دفـــــــــــاع مقدس
 
نويسندگان

 

شریف مطوری : 

این عقیده را داشتیم که باید آخرین خطوط دشمن را به خوبی شناسایی کنیم. رفتیم. خط هنوز دشمن در سه راهی فاو بود و نیروها داشتند می جنگیدند. تیرهای برق کنار جاده استراتژیک فاو بصره برایج جلب توجه نمود یکر از آنها برای دیده بانی مناسب بود لاکن باید شرایط لازم را مهیا می کردیم ، مثلا این دکلها در دیر رس ارتش عراق بود و هم چنین تردد دیده بان نیز به راحتی توسط عراق دیده می شدند .. در آخرین جایی که نیروهای ما بودند،با تمهیدات لازم یکی از دکلها را که سرایط مناسب تری داشت برای دیده بانی انتخاب نموده و  بالای آن یک دوربین 20 در 120 مستقر کردیم. دیده بان بایستی هم به منطقه توجیه می بود و هم داوطلب و هم با حوصله و انسان مقاومی می بود . قرار شد دیده بان "شریف مطوری" باشد . به او گفتم: پتو یا چیزی نمی بری. فقط یک تخته می بری و آنجا می نشینی و دوربین را مستقر می کنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم شود یک حجمی بالای دکل هست و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیشروی می کنیم، همیشه دوربین تو، دو تا سه کیلومتری دشمن باشد!


شریف مطوری : 

این عقیده را داشتیم که باید آخرین خطوط دشمن را به خوبی شناسایی کنیم. رفتیم. خط هنوز دشمن در سه راهی فاو بود و نیروها داشتند می جنگیدند. تیرهای برق کنار جاده استراتژیک فاو بصره برایج جلب توجه نمود یکر از آنها برای دیده بانی مناسب بود لاکن باید شرایط لازم را مهیا می کردیم ، مثلا این دکلها در دیر رس ارتش عراق بود و هم چنین تردد دیده بان نیز به راحتی توسط عراق دیده می شدند .. در آخرین جایی که نیروهای ما بودند،با تمهیدات لازم یکی از دکلها را که سرایط مناسب تری داشت برای دیده بانی انتخاب نموده و  بالای آن یک دوربین 20 در 120 مستقر کردیم. دیده بان بایستی هم به منطقه توجیه می بود و هم داوطلب و هم با حوصله و انسان مقاومی می بود . قرار شد دیده بان "شریف مطوری" باشد . به او گفتم: پتو یا چیزی نمی بری. فقط یک تخته می بری و آنجا می نشینی و دوربین را مستقر می کنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم شود یک حجمی بالای دکل هست و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیشروی می کنیم، همیشه دوربین تو، دو تا سه کیلومتری دشمن باشد!

پرسید: اگر کسی خواست پیش من بیاید، چکار کنم؟

گفتم: نباید کسی رفت و آمد کند. شب می روی بالای دکل و شب هم بر می گردی پایین.

نماز خواندن و همه ی کارهای شخصی اش را باید با مشقت و سختی انجام می داد. به دلیل نزدیکی به خط دشمن، امکان درست کردن اتاقک و غیره نبود و با اولین گلوله ی تانک منهدم می شد.

ابهاماتی را که داشت پرسید. ابهامات شخصی او در مورد تغذیه نبود بلکه در مورد عبادت بود. دوربین 20 در 120 حدود دوازده کیلومتر برد دید دارد. وقتی این دوربین را در دو کیلومتری خط دشمن مستقر می کردیم، ده کیلومتر عمق مواضع عراقیها را می دیدیم. جاده استراتژیک هم تقریباً در وسط قاعده ی مثلث فاو قرار داشت. از وسط قاعده به سمت شمال تقریباً 5/3 تا چهار کیلومتر و به سمت جنوب  (خور عبدالله )  نیز 5/3 تا چهار کیلومتر راه بود. اگر 5/3 یا چهار کیلومتر را از دوازده کیلومتر کم کنیم، تقریباً هشت کیلومتر دیگر اضافه برد داشتیم.

وقتی در آن بالا مستقر شد، اخبار دقیقی به دست ما رسید. حتی فرماندهان خودمان هم نمی دانستند این اطلاعات را از کجا گیر می آوریم. فقط بچه های خودمان می دانستند. در این وضعیت تمام حرکات عراق زیر ذره بین ما بود و ار عمق 8 کیلومتر که عراقیها به سمت خط خودشان می آمدند زیر دوربین ما بودند و آنها را کنترل می کردیم در این شرایط بخوبی می توانستیم پاتکهای ارتش عراق را دریافته و به فرماندهان مربوطه گزارش کنیم تا آنها اقدامات لازم را به عمل آورند و بهتر و با اطلاع کامل دفاع کنند .

مثلاً یک روز می گفتم: نیم ساعت دیگر عراقیها حمله می کنند. یا می گفتم: بر روی یگان امام حسین(ع) یا ولی عصر(عج) یا جاده ی ام القصر می خواهند حمله کنند .

یک روز یکی از فرماندهان پرسید: تو این اخبار را از کجا می آوری؟ یا باید با آن طرف ارتباط داشته باشی یا یک کار دیگری می کنی. خیلی هم ناراحت شده بود!

یک شب به آقای غلامپور که فرمانده قرارگاه کربلا بود، گفتم: امشب به خط شما حمله می شود.

آن شب تا ساعت چهار صبح بیدار بود. برایش مسلم بود که وقتی گفتم حمله می شود، حتماً حمله می شود، حتما حمله صورت خواهد گرفت. در همین زمان بود که گفت: کور خواندی، این دفعه نگرفت.

قاطع گفتم: به شما حمله می شود.

همه خوابیدند. تقریباً چهار و نیم صبح بود که بچه های لشکر ولی عصر(عج) گفتند: عراقیها حمله کردند.

بلافاصله به وسیله ی بیسیم با قرارگاه کربلا تماس گرفتم. به آقای غلامپور گفتم: عراقیها آمدند.

گفت: هیچ خبری نیست.

بعد از چند لحظه صدای بچه های ولیعصر و چهارده امام حسین(ع) بلند شد. عراقیها چنان با شدت حمله کرده بودند که خط لشکر هفت و لشکر چهارده شکسته شد. عراقیها با نفربر این طرف خاکریز آمدند. بعد با کمک لشکر هشت نجف و نیروهای کمکی دیگر عراقی ها منهدم شدند. تا ساعت هشت صبح حمله ی آنها دفع شد و با تلفات سنگینی به عقب برگشتند. 1

احمد غلامپور و عزیز جعفری به طور جدی گفتند: این اخبار را از کجا می آوری؟

مجبور شدم دکل را نشان بدهم. گفتم: آن دکل را تا به حال دیده اید؟

گفتند: بله.

پرسیدم: چه می بینید؟

گفتند: فقط دکل برق.

گفتم: خوب نگاه کنید.

دوربین به دستشان دادم. گفتند: یک چیزی هست.

گفتم: همان دیده بان لشکر اسلام است.

احمد غلامپور گفت: این همه مدت دیده بان آن بالا بوده؟

گفتم: بله.

پرسید: حالا بگو چه کسی آنجاست.

گفتم: شریف مطوری.

با تعجب پرسید: پس کی غذا می خورد؟

گفتم: صبح با غذا بالا می رود و شب بر می گردد. همان جا غذایش را می خورد و نمازش را هم می خواند.

البته یکی دیگر هم با او همکاری می کرد. تا اینکه عراقی ها مستأصل شدند. با پاتک کاری از پیش نمی بردند. اطلاعات دقیق و لحظه به لحظه ای که به ما می رسید، دشمن را از هر گونه حرکتی باز می داشت. حدود هشت تا ده کیلومتر در عمق عراق دید داشتیم. شناسایی ها هم، با توجه به درهم ریختگی خط پدافندی دشمن، به خوبی انجام می شد. لذا هر گونه رخنه برای آنها امکان پذیر نبود.

پس از گذشت چند روز بالاخره عراقی ها متوجه موضوع شدند. شاید علت این بود که تعدادی از دکل ها را قطع کردیم. برای اینکه هواپیماهای خودی موقع پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکند. عراقی ها عامل اصلی را شناسایی کردند و با تداوم و شدت توپخانه و تانک بالاخره دیده بان مخلص ما را به شهادت رساندند. شریف مطوری در بالای دکل به شهادت رسید. وقتی مطلع شدم که در آن بالا شهید شده و روی همان تخته افتاده، خیلی ناراحت شدم. واقعاً برایم زجرآور بود. کمیلی فر و کاج را با دو سه نفر دیگر فرستادم و گفتم: غروب بروید جنازه اش را بیاورید.

[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت