دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

فرمانده تیپ هفت کماندویی

فرمانده تیپ هفت کماندویی آدم ناجنسی بود. در حین عملیات و پس از بدست آمدن موفقیت لازم در عملیات فرمانده لشکر عمل کننده تماس گرفت و گفت: یک تحفه هست که برایتان ارسال می شود. وقتی او را آوردند می گفتند: ۲۱ نفر را شهید کرده است و سپس اسلحه کمری اش را زیر خاک مخفی کرده و اسیر شده است. وقتی او را آوردند هنوز به عربی غرولند می کرد. قد بلند و کمی چاق بود صورتی آفتاب سوخته داشت و طبیعی بود که کمی دلخور به نظر بیاید. از او خواستم در زمینه دادن اخبار به ما کمک کند. گفت: من پناهنده شده ام و همکاری می کنم. سپس یک سری اطلاعات و اخبار دروغ را ردیف کرد. همین طور که حرف می زد به یاد پناهنده هایی افتادم که صادقانه به ما کمک کرده بودند. چنان با خیال راحت حرف می زد که گویی از باورپذیری اطلاعات اش مطمئن است. فکر کردم درس خوبی به او بدهم ناگهان صحبت اش را قطع کردم و طوری که متوجه خونسرد بودن من بشود گفتم: من به این چیزها احتیاجی ندارم. خودم به شما اطلاعات می دهم، هرچه اضافه داشتی بگو.
مقداری از سازمان تیپ هفت کماندویی خودش را توضیح دادم. بعد درباره سپاه هفتم که او منتسب به آنجا بود صحبت کردم. همین
 طور که پشت هم درباره موضوعات مختلف حرف می زدیم چشم هایش گرد می شد و اگر آفتاب سوختگی صورتش اجازه می داد سرخی صورتش نمایان می شد. شانه هایش را بالا انداخت و گفت: شما همه چیز را می دانید گفتم: بله من هم که گفتم چیزهایی بگو که من نمی 
دانم.
گفت: طبق قرارداد ژنو نمی
 توانم اطلاعات بدهم و آن وقت لابد در درون خود برای هوش خود هورا کشید. اما وقتی یادآوری کردم که او چند لحظه پیش ادعا کرده است که پناهنده شده، لبخند از صورتش پاک شد. با عجله و من من کنان گفت: چه باید بگویم. گفتم اخبار و اطلاعاتی که من ندارم. وقتی شروع به گفتن کرد حدس زدم که درست و غلط همه را با هم می گوید. به هر حال هرچه بود مفید واقع شد. شاید به این فکر می کرد که بعد از تمام شدن حرف هایش او را به عنوان یک پناهنده خواهم فرستاد. تصویر لحظاتی از ذهن ام گذشت که بچه های ما را می کشت. تصویر مادری که به پیشواز یکی از آنها آمده بوده است احتمالاً کنار اتوبوس اشک ریخته بوده است. تصویر همسر دیگری هنگام خداحافظی. آینه، آب و قرآنی که در دست می لرزد و بچه هایی که دیگر پدر خود را نمی بینند. از آنها تنها خاطراتی به جا می ماند و البته آزادی ایران. با اشاره دست به او فهماندم که کافی است. سکوت کرد و به چشمان من خیره شد. گفتم: ولی تو قبل از دستگیری ۲۱ نفر را به شهادت رسانده ای. سرش را به حالت استیصال به طرفین تکان می داد و عصبی می گفت نه. انکار می کرد. وقتی اسلحه اش را نشان دادم، برق از چشمانش پرید، گفت: این را از کجا آوردی گفتم: از همانجایی که مخفی کردی. مگر مال تو نیست. دست و پایش را جمع کرد و با اطمینانی مصنوعی گفت: نه. اسلحه را تا روبروی صورتش بالا آوردم. وحشت زده شروع به لرزیدن کرد. آیا باید او را می کشتم. شاید او هم خود را مستحق کشته شدن می دانست. دست هایش را بشدت تکان می داد و روی صندلی جابه جا می شد. من گلوله باقی مانده در سلاح را درآوردم. آنگاه به او نزدیک شدم و سلاح را توی جلداش که دور کمر آن مرد بود گذاشتم و گفتم مگر این جای اسلحه ات نیست. سرش را پائین انداخت. هوای داخل سینه اش را بیرون داد و همه چیز را گفت. این بار همه از اول تا آخر درست بود.

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٥ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت