دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

در مسیر راه که به آرامی و سختی بصورت نشسته در بوته و بیشه زار راه می پیمودیم به شکستگی زمین برخوردیم و باید این شکستگی را که ارتفاع زیادی نداشت پائین می رفتیم ارتفاع زیادی نداشت حد اکثر به یک متر نمی رسید و در شرایط فعلی باید با احتیاط راه می پیمودیم و قدری هم به رودخانه نزدیک شده بودیم بیشترین خطر اول برخورد با میدان مین بود وسپس نیروهای دشمن . از شکستگی به پائین خزیدم و چند قدم را به پیش رفتم جان پناه خوبی بود به هیچوجه  تیر مستقیم نیروهای دشمن آنجا را نمی توانست نشانه بگیرد . از اینرو خیالم قدری راحت شد لاکن این آرامش لحظه ای بیشتر نگذشت . حادثه خبر نمی کند و لحظه لحظه ها را زیر نظر دارد . هنوز یک قدم بر نداشته بودم که ............. انفجاری مهیب . دود و ماسه های ساحل رودخانه به هوا خواست . همه جا و همه چیز را ماتمی سخت فرا گرفت   چشمهایم جائی را نمی دید گیج و منگ بودم  نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است و نمی دانستم کجا هستم افکار در هم و برهم بسرعت دور و برم چرخ می زدند نه توان حرکتم بود ونه اراده ای از خود واشتم فقط می دانستم که هستم ولی در خوا ب یا بیداری نمی دانستم  . سعی زیادی کردم تکان بخورم ولی به هیچ وجه نمی توانستم حرکت کنم . و حتی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است . اولین موضوعی که توجهم را جلب کرد صدار رگبار های پراکنده نیروهای دشمن بود که شروع شده و قطع نمی شد  . دائم اطراف را نشانه گرفته بود . کم کم در حالی که خود را پیدا می کردم احساس درد شدیدی را از قسمت های ساق و پنجه پای راستم احساس می کردم و کم کم که به خود می آمدم تمام بدنم درد می کرد . دود و دم حاصل از انفجار کم کم فرو می نشست و چشمهایم با سختی باز می شد و احساس گرمی بر دستها و پاهایم داشتم  با تلاش سعی کردم صورتم را پاک کنم ولی توا ن حرکت دادن دستم را نداشتم .
خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست  خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است
 نه می توانم فریاد کنم و نه کسی را در اطرافم احساس می کنم که صدایش کنم کم کم در می یابم که در چاله ای نسبتا بزرگ افتاده ام کم کم با مشقت زیاد چشمم با باز می کنم همه چیز در اطراف تار و نیمه تاریک است و کم کم نگاهم را به اطراف نزدیک می اندازم و متوجه حضور د حد فاصل رود خانه و خاکریز دشمن درون چاله ای افتاده ام . خواستم حرکت کنم که صدائی محکم و با کریه فیاد زد مواظب باش و تکان نخود و از جایت بلند نشو . به سختی جواب دادم کمکم کن کمکم کن . ترا بخدا کمکم کنید . باز هم صدا بسختی به گوشم می رسید که  کمکت می کنیم مقاومت کن و چیزی نیست الان کمکت می کنیم  سعی کن مقاومت کنی . درد در همه وجودم ریشه دوانیده بود با سختی و مشقت زیاد دستم را به نزدیک صورت آورده و با ساعدم گوشه چشمم را مالیدم شاید بهتر بتوانم ببینم . و چشم باز کنم . آنقدر سخت و ناراحت کننده می گذشت که گوئی زمان متوقف شده است معلوم نبود الانی که می گفتند کی فرا می رسد . دور و برم را نگاهی انداختم گوئی در چاله ای قرار گرفته که اطرافم پر از مینهای گوجه ای و کتابی بود نگاهم به پای راستم افتاد  خون فوران می کرد اثری از پنجخ و مچ پایم نبود و فاصله مچ پایم را تا ساق آن استخوان لخت شده بود . بسیار وحشتناک بود و غیر قابل تحمل با هر سختی و مشقتی بود نگاهم را به پای چپم انداختم تماما غرق در خون شده بود  دست راستم نیز از این قرار  ترکشهائی که به صورتم اثابت کرده بود مانع تمیز کردن صورتم می شدند تا ببینم و بفهمم که چکار باید بکنم و رمق از بدنم می رفت و تاب و توانم را از دست می دادم و من که سابقه مجروحیت داشتم و لحظات بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودم اینبار درمانده بودم که با این وضعیت چکار کنم.  با هر مشقتی بود آستینم را با دست چپم که سالمتر و توتن داشت جدا کرده و محکم ساعد پای راستم را بستم تا لااقل بتوانم از خونریزی شدید جلو گیری کنم  .اطرافم مملو از مین بود و نمی توانستم حرکت کنم و از طرفی رگبار تیرهای مستقیم نیروهای دشمن امان هر جنبنده ای را بریده بود . احساس درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد بطوری که تحمل آن برایم غیر ممکن می نمود . با هر مشقتی بود تعدادی از مینهای اطرافم را بهرداشته و یکی یکی به دور تر بخصوص داخل آب پرتاب می کردم که انفجاری دیگر را شاهد نباشم . همه وجودم را درد فرا گرفته بود با هر مشقتیکه شده خود را قدری به سمت عقب حرکت دادم . کم کم فریاد می کشیدم و طلب کمک می کردم و لی دریغ از پاسخی که به ندایم جواب بدهد و دریغ از توانی که به کمکم بیاید  نیروهای دشمن که مین گذاری خود را موفق می دیدند که به نحو احسن عمل کرده است اینبار هلهله کنان رگبارهای خود را نثارما ن می کردند کم کم با هر مشقتی که بود خود را به پائین شکستگی رساندم و صدا می زوم و کمک می خواستم . متوجه شدم که یکی از بچه های همرامه بصورت سینه خیز خود را به بالای شکستگی رسانده اما از تیر مستقیم و رگبار دشمن در امان نیست . سعی می کرد که آرامشم دهد و دلگرم سختن می گفت و الان کمکت می کنم . نگران نباش  حتما نجات خواهی یافت ، بچه ها برانکارد آورده اند نگران نباش الان به عقب تخلیه می شویم و غیره . حوصله ام از این همه حرافی به سر آمده بود و از درد به خود می پیچیدم . با ناراحتی و درد و رنج به او نهیب زدم کمک کن تا از این چاله بیرون بیایم و از این همه میدان مین خود را برهانم . او که نمی توانست به پائین بیاید و کمک کند ولی از پشت سر یقه ام را محکم گرفت و به سمت بالا می کشید و من که از پای راست محروم شده بودم با مقدار توانائی که در پای راستم مانده بود کمک می کردم و خود را به عقب هل می دادم و دائم مواظب میدان مین اطرافم بودم تا انفجاری دیگر رخ ندهد .
لحظه ها هر کدام به سالها مبدل شده بودند و کای از پیش نمی بردیم . با هر مشقت و سختی بود خود را به بالایدیواره و چاله رساندم و بصورت دراز کش سعی می کردم که حرکت کنم ، درحدود سه کیلومتر از نیروهای خودی فاصله داشتیم و من درمانده بودم که این سه کیلومتر را چگونه باید زیر دید و تیر دشمن به عقب بر گردم و تا آن موقع که به عقب برسم دیگر جنازه ای بیش نخواهم بود . محمود که یقه ام را محکم چسبیده بود و مرا ول نمی کرد و دائم گریه می کرد و می گفت ترا بخدا کمک کن از این مخمصه بیرون رویم ببین چیزی نمانده و الان می رسیم و با مشقت تمام مرا به روی زمین با سینه خیز می کشید و من هم کمک کی کردم . دست چپ و پای چپم و ضعیت بهتر ی داشتند و می توانیتم از آنها کمک بگیرم . از اینرو هردو با هم بصورت سینه خیز به سمت عقب حرکت می کردیم.  گلوله بارانخمپاره دشمن هم شروع شده بود و نقطه به نقطه اطراف انفجار را گلوله می زدند . و هر لحظه احتمال انفجاری در نزدیکیمان می رفت تا باقیمانده ر مقمان را از بین ببرد .  و خدا خدا می کردیم تا بتوانیم از این مهلکه جان سالم بدر بریم هر چند که روزگار پیش چشمانم تار تار شده بود و ابهامی عمیق در وجودم ریشه دوانیده بود که مگر من می توانم با این وضعیت کنار بیایم و مگر من آرام و قرار داشتم تا بتوانم این شرایط جدید را تحمل کنم . گاهی فریادی از درون خطابم می کرد که آیا می توانی ادامه دهی  حال اکنون که این همه جراحت و نقص عضو را با جان خریده ای . اندکی سست می شدم و بازگشتم را بیفایده و بی خاصیت می دیدم . تمام دردها از یکسو و ناامیدی در رسیدن به عقبه از سوئی و یاس و نومیدی اینگونه باز گشتن از سوئی دیگر وجودم را می آزرد و نمی توانستمتحمل کنم زخم خورده ای بلا تکلیف بین مرگ و زندگی بودم نمی دانستم چه بکنم و چگونه جان خویش برهانم .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت