دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

پناهنده

پناهنده

ابوالخصیب از منطقه شلمچه تا جنوب رودخانه اروندرود را دربرمی گرفت. برای شناسایی باید از منطقه کربلای پنج رد می شدیم و به سوی رودخانه اروندرودمی رفتیم تا به ابوالخصیب می رسیدیم. به علی فرامرزی و صحرایی که از برادران مخلص اطلاعات بودند، گفتم: باید بروید اینجا را شناسایی کنید.فاصله حرف تا عمل خیلی زیاد است . خیلیها کنار گود می ایستند . و راه چاره می دهند . ولی شهامت وارد گود شدن را ندارند .

وقتی ماموریت مشخص شد که باید منطقه ابوالخصیب شناسائش بشود . خیلی ابهام داشتم . و شرایط پیچیده ای را متصور بودم . بخصوص اینکه اصلا نباید نیروهای خودی حتی مطلع می شدند . چه برسد به نیروهای عراقی .

از این رو باید زبده ترین نیروها رو انتخاب می کردم . و ضمن توجیه کامل عملیاتی و اطلاعاتی . باید توجیهات حفاظتی هم می شدند . وقتی آنها را خواستم و ماموریت را توجیه اردم . آنها از بزرگی و عزت نفسشان هیچ حرفی و سوالی را مطرح نکردند . برای خودم هنوز سؤال بود که چگونه به شناسایی برویم. ولی آنها یک سؤال هم مطرح نکردند. بالاخره وقتی می خواستند بروند، گفتم: بایستید! چطور از خط رد می شوید
گفتند: خب، رد می
 شویم مثل همیشه!

البته می دانستم همانند هر بار توکل آنها بر موانع غالب می شود. آنها با دل وارد کار می شدند، نه عاقلانه. گفتم: نه، نباید کسی بفهمد که شما از خط خودی رد شدید. موقع برگشتن هم نباید کسی بفهمد که چطور آمدید. همانگونه که از خط عراقی ها رد می شوید، از خط خودی هم رد شوید.

پرسیدند: یعنی چه

گفتم: کسی نباید بفهمد که اکیپ شناسایی رفته و حالا برگشته است.

پرسیدند: اگر ما را گرفتند، چه

 گفتم: اصلاً نباید بفهمند که نیروی شناسایی خود ما هستید.

چون این شناسایی حساس بود، منتظر ماندم تا برگردند. از خط پیغام دادند که اسیر گرفتیم، منافق هستند و فارسی حرف می زنند. فهمیدم که بچه های اطلاعات هستند. وقتی رفتیم یکی از همان ها بود. ابتدا با توپ و تشر و سروصدا گفتم: حالا می آیید خط ما را شناسایی می کنید!

دستش را گرفتم و او را به جلو پرت کردم، یعنی این که می خواهم او را با خود ببرم. وقتی کمی از بچه ها دور شدیم عذرخواستم که مجبور بودم او هم درآمد که: می دانم ولی خیلی سخت بود. به این ترتیب تمام سواحل ابوالخصیب را شناسایی کردیم اما برای عبور از نهر جاسم اطلاعات بیشتری نیاز داشتیم. در این فکر بودم که کار شناسایی این منطقه را دیگر چطور باید انجام دهیم. وقت بسیار کمی باقی مانده بود. طرح های مختلف را در ذهنم بررسی می کردم که ناگهان اعلام کردند کسی را در خط اسیر نموده اند. معمولاً اسیران را برای بازجویی پیش ما فرستادند. وقتی او را آوردند، گفت: من اسیر نشدم، پناهنده شدم.

فکر کردم ممکن است بتواند مشکل ما را حل کند پس گفتم: اگر واقعاً پناهنده شده ای چه کمکی می توانی بکنی باید اثبات کنی که پناهنده هستی.

گفت: من به خاطر اسلام و به دلیل این که به صدام اعتقاد ندارم، پناه آورده ام. حال نیز هر کاری بخواهید انجام می دهم.

پرسیدم: می توانی ما را از مسیری که آمده ای ببری

 پاسخش مثبت بود پس، با او به خط رفتیم و در آنجا تمام اطلاعاتی که داشت بازگو کرد. به نظرم آمد می توانیم برای شناسایی بیشتر به او اعتماد کرد. گفتم: تو که دیشب آمده ای، اگر دوباره برگردی، به آنها چه توضیحی می دهی. گفت: خب، باید چیزی سرهم کنم. ولی برای چه بروم گفتم: برای این که بتوانی چند نفر دیگر را با خودت هماهنگ کنی. به راحتی پذیرفت و من ادامه دادم که: کسی می داند تو آمده ای تا پناهنده شوی درآمد که: بله، یکی از دوستانم می داند. به او گفته ام اگر کسی از ایرانی ها با من کاری نداشت، برمی گردم و از روی خاکریز چند تیر می زنم تا تو هم بیایی. قرار ما غروب بود.

وقتی غروب شد، او را با یکی از بچه ها فرستادم. هنگامی که تیراندازی کرد نفر بعدی هم آمد. بعد به بچه های شناسایی دستور دادم تا مسیری که عراقی ها از آن آمده بودند پیدا کرده شناسایی کنند. مسیر و معبر عراقی ها بود که به همین واسطه شناسایی شد بعد یکی از پناهنده ها رفت که دیگران و دوستانی که آنها هم می خواستند پناهنده شوند آماده کند. چند روز بعد از انجام آن مرحله از عملیات نزدیک ۵۰ نفر از رفقا و دوستانش را آورد که همگی می خواستند پناهنده شوند. چیزی که من می خواستم فقط شناسایی ساده منطقه برای آن مرحله از عملیات بود اما آنچه به دست آمد یک گروهان پناهنده بود که در نتیجه عملیات و اجرای مرحله بعد عملیات نقش بسزائی داشت . و موفقیت این مرحله را تضمین کرد . و در همین  مرحله بود که فرمانده تیپ هفت کماندویی عراق اسیر شد.

[ ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت