دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

خورشید با سرعت و صلابت همیشگی مسیر دیرین خود را طی می کند . گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد  . کلاغان به قار قار همیشگی خود مشغول و قرقاولان به گشت و گذار همیشگی خود در زیر بوته ها و خارو خاشاک گلوله خورده و دود آلود مشغول بودند . حسی به من می گفت که باید تا قبل از غروب آفتاب ماموریتم را به پایان برسانم . و  افکارم همه وجودم را به اینطرف و آنطرف می کشاند  . افکارم در هم و برهم بود گاهی به دزفول می اندیشیدم و گاهی به موشک بارانهای دزفول و گاهی به سبوعیت سیستمی که مردم بیگناه را به زیر آتش می گیرد و همه را به خاک و خون می کشد .

یکی از پشت سر صدا می کند . یکبار و دو بار و چند بار دیگر ، ایستادم و نگاهی به ندا دهنده .

 سلام : از دزفول با شما کار دارند

 چه کسی است

 آقای صولتی .

چکار دارد

نمی دانم فقط گفته هر طوری هست تماس بگیرید

گفتم پاسخ دهید که بعد از شناسائی تماس می گیرم

البته تماس نگرفتنم از روی ناراحتی با علی صولتی نبود  که ایشان هم از مردان نیک و دوست داشتنی بود که همیشه با او گرم می گرفتم و البته همه بچه ها با او گرم می گرفتند و اصولا او آدم خون گرمی بود .

سمت راست علی صولتی - سمت چپ محمد رضا عنبر سر

برابر قرار چند نفری به محل قرار و نقطه رهائی رسیدیم و به بر رسی پرداختیم . از سنگر ديده باني بالا رفتم علی رنگ دیده بان بود ،

سنگر دیده بانی علی رنگ - نفر ایستاده علی رنگ است .

او فردی بسیار با ذوق و متانت بود و با هم شوخی های زیادی داشتیم ، گوئی این دیدار از روی حکمت بود چون با دیدن او انرژی و حرارت زیادی گرفته و آرامش پیدا می کردم او می گفت : احمد امروز دیگر چه در کله داری و من می گفتم تو فقط ببین و دیده بانی کن و از دور مراقبمان باش ، هرگونه حرکت یا اتفاق خاصی را اطلاع بده . او گفت . اتفاق خاص امروز خود تو هستی ، در هر صورت  با دوربين منطقه و مسير مورد نظر را به خوبي از نظر گذراند م،  از اول حركتمان دلهره و تشويش خاطري عجيب ذهنم را بخود مشغول كرده بود احساسم به من مي گفت آماده فاجعه اي سهمگين باشم اما نمي دانستم چيست ، كجاست و چه  مي شود .  موقع حركت  هفت نفر بوديم ، حتي موقع حركت چند عكس يادگاري هم گرفتیم  ، به نظر ميرسيد اين واقعه مي خواهد بتاريخ بپيوندد وهمه امكاناتش بايد فراهم شوند ،  صحبتها و موارد قابل اجرا و نكات لازم را  براي همه ي برادران بيان نمود م و جمع برادران نيز بدنبال صحبتها يم  سر را بعنوان تاييد  تكان مي دادند و بچه ها براي مزاح و تنوع لطيفه هايي نيز مي گفتند ، حركت آغاز شد و مجددا با ذكر نام خداوند متعال و ذكر آيه شريفه ( و جعلنا ... ) بهمراه علی بیباک  ، آل قصاب  و محمدرضاآل عبدي و سه نفر دیگر از برادران  براه افتاديم .

از اول حركت علی  بیباک  نفر بعد از من بود که گوئی نمی خواست  بيش از چند قدم ازمن فاصله داشته باشد ، هرکس وظیفه خود را  مرور می کرد ، تخریب چی چه باید بکند و نیروی پیش رو په باید بکند و دیده بان خمپاره و غیره . مسیر شناسائی به طرف شمال و در امتداد رودخانه کرخه بود و باید تا روستای صالح داود کناره رود خانه را پیش می رفتیم و پس از آن در صورت امکان وارد روستا می شده و استعداد و توانائی دشمن را بر انداز می کردیم  . البته تاکنون این شناسائی انجام نگرفته بود و حتی از سمت کرخه نیز که به شناسائی آمده بودیم نتیجه چندانی نداداه بود و به خاکریز هندلی برخورد کرده بودیم. از اینرو شناسائی حساسی بود .

رود خانه معروف بود به رود خانه وحشی به این دلیل که بدلیل نداشتن سد در مسیر خود به هیچوجه جریان رود خانه قابل پیش بینی نبود و از طرفی بارندگی های سرچشمه بشدت روی رودخانه اثر می گذاشت . از اینرو به رود خانه وحشی معروف شده بود و البته به همین دلیل با بارندگی های شدید در سر چشمه کرخه و در صورت تداوم بارندگی ها اغلب شهرهای سوسنگرد و هویزه د معرض سیل قرار می گرفتند و سر ریز این رود خانه به کرخه کور و سپس به هورالعظیم می ریخت .

مسیر حرکت ما بیشه زار و انباشته از درختچه های کوتاه و بلند گز وحشی و بید های وحشی جنگلی بود که البته از کناره های کرخه مشروب می شدند . مسیر حرکت را بر اساس شناسائیهای قبل ادامه داده و از موانع متفاوت که توسط نیروهای خودی کار گذاشته شده بود می گذشتیم . مقدار کمی سیم خاردار . یک یا دوردیف میدان مین که چند روز قبل کار گذاری شده بود . کم کم  منطقه حساس و حساس تر می شد . و اظطراب و دلهره جای خود را به آرامش و شوخی می داد . فواصل کم کم به حد طبیعی خود می رسید و افراد رعایت حال دیگران را می کردند . سروصدای هرچند کم جای خود را به سکوتی می داد که هر لحضه بر سنگینی آن افزوده می شد . آرام و آرام قدم برمی داشتیم . فقط هر از چند گاهی سفیر گلوله ای بر می خواست و در فضا می پیچید و بر زمین می افتاد . و گاهی صدای انفجاری حاکی از پرتاب خمپاره یا توپ دشمن سکوت را می شکست و آسمان را در می نوردید و به زمین می خورد و دود ناشی از انفجار به اسمان برمی خاست . و البته هرچقدر به عصر و غروب نزدیکتر می شدیم بر شدت آتش و مراقبت نیروهای عراقی افزوده می شد  - زمان را به گونه ای انتخاب کرده بودیم که که با توجه به تجربه نیروهای دشمن که انتظار داشتند به شبیخون یا شناسائی شبانه برویم در این ساعت از روز کاملا در استراحت بودند .

مسیر شناسائی را با علائم مختلف جنگلی و قراردادی مشخص کرده و چک می کردیم ، در جائی شاخه شکسته ای علامت راهنما بود و در جائی دیگر پارچه یا پلاستیکی را به درخت آویزان می کردیم و یا درجائی که آخرین محل شناسائی قبلی بود بطری خالی را در کناری گذاشته و شاخه ای را درون آن فرو می کردیم که نیروهای شناسائی متوجه می شدند . به اولين نقطه ي قرار دادن تامين گشت رسيديم  ، سه نفر از برادران را گفتم شما اينجا بمانيد و در صورت درگيري با دشمن و يا هر اتفاق ديگر مواظب باشيد دشمن ما را محاصره نكند . گروه تامين نشستند و ما چهار نفر براه افتاديم از اينجا حركتمان بسياربه كندي صورت مي گرفت چند قدم حركت و بعد مي نشستيم  با دوربين اطراف را نگاه مي كردم با آل قصاب كه بيشتر از ديگران آشنا به منطقه بود وچند شب پيش تر منطقه را مين گذاري كرده بودند صحبت مي كردم و آل قصاب نيز سئوالاتم را پاسخ مي داد ، همان طور كه به پيش مي رفتيم ضربان و تپش قلب ها بيشتر مي شد ، حساسيت و خطرناكي موقعيت را از رنگ و رخسار گروه مي توان فهميد اما تنها چيزي كه در دلهانبود ترس از دشمن و اينگونه حرفها ، شايد كمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند كردن سر از درختهاي كوتاه جنگل كنار رودخانه خط دشمن و سنگرهاي نگهباني خط مقدم آنها مشخص بود و صداي آنها كه به عربي حرف   مي زدند شنيده مي شد .آخرین حد شناسائی تا اینجا بوده و باید از این به بعد با احتیاط بیشتری وارد منطقه ممنوعه می شدیم ،  علی بیباک وگچ بر را جهت تامين گشت همانجا قرار داده و خود به اتفاق محمود آل قصاب حركت كردیم .

[ ۱۳۸٦/۸/۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت