دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

Image hosting by TinyPic

 

قصه های مادر بزرگ

 

شبنم را بنگر که چگونه عاشقانه و دیوانه وار

از لبه تیز و انتهائی برگ آویزان مانده است .

طراوت و شادابی شنای گنجشککان زیبا را بنگر

که چگونه رنگ رخسار عوض می کنند

و به استقبال بهار می روند .

بهار آمدنی دیگر و تولدی دوباره است .

راستی می دانی پائیز هم بهاری عاشق است

که درد عشق و دوست داشتن و انتظار

سر سبزی و طراوت بهاری را از او ربوده است .

و او را چنان رنگ پریده و غمگین می نمایاند .

او نیز بهاری زیبا بود که انتظاری طولانی او را رنگ پریده و رنجور ساخته .

و اکنون عریان و درمانده به انتظار بهار خویش مینشیند .

مادر بزرگ قصه می گوید .

قصه عمونوروز .

قصه سبز پری .

قصه زرد پری .

قصه دختر شاه پریون .

شهرزاد خوشبخت .

دهقان پیر  .

پسر فداکار .

و کم کم از گوشه چشم نازنینش قطره اشکی جاری میشود و ادامه می دهد ......

هنوزم منتظره و هنوزم منتظره .

از میان همه و همه  -

قصه صبر و شکیبائی مادر بزرگ و انتظار طولانیش خود نمائی می کند .

او هنوز هم چشم به راه است .

و آنگاه که قصه پسرک فداکار را بر زبان  جاری می کند

نا خود آگاه چشمهای کم سو و بی رمقش  غرق در اشک می شود .

از گوشه چشمش به آرامی سرازیر می شود .

چشمان  مادر بزرگ در میان دریائی از زلال آب دوست داشتن منتظر است .

قصه اش از کرخه گذشته است .

به سه راهی قهوه خانه رسیده

و از آنجا به عین خوش .. نه ، نه

باز می کردد و به سمت ابوصلیبی خات براه می افتد

و در فکه متوقف می شود .

کمی پائین تر به سمت دویرج .

باز هم پائین تر صفریه .

و در آنجا جنگل امقر  .

چادر برپا می کنند .

چند صباحی را به دید و بازدید و گپ زدنهای دوستانه می گذراند .

هر از چندی برای رفع خستگی به سراغ پسر عمه اش امید  می رود

وپس از آن امیدوارانه شاد و سرحال به پیشواز بهار می شتابد .

از امقر خارج می شود

و به سمت هور هل فل گام بر می دارد .

لحظات به سختی جان کندن می گذرد .

نگاهی به افقهای دور و دراز بودنهای پشت سر می اندازد .

بچه ها در مدرسه آرامش دارند .

اتومبیلها در شهر به آرامی حرکت میکنند .

جاده های بین شهری برای سفرهای سیاحتی و زیارتی در انتظار مسافران سرحال و خندانشان خود نمائی میکنند .

و در آنجا سر بر می گرداند و هور هل فل را نشانه می رود .

آخرین پیامهای زندگیش را با بیسیم کهنه و زوار در رفته اش فریاد می زند .

امید دعوت به آرامش می کند .

دورمان را گرفته اند .

اینجا جشن و پایکوبی است .

محاصره دوستان شده ایم

همه بچه ها خوبند و دم نمی زنند .

منتظرمان نباشید .

ما همچنان با قامتی استوار خواهیم ماند .

منتظرمان نباشید .

تاريخ را ما .... می سازيم

و امید ................................................

پیامش بی آنکه تمام کند تمام می شود .

و پیره زن را همچنان تنها و منتظر و چشم براه نگاه می دارد

 

 

                                         

احسان

[ ۱۳۸٦/٢/٧ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت