش و چهار دست و پا از سنگر بیرون رفت. سنگر کوتاه بود، نمی شد توی آن سرپا ایستاد. چند قدم که رفت خسته شد؛ سنگین بودم. من را گذاشت روی زمین. نمی دانست قطع نخاع شده ام. همین که ولم کرد با صورت زمین خوردم. دست هایم هم دیگر کار نمی کردند. زمین خوردنم را دیدند. آمدند بالای سرم. آردانه و یکی دیگر که نمی دیدمش من را خواباندند روی برانکارد و پشت وانت خودمان گذاشتند. درد هم کم کم سر و کله اش پیدا شد. صورتم، دست هایم، کمرم و پهلوهایم می سوخت. تا جایی که هلی کوپتر ها می نشستند من را با وانت بردند. پشت وانت یاد حجت محسنی افتادم که چند روز پیش خودم پشت همین وانت گذاشتمش و بردمش بیمارستان الله اکبر. توی راه چه قدر به من فحش داد و داد و بیداد کرد. حالا می فهمیدم با هر تکان ماشین چه دردی می کشید. فرقش این بود که من نمی توانستم داد بزنم یا فحش ببدهم. یعنی فکر می کردم دارم داد می زنم ولی صدایم در نمی آمد. همین که رسیدیم هلی کوپتر هم نشست. امداد گرها هم آمدند و به من سرم زدند. به پهلو خوابیده بودم. آردانه را دیدم که دارد با امدادگرها دعوا می کند. می گفتند بردن این فایده ندارد، دارد می میرد. به جایش کس دیگری را می بریم. مصطفی نشسته بود بغل من گریه می کرد. دوباره هیچ صدایی را نمی شنیدم. باد ملخ هلی کوپتر که از رویم رد شد فهمیدم هلی کوپتر هم رفته است. هلی کوپتر که پرید گریه مرتضی هم بیشتر شد. گفتم "مصطفی من زنده ام، چرا گریه می کنی؟" صدایم در نیامد. خودم هم گریه ام گرفت. بی هوش شدم. توی آمبولانس به هوش آمدم. در آمبولانس بسته نمی شد. آردانه روی سپر عقب ایستاده بود و در را با پاهایش گرفته بود که توی سربالایی ها پرت نشوم بیرون. دست هایش را هم از پنجره های بی شیشه عقب آمبولانس آورده بود تو و سر من را گرفته بود. دفعه بعد که به هوش آمدم هوا تاریک شده بود. هنوز توی آمبولانس بودم ولی ماشین راه نمی رفت. آردانه هم نبود. صدایش می آمد "تو رو خدا برو کنار." جاده باریک بود. دو تا ماشین به زور از کنار هم رد می شدند. صدای شنی تانک هم می آمد. دوباره از هوش رفتم. توی سرازیری به هوش آمدم. فهمیدم از سورن داریم می رویم سمت دزلی. جلوی اورژانس دوباره از هوش رفتم. این بار که به هوش آمدم سوار یک آمبولانس دیگر بودیم. غیر از سرم یک پاکت خون هم بالای سرم آویزان بود. صورت آردانه را هم دیدم که بالای سرم نشسته است. گفت "محمد بیداری؟ حرف بزن!" ماشین افتاد توی دست انداز. از شدت درد از هوش رفتم. با تکان های برانکارد به هوش آمدم. دو نفر برانکارد را گرفته بودند و می دویدند به سمت سوله های سبزی که فقط سرشان از کوه بیرون بود. بیمارستان الله اکبر بود؛ بین دزلی و سنندج. شناختم کجاست. چند روز قبل همین جا آمده بودم که جنازه شهید زمانی را شناسایی کنم. درد غیر قابل تحمل بود. با هر تکان آرزوی مرگ می کردم. دیر شده بود، وقتی خوشه سفید را توی آسمان دیدم باید به مرگ راضی می شدم. خون ریزی داخلی داشتم. تر کش کبد و روده ام را پاره کرده بود. این ها را امروز صبح وقتی به هوش آمدم دکتری که لباس عمل تنش بود گفت. سر تا پا سبز پوشیده بود، در ست بالای سر من. توی یک سالن بزرگ بودیم که پر از مجروح بود. همه کنار هم روی برانکارد خوابیده بودند. گفت "زخم هایت عمیق است. با هلی کوپتر می فرستیمت سنندج." هلی کوپتر که پرید از هوش رفتم. آردانه بالای سرم بود باز. دیگر چیزی نمی گفت؛ فهمیده بود اوضاعم خراب است. یک نفر داشت با دستمال صورتم را پاک می کرد. چشمم را باز کردم. توی یک اتاق بودم. صورتم هم غرق خون و کثافت بود. بالا آورده بودم. یادم نمی آمد چه شده و کجا هستم. خواستم خودم صورتم را پاک کنم. از پیرزنی که داشت صورتم را پاک می کرد خجالت می کشیدم. دستم تکان نمی خورد. درد پیچید توی همه بدنم. آمدم بگویم "مادر ببخشید؛ همه جا را کثیف کردم.' صدایم در نیامد. یادم افتاد قطع نخاع شده ام. زنده مانده بودم ولی چه زنده ماندنی. مثل یک تکه گوشت افتاده بودم روی تخت. حتی زورم نمی رسید کثافت های روی صورتم را پاک کنم. اشک امانم را برید. پیرزن چشم های مهربانی داشت. گفت"پسرم عیبی ندارد. ما برای همین این جا هستیم

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت