دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

بسم الله الرحمن الرحيم 

( يادي از شهيد علي كميلي فر )

نفر سوم از راست به چپ

صحبت از شهيد و شهادت و تجديد خاطره ي شهيد است كه بايد گفت از سخت ترين لحظات عمر من همين تجديد  خاطره ي هر كدام از عزيزان شهيد است كه با اطمينان مي گويم سنگيني بار غم آنها از سنگيني كوه برايم بيشتر است  در اين چند دهه اي كه از عمرمان گذشته چه بسيار سخت گذشت بعد از آن نيز هم ...

دست به روي چرخه ي زمان به عقب بر مي گرديم تا بدان جا مي رسيم كه چند نوجوان در اوائل عمر خود با هم يكي ميشوند و بي خبر از آينده ي خود بهشت كوچكي مي سازند و محو جمال قدرت حق مي گردند . و اما دوران دوستي ما از مدرسه راهنمائي شروع و به جبهه ختم مي گردد . دوران راهنمائي را با برادراني سپري كرديم كه شاد و صميمي و يك رنگ بودند برادراني كه با ما بودند از جمله برادران مرتضي اميديان ، رحيم كرامت ، حميد مبين ،شهيدهادي دانش يار ، علي قطينه ، عظيم و سعيد نوائي و مجيد مزيني كه همه ي آنها از جمله رزمندگان و مجاهدان راه حق بودند و با هم اين دوران را سپري كرديم وبعد از دوران راهنمائي از آنجا كه علاقه ي خواصي به صنعت داشتيم همراه با برادران علي قطينه ، شهيد هادي دانش يار وشهيد علي كميلي فر راهي ديار هفت تپه شديم و بعد از امتحان ورودي هر چهار نفر ما موفق به ثبت نام در رشته برق هنرستان شديم و شايد شروع اين زندگي جديد زمينه اي شد براي آماده سازي ما جهت ساخته شدن روحي و جسمي و رواني و خود اتكائي براي ما باشد زيرا در آن يك سالي كه در آن محيط درس مي خوانديم بسيار بر ما سخت گذشت ، نوجواناني با سن و سال كم و محيطي آلوده به فساد و حتما خواست خدا اين بود كه ما را در اولين كوره ي آزمايش قرار دهد و ما را بيازمايد ، از يك طرف مسير طاقت فرساي آن كه با چه سختي هائي روبرو مي شديم ، قبل از ظهر بايستي حركت مي كرديم تا اين كه ساعت شروع كلاس به آنجا برسيم و با تني خسته به آنجا مي رسيديم نهاري در كار نبود بجز نان خالي كه از نانوائي مي خريديم و بعد از پايان درس ساعت 8 شب از هنرستان بيرون مي آمديم و باز هم شام ما همان وعده ي هميشگي نان گرم نانوائي بود و با آن نان ها در سه راهي محل مي مانديم تا ماشيني جهت برگشت به شهر پيدا شود ، در يك فصل سرماي سوزنده ، در يك فصل گرماي طاقت فرسا دست وپنجه مي زديم چه شب هائي كه ما با نان ،چوب هاي نيشكر را مزمزه مي كرديم تا چاشني نان خالي ما باشد و مشكل ما تنها اينها نبود بلكه بد تر از آن مشكل ما فساد محيط به هم ريخته ي آنجا بود كه همه ي ما را عذاب مي داد ما در محيطي قرار گرفته بوديم كه هم درسهايمان شبها را با مستي سپري مي كردند و روابط نا مشروع برايشان افتخار بحساب مي آمد و مثل اينكه بايد اين نوجوانان در چنين محيطي زندگي كنند تا براي سختي هاي آينده آبديده شوند ، اگر يك سال نهار وشام ما معمولا نان خالي نبود شايد در جبهه ها بسيار به ما سخت مي گذشت . اگر سرماي اين راه نبود شايد سرماي جبهه هاي غرب را تحمل نداشتيم ، اگر گرماي اين راه نبود شايد گرماي دشت آبادان و خرمشهر برايمان امكان نداشت و بنده مطمئن هستم كه خداوند متعال مي خواست ما را بيازمايد و آماده ي صحنه ي سخت تري باشيم ، بخدا قسم در دوران دوستي من با علي هيچ وقت گله يا شكايتي از ايشان بياد ندارم كه بگويد چرا غذاي ما چنين است و وضع ما چنان چه در زمان تحصيل و چه در زمان جهاد با متجاوزان بعثي و شهيد علي هميشه فردي شكر گذار و راضي بود به رضاي حق ، خلاصه دوران هفت تپه را با موفقيت درسي و جسمي ورواني گذرانديم و سال بعد را به هنر ستان دزفول منتقل شديم و با بازگشت ما به دزفول باز هم جمع دوستان دوره راهنمائي تكرار شد با اين تغيير كه ديگر آن نوجوانان به سن بلوغ  رسيده بودند و مدينه ي فاضله اي را براي خود مهيا مي كردند و تجمع بيشتر دوستان در مسجد و محافل مذهبي بود كه برادران هميشه همديگر را سفارش به اين امر مي نموند و تجمع ما بيشتر در مسجد امام سجاد ( ع ) بود و مسجد چنان ما را به هم نزديك كرده بود كه بسياري از اوقات خود را با بچه هاي مسجد مي گذرانديم و اين زمينه ساز مرحله ي ديگري از عمر ما بحساب مي آيد كه بحمد االله مقطع سني حساسي كه بوديم عمر ما در جمع بچه هاي مذهبي و به دور از هر گونه فساد مي گذشت و با پايان يافتن سال دوم هنرستان مصادف با شروع راهپيمائي ها و تظاهرات ضد رژيم ستم شاهي بود كه بچه هاي هم سن و سال ما همگي مانند زنجيري به هم گره خورده بودند و هيچ مانعي جهت پاره شدن اين زنجير نبودوباگذشت زمان محكم تر نيز مي شد و خلاصه اين خلوص بچه هاي آن زمان بود كه توانست نهضتي با آن همه عظمت در جهان بيافريند .و در خرداد سال 1359 موفق به اخذ ذيپلم شديم و بيشتر از سه ماه از آن زمان نگذشت كه جنگ تحميلي آغاز شد و با شروع جنگ تحميلي بسياري از آن بچه ها علي الخصوص شهيد علي پاي در ركاب جهاد نهاد و لباس مقدس رزم را به تن كرد و درس هائي را كه در جلسه قرائت قرآن گرفته بود به عمل رساند و شهيد علي عجب صبري و استقامتي از خود نشان داد و بحق اجر و پاداش حقيقي خود را گرفت و آن شهادت بود كه شايد هيچ مزدي لياقت برابري با علي را نداشت مگر شهادت .پنج ماه از جنگ نگذشته بود كه با هم به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمديم و دوره ي آموزشي ما پادگان سپاه در اصفهان بود و بعد از آن هر دو به جبهه اعزام شديم و اولين اعزام ما عمليات تپه ي 60 در منطقه عملياتي شوش ( عنكوش ) بود و در آن عمليات هم دوره اي ما حميد قانعي به شهادت رسيد و ما را در سوگ عزيزي فرو برد ،آن روز را كاملا بياد دارم همه ي برادران سختي و درد جسماني را فراموش كرده بودند و فقط ماتم زده ي شهادت آن برادر شده بوديم و بعد از مدت كوتاهي به دزفول برگشتيم و از دزفول هركدام به جبهه ي ديگري اعزام شديم علي نيز در جبهه كرخه با برادران حاج محمد عيدي مراد و شهيد محمد شنبول مسئوليت اطلاعات و عمليات اين محور را به عهده داشتند تا اينكه عمليات فتح المبين شروع شد و شهيد علي به حق سهم بسياري در موفقيت اين محور داشت زيرا راهنما ئيهاي ايشان جهت بردن نيرو ها به طرف دشمن بسيار موثر واقع افتاده بود و ايشان تا ابد از سهامداران موفق عمليات فتح المبين شدند و با پايان يافتن عمليات جهت استراحت به شهر برگشتيم 24 ساعت از آن زمان نمي گذشت كه دوباره ما را به پادگان كرخه فرا خواني كردند و توسط برادران رئوفي و سوداگر آماده شديم , جهت عمليات فتح خرمشهر كارواني كه از پادگان كرخه به طرف خرمشهر اعزام شديم تعداد هيفده نفر به فرماندهي حاج احمد سوداگر بوديم تقريبا چهل و پنج روز قبل از عمليات شروع به شناسائي منطقه كرديم همه ي بچه ها با شور و شوق بسيار در مدت زمان كوتاهي منطقه را شناسائي كردند روز و شب برايمان معني نداشت صميميت با همديگر آن چنان ناگسستني بود كه مسير هائي را كه احتمال خطر داشت از هم ديگر سبقت مي گرفتند تا براي ديگران خطري نباشد خلاصه عمليات شروع شد و شهيد علي نيز همانند گذشته اين زنجير همبستگي را به هم وصل كرد ، در بين عمليات چند نفر از دوستان كه با هم بوديم شهيد شدند يكي از شبها همه ي برادران جمع بودند در سنگر نشسته بوديم هر كسي در درون خود غوطه ور بود و براي برادران شهيد ناراحت و ماتم زده بودند , سكوت سنگر را فرا گرفته بود ناگهان شهيد علي به سخن آمد .شروع به گفتن خاطره كرد از هر كدام از برادران خاطراتي  بيان مي كرد كم كم تمامي جمع متوجه او شدند شهيد علي در آن شب سكاندار كشتي ما تم زده ي سنگر ما بود او هر چه تعريف مي كرد مسائل خنده آوري بودند و بعد از مدت زمان كوتاهي جو سنگر به كلي تغيير كرد و خنده بر لبان عزيزان رزمنده جاري شد ، آن شب علي نجات دهنده ي همه ي ما بود و ما نهايتا طعم متحد شدند را چشيديم و آن آزاد سازي خرمشهر عزيز بود و جمع ما از اولين كساني بودند كه بعد ازتصرف اين شهر پاي به خاك مقدسش مي نهادند . در يكي از روزها تقريبا نيم ساعت مانده به اذان مغرب علي وضو گرفت  تسبيح به دست مقداري از سنگر دور شد من چند روزي بود متوچه شده بودم او هر روز اين كار را انجام مي داد ، از جمع جدا مي شد و دائما قدم مي زد در اين روز من پرروئي كردم خلوت علي را شكستم ، به طرف علي رفتم اول چند لحظه اي با او قدم زدم بعد سئوالاتي ازاو نمودم علي جان چرا خلوت كرده اي چرا جدا شده اي چرا و چرا .... شهيد علي لب به سخن گشود و بر بال ملائك به پرواز درآمد ,او گفت وبسيار گفت , در اين لحظه غروب دلگير است ، آخر روز است و پايان روشنائي و هر جنبنده اي بايد حساب گري كند بايد بداند در روشنائي كه لذت نور را چشيده چه كار خيري انجام داده است من هم ذره اي از اين حياتم من هم بايد حسابرسي كنم بايد بدانم چه كرده ام بايد خود را سئوال و جواب كنم قبل از اين كه از من سئوال شود بايد خود را سئوال و جواب كنم قبل از اينكه ازمن سئوال شود بايد خود را سئوال كنم قبل از اينكه به محاكمه كشيده شوم خودم را محاكمه مي كنم ( حاسبو قبل ان تحاسبو ) به فرمايش مولا علي ( ع ) بايد خودم را حساب كنم هيچ كس بهتر از خودم اين جسم و روان را نمي شناسد خلاصه علي بسيار گفت منهم اين بنده ي حقير محو در جمال زيباي عرفان بلند علي شده بودم لحظه اي با حرف هايش لرزه بر اندامم مستولي مي شد لحظه اي آرام مي شدم و به سراي باقي اميدوار و آن روز اين صحبت ها متصل به اذان مغرب شد و گذشت ، اما آن روز برايم درس سنگيني بود كه در كلاس درس علي گرفتم و به خود آمدم چگونه بايد باشم اين انسان كيست و چه رسالت عظيمي بدوش دارد .خوشا به حال آن عزيزان كه باكمال افتخار رسالتشان را به پايان رساندند و آن كردند كه معبودشان  مي خواست و ما مانديم با كوله باري از غم و اندوه و فرقت ياران سفركرده . اينها رفتند و راه كوتاه را بر گزيدند و ما خاكيان مانديم و لنگان لنگان راه پر پيچ و خم زندگي را برگزيديم خوشا به حالشان كه رفتند و واي به حال ما كه مانديم بخصوص اين حقير كه مدتي از عمر خود را با اين عزيزان بودم لذت صداقت ،  عبادت ، شجاعت و دليري آن پاكان را چشيدم ولي با اين همه نيز ماندم اي كاش من هم مي رفتم همان گونه كه با هم بزرگ شده بوديم اين بار نيز باهم مي بوديم و شربت شهادت را با هم  مي چشيديم . از خانواده محترم شهيدان عزيز التماس دعا داشته و دعايم كنيد با آن عزيزان در محضر خدا جزء گروه خاصان كوي يار گرديم . 

والسلام

 مهندس علیرضا بیباک

هرگونه ياد داشت تکميلی مورد نياز است

ناصيران . ياهو . دات کام 

 17

 

[ ۱۳۸٦/٢/٦ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت