دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

تابستان 1360 

گرمی هوا طاقت هر مبارزی را طاق می کرد  نه تنها پیکرها رمق نداشتند بلکه افکار هم به شدت خسته شده بودند . از هر طرف خبری می رسید .اضطراب آور و نگران کننده ، گرچه هجوم بعثیون متوقف شده بود ولی هیچ امیدی به توقف دائمی جنگ نبود ،

 وضع نیروهای مدافع بسیار نگران کننده و با اینکه  ارتش جانانه می جنگید ولی امید چندانی به ادامه توقف جنگ نبود . وضع سپاه نیز از نظر آموزش و تجهیزات جنگ سنگین مناسب نبود ولی ابزار و ادوات جنگی بیشتر اختیار ارتش بود  سپاه آموزشها و مانو ر هائی را که ارتش دیده و انجام داده بود ندیده بود و به بچه های سپاه و بسیج  می گقتند اینها یه مشت بچه هستند که آداب و رسوم جنگ را بلد نیستند و البته هم که درست بود نیروهای سپاه و بسیج در دوران قبل از جنگ با این تئوری  که 90 درصد عقیدتی و 10در صد نظامی هستند وارد سازمان سپاه شده بودند و تمام تلاش گذینشی سپاه بر جذب نیروهای عقیدتی و فرهنگی متمرکز شده بود  و البته نه سران نظام ونه استراتژیستها نیز چنین تصوری نداشتند  گو اینکه چند صباحی از توقف می گذشت و تحرک اساسی دیده نمی شد .

 

                


بگو مگو های زیادی بین بچه های جنگ بود ، همانطور که در کلیت نظام  مسائل پیچیدگی خاص خود را داشت و هر کدام از مسوءلین نظرات خاص خود را داشت . در خطوط مقدم نیز اختلاف نظرهای متعددی وجود داشت که در اینجا بیشتر به اطلاع از دشمن و توانائی ها و ناتوانی نیروهای خودی بر می گشت ،  

کروهی از نیروها مسو لیت شناسائی نیروهای دشمن را بر عهده داشتند و این شناسائی ها بصورت فردی یا گروهی در ساعات مختلف شب یا روز با رفتن به خطوط دفاعی دشمن انجام می شد که معمولا اطلاعات ذی قیمتی را در اختیار نیروهای خودی می گذاشت . این نیروها معمولا از زبده ترین نیروها انتخاب می شدند و شبهای متمادی باید از خطوط پدافندی رد می شدند و حد فاصل نیروهای خودی و دشمن را شناسائی و در بیشتر مواردی که فرصتی بدست می آمد از بین سنگرهای دشمن رد می شده و عقبه دشمن را شناسائی می کردند . و گروهی دیگر که در حال نبرد در خطوط مقدم بودند . و گروه سومی هم به پشتیبانی از خطوط پدافندی مشغول بودند .

        

سپاه دزفول 1360

با ..... سر موضوعات جزئی بگو مگو داشتم ، شناسائی ها ، اخبار ، سرکشیها ، اساسا سر کوچکترین موضوع با هم بگو مگو می کردیم ، اساسا سن او بیشتر از من و مورد توجه بیشتری هم بود و عمدتا در سپاه دزفول به عنوان عملیات یا هماهنگ کننده و یا عناوین مختلف انجام وظیفه می کرد . کار فعالیت های شناسائی از خطوط دشمن را  به عهده  گرفته بودم  و با جمعی از رزمندگان به شناسائی می رفتیم و اطلاعات ذی قیمتی نیز به دست می آوردیم . انصافا افراد بسیار شجاع و خالصی همراهیمان می کردند که البته بیشترشان دعوت حق را لبیک گفتند و به دیار باقی شتافتند و  البته که خود انتخاب می کردند و جانانه به خطوط دفاعی دشمن نفوذ می کردند و بدون سرو صدا به شناسائی می پرداختند .

گاهی عرصه آنقدر تنگ می شد که نفس هر جنبنده ای را می برید . از یک طرف شناسائی بی وقفه و پی درپی ، و از یکطرف شناسائی اکثرا شبانه  و از طرفی منع درگیری ، یعنی احدی که به شناسائی می رفت حق در گیر شدن با دشمن را نداشت حتی اگر احیانا زخمی می شد حق اینکه آخ گفته و فریادی بکشد نداشت و باید با تحمل جراحات وارده به عقب تخلیه می شد . ضمنا اگر امکان تخلیه ای بود . در تاریخ شجاعان زیادی را خوانده ایم ولی انصافا اینان  از شجاعان روزگار بودند . کسانی همچون محمد رضا آل عبدی ، کریم پور محمد حیسن  ،علی کمیلی فر ، حبیب سعید فر، جلالپور ، حمید کلانتر و ............  .

 

گرمای جنوب خود بخود طاقت فرساست چه رسد به بیابان و آتش و گلوله و نداشتن زیر انداز و رو انداز و کولر و سایبان ، گرمائی که طاقت هر انسانی را طاق می کند .

چگونگی پشتیبانی ، وضع خطوط پدافندی، حظور در خطوط دفاعی ، آرایش و شناسائی ها و تدارکات و غیره بگومگوی همیشگی ما با رئوف بود و احساس می کردم او بدون اطلاع می خواهد کارهای دیگران را  تحقیر و تضعیف کند البته که از نظر سن و سال باید مراعات ایشان را می کردم لاکن بگومگوئی همیشگی داشتیم و البته یکی از اصلی  ترین مباحث این بود که به ایشان می گفتم شما از خطوط مقدم اطلاع چندانی ندارید و یا حداقل به اندازه من اطلاع ندارید چون بهر حال کار و وظیفه من ایجاب می کرد که همیشه از وضعیت خطوط مطلع بوده و حتی منطقه بین خودی و دشمن را و حتی عمق خاک در اختیار دشمن را تا آنجا که بتوانم زیر نظر داشته باشم و طبیعی بود که راحت تر بتوانم اظهار نظر کنم که چه امکانی برای مواجهه یا مقابله با دشمن چه توانی لازم است ، بهر حال بگومگوی همیشگی داشتیم .

60/08/12 یکی از روزهای تلخ و پر حادثه بود ، دیشب شناسائی ها به نتیجه مطلوب نرسیده بود . و دغدغه بسیاری داشتیم  ، از طرفی بچه های شناسائی هم دیگر کلافه شده بودند ، افراد پرتوان و انرژی و الهی همانند محمد عیدی مراد محمد  حبیب سعید فر  

     

علی کمیلی  محمد شنبول حبیب سعید فر و محمد عیدیمراد که واقعا در نفوذ به دل دشمن بی نظیر بودندو حتی مواقعی نیزبه پشت خاکریزهای دشمن نفوذ می کرده و اطلاعات  ذی قیمتی را به همراه می آوردند . کلافه شده بودم ، بچه های مستقر در خط مقدم بیشتر از بچه های قرارگاه دزفول متوجه اوضاع بودند و یا شرایط را بهتر درک می کردند .

گزارش کاملی از اوضاع را به آقای فرماندهی که بسیار برایم دوست داشتنی و محبوب بود و با همه اخم وتخمهایش محبوب همه بود ارائه دادم و باز هم بگو مگوهای همیشگی شروع شد ودیگرانی که اطلاع دقیقی از خطوط نداشتند . اظهار نظرهای کنار گود نشینی می کردند . فرمانده  هم آرام می نشست و از بگو مگوها نتیجه می گرفت و تصمیم گیری می کرد و آنگاه که تصمیم می گرفت ، با توپ و تشرهای خود آن تصمیم را اعمال می کرد . واقعا از بزرگان روزگار بود . در چهره اش غظب از استبداد و نظام طاغوتی موج می زد کمتر کسی خنده اش را می دید ولی قلب مهربانی داشت و درون ریز بود  ،  

آنروز با این بگو مگوها یکی دیگر از تلخ ترین روزهایم بود چون بهر حال باید باز هم تحمل می کردم  با ناراحتی و عصبانیت از اطاق 3.4 مخابرات که این جلسه هم در آنجا برگزار شده بود خارج شده و به محوطه سپاه رفتم و با آقای خضریان مواجه شدم .

انسان بسیار شجاعی بود ، شاید از معدود افرادی بود که در شجاعت مثال زدنی بود ، سرعت عمل  و دوست نوازی از ویژگی های بارز او بود به احدی کرنش نمی کرد و بی مهابا حرفش را می زد ، اهل امور اداری و ستادی و بقول آنروزها پشت میز نشین نبود و همیشه و در همه حال او را باید در خطوط اول و مقدم جنگ می یافتی ، زیاد تعریف نمی کنم ولی با اعتقاد به اینکه کم گفتن حق کشی و زیاد گفتن چاپلوسی است تمام تلاشم را می کنم که حق مطلب را ادا کرده باشم ، اصلا سر سازگاری هم با کسانی که از خط مقدم گریزان بودند نداشت و اصلا با آنها خو نمی گرفت ، اگثر قریب به اتفاق بچه های خط مقدم جبهه او را با این خصایص می شناختند و به او اعتقاد داشتند .

او با زبان عامیانه و صریح صحبت می کرد و اولین صحبت او در این شرایط و شرایط مشابه این بود ( بابا ول کن _ چند روز دیگه یا جنگ تموم میشه یا ما تموم می شیم و  ........ . ) بی خیال ! من می فهمم  توچه می گوئی حالا دیگران نمی فهمند که نباید اینقدر اهمیت بدهی . با هم به سالن غذا خوری رفتیم که در آنجا حمید حلمی هم به  ما ملحق شد، ایشان هم یکی  از وارستگان جنگ و جبهه ولی  بی نام و نشان بود .

بهر حال هر کجای کرخه فریاد می زدی خضریان یکی پیدا می شد و می گفت آنجاست وهمه اورا می شناختند ، ولی حلمی از چنین شناخت و ارتباط اجتماعی برخوردار نبود ، بسیار محجوب و مومن بود و سر در لاک خود و کارهایش بود که همان شناسائیها را به نحو احسن انجام می داد ، بسیار شجاع و بی باک بود و در اکثر ماموریت های شناسائی داوطلب و موفق بود .

دونفری شروع به موعظه و نصیحت می کردند و من مشغول غذا خوردن با همه ناراحتی هایم شدم . شاید هم ناراحتی ام بیمورد بود ولی بهر حال هر کس ظرفیتی دارد هر چند کم و زیادش متغیر است وشاید هم ناراحتی ام بی مورد باشد و شاید هم خیلی مسخره ولی به هر حال شرایط خارج از ظرفیت و انتظارم بود .

            

برخاستم و برای استراحت چند ساعته به منزل رفتم و پس از آن خود رو را آماده کرده وراهی جبهه و خط مقدم  صالح مشطط شدم      مهم نبود به کجا می روم ولی جبهه مورد علاقه ام صالح مشطط بود که البته در این محور شناسائی ها به کندی پیش می رفت .

فرمانده جبهه آقای کوسه چی بود .

ایشان هم انسان بزرگی بود هرچند که ناملایمات ایشان را آزرده کرده ولی از روزی که پا در میدان جنگ گذاشتم ایشان با صفا و سادگی و صداقت وصف ناپذیری تلاش می کرد و از هیچ کوششی دریغ نمی نمود توانائی او به حدی بود که بعدا به جانشینی تیپ 7 حضرت ولیعصر و پس از آن به فرماندهی لشکر 25 کربلا منصوب شد و در همه حال تلاش و کوششی وصف ناپذیر از خود بروز می داد . شاید اگر بخواهم ایرادی از ایشان بگیرم فقط این ایراد بر ایشان وارد بود که بسیار منتقد و مهمتر از آن شاید نمی دانست که ایراد را کی و چگونه و با چه کسی مطرح نماید و بلاخره بعضی از دوستان هم از این سادگی و صراحت گفتار رنجیده می شدند ولی بدلیل علاقه وافری که به ایشان داشتند . دلگیر نمی شده و به رو نمی آوردند . بهر حال راهی صالح مشطط شدم .

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٦/٢/٧ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت