دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

منتظر خبر شدند که چه اتفاقی افتاده است . بعد از حاج احمد آقا من اولین گروه تامین بودم و گروه عقب تر نزدیک به صد متر با ما فاصله داشتند من و گچ بر به آرامی با هم صحبت میکردیم یعنی چه اتفاقی افتاده است بعدازگذشت چنددقیقه ای ناگهان محمود آل قصاب بحالت خمیده با چهره ای مضطرب و نالان به ما رسیدپرسیدم هان محمود چه شده است او قدرت بیان اتفاق را نداشت حالت نالانش سنگینی واقعه را اظهار میکرد .  من پیشقدم شدم محمود را مقداری آرام کردم دستهایش را گرفتم وبه او گفتم بنشین آرام باش او مدوام میگریست فقط درآن لحظه تنها کلمه ای که میتوانست به زبان بیاورد گفتن احمد بود او چندین مرتبه پشت سر هم میگفت احمد احمد احمد من هم باشنیدن احمد لرزه به اندامم افتاد فهمیدم اتفاق ناگواری افتاده است ولی هرچه در فکر و مخیله ام میرفتم اصلا نمی توانستم به خود باورکنم که برای حاج  احمد اتفاقی افتاده باشد . فکرم همه جور برای خود نجوا میکرد آهی از دل کشیدم دراین لحظه هرچه خواستم در دلم گریه کردم     گریه ای که بعداز گذشت بیست وچهار سال هنوز هم خیسی اشک را در دلم با خود دارم .جلو چشمانم سیاهی میرفت سرم گیج وبهت زده شده بود خدایا چه اتفاقی افتاده است به هیچ وجهی نمی توانستم اتفاقی را برای خودم ترسیم کنم چونکه بسیار احمد آقا را دوست داشتم .  نمی خواستم برایش اتفاقی پیش بیاید ولی افسوس که باید باور کرد وباید اتفاق را پذیرفت باهر زحمتی که بود توانستم خود را آرام کنم بادیدن وضعیت آل قصاب فهمیدم کاری از او ساخته نیست باید فکری کرد باید گروه دوباره منسجم شوند بایددر اینگونه وقایع یکنفر بتواند افراد را کنترل نماید چونکه فرمانده گروه دچار حادثه شده است و دراین موقع ضربه پذیری گروه بسیار زیاد است زیرا کمتراز پنجاه متر به دشمن مانده بود. هرچه به آل قصاب میگفتم بگو چه شده او در جواب فقط وفقط گریه میکردو به سروسینه خود میزد او باحالت گریان دستم را گرفت وگفت بیا وببین چه شده هردو براه افتادیم از محلی که ما بودیم تا محل حادثه شاید بیست متر نبود خدایا چقدر راه دور است خدایا در این لحظه چقدرزمین کشیده شده است زمان بسختی میگذشت پاهایم توان جلو رفتن نداشت اصلا دوست نداشتم واقعه را ببینم اما مگر میشود ماند . باید رفت باید اتفاق راپذیرفت هرچه هم سخت باشد . هردو بحالت خمیده به پیش میرفتیم با برداشتن چند قدم اطراف را مینگریستیم نکند دشمن جلو بیاید که اگر چنین شود خدا میداند چه میشود حاج احمد بین ما و دشمن قرار گرفته بود هر گروه ازدشمن و خودی زودتر میرسیدند حاج احمد راباخودمی بردند من هم با این تفکرات به هیچ وجهی تامل نمیکردم و باخود عهد کردم حاج احمد راماببریم خدایا من زنده باشم و حاج احمد را ببرند من نفس بکشم و حاج احمد گرفتار شود آل قصاب جلو میرفت و من به دنبال او . اینجارا بهترین مکان برای گریه کردن یافتم زیرا میدانستم با روبرو شدن با هرکدام از اعضاء گروه امکان گریه کردن نیست آنجا مرثیه تنهاییمان را با خود خواندم گفتم خدایا ما در این مکان غریبیم از شهرمان دوریم هیچ آشنایی نداریم تو خود آشنای ما باش و بسیار از اینگونه نجواها با خود وخدای خود کردم فقط و فقط از او یاری می خواستم خدایا کمکمان کن خدایا تو خود گفتی ادعونی استجب لکم من هم با استغاثه به درگاهت آمده ام از تو یاری می طلبم و اگر موفق به انجام کار نمی شویم مرا شرمنده دوستانم مکن و درصورت عدم موفقیت مرا به دوستان شهیدم ملحق کنی همینطور به پیش میرفتیم لحظات به کندی پیش میرفت آل قصاب ایستاد و اشاره به پایین کرد گفت اینجاست من نمیتوانم ببینم تو برو من هم با شنیدن این گفته به سرعت خودرا به پایین انداختم خدایا چه میبینم این حاج احمد است که اینگونه در گودال مین افتاده است میخواستم آنجا با صدای بلند گریه کنم اما نمیتوانستم . جلو رفتم حاج احمد رنگ به رخسار نداشت صورتش پراز دود حاصل از انفجاربود پای راستش از پایین زانو قطع شده بود پوتین به وسیله یک تکه پوست به پا وصل بود استخوان پایش از گوشت خالی شده بود از زانو به پایین فقط استخوان سوخته میدیدم خدایا

(6)

حاج احمد را اینگونه دیدن برایم بسیارسخت است جلو رفتم پیشانیش را بوسیدم دود نشسته برصورتش را با آستینم پاک کردم سرش را در بغل گرفتم و لحظه ای به این وضعیت گذشت دایم دلداریش میدادم نوازشش میکردم تمام بدنش از شدت درد  می لرزید قطره اشکی در گوشه چشمش جمع شده بود .خدایا این قطره اشک چیست  آیا درد دارد  یا که قطره اشک سوزوگدازچیزدیگری است و من فکر می کردم این قطره اشک بسیار حرفها درخود دارد و در آینده میتوان گوشه ای از معنایش را دید و شنید و گر نه شاید تا ابد هم حاج احمد به زبان نیاورد و هر چه می گویم برداشت من از قطره ی اشک ایشان می باشد بسیاری از دوستانمان شهید شده بودند ؛ با شهید شدن  وظیفه شخص به پایان می رسد ، در آن زمان برای   همه ی ما خیلی سخت بود دوستی از ما شهید شود وما زنده بمانیم ، وبه هیچ وجه قدرت رویارویی با خانواده شهید را نداشتیم و احساس خجالت می کردیم بخصوص اگر در یک عملیات یا یک جبهه با هم می بودیم و او شهید می شد برای مثال چند ماه قبل از این حادثه یک عملیات کوچک در همین جبهه داشتیم در آن عملیات من معاون یک دسته حمله کننده بودم آن عملیات مشترکا بین ارتش و سپاه بود ، همه افراد به پشت سر دشمن رفتیم ولی در چند قدمی دشمن عملیات لغو شد و ما برگشتیم ، بعد از ظهر همان روز من ترکش خوردم و از جبهه به بیمارستان منتقل شدم و دو یا سه روز بعد عملیات انجام می شود و یکی از دوستان که بجای من در عملیات شرکت کرده بود شهید و مفقود الاثر شد و از آن زمان تاکنون بخصوص اوائل آن بسیار حسرت خوردم و هنوز هم متاثرم که چرا خودم نبودم و ... به هر حال گذشت ولی خیلی سخت گذشت و  می توان گفت هر حادثه و اتفاقی که در آن زمان به وقوع پیوسته همه آنها سخت و ناگوار بوده اند زیرا در جنگ صحبت از مرگ و زندگی ، بودن یا نبودن ، صحبت از کشتن یا کشته شدن است ، صحبت از اسارت و جانبازی است و من این را مطمئنم حاج احمد در آن لحظه قطره اشکش خیلی حرف ها داشته و دیگر اینکه آیا می توان بعد از این نیز رزمنده بود و خیلی فکرهای دیگر که همه در یک قطره اشک در گوشه چشمش جمع شده بود . برا ی حمل حاج احمد به عقب باید چاره ای می اندیشیدیم ، از آل قصاب هیچگونه فکری انتظار نداشتیم او فقط گریه می کرد با موافقت حاج احمد محمود بالای پرتگاه ایستاد و من پایین ، او با دو دست پیراهن حاج احمد را گرفت و من از پایین هر دو پا را گرفتم اوبالا می کشید و من هم کمک می کردم تا توانستیم ایشان را به بالا منتقل کنیم ، در آن لحظه بجز کمک خداوند متعال هیچ کسی         نمی توانست کمک ما باشد چند متری را هر سه نفری بصورت سینه خیز و حاج احمد به پشت سر روی زمین کشیده می شد خدایا برایم بسیار سخت بود ولی چاره ای نیست نمی توانستیم بلند شویم برای لحظاتی هر سه نفر با هم می گریستیم حاج احمد بسیار درد میکشید ، چند مرتبه اسرار می کرد یک تکه از پایش که آویزان شده بود قطع کنیم ولی هیچ یک از ما این توان را نداشتیم دست به چنین کاری بزنیم به هر صورت و مشقتی بود به محل تامین گشت رسیدیم گچبر نیز به کمک ما رسید  خطر دشمن هنوز رفع نشده بود فقط تا حدودی از دید دشمن در امان بودیم نقاطی که درخت ها کم پشت می شدند و دشمن روی آن نقاط تسلط خوبی داشت به محض رسیدن ما به آن نقاط دشمن با تیر باروتک تیرانداز بطرف ما شلیک میکردند من و آل قصاب و گچبر هر کدام قسمتهایی از بدن حاج احمد را روی دوش خود گذاشته  بودیم دو نفر جلو و یک نفر از عقب  او را  گرفته  بودیم  در  بین  راه  بسیار تقاضا ی آب می کرد که ما نمی توانستیم به او آب بدهیم ، خون زیادی از بدنش می رفت تدبیری به ذهنم رسید اینکه پیراهنم را در آورم و پای قطع شده اش را با پوتین آویزان داخل پیراهنم  گذاشتم و پیچاندم و آن را روی پای چپش انداختیم پیراهنم همان لحظه  اول پر از خون شد حاج احمد دائما آب              می خواست من چپیه ام را از گردنم باز کردم و آبی را که به همراهم بود روی آن ریختم چپیه خیس شده را به صورتش  

(7)

می کشیدم و لبانش را با آن خیس می کردم چند قدم بلند میشدیم و به عقب می آمدیم و چند قدم او را به زمین می گذاشتیم واطراف را دید می زدیم تا اینکه به تامین گشت بعد رسیدیم با رسیدن ما به جمع دوستان همراه ، همه با تاثرو اندوه ما را نگاه میکردند و همه ی آنها به سرعت به کمک ما آمدند و تقریبا خطر و اضطراب از حمله ی دشمن کم شده بود  نفرات کمک کننده به اندازه کافی شده بودیم برای حمل حاج احمد مشکلی نداشتیم تنها مشکل ما دید دشمن روی نقاط کم پشت جنگل بود که با رسیدن ما به آن نقاط دشمن با انواع اسلحه هایی که داشتند روی ما آتش می ریختند به میدان مین خودمان رسیدیم از آنجا که همه بسیار دل نگران وضعیت سلامت جان او بودیم هیچ کدام از ما توجهی به میدان  مین نداشتیم یادم است خودم روی مین ضد تانک پا گذاشتم و فقط خواست خدا بود که اتفاق دیگری نیفتاد به هر مشقتی او را به خط مقدم خودمان رساندیم و بسیاری از برادران به دور ما حلقه زدند و علت ماجرا را سئوال می کردند و پس از لحظه ای آمبولانس خط مقدم رسید در این لحظه حاج احمد را روی برانکاد و داخل ماشین گذاشتیم موقعی که در حال حمل ایشان به داخل ماشین بودیم حاج احمد دستم را محکم گرفت و بسیار اسرار می کرد من هم با او باشم اوائل من گفتم احمد جان نمی شود باید من بمانم ولی حاج احمد دستم را رهانمی کرد ، من هم دوست داشتم با او باشم و در تنهایی و تا رسیدن به بیمارستان به او کمک کرده باشم . درب آمبولانس بسته شد راننده با یک تک گاز به ماشین به آرامی حرکت کرد . از خط مقدم تا کنار رودخانه نزدیک به چهل الی پنجاه دقیقه طول می کشید جاده بسیار ناهموار و پستی و بلندی های زیادی داشت ما در حالت عادی که در جاده تردد می کردیم بسیار خسته و کوفته می شدیم چه برسد به حمل مجروح در آن    جاده ی خراب . حاج احمد و من عقب آمبولانس بودیم با هر بالا وپایین شدن ها بسیار بی تابی می کرد من هم سعی می کردم با گرفتن پای مجروح او مقداری از تکان خوردن ها کمتر شود در این وضعیت لباس های من یک جفت پوتین و شلوار نظامی و زیر پیراهنی که پرازخون شده بود ؛ اصلا هیچ توجهی به اطراف و اشخاص نداشتم فقط وجود حاج احمد و بی تابی های او امان از من بریده بود همین طور که ماشین حرکت می کرد ایشان چندین مرتبه بیهوش می شد و بهوش می آمد از من تقاضا کرد اذان را با صوت بخوانم من هم اجابت کردم و شروع به خواندن نمودم الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، اشهد ان لااله الا الله ، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله و ... با خواندن هر کدام از ذکر ها حاج احمد با من تکرار می کرد من و او می خواندیم و می گریستیم ، چند مرتبه اذان را کامل خواندم . خدایا چه کاری از من در این موقعیت ساخته است هر لحظه که می گذشت رنگ و رخسار او زرد تر می شد به کنار رودخانه رسیدیم آمبولانس ایستاد و ما ایشان را از داخل ماشین درآوردیم ، ما باید توسط قایق به آن طرف آب می رفتیم آنجا تا حدودی طول کشید تا قایق از آنطرف آب آمد و ما را سوار بر قایق وبا هر زحمتی بود توانستیم حاج احمد را با برانکاد به آن سوی رودخانه برسانیم آنجا نیز آمبولانسی جهت حمل مجروح آماده بود ایشان را با کمک دیگر برادران به داخل آمبولانس بردیم وآمبولانس به آرامی از جا کنده شد و به طرف دزفول به راه افتاد . باز هم حاج احمد از من تقاضای اذان کرد و من هم چند مرتبه اذان خواندم سپس از من خواست دعای فرج آقا امام زمان (عج ) را بخوانم من نیز خواندم الهی عظم البلا ء و برح الخفاء ......... می خواندم و  می گریستم ، می دانستم خواندن دعا در آن شرایط بهترین آرام بخش برای حاج احمد بود من می خواندم و او دست ها را رو به آسمان گرفته بود ، می خواندم و هر دو می گریستیم  ، خدایا در آن لحظه چقدر احساس تنهایی         می کردم ، گویی دنیا به آخر رسیده بود و ما در حال رفتن به صحرای محشریم ، فضا و محیط را بسیار اندوه بار و ماتم زده احساس می کردم ، چیزی ندیدم ولی گمان می کنم در آن شرایط سخت و طاقت فرسا ملائک گرداگرد برانکاد را گرفته

(8)

بودند و جمیع آنها با ما هم ناله بودند و دعا می خواندند ، مگر ما چه گناهی داشتیم که باید این چنین مورد اذیت و آزار قرار میگرفتیم ، چه عمل زشتی از ما سر زده بود که باید این گونه مورد غضب قرار می گرفتیم ، خدایا خود گواه باش که ما برای رضای تو به این جهنم آدم کشی پا نهاده ایم ، ما هیچ گناهی نکرده بودیم تنها جرم ما آزادی خواهی و دفاع از حریم ناموس و حکومت جمهوری اسلامی بود ، ما آمده بودیم تا متجاوز را از خاک میهن خارج کنیم ما با اعتقاد به جهاد در راه خدا به این مکان پا نهاده بودیم ما برای اداء دین و فریضه شرعی جهاد نموده ایم ، جرم ما اسلام خواهی بود ، جرم ما دین خواهی بود و جرم ما خمینی خواهی بود و هر کدام از اینها نزد نابخردان از خدا بی خبر کافی بود که حکم قتل ما صادر شود و افسوس صدای ما را هیچ کسی در این جهان نمی شنید و ظاهرا همه ی ما باید کشته می شدیم ولی اینها همه حساب های مادی است که در محاسبات مادی درست و برای آنها اجراء آن با اطمینان کامل است و موفقیتشان حتمی ، اینها یک سطر از این قصه را نخوانده بودند وآن سطر ایمان واعتقاد مذهبی ما بود و این سطر همه ی معادلات آنها را کف بر آب می کرد و این یک سطر دیگر سطرها را نیست و فنا می ساخت آری ما مجاهد فی سبیل الله بودیم و فقط از او یاری می طلبیدیم و این اعتقاد ما بود که توانست کاخ های مستحکم آنها را بلرزاند و ویران کند و هیچ وقت آنها به خود نمی گیرند و علت شکستشان را با مادیات می سنجند و با کفه های ترازو علت نا کامی هایشان را می سنجند و ما در آن لحظه فقط خدا را داشتیم و همین هم ما را کفایت می کرد و قدرت بی حد و حسابی به ما می داد ، آری هر دو با هم از لحظه ای که سوار بر آمبولانس شدیم تا زمانی که وارد بیمارستان نیروی هوایی پایگاه وحدتی پیاده شدیم بسیار گریستیم و دعا و استغا ثه کردیم ، پرستاران برانکاد حاج احمد را گرفتند و به طرف اورژانس و سپس به طرف اتاق عمل بردند در این لحظات حاج احمد دستم را محکم گرفته بود و رها نمی کرد تا این که به درب اتاق عمل رسیدیم او با صدای بلند به پرستاران می گفت علی باید همراه من باشد که در آخرین لحظات ورود به اتاق عمل با وساطت و خواهش دکتر ها و پرستاران و من هم به او گفتم درب اتاق عمل می مانم تا برگردی ، با هر زحمت و خواهشی بود دستم را رها کرد به شرط این که در برگشت از اتاق عمل من آنجا حضور داشته باشم ، با بردن حاج احمد به اتاق عمل من هم با تلفن به سپاه دزفول و وصل کردن تلفن به اتاق عملیات سید ابراهیم دانش گوشی را برداشت و من قضیه را گفتم ، طولی نکشید که برادران رئوفی و بادروج و دانش به بیمارستان رسیدند و سید گفت علی با این وضعیت دیگر نیاز به ماندن شما نیست برو لباس هایت را مرتب کن من هم پذیرفتم و جهت همین امر راه خود را پیش گرفتم .

 

 

 

                                                                       والسلام 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت