دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

فرمانده تیپ هفت کماندویی

فرمانده تیپ هفت کماندویی سپاه هفتم عراق آدم ناجنسی بود. در حین عملیات کربلای 5 و پس از بدست آمدن موفقیت لازم در عملیات توسط رزمندگان اسلام اسیر شد .

فرمانده لشکری که در آن محل عملیات انجام داده بود تماس گرفت و گفت : سلام احمد . خوبی  چطوری ، گفتم چی شده این وقت روز و اونم در حین عملیات ، نکنه مشکلی پیش اومده ، گفت نه بحول و قوه الهی داریم پیش می ریم . یک تحفه نا قلا برات دارم ، زود بگیرش و ببین جلومون چه خبره ؟  برات می فرستمش .  

معمولا قرارگاهمان بسیار نزدیک خط تماس و درگیریها بود و مستقیما با رده های مختلف تماس داشتم . اولین اسرا وقتی می اومدن اگه زیاد بودند از بینشون درجات بالا را انتخاب می کردیم و اطلاعات لازم را دریافت می کردم که به نوعی در هدایت عملیات از اطلاعات آنها استفاه بشه . و وقتی کم بودند و فرصت کافی بود هر کسی بود مفصل با او صحبت می کردم و اطلاعات لازم را می گرفتم و خیلی از مواقع خودشان داوطلبانه بهترین اخبار و مطالب را به ما می دادتد و در هدایت عملیات بسیار موثر بود . و بعضی مواقع هم اطلاعات ما خیلی بیشتر از آنها بود . که هیچ کمکی را نمی تونستن به ما بکنن .

در هر صورت اسیر را آوردند گزارشی را که همراه  او را آوردند می گفتند: تعدادی  را شهید کرده است و سپس اسلحه کمری اش را زیر خاک مخفی کرده و اسیر شده است. یعنی اینکه او پناهنده نبود و با سماجت تا آخرین لحظه هم جنگیده بود و از روی نا چاری اسیر شده بود و از روی بد جنسی اسلحه کمری خود را چال کرده بود که به دست نیروهای ما نیفتد و درجات خود را هم در آورده و مخفی کرده بود وقتی او را آوردند هنوز به عربی مثل طلبکارها هی غر می زد .

 قد بلند و کمی چاق بود صورتی آفتاب سوخته داشت و طبیعی بود که کمی دلخور به نظر بیاید. از او خواستم در زمینه دادن اخبار و اطلاعات به ما کمک کند.

گفت: من پناهنده شده ام و همکاری می کنم. گفتم خیلی خوب پس مشکلی با هم نداریم من نیاز به مطالب شما دارم و تو هم پناهنده شده ای که این مطالب را به من بدهید . درسته ؟ و او گفت درسته و تایید کرد . و شروع به گفتن کرد . دوستان می گفتن بابا ای ول . چه مطالبی داره ردیف می کنه .

یک سری اطلاعات و اخبار دروغ را ردیف کرد. همین طور که حرف می زد به یاد پناهنده هایی افتادم که صادقانه به ما کمک کرده بودند. چنان با خیال راحت حرف می زد که گویی از باورپذیری اطلاعات اش مطمئن است. البته ما هم شیطنت می کردیم و هیچی نمی گفتیم و یاد داشت الکی هم می کردیم . ولی کم کم کلافه شدم و فکر کردم درس خوبی به او بدهم ناگهان صحبت اش را قطع کردم و طوری که متوجه خونسرد بودن من بشود گفتم: من به این چیزها احتیاجی ندارم. خودم به شما اطلاعات می دهم، هرچه اضافه داشتی بگو.

مقداری از سازمان تیپ هفت کماندویی خودش را توضیح دادم. بعد درباره سپاه هفتم که او منتسب به آنجا بود صحبت کردم. همین طور که پشت هم درباره موضوعات مختلف حرف می زدیم چشم هایش گرد می شد و اگر آفتاب سوختگی صورتش اجازه می داد سرخی صورتش نمایان می شد. شانه هایش را بالا انداخت فهمید که چقدر بلوف زده و ما هیچی نگفتیم نا چارا  گفت: شما همه چیز را می دانید گفتم: بله تو با این سابقه و درجه ات نمی فهمی یگانی که می خواهد عملیات انجام بدهد باید اطلاعات لازم را داشته باشد مگر من بدون اطلاعات می توانم وارد جنگ بشوم ؟ او گفت خوب از من چی می خواهید .

گفتم چیزهایی را بگو که من نمی دانم. بلبل زبانیش شروع کرد و گفت طبق قرارداد ژنو نمی توانم اطلاعات بدهم .

و آن وقت لابد در درون خود برای هوش خود هورا کشید.

گفتم تما تو که گفتی پناهنده ای ؟؟؟و به او تلنگری زدم

گفت من تا حالا دست روی سربازی هم بلند نکرده چه برسد به فرمانده تیپ

گفتم پس تایید می کنی که فرمانده تیپ بودی ؟؟؟و تلنگری دیگر

گفت من که گفتم تا حالا دست رو سربازی هم بلند نکردم .

گفتم فرمانده تیپ 7 کماندو و این همه مدارج لیاقت !!! تا آنجائی که اطلاع دارم نیروهایت از دستت ذله شده بودند !! و تلنگری دیگر

او می خواست تا خود را وابسته به سادات و علما معرفی کند شاید از احساسات ما استفاده کند و گفت : من داماد عمه شهید . . . . . . . هستم !!!

گفتم بابا دیگه بد تر وابسته به بزرگان و سادات و علما و این همه دد منشی و حماقت و در صف کفر قرار گرفتن . ؟؟؟ و باز هم تلنگری دیگر . و گفتم تو پناهنده ای ؟؟؟؟

لبخند از صورتش پاک شد. با عجله و من من کنان گفت: چه باید بگویم. گفتم اخبار و اطلاعاتی که من ندارم. وقتی شروع به گفتن کرد حدس زدم که درست و غلط همه را با هم می گوید. به هر حال هرچه بود مفید واقع شد. شاید به این فکر می کرد که بعد از تمام شدن حرف هایش او را به عنوان یک پناهنده خواهم فرستاد. تصویر لحظاتی از ذهن ام گذشت که بچه های ما را می کشت. تصویر مادری که به پیشواز یکی از آنها آمده بوده است احتمالاً کنار اتوبوس اشک ریخته بوده است. تصویر همسر دیگری هنگام خداحافظی. آینه، آب و قرآنی که در دست می لرزد و بچه هایی که دیگر پدر خود را نمی بینند. از آنها تنها خاطراتی به جا می ماند و البته آزادی ایران. با اشاره دست به او فهماندم که کافی است. سکوت کرد و به چشمان من خیره شد. گفتم: ولی تو قبل از دستگیری چند نفر را به شهادت رسانده ای. سرش را به حالت استیصال به طرفین تکان می داد و عصبی می گفت نه. انکار می کرد.  اسلحه کمری اش را نشان دادم ( صدام برای تشویق فرماندهان بعثی به هر کدام یک اسلحه کمری با آرم حزب بعث هدیه می داد )، برق از چشمانش پرید، گفت: این را از کجا آوردی گفتم: از همانجایی که مخفی کردی. مگر مال تو نیست. دست و پایش را جمع کرد و با اطمینانی مصنوعی گفت: نه. اسلحه را تا روبروی صورتش بالا آوردم. وحشت زده شروع به لرزیدن کرد. آیا باید او را می کشتم. شاید او هم خود را مستحق کشته شدن می دانست. دست هایش را بشدت تکان می داد و روی صندلی جابه جا می شد. من گلوله باقی مانده در سلاح را درآورده بودم. آنگاه به او نزدیک شدم و سلاح را توی جلداش که دور کمرش بود گذاشتم و گفتم مگر این جای اسلحه ات نیست. سرش را پائین انداخت. هوای داخل سینه اش را بیرون داد . همانوقت یکی دیگر از اسرای رده بالا را آوردند و پیک لشکر با فریاد اسم اسیر عراقی را آورد ، به محض اینکه اسم او را شنید بلا فاصله مثل یک کوه فرو ریخت . یکی از برادران اطلاعات سر رسید و خواست گزارش بدهد . اول امتناع کرد و با اشاره ام به او که گفتم بگو مهم نیست بگذار گوش بدهد اما ایما و اشاره هم قاطی کن  . کالک را روی زمین انداخت و توضیح وضعیت داد که الان ما کجا هستیم و عراقیها کجا هستند و از کانال دو عیجی هم گذشتیم و شهرک دوعیجی کاملا پاکسازی شد . و او هم به دقت به منطقه از روی نقشه نگاه می کرد و کم کم همه توانش از بین رفت .

و همه چیز را گفت. این بار همه از اول تا آخر درست بود.و کمک زیادی به هدایت عملیات در منطقه شلمچه نمود .

 

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت