دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

  از خرمشهر سال 1359 بگویید؟

خرمشهر یک شهر بندری و خیلی آباد بود. مجموعه اقتصادی و تجارتی خیلی خوبی بود. یکی از گمرکات اساسی کشور آنجا بود واردات کالا، صادرات خیلی نداشتیم.

همه ابزار الات صنعتی و غیر صنعتی که وارد می‌شد در گمرکات و انبارهای خرمشهر بود از خودرو گرفته تا ...

به این دلیل که دسترسی خرمشهر به راههای اساسی کشور بود و نسبت به بنادر دیگر فعال‌تر بود و از زندگی بیشتری برخوردار بود

اخوی من در پادگان خسروآباد در جنوب شرقی آبادان سرباز بود آنجا زیاد رفت و آمد می‌کردم منطقه آبادی بود البته خود آبادی آن هم طمع انگیز بود. وقتی عراق نگاه می‌کند قرینه مناطق جنوبی خرمشهر و آبادان با این نخلستانهای وسیع وسوسه‌کننده بود.وقتی از خرمشهر به سمت شادگان می‌رویم این تنعم را نمی‌بینیم تا اهواز تا کارخانه نمک این زیبایی و فرح‌بخشی دیده نمی‌شود.

شرایط رودخانه کارون ، اروند، بهمنشیر چه قدر ترانه سرایی کردند. اگر قبل از انقلاب رژیم شاهنشاهی یک مقدار در آبادانی این مناطق صرف می‌کرد.

الان زه‌کشیهای متعدد، بهره‌برداریهایی از خود رودخانه کارون که از سدهای متعددی کارون 3 و 4 در حال احداث است که بهره‌برداری شود. بخش اعظمی از آب کشور از همین جا به سمت دریا می‌رود سه تا رودخانه بزرگ که تبدیل به کارون می‌شوند و بیرون می‌روند.

 

 

در مورد حمله عراق به خرمشهر بگویید؟ چرا صدام خرمشهر را برای تصرف خود انتخاب کرد؟

 

منطقه کل خوزستان بخش‌هایی از استان لرستان، ایلام و کردستان برای تصرف بود. در این مجموعه تصرف اهواز و دزفول بود منتها منتها فواصل آنها با مرز نزدیک 70 80 کیلومتر بود.

خرمشهر که به عنوان هدف ثانویه بود دو ویژگی خاص داشت یکی 13 14 کیلومتر با مرز زمینی عراق فاصله داشت و نهایت 800 متر با مرز آبی آن. در بعضی از جاها به 400 500 متر هم می‌رسید.

اگر از اروند رد میشد در خرمشهر بود.

ولی اگر بخواهد از مرز خشکی بیاید از جزیره وارین پاسگاه خین، یک نهری به نام خین است که عرض آن 10 15 متر است. اگر این را رد کنیم 10 کیلومتر دیگر به خود شهر خرمشهر می‌رسیدیم. کما این که بخواهید به تاسیسات و گمرکات و منازل مسکونی برسید از مرز که رد شدید در خرمشهر در توابع خرمشهر هستید این یکی از ویژگیهای آن.

دومین ویژگی آن تمرکز قومیت عرب ناسیونالیسم عرب. تصور آن بر این بود که شاید در شهرهای عمیق‌تر مثل دزفول و اهواز با مشکلات بیشتری مواجه شود.

پس بهتر است اول برگ اصلی برگ برنده خودش را بگیرد آن چیزی که حس می‌کند می‌تواند تصرف کند و بگیرد یا به عبارت دیگر در دست خودش است.

آیا صدام در مورد تصرف استان خوزستان که گفت 3 روز بلف زد؟

نه، در مباحث اکادمی بحثی به نام موازنه قوا است. موازنه قوا در همه زمینه‌های درگیری حادث می‌شود و آن هم این است که باید دو طرف این درگیری شناخته شوند. محاسبه موازنه قوا در این قضیه این بود که ارتشی وجود ندارد از نظر مدیریت و اداره سازمان چون انقلاب حادث شده است بخش‌هایی از ارتش که در تقابل با انقلاب حرکت کردند حذف می‌شوند.

دوم آنکه آنهایی که دلسوز هستند و ماندگاری پیدا می‌کنند و با مردم همگام می‌شوند دارای یک فطرت ازادی‌خواهی بودند که قطعاً رژیم سازمان ضد اطلاعات ارتش و ساواک با شناختی که از اینها داشته است کار به اینها داده نشده است و معمولاً هم رده‌های پایین بودند.

سوم این که سازکاری که در تجهیزات و امکاناتی که در مجموعه ارتش وجود داشت برای یک جنگ تمام عیار پیش‌بینی نشده بود. شاید بتوان گفت یک بازار مصرف تجهیزاتی و تسلیهاتی برای غربی‌ها بوده است. یا به عبارت دیگر به ایرانیها گفتند که شما ژاندارمر منطقه هستید ژاندارمری( خط نگهداری) یعنی عملیات تاخیری (با دشمن درگیر شوید تا ما برسیم).

مجموعه ارتش که دفاع کرده و دفاع جانانه‌ای هم کرده است بر اساس توان، موجودی و خصلتهای فردی عمل کرده است.

به عبارت دیگر وقتی شما بخواهید در این موضوع دقت کنید وقتی از مدیریت، توانایی تا تجهیزات می‌آییم. این مدیریت در ارتش وجود ندارد که اعلام کند جنگی در حال وقوع است و این را پیش‌بینی کند. اگر این را پیش‌بینی کند لشگرکشی و سازمان‌دهی می‌کند و تجهیزات خود را آماده می‌کند.

علاوه بر این سه موضوع: ارتش در کردستان از بین رفت دو سال ما بین انقلاب تا جنگ این ارتش در کردستان درگیر بوده است با این 4 فاکتور نگاه کنید می‌بینید مدیریتی وجود ندارد پیش‌بینی نمی‌کند جنگی نمی‌خواهد واقع شود و لشگرکشی نمی‌کند.

این مدیریت با کیست منظورتان بنی‌صدر است؟

من نظام سیاسی بنی‌صدر را می‌گویم. البته طبعات قبلی ان ما قبل بنی‌صدر، دولت بازرگان وقتی کارشناسان ارتش به این نتیجه رسیدند که تانک شیفتن به درد نمی‌خورد تجهیزات آن باید عوض شود و به درد مانور و حرکات نمی‌خورد آن قراردادهایی را که همه یک روزه و یک دفعه فسخ می‌کنند عوامل اثرگذار و بعد وقتی گزارشات اطلاعاتی مجموعه اطلاعات سپاه و ارتش به بنی‌صدر می‌رسد و می‌گویند که می‌خواهد جنگ شود می‌گوید اگر شما آن را تحریک نکنید اتفاقی نمی‌افتد.

به هر حال این سیستم عناصر حزب‌اللهی، عناصر دلسوز نظام که با مردم همراه شدند چیزی دستشان نیست. وقتی تجهیزات پای کار می‌آید 5 تا تیپ در کل منطقه جنوب از دهلران تا خرمشهر گسترش پیدا کرد.

یا به عبارتی 4 تیپ و یک گردان : تیپ 1 لشگر 12 در کوشک، تیپ 2 لشگر 92 در عین‌الخوش، تیپ 3 لشگر 92 در سوسنگرد و هویزه، تیپ 37 زرهی منها در فکه، گردان دژ خرمشهر در خرمشهر.

این 5 تیپ در مقابل آن 7 لشگر یک دفعه سرازیر می‌شود:

لشگر 10 زرهی در مقابل تیپ 2 لشگر 92.

لشگر 1 مکانیزه در مقابل تیپ منهای 37 شیراز (تیپ منها: تیپ 3 گردانه نه تیپ 2 گردانه یا گروه رزمی)

لشگر 6 و 9 در مقابل تیپ 3 لشگر 92

لشگر 3 زرهی و 5 مکانیزه در مقابل تیپ 1 لشگر 92

لشگر 11 پیاده در خرمشهر و بخشهایی از لشگر 3 مجدداً در مقابل گردان دژ خرمشهر

وقتی هر نیروی نظامی در قصه موازنه قوا وارد شود می‌گوید پودرش می‌کنیم. فرمول این را می‌گوید   2 3 روزه خوزستان باید سقوط کند به اعتقاد من معادله و محاسبه درست است منتها علامت مجهولی دارد یا به عبارت بعضی از دوستان چه دید که حمله کرد؟ چه ندید و شکست خورد

این درگیری یک درگیری نا متوازن هم بود بر اساس چه اطلاعاتی بوده است که در تاریخ ثبت شده است چند تا لشگر در برابر چند تیپ چه می‌شود خرمشهر 33 رزو مقاومت می‌کند؟

چه ندید که شکست خورد در خرمشهر 33 روز در سوسنگرد هم نزدیک همین مقدار در دزفول چندین روز درگیریهای متعدد و توقف آن. به هر حال 25 30 درصد اهداف خود را تصرف کند آمده بود آبادان را بگیرد که نگرفت خرمشهر را نصف آن را گرفت تا نزدیکیهای اهواز آمد به دروازه اهواز نرسید.

دزفول 30- 40 کیلومتر فاصله داشت به اندیمشک به سه راه دهلران هم نرسید. چه ندید که متوقف شد این بخش بعدی است. انقلاب یک حرکت توفنده مردمی بود که با یک رویکرد الهی شروع شده بود یا یک کاریزمای الهی یک رهبری قدرتمند یک وجه مشترک از تدین و اسلام‌خواهی به هر حال این قصه خود به خود یک پتانسیلی را دارد پتانسیلی که شاه این را نشناخت و منجر به سقوطش شد.

پتانسیلی که امریکایی‌ها آن را درک نکردند ومنجر به شکست آنها شد این پتانسیل نهفته است.

من اسم آن را پتانسیل الهی انقلاب می‌گذارم یک علامت سوالی بود. این پتانسیل شناخته نشده بود درون نیروهای جوان و نوجوانی بود که در آن زمان انقلاب کردند مجموعاً محرک اصلی انقلاب سنین 18 20 26 تا 30 سال محرک اصلی و پتانسیل هم درون اینها است و این پتانسیل آرام نمی‌نشیند. حضرت امام از این نوع شناختی که در پتانسیل بود استفاده کرد و وارد جنگ شد.

تا خرمشهر عراق نمی‌دانست نیروی بسیج و سپاهی وجود دارد. بعضی جاها از بسیجی‌ها چند تا اسیر گرفته بودند می‌گفتند درجه شما چیست در کجا، کدام دانشگاه درس خوانده‌اید؟ می‌گفتند ما درجه نداریم و درس نخوانده‌ایم.

 امام این پتانسیل را شناخته بود این پتانسیل حد و مرز نداشت و قابل محاسبه نبود این تواناییهای فیزیکی قابل سنجش و اندازه‌گیری نیست که بتوانید آن را محاسبه کنید متا فیزیکی است. مثل غیرت می‌ماند می‌توانید بگویید کسی چه قدر غیرتمند است. مثل شجاعت می‌ماند. می‌توان مثالی زد ولی نمی‌توان برای آن حد و اندازه‌ای بگیرید و این عدد در قصه موازنه قوا یک تعریف کوچکی دارد به اسم شایستگی رزمی. ان هم بر اساس آموزشهایی است که دیده است نه بر اساس توانایی‌های فطری و ذاتی خودش. پس این موضوعی بود که شناخته نشده بود.

تا خرمشهر عراق فکر میکرد که هنوز ارتش دارد می‌جنگد وقتی کم‌کم گذشت دید یک چیزهای دیگری است پتانسیل دیگری وجود دارد ارتش عراق و حزب بعث و شخصاً صدام درکی از این پتانسیل الهی و انقلابی نداشت.

این پتانسیل به کمک ارتش آمد هم آموزش دید و هم عمل کرد. یعنی کنار این که تجربه کسب می‌کرد و اموزش می‌دید آن پتانسیل خلاق خود را به کار گرفت و کنار هم قرار داد و استفاده کرد.

 کسی مثل جهان‌آرا دانشکده جنگ نرفته بود ولی آن پتانسیل الهی می‌گفت چه؟ خرمشهر بایدتصرف شود به جان و مال و ناموس مردم تجاوز شود.

انتظار نداشت جهان آرا آن گونه بجنگد مجید بقایی در شرق بجنگد یا نورانی، علی هاشمی بلالی فرماندهان و مدیران اسلحه و مهمات بگیرند و بیایند بجنگند.

انتظارات صدام در این ماجرا چیست؟

 صدام اصلاً تصور این را نمی‌کرد این تصور را داشت همین که آمد و ارتش و گردان شکسته شد فردا شب در ابادان باشد. ولی یگانش وقتی آمد تیپ 432 وقتی آمد و از مرز تا پل نو را خوب آمد ولی از رودخانه نهر عرائض نیروهای مردمی آمدند حتی در بعضی از جاها خانمها هم آمادگی مقابله را داشتند. چنین انتظاری را نداشت.

سپاهی‌ها یک مشت بجه هستند بسیجی‌‌ها یک ترقه بزنید در می‌روند اینها جنگ بلد نیستند. وقتی اولیت تیپ لشگر 11 می‌آید می‌بیند که نمی‌شود همین‌طور کشته می‌دهد از ما هم شهید می‌شوند ولی دوباره خیلی توفنده می‌آیند.

خرمشهری‌ها واقعاً جنگیدند که گمنام و گم هستند. جنگ 33 روزه بیشتر مدیون خرمشهری‌ها است. این ناشناخته بود و این را ندید.

این دیواری که تا حالا نگاه می‌کرد که یک دیوار پوشالی است این گونه نیست یک پشتوانه محکم مردمی دارد. حتی نیروهای گردان دژ و قرارگاه عملیاتی ابادان همه اینها بسیجی و نیروی مردمی شدند دیدند که اگر منتظر بمانند که سلسله مراتب بگوید چه کنید خرمشهر از دست رفته است در قالب نیروهای مردمی آمدند مردم می‌جنگیدند آموزش می‌دادند کمک می‌کردند.

این پتانسیل الهی درک نشد شناخته نشد که وقتی عراق هجوم آورد و ارتش هم با تمام توانی که انجا داشت مقاومت خود را کرد مقاومتها شکسته شد نیروهای مردمی به کمک آمدند.

3 خرداد 1361 کجا بودید؟

همان اطلاعات عملیات بودم مدخل خرمشهر (ورودی خرمشهر از جاده اهواز خرمشهر) ما شب سوم خرداد وعده سوم عملیات محل عملیاتمان بین خرمشهر و شلمچه بود. ما باید مرحله سوم را انجام می‌دادیم. تقریباً هم مرکز بودیم باید به رودخانه اروند می‌چسبیدیم. تقریباً حد واسط مرز و خرمشهر بودیم یعنی از مجموعه محاصره کنندگان خرمشهر بودیم . تقریباً ساعت 9 محاصره تمام و تکمیل شد. من به سمت خرمشهر آمدم یعنی از سمت عراق یا به اصطلاح مثلثی بین جاده اهواز خرمشهر به سمت خرمشهر آمدم.

در گیری خیلی شدیدی بود من با یک جیپ فرماندهی داشتم به سمت خرمهشر می‌رفتم که گلوله تیر کالیبر دشمن به زاپاس (زاپاس بغل ماشین فرماندهی بود) زاپاس ما پنچر شد که ماشین را نگه داشتیم. ما آنجا ماموریت نداشتیم.

مانیروهای اطلاعات و عملیات باید می‌رفتیم مناطق را آشنا می‌شدیم که وقتی اینجا نیاز به کمک داشت نیروها را از این طرف بیاوریم و به استقرار نیروها کمک کنیم.

از آنجا به بعد ورودی خرمشهر تا خرمشهر را پیاده که با جمعیت وسیعی از نیروهایی که در حال تسلیم شدن بودند برخورد کردیم.

3 خرداد 1361 دقیقاً در دروازه خرمشهر بودم.

 

خاطره از آزادسازی خرمشهر یک خاطره تلخ و یک خاطره شیرین بگویید؟

من خاطره بد و سخت در طول جنگ ندارم اما خاطره سخت دارم. همه زوایای جنگ هر نقطه جغرافیایی، فرد، هر لحظه مجموعه‌ای از انبار و خاطره است ولی در واقع من در خرمشهر همین‌طور که حضرت امام فرمود "خدا خرمشهر را آزاد کرد" من کمک خداوند سبحان را به عین می‌دیدم و ذلت دشمن را.

سختی‌های جنگ آن خاطرات سخت آن است که اتفاق می‌افتاد رفیق آدم شهید می‌شد. اگر بگویم تلخ نمی‌شود ناشکری است ولی تحمل آن سخت است.

ما در مرحله سوم وقتی به سمت مرز رفتیم عراق به شدت مقاومت می‌کرد و ما باید کار ار تمام می‌کردیم. در این مرحله هر کاری می‌کردیم موفق نمی‌شدیم به خط دشمن و سیم‌خاردار دشمن برسیم. یک روز حسن باقری به من زنگ زد چه کار دارید می‌کنید 2 3 شب دیگر عملیات است گفتم هر چه قدر بچه‌ها را می‌فرستم نتیجه نمی‌گیرم خودت بیا اینجا ئ یک بررسی کن. گفت: باشه.

بچه‌ها را گذاشته بودم از خط با دوربین به خاکریز دشمن نگاه کنند یک شاخص پیدا کنند گرای آن را با قطب‌نما بگیرند بعد شب در تاریکی به آن سمت بروند و همان جا معبر باز کنند.

4 5 نفر مسیر را مشخص کرده بودند و با قطب‌نما گرای آن را گرفته بودند و داشتند آماده می‌شدند که روی نقشه طراحی کنند که امشب برای شناسایی بروند یک گلوله خمپاره ناغافل به فاصله بسیار کمی اصابت کرد 3 نفر شهید شدند و یکی از انها زخمی و رفت. از عناصر خوب اطلاعات و عملیات بودند.

وقتی خبر شهادت اینها را شنیدم خشکم زد. الان باید چه کار می‌کردم. چه کاری انجام دهم. این اتفاق بعد از بی‌سیم حسن باقری بود. که این فکر به ذهنمان رسیده بود و داشتیم آن را انجام می‌دادیم که امشب دیگر کار شناسایی را تمام کنیم.

قرار بود حسن باقری بیاید و یک بررسی کنیم و هنوز حادثه را نمی‌دانست. انقدر به من شوک وارد شده بود حسن که آمد (با حسن شوخیهای خوبی داشتیم) به او گفتم که اینطور شده است گفت بابا مفت‌خوری دارید می‌کنید. خیلی عصبانی شدم گفتم باشه. گفت تا کجا رفتید .

گفتم بیا سوار شو او را ترک موتور سوار کردم و حرکت کردیم. خاکریز یک طوری بود که بعضی از جاهای آن را میشد رد شد. از خاکریز رد شدیم و مستقیم به سمت خاک عراق رفتم طوری که دیگر عراقیها شروع به تیراندازی و خمپاره زدن کردند. حسن گفت: کجا داری می‌روی. گفتم دارم مفت‌خوری می‌کنم تو هم یک کم مفت‌خوری کن. می‌گفت دارند می زنند و تیراندازی می‌کنند گفتم مفت‌خوری است عیبی ندارد.

یک دفعه رسیدیم جایی که خطرناک بود در امتداد میدان مین با حسن باقری می‌رفتیم گفتم حالا من مفت‌خوری می‌کنم یا تو گفت هر دو مفت‌خوری می‌کنیم برویم.

وقتی برگشتیم این طرف دعوایمان شد. بچه‌ها می‌گفتند ما داریم تلاش خود را می‌کنیم. آن روز خیلی برایم سخت بود که یک کم حسن باقری را اذیت کردم و باید می‌رفتیم شناسایی و بچه‌ها هم آنطور شهید شده بودند.

وقتی دوباره رفتیم شناسایی و مسیر آماده شد ما شب عملیات مرحله سوم تا خط شکسته شد فقط یک نفر مجروح داشتیم. با تدبیری که اندیشیده بودیم به سادگی میدان مین باز شد و در نقطه‌ای وارد شدیم که ما فقط یک مجروح داشتیم. در جایی که تا رسیدن به خاکریز و خط شکن عراق باید بیشترین مجروح را بدهیم.

دوستان باور نمی‌کردند که این شناسایی‌ ها اینقدر سخت بوده باشد می‌گفتند این قدر راحت نیروها تا اینجا امدند. نمی‌دانستند چه قضایا و قصه‌هایی گذشت تا به اینجا رسیدیم.

این مسائل که عرض کردم همه برای چندین ساعت است. حالا همه ساعات عملیات بیت‌المقدس را بگذار چه قدر حادثه رخ داده است.

بعد از ظهر ان روز که گلوله خورده بود به ماشین به خرمشهر رفتم یک پلیسه زده بود به دستم آن را باندپیچی کرده بودم و داشتم در شهر می‌گشتم. گلوله زیاد می‌آمد خسته شده بودم نشستم جایی پشت سرم را نگاه کردم دیدم یک سلمانی است که شیشه‌های ان شکسته بود گفتم خدا حالا این سلمانی بود ما می‌رفتیم اصلاحی می‌کردیم می‌گفتیم اولین نفری که در خرمشهر اصلاح کرد من بودم.

نیروها یک شعفی گرفته بودند که واقعاً اگر همه زندگی‌مان را میدادیم این برایمان شیرین‌تر بود.                            

 

31 شهریور 1359 کجا بودید؟

تیپ 1 لشگر 92 زرهی بودم. دقیقاً روزی که هواپیماها آمدند سپاهی بودم من مأمور به ارتش شده بودم. 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت