دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

60/08/12 یکی از روزهای تلخ و پر حادثه بود ، دیشب شناسائی ها به نتیجه مطلوب نرسیده بود . و دغدغه بسیاری داشتیم  ، از طرفی بچه های شناسائی هم دیگر کلافه شده بودند ، افراد پرتوان و انرژی و الهی همانند محمد عیدی مراد محمد  حبیب سعید فر - علی کمیلی  محمد شنبول فر و که واقعا در نفوذ به دل دشمن بی نظیر بودند و حتی مواقعی نیزبه پشت خاکریزهای دشمن نفوذ می کرده و اطلاعات  ذی قیمتی را به همراه می آوردند .

کلافه شده بودم ، بچه های مستقر در خط مقدم بیشتر از بچه های قرارگاه دزفول متوجه اوضاع بودند و یا شرایط را بهتر درک می کردند .

 

 

گزارش کاملی از اوضاع را به آقای رشید که بسیار برایم دوست داشتنی و محبوب بود و با همه اخم وتخمهایش محبوب همه بود ارائه دادم و باز هم بگو مگوهای همیشگی شروع شد ودیگرانی که اطلاع دقیقی از خطوط نداشتند . اظهار نظرهای کنار گود نشینی می کردند . رشید هم آرام می نشست و از بگو مگوها نتیجه می گرفت و تصمیم گیری می کرد و آنگاه که تصمیم می گرفت ، با توپ و تشرهای خود آن تصمیم را اعمال می کرد .واقعا از بزرگان روزگار بود . در چهره اش غظب از استبداد و نظام طاغوتی موج می زد کمتر کسی خنده اش را می دید ولی قلب مهربانی داشت و درون ریز بود  ،  آنروز ب این بگو مگوها یکی دیگر از تلخ ترین روزهایم بود چون بهر حال باید باز هم تحمل می کردم  با ناراحتی و عصبانیت از اطاق 3.4 مخابرات که این جلسه هم در آنجا برگزار شده بود خارج شده و به محوطه سپاه رفتم و با آقای خضریان مواجه شدم .

 

 

انسان بسیار شجاعی بود ، شاید از معدود افرادی بود که در شجاعت مثال زدنی بود ، سرعت عمل  و دوست نوازی از ویژگی های بارز او بود به احدی کرنش نمی کرد و بی مهابا حرفش را می زد ، اهل امور اداری و ستادی و بقول آنروزها پشت میز نشین نبود و همیشه و در همه حال او را باید در خطوط اول و مقدم جنگ می یافتی ، زیاد تعریف نمی کنم ولی با اعتقاد به اینکه کم گفتن حق کشی و زیاد گفتن چاپلوسی است تمام تلاشم را می کنم که حق مطلب را ادا کرده باشم ، اصلا سر سازگاری هم با کسانی که از خط مقدم گریزان بودند نداشت و اصلا با آنها خو نمی گرفت ، اگثر قریب به اتفاق بچه های خط مقدم جبهه او را با این خصایص می شناختند و به او اعتقاد داشتند .

او با زبان عامیانه و صریح صحبت می کرد و اولین صحبت او در این شرایط و شرایط مشابه این بود ( بابا ول کن _ چند روز دیگه یا جنگ تموم میشه یا ما تموم می شیم و  ........ . ) بی خیال ! من می فهمم  توچه می گوئی حالا دیگران نمی فهمند که نباید اینقدر اهمیت بدهی . با هم به سالن غذا خوری رفتیم که در آنجا حمید حلمی هم به ما ملحق شد ، ایشان هم یکی از وارستگان جنگ و جبهه ولی بی نام و نشان بود بهر حال هر کجای کرخه فریاد می زدی خضریان یکی پیدا می شد و می گفت آنجاست وهمه اورا می شناختند ، ولی حلمی از چنین شناخت و ارتباط اجتماعی برخوردار نبود ، بسیار محجوب و مومن بود و سر در لاک خود و کارهایش بود که همان شناسائی را به نحو احسن انجام می داد ، بسیار شجاع و بی باک بود و در اکثر ماموریت های شناسائی داوطلب و موفق بود .

 

 

دونفری شروع به موعظه و نصیحت می کردند و من مشغول غذا خوردن با همه ناراحتی هایم شدم . شاید هم ناراحتی ام بیمورد بود ولی بهر حال هر کس ظرفیتی دارد هر چند کم و زیادش متغیر است وشاید هم ناراحتی ام بی مورد باشد و شاید هم خیلی مسخره ولی به هر حال شرایط خارج از ظرفیت و انتظارم بود .

برخاستم و خود رو را آماده کرده و به طرف جبهه و خط مقدم  به راه افتادم  مهم نبود به کجا می روم ولی جبهه مورد علاقه ام صالح مشطط بود که البته در این محور شناسائی ها به کندی پیش می رفت .

فرمانده جبهه آقای کوسه چی بود .ایشان هم انسان بزرگی بود هرچند که ناملایمات ایشان را آزرده کرده ولی از روزی که پا در میدان جنگ گذاشتم ایشان با صفا و سادگی و صداقت وصف ناپذیری تلاش می کرد و از هیچ کوششی دریغ نمی نمود توانائی او به حدی بود که بعدا به جانشینی تیپ 7 حضرت ولیعصر و پس از آن به فرماندهی لشکر 25 کربلا منصوب شد و در همه حال تلاش و کوششی وصف ناپذیر از خود بروز می داد . شاید اگر بخواهم ایرادی از ایشان بگیرم فقط این ایراد بر ایشان وارد بود که بسیار منتقد و مهمتر از آن شاید نمی دانست که ایراد را کی و چگونه و با چه کسی مطرح نماید و بلاخره بعضی از دوستان هم از این سادگی و صراحت گفتار رنجیده می شدند ولی بدلیل علاقه وافری که به ایشان داشتند . دلگیر نمی شده و به رو نمی آوردند . بهر حال راهی صالح مشطط شدم .

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت