دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

بهر حال همگی دور سفره غذا جمع شدند و با همان گفتگوهای همیشگی ولی با آرامش بیشتر  مشغول صرف نهار شدند ، آقای کوسه چی که زیر چشمی همه را می پائید تا شاید بتواند از کسی ایرادی بگیرد هم سر صفره بود . و از اینرو با اینکه خود ایشان نیز اهل شوخی و مزاح بود ولی محدودیت هائی هم بود ، یکی از بچه های مخابرات وارد شد و کفت که شما را از دزفول می خواستند  ، آقای صولتی بود  ، من که تازه دزفول و ناملایماتش را فراموش کرده بودم  ، گفتم چکار داشتند – گفت گفته اند که سریعا به دزفول بروم . سیف الله گفت بگو بابا نیستش . یا جواب نده ، مخابراتی گفت که از صبح چند بار زنگ زده اند ، عنبر سر گفت آخه چه آشی تو دزفول می پزند که ایشان باید برسد ،  ومن گفتم که اگه دزفول را آب هم برده باشد  به من نمی رسد که بتوانم کاری انجام دهم تازه بزرگان قو م و علامه ها آنجا تشریف دارند . و کوسه چی نگاهی از سر غیض کرد و گفت بلند شوید وبروید دنبال کارتان مگر آمده اید که ته سنگر جگ بگید و بخندید ، آخه ایشان با رئوفی خیلی یک کاسه بودند و همیشه مشاور همدیگه . بهرحال با تشر فرمانده معظو جبهه غذا خورده و نخورده از سر سفره بلند شدیم و عنبر سر گفت بلنشید تا خمچاره نیامده – صبور گفت کجا با این شکم پر و عنبر سر جواب داد نگران نباش اول قدمی می زنم و بعد می رم –

کوسه چی هاج و واج مانده بود مگر چه شده نکنه همهتان می خواهید به شناسائی بروید  - عنبر سر گفت بله مگه چی شده ما هم دلی از عزا در میاریم

-          کوسه چی گفت – لازم نکرده که همه شما باهم به شناسائی بروید . عنبر سر گفت نگران نباش که ترکش و توپها همه اش مال امیده و اونام دنبال اون می گردن – با مای بیچاره که کاری ندارن .

-          منم هاج و واج مانده بودم و سیفالله چشمک می زد که هیچی نگو  و بسرعت گفت که ما می خواهیم زیر آبی شناسائی برویم .

-          در جبهه صالح مشطط چشمه ای بود و برکه ای که معمولا بچه ها برای رهائی از گرما به آنجا پناه می بردند و از آنجا که تعدادی از افراد شنا بلد نبودند آقای کوسه چی با رفتن به چشمه مخالفت می کرد ولی بهر حال یکی از محل هحل های تفریح بچه ها همان چشمه بود که امروز هم آقای عنبر سر و صبور هوس چشمه کرده بودند .

-          از سنگر خارج شدیم و سیف الله و عنبر سر با نگاه خاصی گفتند که مواضب خودتان باشید و احتیاط کنید . گروه شناسائی آماده می شد افرادی مرکب از مخابرات ، و کسی که قبلا مسیر را رفته بود و تخریبچی و مسئول شناسائی جبهه . آقایان آل عبدی . بیباک . آل قصاب . دونفر دیگر از نیروهای شناسائی .

شناسائی حساس و مهمی به طرف شمال جبهه صالح مشطط باید صورت می گرفت . افراد از نیروهای زبده و کار کشته شناسائی بودند  ، تا کنون شناسائیها در منطقه صالح داود به موفقیت چندانی نرسیده بود  و باعث نگرانی بیش از پیش فرماندهان شده بود  . فاصله خطوط مقدم نیروهای خودی تا دشمن حدود 3 الی 4 کیلومتر بود و کل منطقه پوشیده شده  درختان جنگلی گز و غیره  بود . آلودگی منطقه بینا بین نیروهای ما و دشمن بسیار زیاد بود  ، از گلوله های عمل نکرده  تا مین گذاری های پراکنده و کمین های متعدد و مهمتر از همه هوشیاری نیرو های دشمن .

با همه تمهیدات لازم به راه افتادیم  هر کس از هردری صحبت می کرد و گوئی همه صحبت ها باید گفته شود وگرنه تا لحظاتی دیگر همه را سکوتی مرگبار فرا می گیرد که هیچکس را نای نفس کشیدن نیست وفقط سفیر گلوله است که می غرد . گوئی گمشده ای بود که باید پیدا می شد و گوئی راهی بود که باید رفته می شد .  کم کم به نقطه رهائی رسیدیم محلی که ازنیروهای خودی باید خداحافظی کرد و خود را به تقدیر و حادثه سپرد . آخرین سنگر امن وحضورداغمان در سنگر دیده بانی بود با مسولیت قهرمانی از تبار رزم  ، آقای علی رنگ ، با سلابت و استوار ایستاده بود .دفتر یاد داشتهایم در جیب پای راستم بهمراه یک شیشه عطر همیشه برای دیگران باعث بحث بود . و همه چیز در این دفتر پیدا می شد از گزارش روزانه تا شعر و نثر و دفتر تلفن و غیره .   بهش می گفتن دفتر چه سحر آمیز  . چون همه چی توش پیدا می شد . خاطره شعر نثر .

گزارش روزانه .  روز شمار حوادث و غیره . . . .


بیسیم دیده بانی به صدا در آمد و علی رنگ را با کد مخصوص خودش صدا می کرد ، احساسی به من گفت که باید بروم و ادامه مسیر دهم به گونه ای کنار رنگ نشسته بودم که گوئی از همه مشغله های عالم بی خبرم و در عالم خود با خودم خلوت کرده ام . علی به سنگر رفت تا به بیسیم جواب دهد . و همینکه وارد سنگر یا اطاقک گلی بیسیم شد . بعد از دید زدن و بررسی خطوط دشمن از پله های دیده بانی پائین آمده و در امتداد خط پدافندی براه افتادم . بچه های تخریب و ما با هم در گوشه شرقی خط پدافندی قرار داشتیم .

 انگار دنبال گمشده ای می گشتم که هرچه بیشتر می گرده کمتر یافت می کنم  - گرمای جنوب گرمای طاقت فرسائی است و در شرایط بیابانی بیشتر اثر میگذارد . هیچ چیز دیده نمی شود  و تا چشم کار می کند بیابانی است از نقابداران . کسانی که به جنگ ملتی مضلوم آمده که تنها جرمشان آزادیخواهیشان است . اینجا همه سرگرم طلب مطالباتشان هستند . در هر گوشه کسی مشغول کاری است – در بالای خاکریز چند نفری به تماشای محلی ایستاده اند  گوئی صحنه نمایش یکی از فیلمهای هالیود است نه معذرت می خواهم اینجا که همه پسرند و اجازه حضور از جنس مخالف را نداده اند پس حتما یکی از نمایش های آنچنانی در جریان است که هرکدام تلاش می کنند تا آنطرفتر را ببینند . یکی گفت امید آمد و صدام کردند . ومن بی حوصله تر از همیشه بدنبال گمشده ای از دیار خودم می گشتم . نه او اینجا نیست ، پس چرا آدمیا ن اینطوری شده اند چرا  اینهمه !!!!! . . .

خورشید با سرعت و صلابت همیشگی مسیر دیرین خود را طی می کند . گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد  . کلاغان به قار قار همیشگی خود مشغول و قرقاولان به گشت و گذار همیشگی خود در زیر بوته ها و خارو خاشاک گلوله خورده و دود آلود مشغول بودند . حسی به من می گفت که باید تا قبل از غروب آفتاب ماموریتم را به پایان برسانم . و  افکارم همه وجودم را به اینطرف و آنطرف می کشاند  . افکارم در هم و برهم بود گاهی به دزفول می اندیشیدم و گاهی به موشک بارانهای دزفول و گاهی به سبوعیت سیستمی که مردم بیگناه را به زیر آتش می گیرد و همه را به خاک و خون می کشد .

یکی از پشت سر صدا می کند . یکبار و دو بار و چند بار دیگر ، ایستادم و نگاهی به ندا دهنده .

 سلام : از دزفول با شما کار دارند

 چه کسی است

 آقای صولتی .

چکار دارد

نمی دانم فقط گفته هر طوری هست تماس بگیرید

گفتم پاسخ دهید که بعد از شناسائی تماس می گیرم

البته تماس نگرفتنم از روی ناراحتی با علی صولتی نبود  که ایشان هم از مردان نیک و دوست داشتنی بود که همیشه با او گرم می گرفتم و البته همه بچه ها با او گرم می گرفتند و اصولا او آدم خونگرمی بود .

برابر قرار چند نفری به محل قرار و نقطه رهائی رسیدیم و به بر رسی پرداختیم .

از سنگر دیده بانی بالا رفتم علی رنگ دیده بان بود ، او فردی بسیار با ذوق و متانت بود و با هم شوخی های زیادی داشتیم ، گوئی این دیدار از روی حکمت بود چون با دیدن او انرژی و حرارت زیادی گرفته و آرامش پیدا می کردم او می گفت : احمد امروز دیگر چه در کله داری و من می گفتم تو فقط ببین و دیده بانی کن و از دور مراقبمان باش ، هرگونه حرکت یا اتفاق خاصی را اطلاع بده . او گفت . اتفاق خاص امروز خود تو هستی ، در هر صورت  با دوربین منطقه و مسیر مورد نظر را به خوبی از نظر گذراند م،  از اول حرکتمان دلهره و تشویش خاطری عجیب ذهنم را بخود مشغول کرده بود احساسم به من می گفت آماده فاجعه ای سهمگین باشم اما نمی دانستم چیست ، کجاست و چه  می شود .  موقع حرکت  هفت نفر بودیم ، حتی موقع حرکت چند عکس یادگاری هم گرفتیم  ، به نظر میرسید این واقعه می خواهد بتاریخ بپیوندد وهمه امکاناتش باید فراهم شوند ،  صحبتها و موارد قابل اجرا و نکات لازم را  برای همه ی برادران بیان نمود م و جمع برادران نیز بدنبال صحبتها یم  سر را بعنوان تایید  تکان می دادند و بچه ها برای مزاح و تنوع لطیفه هایی نیز می گفتند ، حرکت آغاز شد و مجددا با ذکر نام خداوند متعال و ذکر آیه شریفه ( و جعلنا ... ) بهمراه علی بیباک  ، آل قصاب  و محمدرضاآل عبدی و سه نفر دیگر از برادران  براه افتادیم .

از اول حرکت علی  بیباک  نفر بعد از من بود که گوئی نمی خواست  بیش از چند قدم ازمن فاصله داشته باشد ، هرکس وظیفه خود را  مرور می کرد ، تخریب چی چه باید بکند و نیروی پیش رو په باید بکند و دیده بان خمپاره و غیره . مسیر شناسائی به طرف شمال و در امتداد رودخانه کرخه بود و باید تا روستای صالح داود کناره رود خانه را پیش می رفتیم و پس از آن در صورت امکان وارد روستا می شده و استعداد و توانائی دشمن را بر انداز می کردیم  . البته تاکنون این شناسائی انجام نگرفته بود و حتی از سمت کرخه نیز که به شناسائی آمده بودیم نتیجه چندانی نداداه بود و به خاکریز هندلی برخورد کرده بودیم. از اینرو شناسائی حساسی بود .

رود خانه معروف بود به رود خانه وحشی به این دلیل که بدلیل نداشتن سد در مسیر خود به هیچوجه جریان رود خانه قابل پیش بینی نبود و از طرفی بارندگی های سرچشمه بشدت روی رودخانه اثر می گذاشت . از اینرو به رود خانه وحشی معروف شده بود و البته به همین دلیل با بارندگی های شدید در سر چشمه کرخه و در صورت تداوم بارندگی ها اغلب شهرهای سوسنگرد و هویزه د معرض سیل قرار می گرفتند و سر ریز این رود خانه به کرخه کور و سپس به هورالعظیم می ریخت .

مسیر حرکت ما بیشه زار و انباشته از درختچه های کوتاه و بلند گز وحشی و بید های وحشی جنگلی بود که البته از کناره های کرخه مشروب می شدند . مسیر حرکت را بر اساس شناسائیهای قبل ادامه داده و از موانع متفاوت که توسط نیروهای خودی کار گذاشته شده بود می گذشتیم . مقدار کمی سیم خاردار . یک یا دوردیف میدان مین که چند روز قبل کار گذاری شده بود . کم کم  منطقه حساس و حساس تر می شد . و اظطراب و دلهره جای خود را به آرامش و شوخی می داد . فواصل کم کم به حد طبیعی خود می رسید و افراد رعایت حال دیگران را می کردند . سروصدای هرچند کم جای خود را به سکوتی می داد که هر لحضه بر سنگینی آن افزوده می شد . آرام و آرام قدم برمی داشتیم . فقط هر از چند گاهی سفیر گلوله ای بر می خواست و در فضا می پیچید و بر زمین می افتاد . و گاهی صدای انفجاری حاکی از پرتاب خمپاره یا توپ دشمن سکوت را می شکست و آسمان را در می نوردید و به زمین می خورد و دود ناشی از انفجار به اسمان برمی خاست . و البته هرچقدر به عصر و غروب نزدیکتر می شدیم بر شدت آتش و مراقبت نیروهای عراقی افزوده می شد  - زمان را به گونه ای انتخاب کرده بودیم که که با توجه به تجربه نیروهای دشمن که انتظار داشتند به شبیخون یا شناسائی شبانه برویم در این ساعت از روز کاملا در استراحت بودند .

مسیر شناسائی را با علائم مختلف جنگلی و قراردادی مشخص کرده و چک می کردیم ، در جائی شاخه شکسته ای علامت راهنما بود و در جائی دیگر پارچه یا پلاستیکی را به درخت آویزان می کردیم و یا درجائی که آخرین محل شناسائی قبلی بود بطری خالی را در کناری گذاشته و شاخه ای را درون آن فرو می کردیم که نیروهای شناسائی متوجه می شدند . به اولین نقطه ی قرار دادن تامین گشت رسیدیم  ، سه نفر از برادران را گفتم شما اینجا بمانید و در صورت درگیری با دشمن و یا هر اتفاق دیگر مواظب باشید دشمن ما را محاصره نکند . گروه تامین نشستند و ما چهار نفر براه افتادیم از اینجا حرکتمان بسیاربه کندی صورت می گرفت چند قدم حرکت و بعد می نشستیم  با دوربین اطراف را نگاه می کردم با آل قصاب که بیشتر از دیگران آشنا به منطقه بود وچند شب پیش تر منطقه را مین گذاری کرده بودند صحبت می کردم و آل قصاب نیز سئوالاتم را پاسخ می داد ، همان طور که به پیش می رفتیم ضربان و تپش قلب ها بیشتر می شد ، حساسیت و خطرناکی موقعیت را از رنگ و رخسار گروه می توان فهمید اما تنها چیزی که در دلهانبود ترس از دشمن و اینگونه حرفها ، شاید کمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند کردن سر از درختهای کوتاه جنگل کنار رودخانه خط دشمن و سنگرهای نگهبانی خط مقدم آنها مشخص بود و صدای آنها که به عربی حرف   می زدند شنیده می شد .آخرین حد شناسائی تا اینجا بوده و باید از این به بعد با احتیاط بیشتری وارد منطقه ممنوعه می شدیم ،  علی بیباک وگچ بر را جهت تامین گشت همانجا قرار داده و خود به اتفاق محمود آل قصاب حرکت کردیم .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت