دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

 

احساس عجیبی داشتم  گوئی اتفاقی قرار است بیفتد که حد اقل برای من سخت و طاقت فرساست  حتی به آقای آل عبدی و پور محمد حسین گفتم که امروز را خدا بخیر بگذراند . و آنها می گفتند که البته هروقت شما به محلی می روی آنجا باید به خیر بگذرد  و اینم بگم که حرف ما تنها نیست همکه می گویند که مظهر تشنج است هرجا که قدم می گذارد آنجا گلوله باران می شود .

با پای پیاده در کنار خاکریز قدم می زدیم و به سمت عقبه می آمدیم کسی نبود بگه که آخه آدمای نادون برای چه به این بیابانها آمده اید مگه خونه و زندگی ندارید  مگه امید و آرزو ندارید مگه تفریح و تفرج ندارید و مگه کسو کار ندارید نمی دونید که اینجا بوی مرگ به مشام می رسه و نمی دونید که آدما عمودی به اینجا میان و افقی برمی گردند .

تویو تائی در گل گیر کرده و جمعی دور اونو گرفتن که اونو از توی گل بیرون بیارن یکی پشت فرمون نشسته و گاز می ده و بقیه هل می دادنن  مثل خر تو گل گیر کرده بود سه نفری رفتیم کمک این بی نواها آخا هر دقیقه یه گلوله زمین را می بوسید و منفجر می شد حالا اگه کسی اون دور اطراف هم بود که ناله ای می کرد و بر زمین می افتاد .

همینکه نز دیک شدیم گفتیم کمک می خواین  یکی از میون اونا فریاد زد که احتیاجی به کمک شما نداریم زود گورتون رو گم کنید تا گلوله لعنتی که قراره برای شما بیاد از بخت بد به ما نخوره  همینکه از ما دور بشین به ما کمک زیادی کردین . ذلیل مرده اونقدر هم جدی می گفت که لحضه ای احساس می کردیم اینا واقعا اینقدر از مردن می ترسن  که نگو  .

بهر حال ما هم از خدا خواسته  یا نخواسته راهمون را کج کردیم و گفتم که خداکنه گلوله تو سرتون بیاد نمک نشناسا . تو این گیر و دار بودیم که گلوله ای زوزه کشون امد و در چند متری سقوط کرد و بلافاصله یکی از بچه ها با کلوخ و گلی بدنبالمان افتاد که به کی باید بگم گورتون را گم کنید . گفتم بیخیال داش . واجعلنا رو بخون و طاقت مکن ما که رفتیم  به امون خدا ایشاله خودم با یه تو یو تای خوشگل می برمتون اما کجا خدا می دونه تو دلم گفتم ( مجلس عروسی )

دم دمای ضهر بود و هوا بشدت گرم  کم کم به مقر اصلی در صالح مشطط رسیدیم  یکی سراغ تانکر آب می رفت و یکی دنبال کلمن آب و معمولا شربت خاکشیر درست می کردیم و عطشمون را کم می کردیم . و بازار شربت لیمو و خاکشیر و هندوانه داغ بود  بخصوص وقتی که کمک های مردمی می اومد . اون نامه های خوشگل و مامانی رو هم در می آوردیم و همه را بدون استثنا می خواندیم نه من تنها همه می خوندند و واقعا بر داشتن اینچنین امت و ملتی مباهات می کردیم .

سنگر ها معمولا زیر زمینی بود و بخشی از سنگر که روبروی در ورودی بود روشن بود و بقیه سنگر تاریک بود و معمولا در آن هوای گرم ملافه یا پتوئی را در وسط سنگر از سقف آویزون می کردیم تا بوسیله حرکت دادن آن به شکل باد بزن فضای سنگر را قابل تحمل تر کنیم  و همین باعث می شد که طرف دیگر سنگر تاریکتر از حد معمول شود و اگر کس تازه وارد سنگر می شد اصلا منحل تاریک سنگر را نمی دید و این در حالی بود که افرادی که درون تاریکی بودند طرف روشن سنگر را می دیدند و از این رو آنها را اذیت می کردند .

یکی از بچه های تازه وارد را به ما مامور کرده بودند  با اینکه آدم توانمند و شجاعی بود لاکن تا کنون با خلق و خوی جبهه آشنائی نداشت و تصور بسیار مقدس مآبانه ای از جبهه و جنگ داشت  معمولا اول ورود بچه های تازه وارد را خوب تحویل می گرفتیم و بعضی وقتها هم آنها را سر کار می گذاشتیم . بعد از احوالپرسیهای معمول و خوش و بش کردنها و معرفی به سایرهمراهان با                                                                                                    با یه هندونه بزرگ و خنک که با هزار خواهش و تمنا از تدارکات گرفته بودیم آنهم  با کلی تشکر از کارنده و نگاهدارنده و خریداری کننده و فرستنده و حمل کننده  وارد سنگر شدیم  اونم با چه کیف و ولعی  کریم سینی را زمین انداخت  و چاقو بدست عین قصابای بی رحم وارد شکم هندونه شد و سفره اش کرد  و بعد هم قاچ قاچ و هر کسی قاچی را بر می داشت و می خورد . لحظه هائی می گذشت و کم کم متوجه شدیم که قاچ های هندونه یکی پس از دیگری کم می شود و سرو صدائی در طرف دیگر سنگر به گوش می رسد . اول از همه هم اون تازه وارده متوجه سر و صداهائی شد و دائم می گفت قاچهای هندوانه کم می شه ، مگه کس دیگری درون سنگر است  و ما که از ماجراهای قبلی مطلع بودیم  اظهار بی اطلاعی کردیم  و می گفتیم اصلا خبری نیست و خیالتان راحت باشد  از بابتی صحبت از جن و پری و در بین بچه های اطلاعات بوفور مطرح بود از این رو ایشان پرسید که نکنه جنی یا چیزی در آنطرف سنگر است که گفتیم معمولا پیدا می شه شاید هم الان دوتا از اون جنای ور پریده اونطرف سنگر دارند هندونه های ماررو می خورند   این رو شنید و طرف اشتهاش کور شد و در گوشه ای کز کرد . طرف دیگر هم که ماجرا را به این وخیمی شنیدند هر کدام با ملافه ای که معمولا در سنگرها پیدا می شد بر سر کشیده به بیرون اومدند . که بلافاصله دوست تازه واردمان با شتاب زیاد از درب سنگر خارج شد . و پس از آن جمعمان با آقایان سیف الله صبو و حیمد عنبر سر ( همان دو جن ) پشت پرده به بیرون آمده و نظاره گر شدیم .

قصه های بسیار زیبا و شوخی های شنیدنی در باب یاران جبهه هست که هرکدامش می توتند با جذبه های خاص خود جمعی را به شعف وا دارد و بیانی از زندگی زیبای درون جبهه باشد . بعضی ها تصور می کنند که جبهه انباری از درد و رنج و گریه و زاری و مکافات و بد بختی است و شبه را تابه صبح گریه و انابه به درگاه حق جهت شهید شدن است و لا غیر و افراد جبهه انسانهائی وحشی هستند که آداب و معاشرت اجتماعی بلد نیستند و غیره .

غافل از اینکه یکی از بهترین مدلهای زندگی اجتماعی در جبهه و جنگ جریان داشت و اگر جمعی از باز ماندگان  آرزوی برگشت به سنوات گذشته را دارند نباید این آرزو اینگونه تلقی شود که این افراد دنبال جنگ و خونریزی هستند بلکه بدنبال مدل زندگی اجتماعی آن هستند و در این مدل بشدت از جنگ و خونریزی تنفر وجود دارد که در هیچ مدل دیگری نیست  . مدلی از فداکاری و نوعدوستی  ، مدلی از گذشت و مدلی از محبت و عشق ، راستی چگونه می شود که در روابط اجتماعیمان وقتی به چراغ قرمز و یا چهارراه می رسیم هرکدام با سماجت تمام سعی می کنیم  که اعلام کنیم کار ما واجب تر و ضروری تر است پس ما باید زود تر از دیگران عبور کنیم  و کار و ضرورت دیگران و حتی خود آنها اصلا برایمان مهم نیستند . و این مدل را با سبقت در خطوط مقدم و سبقت در خطرات بسیار شدید صحنه های نبرد مقایسه کنید . آنجا حاضر نیستند از لحضه ای وقت خود هرچند با ارزش باشد بگذرند لاکن در این مدل انسانها حاضر می شوند براحتی از جانشان و سلامتشان بگذرند . در این مدل زندگی اجتماعی  انسانها برای همدیگر ارزش واقعی دارند ، ارزششان  نه به دارائیشان و نه به پست و مقامشان  است بلکه فقط و فقط به اخلاق اجتماعیشان است  و محبت خانوادگی و اجتماعی و گذشت و فداکاری متقابلشان است .

بعد از شوخی ها و خنده های معمول  وقت از ظهر گذشته بود و کم کم برای ناهار آماده می شدیم ، روز عجیبی بود انگاری اتفاق مهمی می خواست بیفتد و در این اتفاث احساس می کردم که سهم زیادی دارم ، آنقدر سرحال بودم که ناراحتی های دزفول را بکلی فراموش کرده بودم و البته معمولا اینطور بود که وقتی پا به جبهه های نبرد می گذاشتم همه ناملایمات را فراموش می کردم و بقدری مشعوف می شدم که نگو ، نه بخاطر نان و حلوایش بلکه بخاطر صمیمیتش و بخاطر بی غل وغش بودنش و بخاطر اینکه احساس مثبت بودن می کردم . بهرحال ماشین تدارکات که آنوقت خودروی جیپ  سیمرغی بود آنهم به مسولیت آقای مهردادی .

آقای مهردادی انصافا مرد بسیار صبور و خوش برخورد و با محبتی بود و برای هر کاری که بهش محول می شد حتی تامل نمی کرد ، حال آن کار تدارکات جبهه باشد و خواه خطوط مقدم و یا حتی جلوتر از آن شناسائی دشمن باشد . دائم  لبخند ملیحی بر لب داشت و وجودش   آرامش می بخشید  شاید بتوانم با جرئت بگویم حتی یکبار ایشان را عصبانی  نیافتم  خستگی ناپذیر و پر تحرک .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت