دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

                                         غروبی در کربلای پنج

 

      

مدتها بود ازش خبر نداشتم .او جانشین اطلاعات عملیات لشکر هفت ولیعصر بود و من مسئول اطلاعات قرارگاه از این رو اکراه داشت سری به من بزند .بارها به او می گفتم بی معرفت برادری گفتن .چیزی گفتن، چرا سری به ما نمی زنی .همش کز کردی توی خط مقدم و یا توی شناسائی و گهگاهی هم توی سنگر .آخه این رسم برادریه .اونم لبخند ملیحی به لب می گرفت و میگفت . اینطوری بهتره .خیلی با هم انس و الفت داشتیم و حتی با هم ازدواج کردیم . در یک روز . اونم در یک خونه . نه هتل ونه تالار و نه تارو تنبوری  . آخه شهرمون زیر موشک باران بعثیها بود . یه روز از جبهه برگشتم . مادرم بهم التماس می کرد من میخوام عروسیتون رو ببینم .منو نا امید نکن .و من همیشه طفره می رفتم .محمود اومد بیرون . تو خوبی والله همه چیز رو به مسخره گرفتی . انگاری دنیا برات یه شوخیه . گفتم چی شده . گفت آخه تو    نمی خوای ازدواج کنی تکلیف من چیه . گفتم خوب برو ازدواج کن . کی جلوتو گرفته تا پاشو قلم کنم . گفت هیچکی میگن تو جلومی و نمی شه . گفتم مگه جاده ست که نمی شه . گفت نخیر اتوبانه گفتم خوب بهتر . بیا بفرما برو من کنار وای میستم . گفت دیدی گفتم همه چیزو به مسخره و شوخی گرفتی . گفتم جوش نزن برادر . دنیا دو روزه . اونم میگذره . گفت .آخه تو با این کارات کرد یش نصف روز.به هرحال تصمیم گرفتم که همراهیش کنم . اونم فریادی کشید و   گفت  مامان بلاخره موفق شدم .ومادرم هم دعاش کرد و بقیه مسائل .......................................

          

گاه گاهی که تو کار شناسائی و اطلاعات و عملیات گیر می کردم . من سراغش رو می گرفتم و به کمکم می اومد .آخه بعضی مواقع به شناسائی اولیه نیازداشتیم و تا اون فرد از اهداف و برنامه ها مطلع نبود نمی دونست که باید دنبال چی بگرده . از این رو چون به او اطمینان صد در صد داشتم اورو می خواستم و به ماموریت می فرستادم . و انصافا هم شناسائیهاش حرف نداشت و همیشه به نتیجه می رسید . اهل ترس و دلهره و اضطراب نبود . اهل مسامحه و من و من کردن نبود . سر به زیر بود و کار خودشو  می کرد . با احدی درگیر نمی شد .  تو قرارگاه اونو نمی شناختن ولی در لشکر هفت منو و اونو خوب می شناختن و به نیکی ازش یاد می کردن . به هرحال . مدتها بود ازش خبری نداشتم و او با این ذهنیت که نکنه کسی تصور کنه که از اعتبار نداشته ام داره سوء استفاده می کنه اصلا سر نمی زد و منم از دیدنش محروم بودم .و اکثر مواقع هم مرخصی هامون هماهنگ نبود . در نتیجه در دزفول هم همو   نمی دیدیم . گاه گاهی اتفاق می افتاد که همزمان در مرخصی بودیم . که اونم حال و هوای خودشو داشت .

   

عملیات کربلای پنج  از اون عملیاتهای کمر شکن بود . در منطقه ای به وسعت چند کیلومتر مربع تمام قوای اسلام و کفر با هم درگیر شده بودند . عراقیها هرچی داشتند آورده بودند و نیروهای خودی هم هرچی داشتند آورده بودند .بی سابقه بود . تقریبا نقطه ای از زمین نبود که گلوله توپی یا خمپاره یا موشک کاتیوشا نخورده باشه  و تمام منطقه خاکریز خاکریز شده بود تا به عنوان ترکش گیر تلفات و صدمات نیروهای خودی را کمتر بکنه . فاصله نیروها از همدیگه هم بسیار کمتر از سایر عملیاتها بود . بطوری که با چشم غیر مسلح خط مقدم دیده می شد و مقرهای فرماندهی هم معلوم بود . با فاصله چند دقیقه به قرارگاه سپاه و بالعکس به قرارگاه لشکرها می رسیدیم . بهرحال همانطور که گفتم تمام توان نیروهای خودی و دشمن در این منطقه تجمع کرده بود . از نظر استراتژیک هم منطقه بسیار حائز اهمیتی بود . و دقیقا به همین دلیل بود که دو طرف درگیر اصرار بر عملیات داشتند . معمولا اول شب تا نیمه های شب نسبت به روز از آرامش بیشتری برخوردار بود و دوطرف در آسایش بودند ولی از نیمه های شب که می گذشت . عراقیها دیوانه وار منطقه را به گلوله می بستند . و همیشه با توجه به تجربیاتی که به دست آورده بودند احتمال عملیات شبانه را می دادند . از این رو دیوانه وار و به هر طرف شلیک می کردند ونیروهای ما هم به استراحت می پرداختند . البته بجز نیروهای اطلاعات و عملیات و تخریب و بعضی اوقات مهندسی . چون معمولا کار این واحد ها شبانه بود و شبهای متمادی را باید به شناسائی در بین خطوط خودی و دشمن می پرداختند  . و این حالت تا حدود ساعت پنج و یا شش ادامه داشت . و بهد از آن مجددا آرامش حاکم می شد و معمولا عراقیها به استراحت می پرداختند . و تا حدود ساعت یازده و یا دوازده ظهر می خوابیدند .

          

خرمشهر غروب در عین حال زیبا ولی دل گرفته ای دارد . نخلهای بی سر بیانی از تاریخ طاقت فرسائی داشت که بر سر این منطقه آمده بود . معمولا دود و بوی باروت از ورودی خرمشهر به مشام می رسید . صدای انفجارات پی دی پی سکوت را می شکست و تداومی را برایش قائل نبود . معمولا این مواقع به بالای سنگر می رفتم و دست نوشته هائی را به تاریخ می سپردم  تا شاید نسلهای آینده سختیها و مشقتهائی راکه پیشینیان برایشان کشیده اند  درک کنند . مطلع شوند . و البته اگر باور کنند . به ساحل اروند رفته بودم . تا عبور نیروها را به سمت ابوالخصیب ، ساحل جنوب غربی شط العرب کنترل کنم . آقا محسن گفته بود . که جنوب رودخانه را هم شناسائی کنیم . و به دنبال معبر می گشتیم . صحرائی و فرامرزی هم همراهم بودند . پس از کنترل و توجیه نیروها به قرارگاه باز گشتم حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود  . به قرارگاه رسیدم . اولین نفر که بهم رسید گفت . محمود کارت داشت . تعجب کردم . نفر بعدی هم گفت . محمود کارت داشت . پرسیدم چکارداشت . نمی دانستند . و نفر سوم از بچه های عملیات هم همینطور . کمی نگران شدم . با خود گفتم چه اتفاقی افتاده است . سابقه نداشته تا حالا محمود در یک روز چن بار به سراغم بیاید . او اصلا اهل آمدن نبود . به همان دلیلی که ذکر شد .بعد از پیگیریها متوجه شدم که سه تا پنج بار به قرارگاه آمده . برایم مسجل شد که کار خاصی داشته . یا موضوع شناسائی و یا اسارت نیروها و یا چیز دیگری . سردرگم شده بودم و دائم در این فکر که چه اتفاقی افتاده است . لحظات با اضطراب می گذشت . که از دور موتور سواری به طرفمان می آمد و ناخود آگاه توجه من و همراهان به اوجلب شد . یکی از دوستان گفت . بیا دوباره اومد . الان ازش می پرسیم چته سر آوردی . قامتی استوار با چفیه به سر کرده و عینک موتور سواری و کلاه آهنی از نوع عراقی . جلو پام متوقف شد و همزمان که عینکشو بر میداشت سلام کرد . قامتی استوار و چهره ای بشاش داشت . تبسم همیشگی همچنان در صورتش نمایان بود . جواب سلام دادم . پرسیدم چه شده است ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت ، مگه اتفاقی باید بیفته . گفتم آخه کی سراغ ما رو گرفتی که این دومیش باشه . گفت حالا دیگه  . گفتم حرف بزن . برای نیروها اتفاقی افتاده . گفت نه . گفتم نیروها از شناسائی برگشتند . گفت نه . کفتم کسی شهید شده . گفت نه گفتم . برای خانواده اتفاقی افتاده . گفت نه . گفتم  میخوای بری مرخصی . گفت نه . گفتم کسی نامه ای آورده . گفت نه . گفتم پس چی شده . چه مرگت بوده که امروز اینهمه اومد و رفت داشتی . گفت هیچی فقط اومدم ببینمت . گفتم چه عجب یادت اومده که برادر داری . گفت  همینه که هست . گفتم جون داداش بگو چی شده اینقد لفتش نده . گفت واله باله هیچی نشده دلم می خواست بیام ببینمت و برم همین . دلتنگ بودم می خواستم بیام ببینمت . هواتو کرده بودم .مبهوت بودم . از موتور پیاده نمی شد . گوئی آماده رزم بود . پوتین محکم . لباس رزم مرتب و کلاه آهنی و چفیه و عینک . گرد و غبار جبهه و خط مقدم تمام هیکلش رو پوشانده بود . پیاده نشد . دست دراز کرد و گفت . خوب کاری نداری . گفتم نه . راست راستی میخوای بری. گفت آره تا دیر نشده باید برم . ناخود آگاه گفتم کجا؟ گفت کار دارم باید برم . گفتم چه اومدنی و چه رفتنی . گفت اینه دیگه . اگه ناراحتی برگردم . گفتم تو که داری می ری . و راهشو گرفت و رفت . چشم از موتورش بر نمی داشتم و دوسه نفری نا خود آگاه موتورشو بدرقه می کردیم . رفت و رفت .  همینطور نگاهمان را هم با خود می برد . رمق نداشتم . خدایا این چه قصه ای بود . این چه دیداری بود . چقدر زیبا شده بود . و تبسم همیشگی اش خیلی زیبا تر می نمود .  چرا نگاهم به نگاهش دوخته نمی شد و چرا دستانش حرارت خاصی داشت . چقدر  ملیح و با وقار شده بود . غروب را با همه زیبائیش ووقارش سر افکنده کرده بود . آرام آرام به سمت مقر خودشان می رفت . گوئی به سمت حجله می رود . ساکت و آرام همانند نسیمی بود  که وزیدنی آرام داشت و آرام هم رفت حتی گرد و غبار راه را نیز بر جای نگذاشت. انگار پیامی داشت . نکند . نه نه  منطقه آرام است و هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .. کم کم به میعادگاه نزدیک می شد . خدا را شکر . به مقصد رسید . غروب دلگرفته و انباشته از دود و بوی باروت . موتور را به کناری نهاد و به سمت سنگر راهی شد . چند متر بیشتر نبود . ناخود آگاه همراهان نگاه می کردند . دولا شد . گوئی می خواهد چیزی از زمین بردارد . نه نه ....  می خواهد بند پوتینش را باز کند . دم سنگر  با فاصله کمتر از چند متر ........................................ سفیر گلوله ای فضا را شکافت و غرش کنان در فاصله نه چندان دور فرود آمد و محمود در هاله ای از گرد و غبار و دود ناپدید شد . آه خدای من سوالات بسیار زیادم را  سفیر  گلوله ای پاسخ داد . محمود برای خداحافظی همیشه آمده بود . محمود آمده بود تا آخرین دیدارش را تازه کند . و محمود آمده بود تا بگوید . مواظب فرزندانم باش  . نکند گزندی به آنان وارد آید . هر کسی چیزی می گفت . محمود ترکش خورد . محمود زخمی شده . و من گفتم . سخن کوتاه کنید که محمود به لقاء پروردگارش شتافت . و او برای همین آمده بود تا رفتنش را اعلام کند تا بی خبر نرود  محمود آمد تا خبر رفتن   همیشگی ا ش را به من برساند و محمود آمد تا حسرت خداحافظی را در دلم نگذارد . و . و . و . و من راهی سنگر شدم . ....................................   .

    

يادگاران و جوانه های شهيد محمود سوداگر

از طرف برادر کوچکت احمد

 

[ ۱۳۸٦/٢/٧ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت