دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

        Image hosting by TinyPic        

                                                        

حمید در سواحل دور

سکوت مرگبار شب حکایتی دیگر دارد

و امشب  دیدنی تر است

و ماه تمام قامت به نظاره ایستاده است

رو ح و روانش آرامش همیشگی را ندارد

ومادر مهربانش نیز با همه وجود این را درک کرده است .

پدر نگاهی غمبار به چهره و قامت رعنای تنها دردانه اش می اندازد .

چه کسی طلوع را خواهد دید

و چه کسی شبانه به دیار عشق خواهد شتافت .

قفس تنگ حیات ،  روز بروز تنگ تر می شود

و همید هرلحظه بال و پر بیشتر در می آورد

شوخی های کودکانه دیگر ارضایش نمی کند

اصلا امانش را بریده اند

اصلا زندگی همه اش شوخی و خنده ای بیش نیست

امید او را منع کرده بود

و باید طلایه دار باقیمانده زندگی باز ماندگانش باشد

روزها و شبها را در فراق یاران

و در تبعیت گمراهانی همچون امید گذرانده بود .

تصمیمش را گرفته بود

او باید رهسپار کرانه های اروند رود و سواحل فاو می شد .

توصیه به دیدار امیدش کردند .

توانائی سرپیچی نداشت

چرا که هم او را به جان دوست می داشت

هرچند که نوصیه به ماندگاریش می کرد

اما خود از طلایه داران غربت و پرواز عاشقانه بود

و بارها و بارها پرواز را تا عمق آسمان تجربه کرده بود

اینبار نیز امید توصیه به بردباریش نمود

اما فایده ای نداشت

تصور ماندن دیگر در ذهنش نفوذ نداشت

وبار و بندیلش را بسته بود

شمار را چه شده است .

در اندرون من خسته دل ندانم چیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

نامش را به نیکوئی حمید نهاده بودند

دو سال را به توصیه امید در گذرگاه بهداری گذرانده بود

دم پس نمی آورد

دیوانه وار امید و دوستانش را که به مسلخ عشق رهسپار می شدند نظاره می کرد

ملتمسا انه کفتگوهای آنان را طلب می نمود

با حسرت سرا پا گوش گفتن های آنان بود

غافل از اینکه . سلولهای وجودش در حال مشتعل شدن بودند

امید او را فرا خواند

از صبر و بردباری برایش می گفت

از صواب  و احسان برایش می گفت

از اطاعت و گوش به فرمانی برایش می گفت .

و او یک کلمه بیش نمی گفت

از شنیدن کرانه های اروند و فاو به غلیان می افتم

گمشده ای دارم در آن سوی دیار بودن

گوئی همه سواحل مرا می خوانند

و گوئی در ورای افق های دور نوری می بینم که

رقص کنان برایم خود نمائی می کند .

امید را قانع تر از همیشه یافت و گرمی دستانش را به امانت برد

لبان امید از لپ سرخ و زیبای حمید خسته نمی شد

او را محکم در بغل گرفت و گفت منتظرم باشی .

و حمید گفت . تا چه پیش آید

از آفرینش با طالقانی به آسانی گذشت

حسرت دو سال بودن در کنار عشق  را در دل خفه کرد ه بود

تا  به امید و پیام او  ( نه ) نگفته باشد

در کرخه وارد شد

و با قد و قواره کوچکش بزرگسال می نمود

میخواست مبارزی خستگی ناپذیر باشد

آمد و شد ها را نظاره می کرد

کس و کاری داشت که مانع حضورش در میدان عشق می شدند

طرفند ها را بکار گرفت و پیشه کرد

در کرخه وارد شد . و همگی منعش می کردند

آز چشم آدمیان دور و بر تانکر سقائی عشق وارد شد

سقایش پرسید ، کجا بچه جان

نگاهی عمیق و سالمندانه انداخت و گفت

همراهی سقا ، شاگرد شما ، در دشت لاله ها

سقا را گوئی از خدا خواسته بود

بلافاصله چشم برهم نهاد ، تبسم به لب گرفت

دنده ها را در هم آویخت

پا را وانهاد و براه افتاد

مرکب آواز خوان و غزلسرا براه افتاد

شوش و عبدالخان و اهواز را در نوردید

رضایتش جلب نمی شد . و آرام نمی گرفت

وارد جاده اهواز خرمشهر شد

در دب حردان آثاری از تجاوز را دید و کم کم لذت پرواز را حس کرد

ورودی خرمشهر وضو ساخت و لقمه هائی را ار روی ناچاری سقا تناول نمود

به نماز عشق ایستاد و در مقابل خواننده اش کمر خم نمود و به سجده افتاد

لح لح رسیدن به میعادگاه را می زد . هنوز خیلی مانده است ؟

زمین و زمان کم کم پیش چشمش رنگ می باختند

وهمچون سیالان سبکبال پرواز می کردند

عشق را معنی می کرد

سقا را مات و مبهوت ایستاده و نظاره می کرد

کم کم درغباری از بودن و نبودن راهی کارون و بهمنشیر شدند .

کم کم آثار عشق و حماسه نمایان می شد و دلهره و اظطراب سقا  بیشتر شد

آبادان سینه چاک همچنان زیر ضربات هولناک گدازه های انسانی نا محرمان بود

دم پس نمی آورد و هردم احدی را به قربانگاه می فرستاد

راه به پایان می رسید وماجرا آغاز می شد

چهره پرنده عاشق گلگوتر میشد و بر اشتیاقش افزوده می شد

سبک می شد و شوق پرواز داشت

به کناره اروند رود رسید .

گوئی با همه کدری و گل آلودگیش ذلال تربن آب حیات است

آنقدر مواج و خروشان بود که گوئی هل من مبارز می طلبد

کما اینکه چندی پیش مغلوب دریا دلان با غیرتی شده بود که سر از پا نمی شناختند

مرکب عشق سقا پای به پل بعثت گذاشت

زمینیان امر به نرفتن و خدائیان جشن آمدن گرفته بودند

پل بعثت با تمام وجود می لرزید و حادثه ای بزرگ را خبر می داد

به ساحل جنوب غربی اروندرسید  فریادهای جشن و سرور الاهیون گوشها را نوازش می داد

ولیعصریون که انتظار طولانی را پایان یافته دیده بودند

نفسها را حبس کرده و دل به تقدیر سپرده بودند

آواز آواز خوانان شروع و حجله عشق را به بهترین وجه زینت داده بودند

بار خدایا : این چه سودائی است .

سقا بی اراده دل به تقدیر حوادث سپرده است

ولیعصریان نیز هر کدام برگ های حادثه را برای خود ورق می زدند

خفاشان در آسمان حوادث پرسه می زدند

گدازه های زمینیان آز آسمان می بارید و زمین را سرخ می کرد

هر از چند گاهی خونی جاری می شد و عشق به پرواز در می آمد

کم کم حمید به منزلگاه عشق نزدیک شد

نزدیک و نزدیکتر و نزدیکتر

همه جا را غباری از زمین و هوا در گرفت و نونهال کوچک از مرکب بزیر آمد

سقائی را همت گماشت و بی آنکه خللی در اراده اش باشد ، گدازه ها را به فراموشی سپرد

ولیعصریون شاهد و ناظر بیباکی حمید در آن نبرد گدازه ها بودند

جنگ گدازه ها شدت گرفته بود

آسمان در تلاقی شمشیر سان مبارزان و متجاوزان برق می زد

حوادث پشت سرهم یکی یکی می آمدند و می رفتند

گدازه ای جسارت کرده و با همه انرژی خود را به شاهرگ حیاتی حمید رساند

و پبکر نیمه جانش را به کنار مرکب و سقاخانه مبارزان انداخت

همه جا آرام شد

و گوئی حوادث به پایان رسیده و قلب مالامال از عشق حمید را تسخیر کردند

آسمانیان جشن و زمینیان عزا گرفته بودند

مقدر بود در همان روز که حمید از اروند رود گذشته بود برگردد

ماموریت تمام شده بود

به امید پیام مداوا خانه بقائی را رساندند

و امید گفت : پیام من بهشت رضوان است . حمید خدائی شد

قاصدک خسته که دلخوش از آوردن پیامی بود تا شاید کمکی دریابد

بر دیوار تکیه داد و کم کم بر  سنگ فرش نشست

او میدانست که امید بیهوده نمی گوید

قاصد رمق نداشت ،امید راهی مداوا خانه شد . اما راه به مداوا خانه نمی برد

او می دانست که حمید الهی و منتظران او همچنان امید وار باز گشت اویند

به کاشانه حمید رسید . همراهان و بازماندگان معصومش را دید .

تنها کلام امید این بود . دعا کنید و به خدائیان متوسل شوید

همراهان را به مداوا خانه برد

حمید زیر انبوهی از ابزار و لوازم درمانی آخرین مقاومت ها را می کرد

با خواهش امید . طبیب رخست دیدن لحظاتی برای همراهان قائل شد

مادر حمید را دید و از تولد تا الهی شدنش را در ذهن تبدار خود به تصویر کشید

آرام گرفت و گفت . حمید ..........  است . او به نورعلی شتافته است

امید می دانست که این لحظات آخر است و آخرین دیدار .

از این رو دم بر نمی آورد و همه را امر به آرامش می نمود .

مادر گفت . فرزندم را از زیر این آوارها نجات دهید . او میخواهد عروج کند

و آنگاه که لحظات خدائی شدن رسید . همه و همه زمینیان خارج شدند

سکوت سرتاسر مداوا خانه را فرا گرفت و پرواز آغاز شد

غلامعلی پدر حمید توجه امید را بخود جلب کرد

از گوشه و کنار پنجره عروجخانه به تماشا ایستاده است

دم بر نیاورد . اشک از چشمش سرازیر می شد

در تنهائی باغچه پشت پنجره عروج را نظاره می کرد

امید هیچ نگفت و نظاره اشک ریزان پدر و عروج فرزند مانده است

آرام آرام قلب زمان از حرکت می ایستد

تپ . تپ . تپ ..... تپ ...... تپ ........ تپ

زمان از حرکت ایستاد و حمید به ملکوت اعلا پیوست

 

                              

[ ۱۳۸٦/٢/٧ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت