دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است

نه می توانم فریاد کنم و نه کسی را در اطرافم احساس می کنم که صدایش کنم کم کم در می یابم که در چاله ای نسبتا بزرگ افتاده ام کم کم با مشقت زیاد چشمم با باز می کنم همه چیز در اطراف تار و نیمه تاریک است و کم کم نگاهم را به اطراف نزدیک می اندازم و متوجه حضور د حد فاصل رود خانه و خاکریز دشمن درون چاله ای افتاده ام . خواستم حرکت کنم که صدائی محکم و با کریه فیاد زد مواظب باش و تکان نخود و از جایت بلند نشو . به سختی جواب دادم کمکم کن کمکم کن . ترا بخدا کمکم کنید . باز هم صدا بسختی به گوشم می رسید که کمکت می کنیم مقاومت کن و چیزی نیست الان کمکت می کنیم سعی کن مقاومت کنی . درد در همه وجودم ریشه دوانیده بود با سختی و مشقت زیاد دستم را به نزدیک صورت آورده و با ساعدم گوشه چشمم را مالیدم شاید بهتر بتوانم ببینم . و چشم باز کنم . آنقدر سخت و ناراحت کننده می گذشت که گوئی زمان متوقف شده است معلوم نبود الانی که می گفتند کی فرا می رسد . دور و برم را نگاهی انداختم گوئی در چاله ای قرار گرفته که اطرافم پر از مینهای گوجه ای و کتابی بود نگاهم به پای راستم افتاد خون فوران می کرد اثری از پنجخ و مچ پایم نبود و فاصله مچ پایم را تا ساق آن استخوان لخت شده بود . بسیار وحشتناک بود و غیر قابل تحمل با هر سختی و مشقتی بود نگاهم را به پای چپم انداختم تماما غرق در خون شده بود دست راستم نیز از این قرار ترکشهائی که به صورتم اثابت کرده بود مانع تمیز کردن صورتم می شدند تا ببینم و بفهمم که چکار باید بکنم و رمق از بدنم می رفت و تاب و توانم را از دست می دادم و من که سابقه مجروحیت داشتم و لحظات بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودم اینبار درمانده بودم که با این وضعیت چکار کنم. با هر مشقتی بود آستینم را با دست چپم که سالمتر و توتن داشت جدا کرده و محکم ساعد پای راستم را بستم تا لااقل بتوانم از خونریزی شدید جلو گیری کنم .اطرافم مملو از مین بود و نمی توانستم حرکت کنم و از طرفی رگبار تیرهای مستقیم نیروهای دشمن امان هر جنبنده ای را بریده بود . احساس درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد بطوری که تحمل آن برایم غیر ممکن می نمود . با هر مشقتی بود تعدادی از مینهای اطرافم را بهرداشته و یکی یکی به دور تر بخصوص داخل آب پرتاب می کردم که انفجاری دیگر را شاهد نباشم . همه وجودم را درد فرا گرفته بود با هر مشقتیکه شده خود را قدری به سمت عقب حرکت دادم . کم کم فریاد می کشیدم و طلب کمک می کردم و لی دریغ از پاسخی که به ندایم جواب بدهد و دریغ از توانی که به کمکم بیاید نیروهای دشمن که مین گذاری خود را موفق می دیدند که به نحو احسن عمل کرده است اینبار هلهله کنان رگبارهای خود را نثارما ن می کردند کم کم با هر مشقتی که بود خود را به پائین شکستگی رساندم و صدا می زوم و کمک می خواستم . متوجه شدم که یکی از بچه های همرامه بصورت سینه خیز خود را به بالای شکستگی رسانده اما از تیر مستقیم و رگبار دشمن در امان نیست . سعی می کرد که آرامشم دهد و دلگرم سختن می گفت و الان کمکت می کنم . نگران نباش حتما نجات خواهی یافت ، بچه ها برانکارد آورده اند نگران نباش الان به عقب تخلیه می شویم و غیره . حوصله ام از این همه حرافی به سر آمده بود و از درد به خود می پیچیدم . با ناراحتی و درد و رنج به او نهیب زدم کمک کن تا از این چاله بیرون بیایم و از این همه میدان مین خود را برهانم . او که نمی توانست به پائین بیاید و کمک کند ولی از پشت سر یقه ام را محکم گرفت و به سمت بالا می کشید و من که از پای راست محروم شده بودم با مقدار توانائی که در پای راستم مانده بود کمک می کردم و خود را به عقب هل می دادم و دائم مواظب میدان مین اطرافم بودم تا انفجاری دیگر رخ ندهد .

لحظه ها هر کدام به سالها مبدل شده بودند و کای از پیش نمی بردیم . با هر مشقت و سختی بود خود را به بالایدیواره و چاله رساندم و بصورت دراز کش سعی می کردم که حرکت کنم ، درحدود سه کیلومتر از نیروهای خودی فاصله داشتیم و من درمانده بودم که این سه کیلومتر را چگونه باید زیر دید و تیر دشمن به عقب بر گردم و تا آن موقع که به عقب برسم دیگر جنازه ای بیش نخواهم بود . محمود که یقه ام را محکم چسبیده بود و مرا ول نمی کرد و دائم گریه می کرد و می گفت ترا بخدا کمک کن از این مخمصه بیرون رویم ببین چیزی نمانده و الان می رسیم و با مشقت تمام مرا به روی زمین با سینه خیز می کشید و من هم کمک کی کردم . دست چپ و پای چپم و ضعیت بهتر ی داشتند و می توانیتم از آنها کمک بگیرم . از اینرو هردو با هم بصورت سینه خیز به سمت عقب حرکت می کردیم. گلوله بارانخمپاره دشمن هم شروع شده بود و نقطه به نقطه اطراف انفجار را گلوله می زدند . و هر لحظه احتمال انفجاری در نزدیکیمان می رفت تا باقیمانده ر مقمان را از بین ببرد . و خدا خدا می کردیم تا بتوانیم از این مهلکه جان سالم بدر بریم هر چند که روزگار پیش چشمانم تار تار شده بود و ابهامی عمیق در وجودم ریشه دوانیده بود که مگر من می توانم با این وضعیت کنار بیایم و مگر من آرام و قرار داشتم تا بتوانم این شرایط جدید را تحمل کنم . گاهی فریادی از درون خطابم می کرد که آیا می توانی ادامه دهی حال اکنون که این همه جراحت و نقص عضو را با جان خریده ای . اندکی سست می شدم و بازگشتم را بیفایده و بی خاصیت می دیدم . تمام دردها از یکسو و ناامیدی در رسیدن به عقبه از سوئی و یاس و نومیدی اینگونه باز گشتن از سوئی دیگر وجودم را می آزرد و نمی توانستمتحمل کنم زخم خورده ای بلا تکلیف بین مرگ و زندگی بودم نمی دانستم چه بکنم و چگونه جان خویش برهانم .

ای زمان تو شاهد باش که من از هیچ کوششی دریغ برای دفاع از حق و حقیقت فرو گذار ننمودم - و ای زمین تو شاهد باش که تازه از زخم جراحات قبل باز گشته و در سرزمین درد و رنجی دیگر از مناطق اشغال شده ات قدم گذاشتم . تن رنجورم را سپر بلای میهن و مردمم در راه آرمان و هدفم نمودم . ای اشکها شاهد باشید که در حسرتی جانکاه از رفتن و دردی غیر قابل تحمل از ماندن به سراغتان نیامدم و حسرت یک آخ را هم بدل دشمن گذاشتم . و ای عشق تو شاهد باش که دیوانه وار به سوی گمشده ام اوج گرفته و بار سنگین تردید و دودلی نتوانست از حرکت بازم دارد و با همه وجود بسویش به پرواز در آمدم . ای دردها شمارا بخدایتان قسم می دهم تمام همت خود را بکار بندید تا شاید بتوانید بر اراده طوفانیم غالب شده و وجودم را با یک اظهار عجز و نا توانی آلوده کنید . لاشخوران آسمان را بزمیو شور و حالی است . امشب را می خواهند به میهمانی کرد هم بیایند و برتن رنجورم چنگ و منقار زنند . آسمان خود را بیش از حد به زمین نزدیک کرده گوئی می خواهد قفس وجودم را هرچه تنگتر و تنگتر کند . هرگز تصور نمی کردم که روزی به اینصورت بین بودن و نبودن دست و پا زده و آرزوی هیچکدام را نداشته باشم . از یکسو بودنی به اینصورت مفلوک و نا کار آمد و از سوئی ترس از مرگ و آینده ای بسیار مبهم از پرونده ای تاریک .

با همه مشقت و ناتوانی خود را به کمک محمود چند متری به عقب کشاندیم و از تیر اندازی های مداوم دشمن نیز کاسته شده بود محمود نشست و بدون سرو صدا و اشاره گفت خود را به به پشت من بینداز و با هر مکافاتی بود این کار را کردم و بصورت نیم خیز مقداری دیگر از راه راپشت سر گذاشتیم تا به بچه های تامین رسیدیم . یکی از افراد گروه سراسیمه خود را به عقبه رسونده و برانکارد آوزپرده بود و آقای پالیزبان که مسول خط پدافندی بود هم خود را به محل درگیری رسانده بود او فردی دانا و توانمند و پر کار بود وبه سرعت کارها را راست وریست می کرد . تقریبا خونی در بدنم نمانده بود و تشنج بر تمام پیکرم مسلط شده بود و بصورت یک خط در میان بیحال می شدم - یکی از بچه های پست امداد به هر صورت ممکن باد پیچی می کرد و علی بیباک هم برای کاستن گرما چفیه خود را خیس می کرد و بر پیشانی و گاهی صورتم می مالید قطعه ای از پاشنه ام بوسیله نواری نازک از ساق پایم آویزان بود و همانند پاندولی حرکت می کرد و این حرکت برایم مرگ آور شده بود به بیباک گفتم ترو بخدا این یک تیکه را هم قطع کنید که جانم را به لب رسانده و آزارم می دهد . او دائم گریه می کرد و بر جان و جسم من افسوس می خورد . عطش و تشنگی برهمه وجودم مسلط شد و درخواست قطره ای آب را می نمودم - بیباک همان چفیه نمناک را بر روی لبانم کشید . با ناله توئم درد و رنج و صدای بلند گفتم کمی آب به من دهید .

پالیزبان گفت الان آب برایت مناسب نیست بهتر است تحمل کنی - سختی راه تمام شده است و به آخرای راه رسیده ایم کمی دیگر تحمل کن. کم کم بیهوش می شدم و کم و بیش افراد را بصورت تار و تاریک می دیدم . با هر سختی و جانکندنی بود به عقبه رسیدیم

بیمارستان پایگاه چهارم شکاری دزفول

و آمبولانس آماده و انتظار می کشید ، به محض دیدن آمبولانس اولین درخواستم قطره ای آب بود که عطش جانم را فرو نشاند ولی پرستاران و همراهان امتناع می کردند . درد دیگر برایم تاب و توانی نگذاشته بود و برایم طاقت فرسا شده بود که گرمی آمپولی بر پیکر زخم خورده ام آرامشی دمید و آرام و بی حرکت دراز کشیده و وارد آمبولانس شدم . به بیمارستان رسیدم . اثر آمپول مسکن مرا بدون دغدغه به بیمارستان پایگاه چهارم شکاری رساند . ولی کم کم درد بر مسکن ها برتری و غالب گشت لحضه ها به کندی که گوئی قرنهای متمادی هستند می گذشت . علاوه بر پای راستم که قطع شده بود ، پای چپ و دست راستم هم آسیب فراوان دیده بودند . لبانم خشکی طاقت فرسائی داشت و با اشاره و تکان دادن دست طلب آب می کردم . با اینکه درک درست و حسابی از دور و برم نداشتم ولی در می یافتم که پرسنل بیمارستان سراسیمه به هر طرفی می روند و ابزار و لوازم لازم را تهیه می کردند .

[ ۱۳۸٦/۱٠/٢٩ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ امید مهاجر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت