دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

کم کم به مقر رسیدیم سر و صورتمان را شستیم و پس از صرف شام به بررسی مسیری که رفته بودیم پرداختیم . گاهی اوقات که به مسیر شناسائی نگاه می بعضا متوجه سختی و تهدیدات مسیر بیشتر می شدیم .  وقتی که آنهمه تجهیزات و امکانات را که قبلا به طرق دیگر شناسائی شده  و روی نقشه پیاده شده بود می دیدیم  متوجه سختی راه می شدیم .

معمولا بیرون از سنگر و در فضای باز شب را به سحر می بردم  ، یا بالای سنگر و یا عقب وانت پتو می گذاشتم و به استراحت می پرداختم  . اصلا نگران اینکه توپ یا خمپاره چگونه بر زمین فرود می آید نبودم و اصلا سنگرهای ما در مقابل گلوله های توپ و خمپاره مقاوم نبود   دلخوش بودیم مواققی را در سنگر ها می گذراندیم . حفاظ ما در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب و تر کشها بود .

معمولا شبها را تا پاسی گذشته به مطالعه و یا دست نوشتن می پردازم و هر آنچه که به مخیله ام می آمد می نوشتم  . تنها توجهی که داشتم به سرنوشت جنگ و شمردن ستاره ها و هر از چند گاهی به نوشتن سطوری در هم و برهم.شب را با افکاری در هم و برهم می گذراندم   گاهی به فکر حرفهای رشید و گاهی در فکر توقعات رئوفی می افتادم و بهتری راه را انتخاب کرده بوده . خطوط جبهه بدور از هیاهوهای ادعائی و بدور از هرگونه تظاهر و نیرنگ و بدور از هرگونه شائبه ترس از خطوط مقدم .

شناسائی امروزمان موفقیت زیادی به همراه داشت  .  اصلا باورم نمی شد بتوانیم د این محل وارد بشویم و به شناسائی بپردازیم ، احساس می کردم حرفهای زیادی برای گفتن دارم و حداقل می توانم محور مالحه را از نظر شناسائی تمام شده  اعلام کنم و از این بابت حیلی خوشحال بودم .

محور بعدی که در همه شناسائی ها با مشکل مواجه بودیم  محور صالح داود در شمال جبهه صالح مشطط بود  ، عمده شناسائی ها با شکست مواجه می شد ، هم از طرف کرخه با مشکل مواجه بودیم و هم از طرف مشطط ، اخیرا عراقیها اقدام تازه ای هم کرده بودند و سگهائی را در خطوط مقدم بکار گرفته بودند که به محض نزدیک شدن نیروهای شناسائی به خطوط آنها  سگها اقدام به پارس کردن می نمودند و مانع شناسائی های ما می شدند .

تصمیم قطعی داشتم که شناسا ئی صالح داود را هم به نتیجه قابل قبول برسانیم . و خدا خدا می کردم که این شناسائی هم با موفقیت به اتمام برسد و بتوانم با اطلاعات کاملی از دشمن به قرارگاه اصلی دزفول باز گردم و حرفی برای گفتن داشته باشم . به هر حال با افکاری در هم و برهم  و خستگی فراوان به خواب رفتم .

صبح زود بقول قدیمی ها خروس خون داد و فریاد اذان از هر گوشه ای به گوش می رسید  ، اکثرا برای نماز بیدار می شدند حتی اگر کسی هم از روی خستگی توان بلند شدن را نداشت با شرمندگی مجبور به بلند شدن می شد ولاکن هیچکس اجبار  نداشت .

پس از نماز و صبحانه مختصر  راهی خطوط مقدم شدیم ، با بچه ها احوالپرسی می کردیم و هر از چند گاهی صدای مهیب گلوله ای آسمان را می شکافت و بر زمین می آمد و پس از انفجار دود عضیمی را به هوا رهسپار می نمود و هر از چند گاهی که گلوله به هدفی برخورد می کرد  صدای فریادی از عزیزی به آسمان برمی خواست و متعاقب آن آژیر آمبولانس و سرو صدای کمک کن و کمک کن به گوش می رسید  .

خطوط مقدم بفاصله 15 یا 20 یا 30 متر از سنگرهای نگهبانی پوشیده شده بود و بفاصله حدود 50 متر سنگر های جمعی برای استراحت احداث شده بود . نگهبانان با علاقمندی خاصی به نگهبانی مشغول بودند ، کمتر موردی را مشاهده می کردیم که در حالب چرت زدن باشد هر چند که خواب صبحگاهی بسیار شیرین است ولی شور و شعف نگهبانی بر آن غالب شده بود .

خطوط دشمن نیز از آرایش منظم و خوبی برخوردار بود ، فاصله سنگر های نگهبانی از همدیگر حدود 15 الی 20 متر بود و از استحکام بیشتری برخوردار بود با استفاده از تیر آهن های نگین و چوب های ضخیم استحکام خاصی را به سنگرهای خود داده بودند  و همچنین در فواصل متعدد در حدود 30 الی 50 متر با کمک ادوات سنگین  همانند تانک و سلاحهای پدافند هوائی بر استحکام خطوط دفاعی افزوده بودند و هر حرکتی را زیر نظر داشتند . و این در حالی بود که د ر این جبهه ( سر پل صالح مشطط ) حتی یک دستگاه تانک نداشتیم و سلاحهای پدافند هوائی هم در حد اقل و انگشت شمار بود بطوری که فقط می توانستیم پوشش حداقلی هوائی را برقرار کنیم . اصلا خطوط ما با دشمن قابل مقایسه نبود . از تعداد نفرات بکار گرفته شده و از تجهیزات سنگین و از ادوات نیمه سنگین و از استحکامات و غیره آموزش و دوره های نظامی هم که حتما گذرانده بودند بر کیفیت آنها افزوده بود  ، تنها توانائی اساسی نیروهای ما همان انگیزه و پتانسیل الهی بود که درون روح و روان نیروهایمان نهفته شده بود . انرژی حاصل از مضلومیتی بود که د رطی سالیان سال از اجدادمان در دورانهای خفقان  حکومتهای پادشاهی  و تحمیل جنگهای نابرابر و جدا سازی قطعه هائی از خاک پهناورمان  د ر کالبدهای جوانانمان  دمیده شده بود که تصمیم گر فته بودند اینبار نگذارند قطعه ای از این خاک پهناور همانند گذشته جدا شود و به هر ترتیب شده با فدا کردن جان خود تاریخ آینده را از رشادتهایشان  انباشته سازند . و این بود که قابل محاسبه در فرمول نظامی و موازنه قوای ارتش تا دندان مسلح عراق  جائی نداشت و قابل محاسبه نبود .

مسیر طول خط مقدم را در غرب جبهه مشطط  ور انداز می کردیم و تغییرات خطوت دشمن را ثبت می کردیم  ، کمترین تغییرات از نظرمان دور نمی ماند و ثبت می کردیم و هر از چند گاهی مسیری را به سمت خطوط دشمن در نظر می گرفتیم  تا در اولین فرصت شبانه به شناسائی برویم و تا نزدیکیها و حتی زیر خاکریز دشمن  ناشناخته ای نمانده باشد .

به تپه سبز رسیدیم . کانالی را در آن حفر کرده و بدینوسیله به قله یا خطاالراس تپه رسیده بودیم  . یکی از مناطقی که معمولا سیبل دشمن محسوب می شد همین تپه سبز بود  که دشمن لحضه ای آنجا را راحت نمی گذاشتند . دائم آماج گلوله های توپخانه و تانک و خمپاره آنها بود . از اینرو امکان رسیدن به قله تپه بدون شیار اصلا امکان پذیر نبود و در منتها الیه شیار یعنی در بالای تپه بخاطر مصون ماندن از تیر مستقیم تانک و تک تیر انداز دوربین خرگوشی تعبیه کرده بودیم که دیده بان یا هر کس دیگری از شت دوربین به دیده بانی خطوط دشمن بپردازد .

این تپه گرچه خیلی بلند نبود ولی بدلیل موقعیت منطقه ای دید و تیر بسیار عالی را روی خطوط پدافندی دشمن بوجود آورده بود . بهر حال هر کسی که قدمی به جبهه صالح مشطط گذاشته باشد نام تپه سبز را حتما شنیده است .

وارد شیار تپه سبز شدیم و پس از شناسائی و دیده بانی خطوط دشمن با یک گلوله تانک به استقبالمان آمدند و خط الراس را هدف قرار دادند . نگهبان که جای خود را به ما داده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و افق را خیره رفته بود .

 پرسیدم چه خبر شده ؟

 گفت هیچی

گفتم توپ شلیک کرد

گفت کار همیشه است  . ببخشید مثل اینکه جنگ است و .....

بهر حال رویمان را کم کرد و با گلوله های پی در پی دیگر و بدرقه جانانه آنجا را ترک کردیم و اساسی ترین نتیجه این بود که دشمن در غرب جبهه بشدت حساس است و فعلا نباید به حساسیت او افزوده بشود .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت