دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

از علی بیباک یکی از همراهان حادثه

ای زمان تو شاهد باش که من از هیچ کوششی دریغ برای دفاع از حق و حقیقت فرو گذار ننمودم  - و ای زمین تو شاهد باش که تازه از زخم جراحات قبل باز گشته و در سرزمین درد و رنجی دیگر از مناطق اشغال شده ات قدم گذاشتم  . تن رنجورم را سپر بلای میهن و مردمم در راه آرمان و هدفم نمودم . ای اشکها شاهد باشید که در حسرتی جانکاه از رفتن و دردی غیر قابل تحمل  از ماندن به سراغتان نیامدم و حسرت یک آخ را هم بدل دشمن گذاشتم . و ای عشق تو شاهد باش که دیوانه وار به سوی گمشده ام اوج گرفته و بار سنگین تردید و دودلی نتوانست از حرکت بازم دارد و با همه وجود بسویش به پرواز در آمدم . ای دردها شمارا بخدایتان قسم می دهم تمام همت خود را بکار بندید تا شاید بتوانید بر اراده طوفانیم غالب شده و وجودم را با یک اظهار عجز و نا توانی آلوده کنید .  لاشخوران آسمان را بزمیو شور و حالی است . امشب را می خواهند به میهمانی کرد هم بیایند و برتن رنجورم چنگ و منقار زنند . آسمان خود را بیش از حد به زمین نزدیک کرده گوئی می خواهد قفس وجودم را هرچه تنگتر و تنگتر کند . هرگز تصور نمی کردم که روزی به اینصورت بین بودن و نبودن دست و پا زده و آرزوی هیچکدام را نداشته باشم . از یکسو بودنی به اینصورت مفلوک و نا کار آمد و از سوئی ترس از مرگ و آینده ای بسیار مبهم از پرونده ای تاریک .

با همه مشقت و ناتوانی خود را به کمک محمود چند متری به عقب کشاندیم و از تیر اندازی های مداوم دشمن نیز کاسته شده بود محمود نشست و بدون سرو صدا و اشاره گفت خود را به به پشت من بینداز و با هر مکافاتی بود این کار را کردم و بصورت نیم خیز مقداری دیگر از راه راپشت سر گذاشتیم تا به بچه های تامین رسیدیم . یکی از افراد گروه سراسیمه خود  را به عقبه رسونده و برانکارد آوزپرده بود و آقای پالیزبان که مسول خط پدافندی بود هم خود را به محل درگیری رسانده بود او فردی دانا و توانمند و پر کار بود وبه سرعت کارها را راست وریست می کرد . تقریبا خونی در بدنم نمانده بود و تشنج بر تمام پیکرم مسلط شده بود و بصورت یک خط در میان بیحال می شدم  - یکی از بچه های پست امداد به هر صورت ممکن باد پیچی می کرد و علی بیباک هم برای کاستن گرما چفیه خود را خیس می کرد و بر پیشانی و گاهی صورتم می مالید  قطعه ای از پاشنه ام بوسیله نواری نازک از ساق پایم آویزان بود و همانند پاندولی حرکت می کرد و این حرکت برایم مرگ آور شده بود به بیباک گفتم ترو بخدا این یک تیکه را هم قطع کنید که جانم را به لب رسانده و آزارم می دهد . او دائم گریه می کرد و بر جان و جسم من افسوس می خورد . عطش و تشنگی برهمه وجودم مسلط شد و درخواست قطره ای آب را می نمودم  - بیباک  همان چفیه نمناک را بر روی لبانم کشید  . با ناله توئم درد و رنج و صدای بلند گفتم کمی آب به من دهید .

پالیزبان گفت الان آب برایت مناسب نیست  بهتر است تحمل کنی  - سختی راه تمام شده است و به آخرای راه رسیده ایم  کمی دیگر تحمل کن. کم کم بیهوش می شدم و کم و بیش افراد را بصورت تار و تاریک می دیدم . با هر سختی و جانکندنی بود به عقبه رسیدیم

 و آمبولانس آماده و انتظار می کشید ،

 به محض دیدن آمبولانس اولین

درخواستم قطره ای آب بود

 که عطش جانم را فرو نشاند

 ولی پرستاران و همراهان

 امتناع می کردند  . درد دیگر برایم

 تاب و توانی نگذاشته بود و برایم

 طاقت فرسا شده بود که گرمی

 آمپولی بر پیکر زخم خورده ام

 آرامشی دمید و آرام و بی حرکت دراز کشیده و وارد آمبولانس شدم . به بیمارستان رسیدم . اثر آمپول مسکن مرا بدون دغدغه به بیمارستان  پایگاه چهارم شکاری رساند . ولی کم کم درد بر مسکن ها برتری و غالب گشت  لحضه ها به کندی که گوئی قرنهای متمادی هستند می گذشت . علاوه بر پای راستم که قطع شده بود  ، پای چپ و دست راستم هم آسیب فراوان دیده بودند . لبانم خشکی طاقت فرسائی داشت و با اشاره و تکان دادن دست طلب آب می کردم . با اینکه درک درست و حسابی از دور و برم نداشتم ولی در می یافتم که پرسنل بیمارستان سراسیمه به هر طرفی می روند و ابزار و لوازم لازم را تهیه می کردند .

 

حاج احمداز سنگر دیده بانی بالا رفت و با دوربین منطقه و مسیر مورد نظر را به خوبی از نظر گذراند ،  از اول حرکتمان دلهره و تشویش خاطری عجیب ذهنم را بخود مشغول کرده بود احساسم به من می گفت آماده فاجعه ای سهمگین باشم اما نمی دانستم چیست ، کجاست و چه      می شود . بنظرم می آید موقع حرکت شش یا هفت نفر بودیم ، حتی موقع حرکت چند عکس یادگاری هم از ما گرفتند ، به نظر میرسید این واقعه می خواهد بتاریخ بپیوندد وهمه امکاناتش باید فراهم شوند ، مسیر حرکتمان از سمت راست نیروهای خودی از کناره و ساحل غربی رودخانه کرخه و داخل جنگل مشخص شده بود . صحبتها و موارد قابل اجرا و نکات لازم را حاج احمد برای همه ی برادران بیان نمود و جمع برادران نیز بدنبال صحبتها ی ایشان سر را بعنوان تایید حرفهایش تکان می دادند و بچه ها برای مزاح و تنوع لطیفه هایی نیز می گفتند ، حرکت آغاز شد و مجددا با ذکر نام خداوند متعال و ذکر آیه شریفه ( و جعلنا ... ) حاج احمد  ، آل قصاب  ، من و محمدرضاآل عبدی و... براه افتادیم  ، از اول حرکت من سعی داشتم نفر بعد از حاج احمد باشم          نمی خواستم بیش از چند قدم از ایشان فاصله داشته باشم بدین جهت در حرکاتم این فکرم را بیان می نمودم به طوری که حاج احمد نیز متوجه این قضیه شده بود و در عمل موافقت خود را از این ایده نشان داد . به اولین نقطه ی قرار دادن تامین گشت رسیدیم  ،  حاج احمد دو یا سه نفر از برادران را گفت شما اینجا بمانید و در صورت درگیری با دشمن و یا هر اتفاق دیگر مواظب باشید دشمن ما را محاصره نکند . گروه تامین نشستند و ما چهار نفر براه افتادیم از اینجا حرکتمان بسیاربه کندی صورت می گرفت چند قدم حرکت و بعد می نشستیم حاج احمد با دوربین اطراف را نگاه می کرد با آل قصاب که بیشتر از دیگران آشنا به منطقه بود وچند شب پیش تر منطقه را مین گذاری کرده بودند صحبت می کرد و آل قصاب نیز سئوالات حاج احمد را پاسخ می داد ، همان طور که به پیش می رفتیم ضربان و تپش قلب ها بیشتر می شد ، حساسیت و خطرناکی موقعیت را از رنگ و رخسار گروه می توان فهمید اما تنها چیزی که در دلهانبود ترس از دشمن و اینگونه حرفها ، شاید کمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند کردن سر از درختهای کوتاه جنگل کنار رودخانه خط دشمن و سنگرهای نگهبانی خط مقدم آنها مشخص بود و صدای آنها که به عربی حرف   می زدند شنیده می شد . حاج احمد  ،  من وگچ بر را جهت تامین گشت همانجا قرار داد و خود به اتفاق محمود آل قصاب حرکت کردند ، طولی نکشید که از دیدگان ما در جنگل ناپدیدشدند ،  ما هم هر دو نفر نشستیم و منتظر ، اما این انتظار بسیار سخت می گذشت از یک جهت حاج احمد از من فاصله گرفته بود و از جهت دیگر دوست داشتم من هم در شناسایی سهم بیشتری داشته باشم اما چنین نشده بود و من      زمین گیر شده بودم و به جهت اطاعت پذیری از فرمانده باید همانجا می ماندم و فقط مواظبت و نظاره می کردم وذهنم بسیار مشغول به چه میشودها و چه خواهد شد ها می گذشت و شاید بیشترین دعایی که آنجا در ذهنم و ضمیرم رژه می رفت این بود ، خدایا اگر قرار است اتفاقی برای حاج احمد بیفتد من قبل از ایشان به واقعه برسم و از خداوند متعال میخواستم جانم را برای سلامتی حاج احمد به درگاهش هدیه داده باشم ، ذکرهایی زیر لب داشتم و از او کمک می خواستم دائما از درگاهش تقاضای سلامتی و برگشت او و آل قصاب را داشتم ، عادتی که من در زمان جنگ داشتم همیشه سعی می کردم اولین نفر در حرکت و شناسایی باشم که اگر قرار است اتفاقی برای کسی بیفتد آن اتفاق برای من باشد زیرا به هیچ وجهی تحمل دیدن یا شنیدن خبرناگواری را نداشتم ، در همین افکارخودغوطه ور بودم که ناگهان ................. برای چندلحظه ای جبهه آرام شده بود     ناگهان صدای انفجاری مهیب و دودسیاهی حواس گروه شناسایی را متوجه به خود کرد و همه دل نگران و سراسیمه .................

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت