دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

محور بعدی که در همه شناسائی ها با مشکل مواجه بودیم  محور صالح داود در شمال جبهه صالح مشطط بود  ، عمده شناسائی ها با شکست مواجه می شد ، هم از طرف کرخه با مشکل مواجه بودیم و هم از طرف مشطط ، اخیرا عراقیها اقدام تازه ای هم کرده بودند و سگهائی را در خطوط مقدم بکار گرفته بودند که به محض نزدیک شدن نیروهای شناسائی به خطوط آنها  سگها اقدام به پارس کردن می نمودند و مانع شناسائی های ما می شدند .

تصمیم قطعی داشتم که شناسا ئی صالح داود را هم به نتیجه قابل قبولی برسانیم . و خدا خدا می کردم که این شناسائی هم با موفقیت به اتمام برسد و بتوانم با اطلاعات کاملی از دشمن به قرارگاه اصلی دزفول باز گردم و حرفی برای گفتن داشته باشم . به هر حال با افکاری در هم و برهم  و خستگی فراوان به خواب رفتم .

صبح زود بقول قدیمی ها خروس خون داد و فریاد اذان از هر گوشه ای به گوش می رسید  ، اکثرا برای نماز بیدار می شدند حتی اگر کسی هم از روی خستگی توان بلند شدن را نداشت با شرمندگی مجبور به بلند شدن می شد ولاکن هیچکس اجبار  نداشت .

پس از نماز و صبحانه مختصر  راهی خطوط مقدم شدیم ، با بچه ها احوالپرسی می کردیم و هر از چند گاهی صدای مهیب گلوله ای آسمان را می شکافت و بر زمین می آمد و پس از انفجار دود عضیمی را به هوا رهسپار می نمود و هر از چند گاهی که گلوله به هدفی برخورد می کرد  صدای فریادی از عزیزی به آسمان برمی خواست و متعاقب آن آژیر آمبولانس و سرو صدای کمک کن و کمک کن به گوش می رسید  .

خطوط مقدم بفاصله 15 یا 20 یا 30 متر از سنگرهای نگهبانی پوشیده شده بود و بفاصله حدود 50 متر سنگر های جمعی برای استراحت احداث شده بود . نگهبانان با علاقمندی خاصی به نگهبانی مشغول بودند ، کمتر موردی را مشاهده می کردیم که در حالت چرت زدن باشد هر چند که خواب صبحگاهی بسیار شیرین است ولی شور و شعف نگهبانی بر آن غالب شده بود .

خطوط دشمن نیز از آرایش منظم و خوبی برخوردار بود ، فاصله سنگر های نگهبانی از همدیگر حدود 15 الی 20 متر بود و از استحکام بیشتری برخوردار بود با استفاده از تیر آهن های سنگین و چوب های ضخیم استحکام خاصی را به سنگرهای خود داده بودند  و همچنین در فواصل متعدد در حدود 30 الی 50 متر با کمک ادوات سنگین  همانند تانک و سلاحهای پدافند هوائی بر استحکام خطوط دفاعی افزوده بودند و هر حرکتی را زیر نظر داشتند . و این در حالی بود که د ر این جبهه ( سر پل صالح مشطط ) حتی یک دستگاه تانک نداشتیم و سلاحهای پدافند هوائی هم در حد اقل و انگشت شمار بود بطوری که فقط می توانستیم پوشش حداقلی هوائی را برقرار کنیم . اصلا خطوط ما با دشمن قابل مقایسه نبود . از تعداد نفرات بکار گرفته شده و از تجهیزات سنگین و از ادوات نیمه سنگین و از استحکامات و غیره آموزش و دوره های نظامی هم که حتما گذرانده بودند بر کیفیت آنها افزوده بود  ، تنها توانائی اساسی نیروهای ما همان انگیزه و پتانسیل الهی بود که درون روح و روان نیروهایمان نهفته شده بود . انرژی حاصل از مظلومیتی بود که د ر طی سالیان سال از اجدادمان در دورانهای خفقان  حکومتهای پادشاهی  و تحمیل جنگهای نابرابر و جدا سازی قطعه هائی از خاک پهناورمان  د ر کالبدهای جوانانمان  دمیده شده بود که تصمیم گر فته بودند اینبار نگذارند قطعه ای از این خاک پهناور همانند گذشته جدا شود و به هر ترتیب شده با فدا کردن جان خود تاریخ آینده را از رشادتهایشان  انباشته سازند . و این بود که قابل محاسبه در فرمول نظامی و موازنه قوای ارتش تا دندان مسلح عراق  جائی نداشت و قابل محاسبه نبود .

مسیر طول خط مقدم را در غرب جبهه مشطط  ور انداز می کردیم و تغییرات خطوت دشمن را ثبت می کردیم  ، کمترین تغییرات از نظرمان دور نمی ماند و ثبت می کردیم و هر از چند گاهی مسیری را به سمت خطوط دشمن در نظر می گرفتیم  تا در اولین فرصت شبانه به شناسائی برویم و تا نزدیکیها و حتی زیر خاکریز دشمن  ناشناخته ای نمانده باشد .

به تپه سبز رسیدیم . کانالی را در آن حفر کرده و بدینوسیله به قله یا خطاالراس تپه رسیده بودیم  . یکی از مناطقی که معمولا سیبل دشمن محسوب می شد همین تپه سبز بود  که دشمن لحضه ای آنجا را راحت نمی گذاشتند . دائم آماج گلوله های توپخانه و تانک و خمپاره آنها بود . از اینرو امکان رسیدن به قله تپه بدون شیار اصلا امکان پذیر نبود و در منتها الیه شیار یعنی در بالای تپه بخاطر مصون ماندن از تیر مستقیم تانک و تک تیر انداز دوربین خرگوشی تعبیه کرده بودیم که دیده بان یا هر کس دیگری از شت دوربین به دیده بانی خطوط دشمن بپردازد .

این تپه گرچه خیلی بلند نبود ولی بدلیل موقعیت منطقه ای دید و تیر بسیار عالی را روی خطوط پدافندی دشمن بوجود آورده بود . بهر حال هر کسی که قدمی به جبهه صالح مشطط گذاشته باشد نام تپه سبز را حتما شنیده است .

وارد شیار تپه سبز شدیم و پس از شناسائی و دیده بانی خطوط دشمن با یک گلوله تانک به استقبالمان آمدند و خط الراس را هدف قرار دادند . نگهبان که جای خود را به ما داده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و افق را خیره رفته بود .

 پرسیدم چه خبر شده ؟

 گفت هیچی

گفتم توپ شلیک کرد

گفت کار همیشه است  . ببخشید مثل اینکه جنگ است و .....

بهر حال رویمان را کم کرد و با گلوله های پی در پی دیگر و بدرقه جانانه آنجا را ترک کردیم و اساسی ترین نتیجه این بود که دشمن در غرب جبهه بشدت حساس است و فعلا نباید به حساسیت او افزوده بشود .

احساس عجیبی داشتم  گوئی اتفاقی قرار است بیفتد که حد اقل برای من سخت و طاقت فرساست  حتی به آقای آل عبدی و پور محمد حسین گفتم که امروز را خدا بخیر بگذراند . و آنها می گفتند که البته هروقت شما به محلی می روی آنجا باید به خیر بگذرد  و اینم بگم که حرف ما تنها نیست همکه می گویند که مظهر تشنج است هرجا که قدم می گذارد آنجا گلوله باران می شود .

با پای پیاده در کنار خاکریز قدم می زدیم و به سمت عقبه می آمدیم کسی نبود بگه که آخه آدمای نادون برای چه به این بیابانها آمده اید مگه خونه و زندگی ندارید  مگه امید و آرزو ندارید مگه تفریح و تفرج ندارید و مگه کسو کار ندارید نمی دونید که اینجا بوی مرگ به مشام می رسه و نمی دونید که آدما عمودی به اینجا میان و افقی برمی گردند .

تویو تائی در گل گیر کرده و جمعی دور اونو گرفتن که اونو از توی گل بیرون بیارن یکی پشت فرمون نشسته و گاز می ده و بقیه هل می دادنن  مثل خر تو گل گیر کرده بود سه نفری رفتیم کمک این بی نواها آخا هر دقیقه یه گلوله زمین را می بوسید و منفجر می شد حالا اگه کسی اون دور اطراف هم بود که ناله ای می کرد و بر زمین می افتاد .

همینکه نز دیک شدیم گفتیم کمک می خواین  یکی از میون اونا فریاد زد که احتیاجی به کمک شما نداریم زود گورتون رو گم کنید تا گلوله لعنتی که قراره برای شما بیاد از بخت بد به ما نخوره  همینکه از ما دور بشین به ما کمک زیادی کردین . ذلیل مرده اونقدر هم جدی می گفت که لحضه ای احساس می کردیم اینا واقعا اینقدر از مردن می ترسن  که نگو  .

بهر حال ما هم از خدا خواسته  یا نخواسته راهمون را کج کردیم و گفتم که خداکنه گلوله تو سرتون بیاد نمک نشناسا . تو این گیر و دار بودیم که گلوله ای زوزه کشون امد و در چند متری سقوط کرد و بلافاصله یکی از بچه ها با کلوخ و گلی بدنبالمان افتاد که به کی باید بگم گورتون را گم کنید . گفتم بیخیال داش . واجعلنا رو بخون و طاقت مکن ما که رفتیم  به امون خدا ایشاله خودم با یه تو یو تای خوشگل می برمتون اما کجا خدا می دونه تو دلم گفتم ( مجلس عروسی )

دم دمای ضهر بود و هوا بشدت گرم  کم کم به مقر اصلی در صالح مشطط رسیدیم  یکی سراغ تانکر آب می رفت و یکی دنبال کلمن آب و معمولا شربت خاکشیر درست می کردیم و عطشمون را کم می کردیم . و بازار شربت لیمو و خاکشیر و هندوانه داغ بود  بخصوص وقتی که کمک های مردمی می اومد . اون نامه های خوشگل و مامانی رو هم در می آوردیم و همه را بدون استثنا می خواندیم نه من تنها همه می خوندند و واقعا بر داشتن اینچنین امت و ملتی مباهات می کردیم .

سنگر ها معمولا زیر زمینی بود و بخشی از سنگر که روبروی در ورودی بود روشن بود و بقیه سنگر تاریک بود و معمولا در آن هوای گرم ملافه یا پتوئی را در وسط سنگر از سقف آویزون می کردیم تا بوسیله حرکت دادن آن به شکل باد بزن فضای سنگر را قابل تحمل تر کنیم  و همین باعث می شد که طرف دیگر سنگر تاریکتر از حد معمول شود و اگر کس تازه وارد سنگر می شد اصلا منحل تاریک سنگر را نمی دید و این در حالی بود که افرادی که درون تاریکی بودند طرف روشن سنگر را می دیدند و از این رو آنها را اذیت می کردند .

یکی از بچه های تازه وارد را به ما مامور کرده بودند  با اینکه آدم توانمند و شجاعی بود لاکن تا کنون با خلق و خوی جبهه آشنائی نداشت و تصور بسیار مقدس مآبانه ای از جبهه و جنگ داشت  معمولا اول ورود بچه های تازه وارد را خوب تحویل می گرفتیم و بعضی وقتها هم آنها را سر کار می گذاشتیم . بعد از احوالپرسیهای معمول و خوش و بش کردنها و معرفی به سایر همراهان                                                                                                                                                           با یه هندونه بزرگ و خنک که با هزار خواهش و تمنا از تدارکات گرفته بودیم آنهم  با کلی تشکر از کارنده و نگاهدارنده و خریداری کننده و فرستنده و حمل کننده  وارد سنگر شدیم  اونم با چه کیف و ولعی  کریم سینی را زمین انداخت  و چاقو بدست عین قصابای بی رحم وارد شکم هندونه شد و سفره اش کرد  و بعد هم قاچ قاچ و هر کسی قاچی را بر می داشت و می خورد . لحظه هائی می گذشت و کم کم متوجه شدیم که قاچ های هندونه یکی پس از دیگری کم می شود و سرو صدائی در طرف دیگر سنگر به گوش می رسد . اول از همه هم اون تازه وارده متوجه سر و صداهائی شد و دائم می گفت قاچهای هندوانه کم می شه ، مگه کس دیگری درون سنگر است  و ما که از ماجراهای قبلی مطلع بودیم  اظهار بی اطلاعی کردیم  و می گفتیم اصلا خبری نیست و خیالتان راحت باشد  از بابتی صحبت از جن و پری و در بین بچه های اطلاعات بوفور مطرح بود از این رو ایشان پرسید که نکنه جنی یا چیزی در آنطرف سنگر است که گفتیم معمولا پیدا می شه شاید هم الان دوتا از اون جنای ور پریده اونطرف سنگر دارند هندونه های ماررو می خورند   این رو شنید و طرف اشتهاش کور شد و در گوشه ای کز کرد . طرف دیگر هم که ماجرا را به این وخیمی شنیدند هر کدام با ملافه ای که معمولا در سنگرها پیدا می شد بر سر کشیده به بیرون اومدند . که بلافاصله دوست تازه واردمان با شتاب زیاد از درب سنگر خارج شد . و پس از آن جمعمان با آقایان سیف الله صبو و حیمد عنبر سر ( همان دو جن ) پشت پرده به بیرون آمده و نظاره گر شدیم .

 

[ ۱۳۸٦/٥/٢۸ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت